دارم فکر میکنم دیگه هیچ وقت میتونم تو خیابون انقلاب راه برم و ویترین کتاب فروشی ها رو نگاه کنم و لذت ببرم؟
دیگه هیچ وقت میتونم برم شیرینی فرانسه و دماغم رو بچسبونم به ویترین شیرینی هاش که خوشگل ترینش رو انتخاب کنم و با قهوه ام لاس بزنم و نگاه آدما بکنم و دلم پر از خوشی باشه؟
میشه تو امیرآباد دوست داشتنیم راه برم و به جای این روزای سیاه به یه عالمه خاطرات خوبی که تو اون خیابون دارم فکر کنم؟
میاد اون روز که از خندیدنم، از فکر کردنم به مسائل روزمره، از کارمند بودنم عذاب وجدان نداشته باشم؟
میشه بعدها وقتی عکس برج آزادی رو دیدم یاد اتحاد مردمم بیفتم که انگار خیلی وقت بود فراموش شده بود و صورت اون کثافتی که گوشه لبش رو مثل رئیس جم هورش رو به پایین کشیده و تفنگش رو به هم وطنش نشونه رفته نياد جلوي چشمم؟
میشه یه روزی وقتی كسي خوابیده و از گوشه چشماش نگاهم میکنه صورت اون دختر نیاد جلوی چشمم؟
شبی میرسه که خواب برگه ر**ای و ب30جیهایی که دارن دنبالم میدون رو نبینم؟
میشه بهار بشه و من از دیدن سبزی برگ درخت ها یاد این نیفتم که قبل از این روزها با دیدنشون پر از امید میشدم که طبیعت هم داره تبلیغ شيراهنكوه مرد بزرگ رو میکنه؟
روزی میاد که بازم عکس یکی از سیاست مدارهای کشورم رو بندازم رو دسکتاپم و هر دفعه لبخند و دست های پیر و پشت خمیده اش رو میبینم که داره از کتابخونه اش کتاب برمیداره دلم براش ضعف بره و برای سلامتی و آرامشش دعا کنم؟؟
دوباره روزی میاد که مردم کشورم شاد باشن و سبز بپوشن و غریبه ها به هم لبخند بزنن؟؟
نمیخوام عادت کنم… نمیتونم فکر کنم که یه روزی دوباره بیام اینجا و چیزی که میخوام راجع بهش بلند فکر کنم درست کردن خورش قیمه باشه!!!!
…
…
من به انتخابم افتخار میکنم و به هیچ وجه از رای دادنم پشیمون نیستم… یک ساعت ایستادن در صف رای حتی برای اینکه رایم را در سطل آشغال بیاندازم کمترین کاری بود که میتونستم برای امید به دموکراسی در کشورم انجام بدم
این رای باعث شد که تکلیفم با کشورم مشخص بشه…
من به هیچ وجه از آقای موسوی که هر روز بیشتر از دیروز دوستش دارم توقع ندارم که کاری بکنه که از توانش خارجه… چون به نظر میرسه که دست اعجاز آفرین الهی پشت انتخاب ان آقا بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آقای موسوی هم قرار نیست با خدا در بیفته!!!
برای اطلاع از خبرهای معتبر میتونین به وبلاگ بهمن مراجعه کنین
من رای دادم و این رای من یک تو دهنی بود به استکبار جها…نه نه ببخشید به دهن ممود….ولی چه استرسی بهمون وارد شدا…من بعد از ظهر خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفت شده…داشتم برای خودم تلو تلو میخوردم که یه دفعه یاسمنگولا زنگ زد گفت وووووووواااااااای هنوووووووووووووز رای ندااااااااادی؟؟ من سه ساعت و نیم تو صف بودم و انت*خا****بات رو هم تا ساعت هشت بیشتر تمدید نکردن و من هم ظهر شنیدم که وزار***ت کشور کلا میتونه دو بار ساعت رو تمدید کنه که تا الانم دو بار تمدید شده… یعنی نمیدونین من چه حالی شدم… اصلا نفهمیدم چجوری حاضر شدم و گل باقالی رو انداختم رو کولم و رفتیم دنبال حو***زه… حالا اون وسط هم گل باقالی من بدبخت رو گیر اورده بود هی میگفت من تعجب میکنم وقتی تو میدونی تا ساعت شش وقت قانونیشه چرا به من نگفتی…من واقعا نمیدونم تو که برای همه کاری عجله داری دقیقا همین امروز باید بگیری تا ساعت هفت بخوابی؟؟؟…. هی گفت هی گفت یه دفعه من قاطی کردم و شروع کردم جیغ زدن و فریاد کشیدن… آخه عادتشه هی همه چی رو میندازه گردن من…اولش بیچاره ترسید ولی بعدش شروع کرد ادای ممود رو در اوردن که مثلا منو بخندونه و هی میگفت من فقط دو تا سوال کردم شما چرا ناراحت میشی…حالا خوبه اصلا نمیخواست ر***ای بده ها!!! خودم راضیش کردم!!! خلاصه تو صف هم هی از اون طرف بهم لبخند میزد و من هی پشتم رو میکردم و بهش محل نمیزاشتم… توی صف هم دو تا دختره پشت سر من بودن از اینا که میخواستن از خونه بیان بیرون کله شونو کرده بودن تو کیف لوازم آرایششون و یه فوت گنده کرده بودن و هزار تا رنگ از رو پیشونیشون تا چونه شون رو پوشونده بود… تو دلم گفتم خدا رو شکر اینا عمرا احمد*** ی نپژادی باشن… آقا چشمتون روز بد نبینه تمام یک ساعتی که تو صف بودیم اینا قربون صدقه ممود و خونه پایین شهرش رفتن و از موسوی بدبخت بد گفتن!!!! داشتم روانی میشدم… دختره بیشعور میگفت من میخواستم به خاطر گش****ت ارش*اد به مو***..سوی رای بدم که خودش گفته اگه به این خاطر میخواین رای بدین ندین من نمیتونم کاری بکنم!!!…این روزا هم همش میگفتن تو صف با کسی بحث نکنین ولی من داشتم میمردم دیگه… خلاصه قوه ابتکاریم رو به راه انداختم و سعی کردم یک کمی حداقل براشون بچسم!!! ولی هر چی انتهای روده ام رو چک کردم دیدم کوچکترین بادی ذخیره نشده متاسفانه… ولی خوشبختانه چند تا دختر چادری جلوم بودن که میخواستن به مو&**سوی رای بدن و کلی همین موضوع خوشحالم کرد… الانم که فهمیدین انگار ساعت ده را*.&ی گیری رو تموم کردن!!! شما فکر کنین همیشه برای را&.*ی گیری مجلس کوفت هم که هیشکی شرکت نمیکرد تا ساعت 12 تمدید میکردن آشغالا… توی تبریز هم که همه میخواستن به مو&.*سوی رای بدن تعرف..ه ها تموم شده!!! خیلی ناراحتم… خدا کنه همه چی فردا تموم بشه… دیگه طاقت ندارم… دلم میسوزه که آدمایی مثل پشت سری های من توی صف میتونن اینجوری با سرنوشت من بازی کنن!!! اونوقت من باید گلوم رو پاره کنم و هزار نفر رو راضی کنم که را%&ی بدن که بعدش اینا زندگیشون بهتر بشه!!! دیروز بالاخره بابام رو هم راضی کردم… هرچی تو اینترنت اینروزا خونده بودم رو از حفظ تند تند براش گفتم و کلی تحت تاثیر قرارش دادم… دیشب بهم زنگ زده میگه باشه رای میدم ولی زیرش مینویسم به خاطر دخترم!!!
)) گفتم تو به منم ر.ای میدی بده ولی را.ی بده!!! از صبحم که رفته را.ی داده پدر منو در اورده هی زنگ میزد میگفت اگه نری را.ی بدی فلان و بیسار… هرچی میگفتم بابا به خدا عصری را.ی میدم راضی نمیشد…ایشالله که فردا خبرای خوب بشنویم
باورم نميشه … هيچي نميتونم بگم…دارم از بغض ميميرم…از همشون متنفرم

آقا جان من دارم از دست ميرم!!! نميدونم اين همه هيجان براي چيه؟؟ من كه 4 سال پيش رفتم با دوستام تو صف وايسادم و گفتم و خنديدم ولي را.ي ندادم اين ممود چي كار كرد با من كه اينجوري شدم؟؟؟ با يك وسواسي اخبار رو دنبال ميكنم كه انگار ميخوام نقشه انتقام از قاتل بابامو بكشم!!! جدي ميگما!! من تو عمرم از هيچ كس انقدر متنفر نبودم… شايد باورتون نشه ولي تمام مدت منا.&*ظرهها من دست و پام ميلرزه… صدامم ميلرزه …ديگه خيلي هنر كنم يه فحش خواهر مادري به اين مرتيكه بدم… گل باقالي ديشب انقدر از دستم عصباني شده بود… ميگفت اگه بازم بلرزي تلويزيونو خاموش ميكنم… هي ميگه بابا اينا همه سركاريه… تو چرا انقدر تحت تاثير قرار ميگيري… بديش هم اينه كه نه طرفدار 100% موسو..ي هستم نه كرو..بي…. ولي از مناظره مو**سوي خيلي بيشتر خوشم اومد تا كر**وبي… به نظرم ديشب وقتي همه تلويزيونو خاموش كردن تو فكر شهرام جز*ايري بودن تا هاله*نور و پرونده ار*دبيل و پولهاي گمشده… تا حالا سي بار بين اين دو تا تغيير گرايش دادم… ولي امشب ديگه تصميمم رو ميگيرم…
اميدوارم همه كسايي كه اينجا رو ميخونن و خيلي تعدادشون زياده و حدوده نيم ميلينيوم جمعيت ايران هستش همشون را.ي بدن… اصلا مهم نيست كه به كي را.ي ميدين حتي محسن هم به نظر پسر خوبي مياد و خيلي منطقي حرف ميزنه فقط حيف كه وقتي حرف جنگ ميشه نيشش باز ميشه و چشماش برق ميزنه… فقط نه بزرگتون رو به ممود نشون بدين…بزارين وقتش آزاد بشه و بتونه بره بيمارستاني جايي بستري بشه…تا حالا هيچ وقت براي هيچ چيزي تو عمرم انقدر دعا نكرده بودم….
فعلا مامانم و گل باقالي رو راضي كردم كه راي بدن… البته بايد بگم كه مطلب “تحريم ميكنم” وبلاگ آلوچه خانوم تنها حربه اي بود كه روي گل باقالي اثر كرد… البته طرفداري بابك احمدي (گاد گل باقالي) از شيخ هم بياثر نبود… فعلا كه من سبزم و گل باقالي سفيد… ولي ايندفعه برخلاف وقتي كه بردن بارسا از منچستر برام مهم بود، هر كدوممون كه ببريم به اندازه يه دنيا خوشحال ميشم
پينوشت: من اين زبونم الكنه از شدت عصبانيت و استرس ولي ببينين اين خانوم چقدر قشنگ نوشته همه چيزايي رو كه باعث اين عصبانيت من شده
اول از همه تو پرانتز بگم كه “يعني من هر روز دستم رو با كاغذ نبرم خدا از خدايي ميفته!!!” به خخخدا!!!
جاتون خالي الان با يه سري از همكارامون جلسه داشتيم كه به صورت نامحسوس و زير پوستي با هم مسابقه آروغ زدن گذاشته بودن… بعد آروغ كه ميزدن دهنشونو باز ميزاشتن كه بوي كباب و پيازي كه ظهر خوردن در هوا متصاعد بشه… بعد تازه اگه موقع حرف زدن آروغ ميزدن 5 امتياز بيشتر داشت… بعضياشون كه به فينال رسيدن بين هر كلمه حداقل دو سه تا ميزدن!!!! خيلي خوش گذشت….نه اشتباه نكنين با آبدارچي هامون جلسه نداشتيم… دو سوم شركت كنندگان در مسابقه دكتراي مديريت داشتن!!! بعله!!! آخي ببخشيد!! حالتون بد شد؟؟؟
آقا ما در راستاي طرح افزايش هيجان زندگي امشب همه دوستامونو دعوت كرديم كه بشينيم با هم مسابقه بارسلونا و منچستر رو ببينيم… و باز هم به همون علت بايد بگم كه بنده قرار هست كه براي پوز زني گل باقالي طرفدار بارسلونا باشم….البته ميخواستيم مهمون ها هم راحت باشن گفتيم اگه هر دو نفر صاحبخونه يه تيم رو تشويق كنن، مهمون هايي كه طرفدار بارسلونا باشن احساس معذب بودن مي كنن… خلاصه الان فينگيل كل كل بانو با اينكه تا حالا رو هم رفته سه تا مسابقه بارسلونا رو هم تا ته نديده و فقط اون وسط مسي و تيري هانري رو ميشناسه قراره امشب يقه پاره كنه براي تيم محبوبش!!! از صبح تا حالا هم تو فيس بوك يك كل كل اساسي با مهمانان راه انداخته و هي اون وسط زنگ ميزنه به گل باقالي و ميپرسه اوني كه تو تيم شما بود رينالدو بود يا رونالدو يا مثلا اسم مربي تيم ما چي بود يا رنگ پيرهن ما چه رنگي بود؟؟!!! كه با اطلاعات كامل از پس هر چي منچستري بود بر بياد…وييييييييييييييوا بارساااااااااااااااااااااا!!!! جون شما تا الانم حالشونو بدجوري گرفتم…حالا قرار شده فردا تيم هر كي كه باخت عكسش رو تو “كتاب چهره” قهوهاي بكنه…
آخه ميدونين كه الان مد شده هي همه دارن رنگ عوض ميكنن!!! ولي جون شما با اينكه ميدونم آخرش به اين مرتيكه راي ميدم ولي نميدونم چرا دلم نمياد رنگمو سبز بكنم…اصلا از همون موقع كه تا خاتمي نامزد شد با ناز و ادا پا شد اومد و بيچاره خاتمي رو ضايع كرد باهاش لج شدم…مرتيكه نمك نشناس… ولي خوب چه ميشه كرد كه “مرتيكه كمونيست و نمك نشناس” هزار برابر بهتر از “مرتيكه آشغال و دروغگو و پررو و كثافت و نفهمه”… حالا ولش كن اين حرفارو… به نظرتون به غير از چس فيل و چيپس و ماست و چوب شور چي موقع فوتبال ديدن و كل كل كردن حال ميده خوردنش؟؟؟
چند روزه هی میخوام بیام بنویسم ولی دو تا خط که مینویسم خودم حالم بهم میخوره و زودی پاکش میکنم… هیچ اتفاقی تو زندگیم نمیفته… صبحها که سر کار و جلسه و آدم های دهاتی و دگم بعدشم که میام خونه حال هیچ کاری ندارم… گل باقالی همش داره درس میخونه… باورتون نمیشه عقده ای شدم که یه شب بریم یه پیتزا بخوریم لااقل… انقدر برنامه درسیش فشرده است که اصلا راه نداره تا سر کوچه بریم…دیروز میخواستیم بریم خونه مادرشوهر… الکی خودمو زدم به مریضی… یعنی یه کمی سرماخورده بودما ولی ظهر که قرص خوردم و خوابیدم خوب شدم… گل باقالی گفت اگه حالت خوب نیست نریم… داشتم نقشه میکشیدم که بگم نریم که بعدش بکشونمش بریم یه دوری بزنیم بعد دیدم تف سر بالاست… اگه مریضی که بگیر بخواب تو خونه دیگه وگرنه این لوس بازیا رو نداره!!! کل تفریحمون شده اینکه پنجشنبه شب ها بریم خونه مامانم و جمعه شب ها هم خونه مادرشوهر…حالا ببینا دو ماه این بیچاره داره درس میخونه کشتمش انقدر که غر زدم و نق نق کردم!!! جلوی خودش که چیزی نمیگم فقط تو دلم افسرده شدم… ولی جون شما اصلا از میزان فداکاری زن ایده آل چیزی کم نزاشتم… همش در نهایت بدبختی و بیچارگی غذا درست میکنم که بچه ام ضعیف نشه…حالا اون روز مامانش زنگ زده میگه براش کنجد و عسل و کوفت و زهرمار رو قاطی کن بده بخوره!!! برای تمرکز خوبه… گفتم شما نگران نباشین هر روز هم ویتامین سی میخوره هم امگا سه میخوره هم یه قرص حافظه و تمرکز که توش از ویتامین ب1 تا ب12 چیزی رو جا نزاشتن… این همه برسی به شوهرت آخرشم برات نسخه کنجد و عسل بپیچن!!! تازه میخواستم با یاسمنگولا برم بدنسازی که اونم گذاشتم گل باقالی امتحانش رو بده بعد ثبت نام کنم که یه موقع خسته نشم نتونم خدایی نکرده به شوهر جونم سرویس بدم… حالام همش دارم برای بعد از امتحانش برنامه ریزی میکنم… مثل این بچه کنکوریا که هی میگن تابستون میخوام گواهینامه رانندگی بگیرم منم همش دارم برای خودم کلاس ردیف میکنم و برنامه مسافرت میچینم و هی تحقیق میکنم که چه جوری تلافی این چند وقت رو دربیارم…
البته هفته پیش دختر خاله ام یه طوفان هیجانی تو زندگیم به پا کرد که داشتم سکته میکردم از حرص دیگه…بیچاره بعد از کلی وقت از خارجه اومده بود و مثلا فکر میکرد ما خیلی دلمون براش تنگ شده…. اولا که یه روز ما رو شام کشوند بیرون که چون گل باقالی درس داشت هزار تا دروغ مجبور شدم به خاطرش بگم بعدشم انقدر معطلمون کرد که ساعت شد 11 شب و گل باقالی به من گفت برو خونه مامانت من از اونجا میام دنبالت… میترسید سرم رو ببرن نزدیک خونمون!!! منم دلم نیومد اون بیچاره این موقع شب با تاکسی بیاد دنبال من و هیچی دیگه برای اولین بار در طول زندگی مشترکمون گل باقالی تنهایی خوابید خونمون و منم موندم خونه مامانم…بهش گفتم فردا میخوای بیای دنبالم با گل و شیرینی میای ها!!! حالا بازم این هیچی… برگشتم بهش میگم دو سه روز دیگه که مامانم ناهار دعوتت کرده من مرخصی میگیرم میام ببینمت…تو دلم هم کلی داشتم سرش منت میزاشتما… میگه باشه ولی خونه شما هم میخوام بیام!!! خانوم خارجی شده واسه من!!! آخه بگو مگه من اصلا دعوتت کردم!!!… حالا اینم هیچی!! یه شب نشستم حساب کردم دیدم ایول این داره میره و با این برنامه هایی که خانواده براش ترتیب دادن وقت نداره بیاد خونه من مگر اینکه فردا بیاد که اونم چون زنگ نزده منتفیه!! بعد ساعت 12 شب که میخواستم موبایلمو خاموش کنم بخوابم دیدم برام زده که عزیزم ما فردا میایم خونتون!!!!!!!!!!!!! حالا بازم اینم هیچی… به هر جال دخترخاله مه و بعد از کلی سال اومده و خونه منم تا حالا ندیده و این حرفا……..ولیییییییی تیر آخر رو اونجا زد که صبحش زنگ زده اداره مون میگه تو ساعت چند میری خونه… منم خیلی تیزهوشانه حساب کردم که برای تمیز کردم خونه حداقل دو ساعت وقت لازم دارم بنابراین اگه ساعت 4 برسم باید بگم 6 که وقتی اونا اومدن به کارام رسیده باشم… ولی وقتی گفتم 6، فکر میکنین چی جوابمو داد؟؟؟ گفت پس فربونت سر راه دنبال من و مامان هم بیا چون ما ماشین نداریم راه خونت رو هم بلد نیستیم!!!!!!!!!!!! بهش گفتم نه آخه عزیزم من نمیتونم بیام دنبالتون چون دیشب دیر بهم خبر دادی من خونه ام نامرتبه باید برم تمیز کنم… میگه عیبی نداره بابا فقط من و مامان هستیم میایم باهم تمیز میکنیم!!!!!!!!!!!! با این اوصاف به نظرتون من خیلی کولی هستم که تا یک ساعت بعد از تلفنش داشتم به زمین و زمان فحش میدادم؟؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که عیبی نداره خونه ام نامرتبه یا تو؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که میوه بخرم یا جلوی مهمونم میوه های کپک زده عید رو بزارم یا تو؟؟؟ اونم من مهمون ننواز!!! هیچی دیگه خانومی که شما باشین مرخصی رو رد کردم و رفتم خونه و د بساب حالا نساب کی بساب!!! بعدشم رفتم حموم و اومدم حاضر شدم تازه تو اون ترافیک عصر رفتم دنبال شازده خانوما!!! اولش میخواستم با لباس اداره برم که نفهمن رفتم خونه بعد پیش خودم گفتم حتما تو دلشون میگن این دختره چیز خله!! خونه اش به این مرتبیه الکی افه چسی میاد!!! بعدشم این خاله و دخترخاله من خدای منت گذاشتن هستن… یعنی یه کاری هم که براشون میکنی آخرش منتش سر خودت میره…. یه بار خاله ام اینا پارسال پیرارسال داشتن میرفتن آمریکا…ساعت 5 صبح باید میرفتن فرودگاه… من بهشون گفتم بیاین من میرسونمتون!!! که ایکاش لال شده بودم به جاش انقدر لجم نمیگرفت… هیچی دیگه شب که میخواستیم بخوابیم گفتن ساعت 4 بیدار شیم که آماده شیم بریم… من گفتم من رو 5 دقیقه قبل از اینکه بخواین برین بیدار کنین چون من زود حاضر میشم…یه دفعه شوهر خاله ام برگشته میگه نه اصلا ولش کن تو بخواب ما آژانس میگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی شما فکر کنین فینگیل بانو علاوه بر اینکه باید از خواب نازنینش میزد باید التماس آقا و خانوم هم میکرد که نه توروخدا افتخار بدین که من برسونمتون!!! کلا در زندگی اینجوری هستنا!!! اینایی که دارم تعریف میکنم آخرین خاطراتیه که ازشون بیاد دارم… این دفعه برگشتم به دخترخاله ام میگم که من عصرا که از سرکار میام وقت دارم…اگه خواستی جایی بری خریدی چیزی من باهات میام چون گل باقالی هم خونه نیست (الکی!!) من کاری ندارم!! یه دفعه خاله ام برگشته میگه خوب تو عصرا اگه تنهایی بیا خونه ما حوصله ات سر نره!!!!!!!!!!!!!! انگار من بیکارم مثلا آخرش منت هم سر آدم میزان که از تنهایی و بدبختی نجاتت دادیم… خلاصه گفتم مگه من چیم از اینا کمتره… یک منتی سرشون بزارم که اون سرش ناپیدا… ژیگول کردم و یه ماتیک قرمزم زدم رفتم دنبالشون….بعد که منو دیدن میگن وا تو اینجوری میری سرکار و انقدر غر میزنی؟؟؟؟؟؟ خلاصه اومدن و یه سه چهار ساعتی هم وقت نازنین گل باقالی رو گرفتن ولی شانس اوردن که سوغاتی تپل اورده بودنا چون بعدش اعصابم خیلی آرومتر از قبلش بود….
یه تستی تو همشهری جوان این هفته (تفریحات منو!!!) بود به اسم تست تاب آوری… کلا راجع به این بود که چقدر اتفاقات اطرافتون رو اعصابتون اثر میزاره… مال من جوابش شد ” زودتر به پزشک مراجعه کنین وگرنه به زودی دچار مشکلات روحی روانی میشوید” هفته پیشم مشاوره ام بهم گفت اگه تو تلویزیون چیزی نشون بده که موافقش نباشی چی کار میکنی گفتم فحش میدم و کانالو عوض میکنم… یه لحظه وحشت رو تو چشماش دیدم!!! فکر کنم داشته همین تست این مجله رو ازم میگرفته… این هفته هم یادم رفت زود زنگ بزنم ازش وقت بگیرم برای همین فاصله جلساتم این دفعه زیاد میشه… چون تا آخر هفته دیگه وقتش پره!!!
هیچی دیگه همین…
يه تستي تو فيس بوك دادم راجع به اينكه چقدر آشپزي بلدم… فكر نكنين از اين تستهاي الكي بود كه ميپرسه به شهرام شپره علاقه دارين يا نه بعد ميگه شما در سن 84 سالگي ميميرينا!!! سوالاش سخت بود واقعا!!! ولي رفيقتون همه شو درست جواب داد
الانم جواب تستم رو كه نوشته شما يك آشپز فوق العاده هستين رو زدم رو تاقچه فيس بوكم و خيلي از خودم راضيم
… حالا يكي از دوستام اومده نوشته كي بيايم خونتون بهش گفتم عزيزم اين تست آشپزي بود نه مهمون نوازي!!! والله!!! سريع ميخوان خودشونو تلپ كنين و يه شام و ناهاري بخورن!!! من فقط در خونهام به روي كسايي بازه كه ازم توقع شام و ناهار نداشته باشن همچنين توقع خونه تميز يا لباس و سر و وضع مرتب….من نميدونم چرا اصلا نميتونم براي مردم آشپزي كنم…وقتي مهمون دارم همش موقع كار تو دلم به جد و آبادشون فحش ميدم… ولي شده كه واسه گل باقالي در يك روز دو تا غذاي سخت درست كردم… شوهر ذليلم ديگه چي كار كنم؟؟؟
بعد حالا از صبح دارم فكر ميكنم حالا اخلاق من انقدر شخميه، آخه مردم چه گناهي كردن كه از نعمت چشيدن دست پخت بي نظيرم محروم بشن… بعد تازه از اون طرف هم ياد اين سخن پر فضل يكي از امامان افتادم كه گفته بود زكات علم انتشار آن است… براي همين الان تصميم گرفتم كه تمام نكات يكي از غذاهاي معروفم رو افشا كنم… باشد كه دعاي خانوادهتون همواره پشت سر اينجانب باشد…. براي اين هفته خورش قيمه رو در نظر گرفتم… حالا من هر چي نوشتم نياين بگين خودمون ميدونستيما!!! دونه دونه اين نكات رو وقتي هيچي حاليم نبود با خون دل از اين ور و اون ور جمع كردم كه الان به اينجا رسيدم!!!
1. خورش قيمه مزهاش به گوشتشه… يعني نسبت به خورش هاي ديگه بايد بيشتر گوشت داشته باشه بنابراين اسم آب و لپه و سيب زمينيتونو خواهشا نزارين خورش قيمه!!
2. براي دو وعدهي دو نفر يا اگه مهمون داشتين -خدايي نكرده -براي يك وعدهي چهار نفر حداقل چهارصد گرم گوشت بريزين.
3. در مورد مقدار لپه هنوز من دچار تضاد فكري هستم… بنابراين هميشه اندازه نصف يك ليوان ماالشعير!!!! خوري لپه خيس ميكنم و آخرش وقتي موقع ريختنش شد انقدر ميريزم كه از لحاظ بصري تعادل خوبي ايجاد شده باشه
4. لپه رو فقط كافيه يكي دو ساعت خيس كنين و نميخواد از شب قبل بزارين جوونه بزنه!!!
5. يكي از نكات بديهي آشپزي اينه كه پياز داغ هر چي بيشتر باشه غذاتون خوشمزه تر ميشه… البته ديگه زياده روي نكنين ولي خسيسي هم نكنين
6. مامان خود من هنوزم كه هنوزه بعد از سي چهل سال آشپزي نميزاره پياز داغش طلايي بشه و همين جوري وقتي پيازش هنوز سفيده گوشت رو اضافه ميكنه كه خيلي كار اشتباهي هستش… هر وقت كه لازم بود گوشت در پياز تفت داده بشه مخصوصا تو خورشهاي ايراني بزارين پيازتون كاملا طلايي بشه
7. گوشت رو كم تفت ندين… زياد هم ندين كه خشك بشه… هر چي گوشتتون بهتر تفت داده بشه زمان پختش كمتر ميشه
8. وقتي گوشت رنگ عوض كرد وقت اضافه كردن ادويه هستش… خيلي مهمه كه ادويه ها در روغن تفت داده بشن، براي اينكه مزهاش بهتر در مياد… از ريختن ادويه تو خورش آبكي خيلي بهتره
9. خورش قيمه ادويه خاصي نداره همون زردچوبه در حدي كه به تمام گوشتها برسه و يه مقدار دارچين و فلفل كافيه
10. نمك رو هميشه آخر كار بزنين چون دير نميشه… در ضمن از دير پز شدن گوشتتون هم جلوگيري ميشه
11. براي اينكه لپه هاتون وا نرن و شكلشون رو حفظ كنن بعد از اضافه كردن ادويهها ميريزيمشون روي گوشت و دو سه دقيقه تفتش ميديم
12. حالا نوبت رب هستش… رب هم مثل ادويه بايد در روغن تفت داده بشه كه رنگش قشنگتر بشه… پس بازم مثل مامان من نزارين آخر سر رب رو اضافه كنين
13. درسته كه رب غذا رو خوشرنگ ميكنه ولي خود گوجه فرنگي خيلي غذا رو خوشمزه ميكنه و به خورش هم لعاب ميده… بنابراين بعد از اضافه كردن رب سه چهار تا گوجه فرنگي رو رنده كنين و بريزين توي خورشتون
14. هيچ وقت به غذاتون آب سرد اضافه نكنين… من وقتي شروع ميكنم به غذا درست كردن كتري برقي رو هم روشن ميكنم و هر وقت كه موقع آب ريختن شد آب جوش به غذام اضافه ميكنم
15. بعد از اضافه كردن آب اول بزارين يك كمي خورشتون قل قل كنه و بعد از پنج تا ده دقيقه زيرش رو بدين پايين و برين به كار و زندگيتون برسين تا دو ساعت ديگه كه وقت ريختن ليمو عماني هستش
16. بعد از ريختن ليمو عماني بايد حداقل يك ساعت ديگه بزارين خورش جا بيفته…اگه دوست دارين خورشتون ترش بشه ميتونين با سر چنگال ليمو عماني رو سوراخ كنين اگر نه كه همونجوري درسته بندازين اون تو…سه تا درشت يا چهار تا ريز براي اين مقدار خورش كافيه….
17. تو اين دو مرحله آخر هر جا ديدين آب خورشتون كم شده باز آب جوش اضافه كنين… اگه زياد اضافه كنين هم مسالهاي پيش نمياد فوقش آخرش درش رو باز ميزارين همش بخار ميشه تا به غلظت مورد نظرتون برسه
18. بعد از اينكه يك ساعت از ريختن ليمو عماني گذشت نوبت چشيدن غذا و اضافه كردن نمك هست…
19. در اين مرحله اگه حس كردين ديگه خورش به اندازه كافي مزه ليمو عماني گرفته دربيارينشون…اگرنه كه اگه دوست داشتين با پشت قاشق فشارشون بدين به ديوار قابلمه كه حسابي مزهاش بياد تو خورش
20. براي زعفرون يك روش فوق العاده اقتصادي استفاده از زعفرون خورشي هست كه رنگ نداره ولي مزه داره و قيمتش حدود يك سوم زعفرون معمولي هست… وقتي خورشي از فرط داشتن رب خودش كلي قرمزه دليلي نداره زعفرون رنگ دار نازنينتون رو حروم كنين و در عوض ميتونين در كمال دست و دلبازي كلي زعفرون خورشي بهش اضافه كنين
21. در مرحله آخر شيشه گلابتون رو دربيارين و اندازه نصف درش گلاب به خورشتون اضافه كنين… اين كار رو از كسايي كه نذري ميپزن ياد گرفتم
22. در انتها ذكر اين نكته ضروري هست كه اگه مثل گل باقالي خورش بدون آب دوست دارين براي خورش قيمه يك مقدار آب باقي بگذارين كه وقتي سيب زميني سرخ كرده تون رو اضافه كردين و اونا كلي آب به خودشون كشيدن خورشتون زيادي خشك نشه….
اگه شما هم نكتهاي به ذهنتون ميرسه بهم بگين اگر نه كه به قول سورملينا گواراي وجود!!!
*********************************
یه نکته خیلی مهمی که یادم رفت بگم اینه که ما فقط گوشت گوساله میخوریم اگر گوشت گوسفند استفاده میکنین یه روشهای دیگه ای داره و زودتر هم میپزه