اين كلاس كارمند نمونه شويم بالاخره يه فايده اي براي من داشت… اونم اينكه فهميدم در سال 30 روز مرخصي داريم نه 24 روز و اينكه از اين 30 روز فقط 15 روزش رو ميتونيم ذخيره كنيم كه تازه پولش رو موقع بازنشستگي بهمون ميدن…بعد تازه يه چيز ديگه هم فهميدم… اونم اينكه از سال 88 ديگه تعطيلات وسط مرخصيها جزو مرخصي حساب نميشن….بعدتر باز يه چيز ديگه فهميدم….كه من از اول سال فقط 4 روز رفتم مرخصي!!!!! كي باورش ميشه؟؟؟ خودم احساس ميكردم حداقل 40 روز رفته باشم مرخصي… فهميدم اونقدرها هم كه فكر ميكردم اين اداره اومدنه بهم فشار نمياره… حالا ديروز نشسته بودم دو ساعت زل زده بودم به اين تقويم روميزيم كه فعلا 11 روز از مرخصيهام كه اگه نگيرمشون از بين ميرن رو يه جوري بچينم تو روزهاي باقيمونده سال كه هم خودم راضي باشم هم رئيسم…. فعلا هدف كوتاه مدتم همين شنبه و دوشنبه هفته آينده است… هدف ميان مدت سه روز مرخصي بعد از عاسورا تاشوعاست كه يه تعطيلات رويايي ده روزه برام به ارمغان مياره… تازه سالگرد ازدواجمون هم ميفته وسطش…. 6 روز ديگه باز ميمونه كه تصميم دارم بزارم براي دوشنبه هاي ماه بهمن و اسفند!!! چون كلا معتقدم كه بعد از دو روز كار كردن حتما بايد يه روز تعطيل باشه….
حالا دو سه روزه من و گل باقالي داريم خودمونو ميكشيم كه يه جايي پيدا كنيم كه اين چهار پنج روزه بريم مسافرت… دلمون يه جاي گرم ميخواست ولي حوصله رانندگي زياد هم نداريم… اصفهان هم كه لامصب داره برف مياد!!!‌من كلا تو عمرم 24 ساعت رفتم اصفهان كه 12 ساعتش رو هم خواب بودم، دو سه ساعتش رو هم عروسي بوديم و داشتم قر ميدادم… البته همه جاهاي ديدنيش رو ديدم ولي خيلي دلم ميخواد يه چند روزي برم و حسابي سوراخ سنبه هاش رو بگردم….هر چند كه اين زاينده رود كه خشك شده، ذوق منم همراهش خشك شده… شيراز هم كه كلا نرفتم!!!! اصلا من به غير از شمال و همدان و كرمانشاه و كاشان و تفرش هيچ جايي نرفتم!!! شرمنده ام واقعا…آها يادم نبود يه بارم رفتم مشهد كه اونم باز عروسي دعوت بوديم….يه بارم 300 كيلومتر رانندگي كرديم رفتيم زنجان، بعد نيم ساعته گنبد سلطانيه رو ديديم و برگشتيم!!!! تازه اونم خودمون رفتيم…. خوب پدر مادر پير كه داشته باشي همين ميشه ديگه… ما تا چند سال پيش يه باغي تو كردان كرج داشتيم كه چون راهش خيلي كم بود تا يه تعطيلاتي ميشد ميپريديم ميرفتيم اونجا و اين شد كه رفيقتون دنيا نديده باقي موند….اين چند ساله هم كه خودتون شاهدين چند بار برنامه ريزي كردم كه بريم ايرانگردي… هر دفعه خوردم تو ديوار…. ما، من و گل باقالي رو ميگم، آدمهاي سفتي هستيم…حركت كردن و استارت زدن برامون مشكله….همش دوست داريم بمونيم تو خونه و تا چونه بريم زير لحاف، فوقش يه فيلمي ببينيم و كتابي بخونيم… ديگه خيلي بخوايم تفريح كنيم به جاي خونه، تو سينما فيلم ميبينيم… ولي تا يه مسافرتي ميريم و يه هوايي به سرمون ميخوره ذوق ميكنيم و هي ميگيم هفته ديگه هم بيايم… ولي اين هفته ها هي ميان و ميرن و ما دراز كشيديم رو مبلهاي نرممون و يا كتاب دستمونه يا زل زديم به تلويزيون يا اينكه اصلا روي مبل نيستيم، بلكه پرده هاي كلفت اتاق خوابمون رو كشيديم و تو اتاق تاريك و گرممون داريم خر و پف ميكنيم و جلوي دماغمون حباب درست ميشه….
حالا همين يكي دو ساعت پيش بالاخره فهميدم كه بايد كجا بريم…..بندر تركمن!!! فصل مهاجرت پرنده هاست… ببينين چقدر قشنگه!! البته ميترسم بريم اونجا و ببينيم مثل زاينده رود و درياچه پريشان و هزار جاي ديگه كه در حال نابوديه اينجا هم ديگه اين شكلي نباشه….ولي حداقلش اينه كه ميدونم درياي خزر و رشته كوه البرزسر جاشه فعلا!!! حالا هي دارم ميگردم ببينم كجا ميتونيم ساكن بشيم ولي انگار تو خود بندر تركمن اصلا هتل وجود نداره و بايد تو شهرستانهاي اطراف بمونيم… بايد ببينم از گرگان تا اونجا چقدر راهه… گرگان حتما كلي هتل داره… انگار 41 كيلومتره… خوبه ديگه، نه؟؟؟ از خونه ما تا ادارمون به نظرم 20، 30 كيلومتر باشه….وضعيت جويش هم مناسبه… حالا از يه طرف دلم ميخواد از بابت هتل و اينا خيالم راحت باشه ولي از يه طرف هم ميگم بزار هيجان انگيز باشه… ولي ميترسم يه موقع هيجانش زياد بشه و مجبور بشيم تو ماشين بخوابيم… اين دفعه با تجهيزات كامل ميريم ديگه… نه مثل دفعه قبل كه به اميد قبرستون گاجره بوديم و هيچي نداشتيم….كسي تا حالا اون طرفها رفته؟؟؟

نذر كردم اگه جلسه‌مون كنسل شد بيام يه پست بنويسم…( الان معلومه كه جلسه مون كنسل شده ديگه، نه؟)
حالا چي بنويسم؟
آها… چند وقت پيش آقا جاتون خالي نباشه ما يه حراج 70% ديديم و هول شديم و يه شلواري خريديم كه اصلا اندازه مون نيست!!! اين كه چه فكري تو سرم گذشت كه شلوار رو خريدم بدين قراره كه پيش خودم گفتم اينو وقتايي كه ميخوام برم بيرون با اون چكمه قهوه ايه ميپوشم و زير پالتو حتما لازم نيست كه زيپش رو ببندم!!! از اونجايي كه اين شلوار هم به شدت تنگ بود با زيپ باز هم از جاش تكون نميخورد!!! ولي زمستون پارسال اومد و رفت و من يك بار هم اين شلوار رو نپوشيدم ولي هر دفعه كه نگاش ميكردم ته دلم قنج ميزد كه شلوار به اين خوبي رو مفت خريدم!!
حالا چند وقت پيش داشتم يه سر و ساموني به كمدم ميدادم كه شلوار مذكور رو ديدم…به هر زحمتي بود كشيدمش بالا و دكمه‌اش رو بستم ولي نميدونم چه مرگش بود كه زيپش بالا نميومد…. يعني كلا زيپش به شكل پرانتز باز و بسته شده بود و به هيچ صراطي مستقيم نميشد…. ولي منم از رو نميرفتم… خلاصه من بكش و اون بكش… بالاخره موفق شدم در حالي كه به صورت افقي خوابيده بودم رو تخت و گردنم رو منقبض كرده بودم و چشمام رو محكم بسته بودم و تمام 32 تا دندونم رو در معرض نمايش گذاشته بودم، اين زيپ پررو رو بكشم بالا…. ولي خوب با اينكه موفق شده بودم، هنوز يك مشكل باقي بود… اونم اينكه نميتونستم به حالت عمودي برگردم… اون شلوار هم از اون لباسايي نبود كه تو حالت افقي بپوشيش و لذتش رو ببري!!!…. توي همون روزا بود كه تبليغ special K رو ديدم…. دختره تو تبليغ دقيقا مشكل من رو داشت ولي در عرض دو هفته تونست از شلوارش استفاده بكنه…. با اينكه تو فكر خريدش بودم، اين مريضي هاي پشت هم امون نداد… ولي به جاش كاملا مجاني يه عالمه من رو لاغر كرد….ديشب ميخواستيم بريم سينما و منم خيلي خوشحال شلوارم رو كشيدم بالا و به نسبت راحت دكمه اش رو بستم و زيپش رو كشيدم بالا… ولي تا اومدم بشينم جلوي آينه كه آرايش كنم ديدم بدنم به دو قسمت تقسيم شد…. بالاي كمر شلوار و پايين كمر شلوار…. كه قسمت اول قطرش حدود ده سانت از قسمت دوم بيشتر بود كه البته حاوي معده و روده اينجانب بود!!! حالا تو فكرم كه اگه تو اين مرحله دو هفته special k‌ بخورم شايد بالاخره بتونم با شلوار عزيزم بشينم… حتي خدا رو چه ديدي شايد يه روزي بشه باهاش چمباتمه هم زد!!!!
صحبت از سينما شد… ما ديشب رفتيم محاكمه در خيابان و بايد بهتون بگم كه من خوشم اومد…. گل باقالي هم خوشش اومده ولي نميگه!!! بعد من كه يه سري از ديالوگ ها رو تكرار ميكنم كر كر كر با من ميخنده و ذوق ميكنه!!! البته من هم كلي ايراد دارم به فيلم بگيرما ولي كلا اين فيلم منو گرفت!!! يكي از ايرادهاش كه به نظرم كاملا شعور بيننده رو نشونه گرفته بود اين بود كه انگار كاملا عمدي به جزئيات بي دقت بود…. يارو به فاصله چند دقيقه ريشش هي بلند ميشد هي سه تيغه ميشد دوباره بلند ميشد باز كوتاه ميشد…. اون يكي يه سيگار دستش بود كه هر 5 ثانيه يك بار كه نشونش ميداد يا همون دقيقه روشن شده بود يا داشت تموم ميشد… اون يكي سيگار وينستون ميكشيد ولي پاكتش مارلبرو بود….طرف داشت دور ميدون فردوسي ميچرخيد بعد در يك لحظه ميرفت سر حافظ و لحظه بعدي باز داشت دور فردوسي ميچرخيد دوباره لحظه بعدي دور ميدون وليعصر بود باز نشون ميداد كه داره دور فردوسي ميچرخه…. يه جا خوندم كه تو اين فيلم اصرار داشته تهران رو نشون بده كه خوب خدا پدرت رو بيامرزه چرا اينجوري؟؟؟ مگه سريال خانواده داري ميسازي كه به اين چيزا توجه نميكني؟ اين همه عجله براي چيه؟ خلاصه كه اينجوري… ولي از صداها خيلي بهتر بود به نظرم… ما جامون خيلي بد بود… رديف سوم بوديم تو سينما پارك ملت كه پرده هاش اون همه بزرگه… همش حس ميكردم بقل پاي فيلمبردار نشستم….براي ديدن هر صحنه بايد گردنمون رو مثل پنكه 180 درجه ميچرخونديم!!! خوب بود همش كلوزآپ گرفته بود!!! گفتم كلوزآپ بگم كه اين حامد بهداد هم خيلي خوب بود تو اين فيلم… از اون همه تيك و ادا و اطوار اصلا خبري نبود…. كلا ديروز خيلي سينماها شلوغ بود چون انگار دو روز تو هفته پيش سينماها تعطيل بوده…براي همين ملت هجوم اورده بودن…. ما هم كه انقدر عاشق اين سينما ملت شديم كه اصلا سينماي ديگه اي بهمون نميچسبه…. راستي نميدونم ديدين يا نه كه تو سالن انتظار سينما يه كتابخونه كوچيك گذاشتن و مردم ميتونن برن كتاب بردارن بخونن تا فيلم شروع بشه و بعد بزارن سر جاش… من كه كلا فن قاليبافم و در هفته حداقل هفت دفعه بلند بلند مراتب ارادتم رو به ايشون در گوش گل باقالي فرياد ميزنم… گل باقالي هم فقط به خاطر اينكه اين مرد خادم ملت روزي روزگاري تو سپاه بوده باهاش لجه….ديروز هم كه داشتيم ميرفتيم تو سالن وقتي ديدم بيشتر از نصف مردم كتاب دستشونه و دارن ميخونن زدم به گل باقالي و گفتم ببين اين مرد چقدر باشعوره!!! (نميدونم چرا فكر ميكنم تو اين چيزهاي ريز هم خود قاليباف شخصا دستور ميده!!!) بعد چون ديشبش هم داشتيم با هم ديگه كتاب پي نكته هايي بر جامعه شناسي خودماني رو ميخونديم و تو اون كتاب هم نوشته بود كه راه حل اينكه مردم ايران كتابخون بشن اينه كه كتاب مجاني بريزيم زير دست و پاشون تا معتاد كتاب بشن و منم با استناد به اين كتاب سعي داشتم به گل باقالي ثابت كنم كه فقط قاليبافه كه ميدونه بايد چي كار كنه…. ولي وقتي داشتيم برميگشتيم و سالن انتظار خلوت بود رفتيم ببينيم چه كتابهايي گذاشتن كه چشمتون روز بد نبينه…يك آت و آشغالايي بود كه اون سرش نا پيدا… همش كتابهاي مذهبي چرت و پرت ….ضايع كه شدم هيچ دلمم سوخت!!! آدم بدونه بايد چي كار كرد ولي ندونه چجوري!!! راستي اين كتاب رو حتما بخونين اگه جامعه شناسي خودموني رو خونده باشين كه ميدونم مشتري هستين ولي اگه نخوندين دوتاييش رو بخرين و بخونين…. خيلي جالبه
ديگه اينكه ما آخر هفته بالاخره اومديم خونه خودمون… بعد انقدر جو زده بوديم كه هي خودمونو ميماليديم به در و ديوار…. شما فكر كنين چايي هم دم كردم دو بار!!! اونم با هل!!! بعد يه نواري كه فكر كنم اولين كادويي بوده كه من به گل باقالي داده بودم رو هم گذاشته بوديم و هي باهم اختلاط ميكرديم….كلا خيلي اصرار داشتيم كه از خونمون فقط استفاده ابزاري نكنيم و يه كاري بكنيم كه بهش روح بديم… مثلا همين چايي خوردن يا اينكه چهار تا انار گنده توي ظرف ميوه وسط ميز گذاشتن و يه عودي اون طرف تر روشن كردن و اين حرفا…. هر چي به گل باقالي ميگم بيا با زندگيمون رو به رو شيم….قوي باشيم… بمونيم تو خونه خودمون و به جاش شبا يك ساعت كمتر بخوابيم و صبحها انقدر از ترافيك نترسيم… ميگه تو الان كه خوابت نمياد از اين حرفا ميزني!!!! هيچي ديگه باز ديشب اومديم خونه مامانمينا!!!!

فهميدين چي شد؟؟؟ اين باصن درد و پا درد ما ادامه آنفولانزاي خوكيمون بود انگار!!! هيچ ربطي هم به صندليهاي فريزري و اين حرفا نداشت… آخه نشد كه بگم بهتون… آنفولانزاي ما واقعا خوكي بود!!! البته كلا به كسي نگفتيم… چون همه يه جوري رفتار ميكنن انگار ايدز داري مثلا بعد داري سرنگ استفاده شده‌ات رو هم بهشون تعارف ميكني… فرار ميكنن ازت…. حالا پريروز باز من رفتم اين كلاس فوق الذكر و يك بلايي سرم اومد كه نميدونين… كلا اين كلاسه به من نميسازه فكر كنم…. صبحش يك كمي دل درد داشتم كه اهميتي ندادم ولي وقتي رسيدم به كلاس ديگه همينجوري به خودم ميپيچيدم از درد….اصلا همين كه نميشد ناله كنم حالم رو بدتر ميكرد…سي دفعه پاشدم رفتم از كلاس بيرون و دوباره برگشتم….يك ستوني هم وسط كلاس بود كه هر دفعه بايد مثل اين هنرپيشه هاي هندي از اين ستونه آويزون ميشدم كه نخورم به كسي كه پشتش نشسته… هي رفتم دستشويي بعد هي آرزو كردم كه بالا بيارم… ديدين بعضي وقتها چقدر بالا اوردن حال ميده؟؟؟؟ دقيقا از همون وقتها بود…. حالا ببخشينا من خيلي دقيق حالات معده و روده ام رو براتون تشريح ميكنما… ميخوام بگم اين آنفولانزائه خيلي فولان زائه پدرسگ…. هيچي ديگه جونم براتون بگه كه دفعه آخر ديگه روم نشد برم ستون رو بغل كنم… براي همين بيرون كلاس نشستم تا موقع حاضر غايب… وسطش هم گل باقالي زنگ زد بهم و بعد هم همراه با دوستش كه پزشكي ميخونه پشت تلفن تشخيص دادن كه من رودل كردم و يه قرص دايجستيو خريدن و اومدن دادن در كلاس بهم و رفتن ولي بعد از خوردن قرصه حالم بدتر شده بود… ديگه كلاس كه تموم شد در حاليكه بلند بلند ناله ميكردم راه افتادم اومدم خونه مامانمينا….اومدم تاكسي سوار شم يه دختره بهم گفت من زودتر پياده ميشم…بعد هم وايساده بود كه من با اون حالم خودم رو بكشونم تو ماشين…. منم با چشمايي كه از درد و خشم ريز شده بود خيلي آروم و با اشاره سر بهش گفتم برو تو…. الان هم كه يادش ميفتم كه دختره چجوري سرش رو انداخت پايين و خزيد تو ماشين خنده ام ميگيره….فكر كنم قيافه ام خيلي داغون بوده….خلاصه به هر زحمتي كه بود خودم رو رسوندم البته بگم كه وسط راه به آرزوم هم رسيدم!!!! از وقتي هم كه رسيدم هي نيم ساعت جيغ ميزدم بعد به آرزوم ميرسيدم دوباره نيم ساعت ديگه جيغ ميزدم بعد يه بار ديگه به آرزوم ميرسيدم….يعني جوري شده بود كه مامانم كه كلا با سيستم بيمارستان و اين حرفا مخالفه وسط جيغ زدنها التماس ميكرد كه اين شلوار رو پات كن بتونيم ببريمت بيمارستان… منم كه كولي!!! هي ميگفتم به من دست نزنين!!! مگه نميگم به من دست نزنين!!!…. خلاصه گل باقالي هم خودش رو رسوند اونجا و باباي بيچاره ام هم از سركار اومد خونه و دست جمعي منو بغل كردن و انداختن تو ماشين يه سطل ماست پاكبان هم داده بودن دستم كه به آرزوم برسم هي!!!….ولي رسيدم بيمارستان بهتر شده بودم كه لامصبا گير دادن كه بايد خون بدي!!! اول البته فشارم رو گرفتن گفتن خوبه بعد كه ميخواستن خون بگيرن انقدر از ترس فشارم افتاده بود پايين كه اصلا رگم رو نميتونستن پيدا كنن و هي پرستاره عوضي ميكوبوند رو دستم محكم…. آخرشم دو تا آمپول زدن دو طرفم و يه سرم هم وصل كردن و رفتن… گل باقالي هم اون وسط هي اومده بود دم گوش من ميگفت مرتيكه ك…نت رو ديد!!! حالا من چي كار كنم؟!!!!…. منم تا ميخنديدم دوباره دلم منقبض ميشد و جيغم ميرفت هوا… يك وضعي بود خلاصه!!! آخرشم يه تشخيص درست نتونستن بدن!!! خونم هم لخته شد و دوباره اومدن منو كتك زدن و ازم خون گرفتن كثافتا…بعدشم گفتن احتمالا اون آنفولانزائه هنوز تو بدنت مونده و داره نشونه هاي ديگه اش رو نشون ميده….ببرينش خونه اگه باز حالش بد شد بيارينش ببينيم چي كار ميشه كرد!!!!!….. تا شب هم انقدر آب بدنم رفته بود كه تو تب ميسوختم و هذيون ميگفتم و اين مامانم و گل باقالي به زور ORS‌ به خوردم ميدادن…. يعني خفه ام كردن!!! فكر كنين تو چهار پنج ساعت دو ليتر ORS‌ خوردم اونم با قاشق چايي خوري!!!! چون اگه قلپ قلپ ميخوردم به آرزوم ميرسيدم!!! ديگه ببينين چه بلايي به سرم اوردن…. تا سرم رو ميزاشتم رو بالش ميگفتن پاشو دو تا قاشق ديگه هم بخور!!! بله ديگه!!! پس فكر كردين چجوري دو ليتر رو با قاشق چايي خوري تو چهار پنج ساعت ميشه به يك نفر فرو كرد؟!!!!
ديگه دوشنبه بهتر شدم… البته يه مشكلاتي داشتم هنوز كه از توضيحش معذورم… چون براي خانواده خودم كه توضيح ميدادم با چوب ميفتادن دنبالم و فحش ميدادن بهم ديگه شماها كه هيچي ديگه!!! سيب گل به گل باقالي ميگفت ما دست خودمون نبود كه با اين فاميل شديم، تو كه دست خودت بود چرا اين كار رو كردي؟؟!!!
حالا دوستان عزيز اگر ميخواين كه اين بلاها سرتون نياد لطفا از اين سرم هاي شست و شو بخرين و هر روز، روزي سه بار گلوهاتون رو بشورين باهاش… يك بار هم دماغتون رو!!! ميدونم كه هيچ كدومتون اين كار رو نميكنين ولي اگه بكنين خوبه باور كنين… از اين ژل هاي ضدعفوني هم از داروخانه بخرين كه هي دستاتون رو تميز كنين… البته به دور و بريهاتونم بگين همين كارهارو بكنن!!! چون من بدبخت روزي سي بار دستم رو ميشستم آخرشم انقدر اين گل باقالي مريض رو بوس كردم كه خودم به اين روز افتادم….
حالا كه هشدار بهداشتي دادم يه هشدار فرهنگي هم بدم… اين فيلم كتاب قانون خيلي چرت و پرت بود!!!‌ ميدونم خيلي هاتون خوشتون اومده ولي واقعا ببخشيدا به نظرتون تو سال 88 هنوز بايد فيلم اخلاقي ساخت؟؟؟!!! دروغ نگين…پشت سر هم حرف نزنين…. مسخره…. گل باقالي ميگفت اگه مازيار ميري جلوم بود دلم ميخواست مثل شرك (كارتون) داد بزنم بهش بگم كثافت بعد از تو دهنم كرم و مارمولك و اينا بريزه تو صورتش….يعني اصلا سناريو و اين حرفا مطرح نبود تو اين فيلم فقط ميخواست درس اخلاق بده!!! ولي هنرپيشه خارجيه عجب جيگري بودا!!!! اين از اين!!!
فيلم صدا ها رو هم رفتيم ديديم … از لج اينكه اكران فرهنگي كردنش…. بد نبود ولي خوب هم نبود… يعني فيلم رو يه جوري ساخته بود … اه بزار درست توضيح بدم ديگه…. اگه نديدين نخونين ولي اگه بخونين هم چيزي دستگيرتون نميشه… فيلم از آخر به اول تعريف ميشد و كاركرد اين كار اين بود كه اگه از اول تعريف ميشد خيلي خيلي خيلي مسخره ميشد!!!! بعد حالا عيبي نداره اومدي فيلمت رو از آخر تعريف ميكني حداقل يك چيزي بزار تو گذشته كه براي من جالب باشه كه بدونم، كه وقتي برگشتي و تعريف كردي بگم آها پس اينجوري بود… ولي هر چي برميگشت به عقب هيچ چيز دندون گيري نصيب كسي نميشد… ولي برين ببينين كه لج اين مافياي اكران در بياد….
(صداها تموم شد بياين از اينجا بخونين) ديگه ديشب هم فيلم روز كارنامه رو ديديم… گل باقالي سي ديش رو خريده بود…. خيلي بامزه بود به نظر من… كارگردانش مسعود كرامتي بود همون كه تو باغ هاي كندلوس تو تصادف نمرد!!!(چه فيلمي بود ولي اين باغ هاي كندلوس… فكر كنم تا الان پنج بار ديدمش بازم دلم ميخواد ببينمش)…. پسر كوچولوئه خيليييييييييييي عالي بازي ميكرد بقيه هم بد نبودن ولي موضوعش خيلي عاليييييييييي بود…. اگه سليقه تون با من يكي بود حتما بخرين و ببينين
آقا ما از جمعه شب خونه ننه باباي من مونديم!!!! مامانم ميگه تا خوب خوب نشي نميشه از اينجا برين… البته خوش هم ميگذره ها ولي ديگه خسته شدم….فردا عصري فكر كنم ديگه بريم خونه خودمون!!! حالا بابام پنجشنبه دعوتمون كرده باز خونشون!!! دقت كردين كه دعوتمون كرده!!!!
تو فكريم كه خونه خودمون رو يواشكي اجاره بديم كه از نظر مالي هم دستمون بازتر بشه….چطوره؟؟؟

يه كلاسي از طرف اداره ما رو فرستادن كه قراره وقتي تموم شد كارمندهاي بهتري باشيم… مثلا صادق باشيم دزدي نكنيم از قوانين سر در بياريم و اين حرفا… حالا استادهاي همين كلاس از همه دنيا دزدتر و دروغگوترن!!! كلاس چهار ساعته تا حالا از يك ساعت و نيم بيشتر طول نكشيده… نه كه فكر كنين زود تعطيل ميكنن ها!!! نخير بيشتر دير تشريف ميارن تا زود تعطيل كنن!!! فكر كن ساعت هشت و نيم صبح خودت رو رسوندي وسط تهران در حاليكه داري از خواب ميميري بايد تا حدودهاي ساعت ده وايسي تا كلاس شروع شه… بديش هم اينه كه هر جلسه استادها عوض ميشن و نميتوني اين دير اومدن ها رو تعميم بدي به جلسات آينده و يه تصميم گيري درست و منطقي بكني كه مثلا يك ساعت ديگه بخوابم بعد برم!!!! نه دير ميشه رفت نه ميشه غيبت كرد چون آخر هر جلسه مبحث همون روز رو امتحان ميگيرن… اگر هم قبول نشي پول كلاس ميره تو پاچه خودت!!!‌ خلاصه كه وضعيت ناجوريه… البته خوب من با همه اين مشكلات كنار اومدم ولي يه مشكلي در رابطه با اين كلاس وجود داره كه تقريبا منو فلج كرده بود!!! لامصبا انگار صندليهاي كلاس رو هر روز صبح از تو فريزر در ميارن ميان ميچينن اونجا… اصلا لحظه اي كه ميشيني حس ميكني باصن و مخلفات رو ( مخلص اداره قيلطرجات هم هستيم!!!) داري ميكني تو تشت يخ… جلسات اول هنوز متوجه نشده بودم كه چه بلايي داره سرم مياد…. حتي وقتي تمام هفته پيش از كمر درد و پا درد خوابم نميبرد و صبح با همون درد از خواب بيدار ميشدم…. كاملا از كار افتاده بودم…. ظهرها كه ميرسيدم اداره پاهام رو تو بغلم جمع ميكردم و آه و ناله راه مينداختم بعد پاهام رو ميزاشتم رو ميز و باز ناله ميكردم بعد ميزاشتم زيرم و باز آه و ناله ميكردم و اين ماجرا ادامه داشت تا سه شنبه كه دوست بدبخت محبت نديده تون به صورت معجزه آسايي شفا پيدا كرد… نه تنها شفا پيدا كرد بلكه بالاخره چهارشنبه كه داشت ميشست تو صندليهاي يخ در جهنمي اون كلاس مسخره بعد از اينكه استخونهاي نشيمن گاهش به سمت ترقوه اش تير كشيد ناگهان دوزاريش افتاد كه كمر درد هفته اخير زير سر همين كلاس كارمند نمونه شويم بوده … ماجراي سه شنبه اين بود كه كلاسمون تشكيل نميشد و از اونجا كه من تنها كارمند اين دفتر هستم كه تو اين كلاسها شركت كردم و بنابراين كسي به غير از من نميدونست كه من سه شنبه كلاس ندارم و باز هم از اونجا كه مطالب كلاس خيلي تاثير گذار بود و من با گوشت و پوست و خونم باور كرده بودم و ايمان آورده بودم كه نبايد دزد و دروغگو باشم تصميم گرفتم كه اون روز رو جشن بگيرم …. به اين صورت كه صبح ساعت رو كوك نكنم و هر وقت كه عشقم كشيد پاشم و بيام سر كار و بعد هم يك ماموريت آموزشي خوشگل رد كنم كه مثلا كلاس بودم… گل باقالي هم كه پايه خلافكاري من بود در يك اقدام نمادين اون هم موبايلش رو كوك نكرد و بعد هم در اقدام نمادين تر با دست راستش من رو بغل كرد و بعد هم پاي چپش رو انداخت روم و حالا نخواب كي بخواب!!!!! ولي حتما خودتون هم تجربه كردين كه اين جور وقتها آدم ساعت هشت الي هشت و نيم چشماش باز ميشن و حس ميكنه كه هيچ وقت از اين سرحالتر نبوده و هر چي خودش رو ميماله به بالش و لحاف كه نيم ساعت ديگه هم بخوابه افاقه نميكنه كه نميكنه… نقشه مون كه خورد تو ديوار خيلي دمغ شديم… ساعت نه هم رسيديم سر كار…. ولي گل باقالي كوتاه نيومده بود!!! ظهر بهم زنگ زد و گفت بيام دنبالت ناهار بريم بيرون!!! كاري كه صدها سال بود نكرده بود… چون ميدونين كه زن و شوهر ها ديگه لازم نيست همديگه رو سورپرايز كنن و در طول روز دلتنگي كنن و اين لوس بازيا!!! منم جو نامزد بازي و اين حرفا گرفته بودم پريدم تو دستشويي و يه خط چشمي كشيدم و يه سرخاب سفيدابي زدم و مقنعه ام رو كشيدم عقب و ديدم از قيافه ام راضيم… باز دوباره مقنعه ام رو كشيدم جلو و از دستشويي اومدم بيرون و رفتم پشت مانيتورم قايم شدم تا گل باقالي بهم زنگ بزنه….نزديك اداره مون يه رستوران باحالي هست كه مبل داره و من عاشق رستوران هايي هستم كه به جاي صندلي مبل ميزارن و گل باقالي هم همون جا رو انتخاب كرده بود…. حالا در نظر داشته باشين كه من هنوز دارم از كمر درد و پا درد ميميرم و هر چي خودم رو روي اين مبلا جا به جا ميكنم فايده اي نداره و دردم كمتر نميشه…. مشغول همين تكون خوردنها بودم كه يه دفعه گل باقالي يه كادو از كيفش در اورد و گذاشت جلوم و گفت هيس!!!! عكس العمل شديد نشون نده!!!!…. آقا اين شوهر ما برامون بي مناسبت كادو خريده بود بعد توقع داشت عكس العمل شديد هم نشون نديم!!! البته حالا كه فكر ميكنم ميبينم شايد همين عكس العمل شديد نشون ندادنه باعث شفا پيدا كردنم شد!!!! يعني من از روز سه شنبه ساعت 12 و خورده اي خوب شدم…. فقط يه دست محبتي ميخواستم كه روي سرم كشيده بشه!!! همين!!! حالا گل باقالي زحمت كشيده بود دستش درد نكنه ولي همين نفس كارش بود كه درمون دردم بود… گره هاي مغزيم هم باز شد و بالاخره علت درد رو پيدا كردم و چهارشنبه با زكاوت هر چه تمامتر كاپشنم رو گذاشتم رو صندلي و بعدم نشستم روش و آستيناش رو انداختم روي پاهام … احتمالا يه عده از دو جنسي هاي كلاس هم فكر كردن كه كشف كردن كه من پريودم… حالا نميدونم وقتي هر جلسه همين كار رو تكرار كنم چه فكري ميكنن!!!

گل باقالی دیشب خواب دیده که دو تا پسر داریم… دو تا پسر کوچولوی خیلی خوشگل… یکی موهاش قهوه ای بوده و یکی سیاه… چهارتایی داشتیم تو دریا شنا میکردیم….یه مردی بهش میگه این دو تا بزرگ بشن چی میشن!! گل باقالی میگه یکیشون میشه خدای زمین یکیشونم میشه خدای آسمون!! (جدی نگیرین بابا این گل باقالی چند وقته گیر داده به اسطوره ها و خداهای یونان و هی درباره شون کتاب میخونه و بعدشم برای من کنفرانس میده!!) حالا از صبح که بیدار شده پدر منو در اورده… خیلی جدی میگه میخواسته اومدیم تهران ببرتشون استخر با خودش… صبح یک ساعت تو تخت دور خودش پیچید و غر زد و سراغ پسراشو گرفت…. منم دیشب خواب استخر دیدم و زن حامله!!! آخه موضوع اینه که من و گل باقالی یه مریضی کوفتی گرفتیم که عملکردش تو بدن دوتاییمون دقیقا یکسانه… یعنی وقتی من میگم آی دلم گل باقالی هم میگه آی دلم بعد اون میگه آی کمرم من میگم وای کمرم!!! حالا احتمالا تو سیستم خوابمونم دستکاری کرده این مریضیه و باعث شده خوابهای یک جور ببینیم!!! ولی عجب آنفولانزای مزخرفیه… شنبه دیدیم بارون میاد با گل باقالی تصمیم گرفتیم همه رو بپیچونیم و بریم خونه بخوابیم…. اصلا فکرشم نمیکردم که از یکی دو ساعت بیشتر بخوابم ولی دقیقا پنج ساعت خواب بودم… وقتی بیدار شدم دیدم گل باقالی از تب مثل کوره داره بقل دستم میسوزه… بعد از یک روز پرستاری خودمم تب کردم و افتادم…. هی گل باقالی برای من آب لیمو شیرین میگیره من براش شیر عسل درست میکنم…. یک وضعیه خلاصه… منم وقتی مریض میشم خیلی ان میشم…. حس میکنم اگه ناله کنم برام خوبه!!! چیزایی هم که برام خوب باشه رو دوست ندارم بخورم… اصلا نمیدونم چه مرضیه که من عاشق اینم که تب کنم… اصلا درجه رو میزارم تو دهنم تمرکز میکنم روش و سعی میکنم با نیروی ذهنی دمای بدنم رو ببرم بالا… البته میدونم چمه ها!!! همش تقصیر مامانمه!! وقتی تب میکردم بهم بیشتر محبت میکرد… تربیت بچه واقعا سخته… خیلی باید دقت کرد!!!!
خلاصه داشتم میگفتم این گل باقالی بیچاره خودش مریض بود باید ناز منم میکشید… هی راه میرفت تو خونه مثل نمکی ها داد میزد آب لیمو شیریییییین آب پرتغاااااال شییییر و عسسسسل چایییییی و لیمو ترششش سوپ داااااااااغ شلغممممم منم همینجوری ریز ریز غر غر میکردم و سرمو میدادم بالا که یعنی نه نمیخوام وسطشم نکته انحرافی میزاشت مثلا یه دفعه وسط آش و سوپ میگفت سیگار… منم که حواسم نبود میگفتم نه…. لامصب الان سه روزه نذاشته لب به سیگار بزنم…. آخرین سیگارم رو شنبه ظهر تو ماشین کشیدم… آخه یک سرفه هایی میکنیم که ریه مون کم میاره دیگه… خودش شخصا از خجالت تبدیل به خلط میشه و سعی میکنه از توی نای خودش رو بکشونه تو دهنمون که یه دفعه به صورت تف از دهنمون خارج بشه و راحتمون کنه
ولی خوب موقعی مریض شدیم… گل باقالی از پنجشنبه حالش زیاد خوب نبود و هی میگفت حس میکنم دارم سرما میخورم… جمعه (88/8/8) مثل همه مردم غیور ایران یه عروسی خیلی خفن دعوت بودیم که خدا رو شکر دووم اورد و تا ساعت یک داشت اون وسط با من قر میداد… ولی وقتی اومدیم بیرون بارون میومد و ضربه آخر رو هم خورد دیگه….
حالا دیشب پریشب بابای گل باقالی زنگ زده و تا فهمیده ما مریضیم میگه منم از شماها گرفتم و از پنجشنبه شب که اومدم خونه همینجوری آبریزش بینی دارم!!! گفتم والله ما که دو روز بعد از شما مریض شدیم بعدشم تنها نشونه ای که نداریم همین آبریزش بینیه!!! کلا عادت دارن همه چی رو بندازن گردن دیگران!!! یه روز مریض بری خونشون تا آخر سال هر مریضی بگیرن از تو گرفتن…. آخ آخ یادم نبود گل باقالی آدرس وبلاگم رو بالاخره ازم گرفت….دیگه از این به بعد کمتر میتونم پشت سر مامان باباش اقدس بازی دربیارم…. آخه پنجشنبه که میخواستم بیام جشن پرشین بلاگ گیر داده بود که منم باهات میام….ولی یه کاری براش پیش اومد دقیقا تو همون ساعت و نتونست بیاد… منم پیش خودم گفتم نزدیکهای پنج میرم که لوح یادبود رو بگیرم و بیام خونه ولی وقتی رسیدم دیدم هنوز حتی در رو هم باز نکردن!!! کشته مرده برنامه ریزیشونم…. خلاصه یک کمی چشم چرونی کردم و تنها کسایی رو که شناختم ویولت و آونگ خاطره ها و خاله آرش وروجک و شری مامان سامی بودن… البته بعدش خانم خونه رو هم دیدم وقتی رفت لوحش رو گرفت…. درها که باز شد رفتم به یه مرده گفتم ببخشید دبیرخونه کجاست من میخوام لوحم رو بگیرم…گفت خانم الان که پنجشنبه است باید وسط هفته بیاین!!!! هر چی گفتم بابا لوح پرشین بلاگ منظورمه هی لبخند میزد و میگفت میدونم باید وسط هفته بیاین الان تعطیله!!!! کلی دمغ شدم و گفتم حالا بزار برم تو ببینم چی کار میکنن… رفتم یه گوشه نشستم و هی سعی کردم پشت کله مردم قایم شم که عکسی ازم نگیرن… صدای بلندگوها هم که انقدر بلند بود که انگار جشن بانوان ناشنوا بود….موقع قرآن که من با یه دستم یه گوشم رو گرفته بودم روی اون یکی گوشم هم موبایلم رو هی فشار میدادم چون روم نمیشد دو تا انگشتام رو بکنم تو گوشم!!! مجریشون هم خیلی مسخره بود… کلا این مجریهای رادیو خیلی پرروئن همشون… شوخی های بیمزه ای هم میکنن… یه جوری هم اسم وبلاگها رو میخوند انگار تا حالا تو عمرش تو اینترنت نرفته… درحالیکه امروز وبلاگش رو پیدا کردم و دیدم هر جمله ای هم که مینویسه 1200 تا کامنت میگیره…. حالا چطوری اسم وبلاگهای معروف رو اشتباه میخوند من نمیدونم!!! از اون طرف نویسنده یادداشتهای دختر دستفروش مترو رو صدا کرد که بیاد رو سن بعد هی میگفت نیستن؟ کجان؟؟ ملت هم یه دفعه همه برگشتن گفتن مترو!!! اینم هی میخندید میگفت لابد دارن دستفروشی میکنن ها ها ها ها!!!! بعدم گفت البته من مزاح کردم یه موقع ناراحت نشن!!!! خلاصه خیلی وضعیت شلم شوربایی بود….بعدم هی با خانم پولادزاده شوخی میکرد اونم یه جوری نگاهش میکرد که انگار تو خیابون بهش متلک گفتن!!! بابا جان این مجری جشن خودته… اگر حرف بیمزه ای هم میزنه تو اولین نفر باید بخندی… فقط بهاره رهنماش خیلی خوب بود… کلی از اون روز بیشتر دوستش دارم و دارم وبلاگش رو هم میخونم…. ولی بازم دستشون درد نکنه… همین که انقدر همت دارن که بدون اسپانسر اصلا جشنی راه بندازن خیلی عالیه… آخرشم اومدم دیدم لوح های یادبود رو هم به ترتیب الفبا گذاشتن روی یه میزی و تندی رفتم مال خودم رو پیدا کردم و پریدم بیرون…. دیگه وقتی رسیدم گل باقالی لوحم رو دید و گفت از این به بعد وبلاگم رو میخونه…. البته میدونم انقدر که تنبله و کلا حس کنجکاویش خرابه و از کار افتاده این طرفا پیداش نمیشه…. خیلی از این لوحم خوشم میاد… همش فکر میکنم سی سال دیگه که کلا کامپیوتر و اینترنت و اینا هیچ کدوم مثل الان نیستن و احتمالا تو وبلاگها مردم حس شون رو میتونن به اشتراک بزارن به جای اینکه بشینن این همه صغرا کبرا بچینن چقدر از داشتن یه همچین چیزی خوشحال خواهم بود… البته اگه کلا وبلاگ وجود داشته باشه هنوز که بعید میدونم….
——————————-
پینوشت:انگار وبلاگم از این به بعد عمومی شد دیگه… کم کم همه دارن پیدام میکنن… اون از گل باقالی بعدم همکارام اینم از رفقای قدیمی

ما يه دوستي داشتيم قديما كه خيلي كنه بود… ما منظورم من و ياسمنگولاست… اين بيچاره هي زنگ ميزد به ما مهموني دعوتمون ميكرد و برنامه ميزاشت كه بريم اين ور و اون ور و ما هر دفعه يه جوري ميپيچونديمش تا اينكه يه چند وقتي بود بي خيالمون شده بود كه تو فيس بوك ديديم بچه دار شده… يه دختر بينهايت خوشگل كه اسم من رو هم گذاشته بود روش!!!! اسم من هم از اون اسمايي نيست كه روزي دو بار بشنوين… من كلا تو عمرم سه نفر هم اسم خودم ديدم…. اولش كلي خوشحال شدم و گفتم به به چه سليقه خوبي دارن ولي چند وقت پيش كه فاميلي شوهرش رو فهميدم ديدم وااااااااااااااي چون حروف اسم من و فاميلي شوهرش يكيه احمقهاي بي خلاقيت برداشتن اسم من رو گذاشتن رو بچه شون كه اسم و فاميلش ست بشه لابد!!!! حالا اينا كه فرعيات بود… كلا منظورم اين بود كه اين دختر انقدر خوشگل بود كه ديديم ديگه اين دفعه نوبت خودمونه كه كنه بشيم و يه روز بريم به اين فسقلي دست بزنيم و احيانا اگه ننه اش اجازه داد حتي بغلش هم بكنيم… ولي خوب كنه شدن هم استعداد ميخواد كه ما نداشتيم و پنجشنبه بعد از 5 ماه تصميم گيري بالاخره ما رفتيم خونه اينا… و آنچه براي خود ميپسنديم براي ديگران هم پسنديديم و قبلش بهش گفتيم كه بعد از شام ميايم… حالا اگه اين حرف رو به من ميزدن كلي خوشحال ميشدم و نهايتش يه ميوه و شيريني ميزاشتم رو ميز ولي همه كه مثل من نيستن… اين رفيق ما با داشتن يه بچه فسقلي يك پذيرايي از ما كرد كه من تو عمرم از هيشكي نكرده بودم… از سالاد ميوه تزئين شده و انواع و اقسام شيرينيجات عجيب غريب كه بگذريم يك ميزي براي مزه نجسيجات چيده بود كه من يكي تا حالا نديده بودم!!! يعني اگه يه ديگ قرمه سبزي و باقالي پلو و كوفت و زهر مار درست كرده بود كمتر زحمت داشت….من نميدونم واقعا بعضيا اين همه ميل به پذيرايي از همنوع رو كجاشون جا ميدن؟ فكر كنين وقتي ما رسيديم چند تا شمع هم در اقصي نقاط خونه روشن بود!!!! ديگه ببينين تا كجاي كار رفته بود!!! ولي ولي ولي دريغ از يك جو حس ميزبان بودن… تمام مدتي كه ما خونه اينا بوديم خودمون چهار نفر (با ياسمنگولا و شوهرش) با همديگه حرف ميزنيم با اين حال كلي سكوت هاي عذاب آور هم اون وسط پيش ميومد…يعني اصلا اين ابله ها به ذهنشون هم نميرسيد كه بابا الان بايد ما رو سرگرم كنين شما!!! يعني انقدر فهميدن اين موضوع سخته؟ حالا اصلا سرگرم كردن بخوره تو سرتون حداقل وقتي يكي داره درمورد يه موضوعي حرف ميزنه شما هم نظرتون رو بگين نه اينكه هي لبخند گشاد بزنين!!! بيشعورها بچه شونم خوابونده بودن!!! فكر كرده بودن بعد از اين همه سال ما دلمون براي خودشون تنگ شده بوده…. بهشون ميگم آلبوم نداره بچه تون ميگه نه عكساش رو كامپيوتره بعد اون هيكل رو تكون نميده بره لپتاپشو بياره يا اصلا به ما بگه بياين بريم پاي كامپيوتر عكسا رو نشونتون بدم!!! خلاصه يك حرصي خورديم من و ياسمنگولا كه ديگه هيچي… شانس اوردن كه بچه شون ساعت 11 شب بيدار شد و يك كمي جو رو بهتر كرد انقدر كه برعكس خودشون اجتماعي و خوش خنده بود…. بعد از اون شب كلي به خودم اميدوار شدم… درسته كه اگه كسي بياد خونه ما ممكنه به شكمش خيلي خوش نگذره ولي به خودش حتما خوش ميگذره… من بيشتر از اينكه فكر كنم براي مهمونهام چي بايد درست بكنم به اين فكر ميكنم كه چه جوري سرگرمشون كنم … تازه من يه بچه خوشگل بامزه نرم و گرم هم ندارم كه بندازمش وسط خونه و همه مهمونهام قربونش برن تا آخر شب!!!
بچه شون انگار در شبانه روز فقط هشت ساعت ميخوابيد كه اونم دقيقا افتاده بود وقتي كه ما رفته بوديم خونشون كه بعدا اصلا مامانم گفت تقصير خودشونه و بايد عادتش بدن كه هم بيشتر بخوابه هم شبها بيدار نمونه … چون تنها مشكلي كه داشتن اين بود كه شبها نميتونستن بخوابن و بايد ميشستن با خانم بازي ميكردن… من بچه شون رو كه ديدم با اينكه همتون ميدونين كه من چقدر نسبت به خوابم حس تقدس دارم ولي به گل باقالي گفتم كه من با كمال ميل حاضرم كه براي همچين فرشته اي كه گردنش بوي بهشت ميده شبها نخوابم ولي ساعت يك همون شب گل باقالي با يك جمله من رو تا آخر عمر از بچه دار شدن پشيمون كرد… دقيقا لحظه اي كه داشت خوابمون ميبرد گفت فكر كن اونا الان با اون همه ظرف كثيف با چشماي قرمز مجبورن با بچه شون بازي كنن…. واقعا اين جمله در اون حالت تن من رو به لرزه انداخت!!! خدا به همه پدر مادرها صبر بده!!!
امشب تولد گل باقاليه… براي اولين بار انقدر تو كادو خريدن دست دست كردم كه همه كارهام افتاد به ديروز و امروز… امروزم كه روز فرد و من ماشين ندارم و ياسمنگولا هم از شانس من دقيقا همين امروز ماشين نيورده و كيك هم نخريدم و تازه ميخوام برم خونه رو مرتب كنم و بادكنك هم باد كنم و لازانيا هم درست كنم و …. دقيقا همين امروز هم هورمونهام در يه شرايطي هستن كه اصلا اجازه ايجاد مهر و محبت و فداكاري و اين حرفا رو نميدن…. فقط ميتونم گريه كنم و برم بتمرگم زير لحاف… ديگه نميدونم كي ميخواد با اين حالت تهوع بادكنك باد كنه!!!
رااااااااااااااااستي خيلي از همه كسايي كه بهم راي داده بودن ممنونم كلي خوشحال شدم از اينكه حائز تعداد آراي كافي شده بودم…يه ده بيست سالي ميشد كه هيچ لوح تقديري نگرفته بودم!!! به گل باقالي نگفتم كه مردا تو مسابقه نبودن … كلا يه جوري براش تعريف كردم كه در حد نوبل ادبيات هيجان زده شد… الان كلي بهم افتخار ميكنه…. نميدونه كه همه موفقيتهام رو مديون مامانش هستم!!! حالا ميگم شما ها كه تجربه دارين نميدونين كه به همه لوح تقدير ميدن يا فقط به رتبه هاي بالا؟؟؟ انقدر دلم لوح تقدير ميخواد كه احتمالا پنجشنبه ميام… اگر كسي خواست منو ببينه من همونيم كه كلاه شاپو سرشه و يقه‌ي بارونيش رو داده بالا و دستاش تو جيبشه!!! عينك آفتابي هم ميزنم احتمالا!! ولي هنوز تصميم نگرفتم كه سيبيل هم بزارم يا نه!!

یه چند وقت بود نوشتنم نمیومد اصلا… یعنی راستش میخواستم بیام وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم ولی هر دفعه که بازش کردم دلم نیومد… نمیدونم چرا جو راستگویی انقدر منو گرفته بود که فکر میکردم وقتی میام از خوشبختی هام مینویسم باید حتما از بدبختیهام هم بنویسم و چون نمیخواستم از بدبختیهام بنویسم فکر میکردم اصلا ننویسم بهتره… حالا فعلا که حالم بهتره… نمیدونم شاید یه روزی بتونم تعریف کنم که اون روز کذایی چی به سرم اومد
هفته پیش بابام خونه تنها بود و من و گل باقالی مجبور شدیم بریم پیشش که مثل دفعه پیش از لوسی کارش به بیمارستان نکشه ولی نزدیک بود کار ما رو به بیمارستان بکشونه…. بیمارستان که خوبه، تیمارستان!!!
باورتون نمیشه ولی هر روز به یه بهانه ای ساعت 6 صبح ما رو بیدار کرد… اونم تو روز تعطیل!!! چهارشنبه صبح که اومده پشت در اتاق بعد با پچ پچ داد میزنه!!! که صبحونه نخورده نرین بیرون من دارم میرم نون تازه بخرم!!!! آخه چهارشنبه قرار بود باز با مامانینای گل باقالی بریم دماوند…پنجشنبه صبح ساعت شیش و نیم اومده در اتاق رو میزنه میگه امروز تعطیل نیست!!! در حالیکه ما کلا کاری نداشتیم و نمیخواستیم از خونه بریم بیرون… جمعه صبح هم موبایلش رو نبرده بود تو اتاقش و ساعت 6.5 با صدای زنگش که مثل آژیر آمبولانسه بیدار شدیم…یعنی وقتی صدای موبایلش بلند شد من و گل باقالی برگشتیم و با لبهایی که از حرص نازک شده بود و چشمهایی که از خواب به زحمت باز میشد همدیگه رو نگاه کردیم سرمونو تکون دادیم و دوباره پشتمونو کردیم به هم و لحاف رو کشیدیم رو سرمون…شنبه که مامانم برگشت هم لطف کرده بودن کلید نبرده بودن و ساعت 5 صبح زنگ خونه رو زدن… من نمیدونم اون موقعها چجوری تو این خونه تا ساعت 12 ظهر میخوابیدم…. دیشب هم که قرار نبود اتفاق خاصی بیفته و ما به شوخی و جدی بهشون تذکر داده بودیم که اگه بازم زودتر از وقتی که میخوایم بیدار بشیم بیدارمون کنن اون روی سگمون رو میبینن، خودم انقدر بد خوابیدم که تازه فهمیدم تا الان خیلی خوب میخوابیدم…. دقیقا پنج بار با فحش و جیغ و فریاد از خواب پریدم…. خواب مادرشوهر میدیدم!!!!
ما جمعه رفتیم فیلم بی پولی…در حالیکه همه تهران مسافرت بودن ما الکی یک ساعت و نیم زودتر رفتیم دم سینما که بلیط بهمون برسه!!!! بعد هم که دیدیم پرنده پر نمیزنه نمیتونستیم برگردیم خونه چون 1000 تومن پول پارکینگ داده بودیم!!!!!!بر پدر خسیسی لعنت!!! ولی بد هم نشد چون این کتاب فروشی سینما ملت خیلی جای باحالیه و کامل تمام یک ساعت و نیممون رو اون تو بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت… من که تقریبا صد صفحه ای از کتاب مصاحبه دریابندری رو خوندم… چون قیمتش 7500 بود و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که بتونم با این قیمتهای جدید کتابها کنار بیام!!!!وای که من چقدر عاشق این پیرمردم…. نمیدونم تعریف کردم براتون یا نه که بالاخره کتاب از سیر تا پیازش رو برای تولدم کادو گرفتم… حالا هم هر دفعه که میخوام استفاده اش کنم مثل قرآن اول بوسش میکنم و میزنمش به پیشونیم!!! هر چی که میخوام درست کنم اول این کتاب رو میارم و میگم بزار ببینم آقا چی میگه… همش دوست دارم یه جوری یه جایی ببینمش و بهش بگم که چقدر میفهمم که عجب کار بزرگی کرده… تا جایی هم که مصاحبه اش رو خوندم انگار تا کلاس نهم سواد داره!!!!
کتاب بهاره رهنما رو هم خریدم گرچه به نظر نویسنده آماتوری میاد از روی نوشته هاش ولی بدم هم نیومد…. کلا بیشتر به خاطر اینکه طرفدار موسوی بود کتابش رو خریدم… یه کتابی هم بود به اسم نون و نمک که اصطلاحات تهران قدیم بود مثل علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و این حرفا… ولی بعضی هاشون انقدر با مزه بودن که از خنده مرده بودیم…. تا فیلم شروع بشه مشغول این کتاب و یه کتابی شبیهش که نویسنده اش مرتضی احمدی بود، شده بودیم….. ولی مجددا به علت خسیسی من کتابش رو نخریدیم…. فیلمش هم به نظرم فیلم خوبی بود مخصوصا از اونجاش خوشم اومد که لیلا حاتمی پولی رو که پیدا کرده بودن انداخت تو صندوق صدقات و فضا خیلی معنوی شده بود و بارون میومد و قرار بود خدا کمکشون کنه که نکرد!!!! یعنی اگه کمکشون کرده بود درجه فیلم از الف میرسید به ی برای من!!!
الان دقیقا پنج روزه که نرفتیم خونه خودمون… من سه شنبه از اداره رفتم خونه یه جمع و جوری بکنم که برگشتیم نبینیم خونه کپک زده ولی انقدر نشستم سریال دیدم که دیرم شد… فقط رسیدم آشغالا رو از در و دیوار جمع کنم که کیسه اون رو هم جا گذاشتم تو خونه!!… امروز نمیدونم وارد خونه بشیم با چه صحنه ای رو به رو میشیم…
دیروز قرار بود بریم خونه ولی این زلزله که اومد گفتیم امشبم بمونیم پیش مامانمینا که اگه مردیم هممون با هم بمیریم… من خیلی ترسیدم دیروز ولی عکس العملم خیلی سریع بود خودم تعجب کردم اولین نفر از در اداره پریدم بیرون… تازه موبایل و کیفم رو هم برداشته بودم!!! یاسمنگولا داشت با یه آدمی از خود سازمان حرف میزد که یه دفعه خیلی جدی برگشت گفت زلزله خدافظ!!!! تق گوشی رو کوبوند و شروع کرد پشت سر من دویدن… حالا من هم از جمله یاسمنگولا خنده ام گرفته بود و هم هول شده بودم، تمام راه پله داشتم هر هر میخندیم و یاسمنگولا فکر کرده بود دارم گریه میکنم…بعد هم نتیجه گیری کرده بود که زمین هنوز داره میلرزه که فینگیل داره گریه میکنه و من نمیفهمم!!!! دیگه بیچاره نزدیک بوده سکته کنه… ولی خیابون ما خیلی باحال شده بود چون پر از اداره و شرکته و همه کارمندا ریخته بودن تو خیابون… ما هم یه ربعی تو خیابون بودیم و با همسایه ها اختلاط کردیم بعدم بابای یاسمنگولا چون خودش از زلزله خیلی میترسه تعطیلمون کرد گفت برین خونه… منم سریع رفتم یه بسته سیگار خریدم و در حالیکه هنوز دست و پام داشت میلرزید تند تند سیگار میکشیدم و فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دیگه چه کارهایی بکنم!!! ولی در کمال تعجب دیدم که اصلا برام مهم نیست اگه بمیرم و هیچ کاری رو هم اونقدر از ته دلم نمیخوام انجام بدم که مثلا بشه یه جورایی باهاش پیش عزرائیل حرفی برای گفتن داشته باشم….یعنی الان امیدی بهم هست؟؟؟

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


کلاس زبانمون به حد نصاب نرسید خدا رو شکر… فکر کنم یه ماهی راحت باشم… البته به علت خود آزاری تصمیم گرفتم کلاسهای یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم که از ساعت 4 تا هشت شبه!!! خوبیش اینه که فقط دو روز در هفته است و لازم هم نیست که برم خونه مامانمینا و اخلاقهای عجیب غریبشون رو تحمل کنم…ساعت هشت با گل باقالی برمیگردیم خونه….
امروز اولین روز از سری روزهاییه که عصرهای خوشگل تنهایی همراه با سیگار نعنایی و وبلاگهای نخونده از صبح در انتظارمن!! و به خاطر همین اولین بودن، امروز یادم رفته بود کلید خونه رو ببرم!!! ساعت سه و بیست و پنج دقیقه بود که وقتی داشتم با چشم غره به ساعت نگاه میکردم که کی این پنج دقیقه فاصله بین من و عصر قشنگم میگذره، به این موضوع پی بردم!!! دنیا رو سرم خراب شد…یاسمنگولا میگفت برو خونه مامانتینا تا گل باقالی بیاد ولی وقتی با چشمهای گشاد و لبهایی که از ناراحتی به شکل نوک کلاغ دراومده بودن نگاهش کردم گفت آره به نظر منم باید بری کلید رو از گل باقالی بگیری!!!! سه ربع بعد در حالیکه کلید رو در دستانم میفشردم داشتم نفس نفس زنان ولی با لبخند خیابون یک طرفه سر بالایی اداره مون رو فتح میکردم….حالا به نظرتون باید کلاس یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم؟؟
من تا وقتی خونه بابامینا بودم در سال حدود دو سه ماه با بابام آشتی بودم… جفتمون اخلاقامون یه جور گهه… بابام خیلی افراطیه… یه وقتایی یه جوری بهت محبت میکنه که دیگه کلافه میشی، یه وقتایی هم یه جوری نگاهت میکنه که یخ میکنی… کلا احساس امنیت عاطفی ندارم در مقابلش!! ولی از وقتی دیگه اونجا نبودم همش تو مود ماچ تفی و تلفن های هر روزه و دلم برات تنگ شده و اینا بود…. حالا همین یک ماهه که هی خونشون بودم دوباره دعوامون شد…اونم سر چی؟ سر کرفس!!! برای همین دیگه میخوام کمتر برم خونشون…خونه مامانینای گل باقالی هم کمتر میریم یعنی شده ده روز یک بار یا دو هفته یک بار…. انقدر این چند وقته برای چند ساعت تنها بودن عقده ای شدیم که دیگه داریم ارتباطمون رو با همه قطع میکنیم خدا رو شکر!!!
این هفته پنجشنبه رو به خارج از خونه اختصاص دادیم و جمعه رو به خونه…. یک زندگی مشترکی کردیم تو این دو روز که یه عالمه وقت بود نکرده بودیم
پنجشنبه همین جوری بیهدف داشتیم تو خیابونا میگشتیم و فکر میکردیم ناهار چی بخوریم که یه دفعه تصمیم گرفتیم اتو بخریم!!! اتومون خراب شده بود و یه چند وقتی بود همش لباسای چروک میپوشیدیم و کاملا مطمئن بودیم که کسی متوجه نمیشه!!!! خلاصه ماشینو یه جایی پارک کردیم و با تاکسی رفتیم جمهوری اتو بخریم که بعدشم ناهار بریم کافه نادری….ولی نمیدونم چی شد که همین جوری پیاده انقدر راه رفتیم که رسیدیم به بازار!!! آها یادم افتاد!!! حرف سبزی پلو ماهی شد گل باقالی یاد آکواریوم افتاد بعد فهمید که من تا حالا نرفتم پارک شهر و گیر داد که بریم اونجا آکواریومش رو نشونت بدم!!!
من سال 79 یه بار رفته بودم بازار و چلو کباب خورده بودم و برگشته بودم!!! و فکر میکردم غذایی به خوشمزگی غذاهای شرف الاسلامی وجود نداره… واقعا آدم باید خاطراتش رو دست نخورده نگه داره و هی اصرار نداشته باشه که تکرارشون کنه… چون این دفعه که گل باقالی رو به زور بردم اونجا هم از همهمه آدمها و صدای قاشق چنگالا سرسام گرفتیم هم دیدیم غذاش تعریفی نداره….بعدشم رفتیم یه اتو خریدیم با یک کیلو گردو تازه و اتو رو انداختیم رو کولمون و رفتیم نشستیم تو پارک شهر و عین گردو فروش ها تمام یک کیلو گردو رو شکستیم و خوردیم!!! البته این وسط پارک شهر کوچکترین اهمیتی نداشت برای اینکه در تمام اون ساعت هایی که نشسته بودیم اونجا فقط چشمامون گردو میدید!!! در ضمن آکواریومش هم تعطیل بود!!! من نمیدونم آکواریومی که پنجشنبه عصر تعطیله کی بازه؟؟
بعدشم یه مترو سوار شدیم و اومدیم سینما آزادی و فیلم تردید رو دیدیم… من که اصلا خوشم نیومد ولی گل باقالی خوشش اومد…تازه به منم گفت تو عشق سینما و تاتر و نقاشی و اینا نیستی وگرنه خوشت میومد!!! البته کلی هم از فیلم ایراد میگرفت ولی در خوش اومدنش تفاوتی حاصل نمیشد..
جمعه هم من در جو زدگی کامل یک کمد لباس اتو کردم و گل باقالی هم خونه رو مرتب کرد….بعد من ناهار درست کردم گل باقالی خونه رو جارو کرد….بعد هم به مدت 10 ساعت ولو شدیم جلوی تلویزیون و ماست میوه و آلبالو یخ زده خوردیم…. واقعا زندگی از این مشترک تر؟؟؟؟
صحبت از زندگی مشترک شد،فکر کنم بد نیست یک نیم ساعتی از این عصر نازنینم رو که دیگه داره شب میشه به آشپزی اختصاص بدم که شوهرمونم ازمون راضی باشه!!! حتما نباید اینجا وایسه بالا سرم و تهدید به ماچ و کتک بکنه!!! خودم باید وجدان داشته باشم!! فعلا خدافظ

امروز نرفتم کلاس زبان…اداره رو هم پیچوندم و ساعت 12.5 یواشکی زدم بیرون!! البته یواشکی که چه عرض کنم وقتی ماشینت رو بزاری تو پارکینگ اداره دیگه نمیشه یواشکی!! آخه از شما چه پنهون که تلفنمون قطع شده بود… البته خیلی هم تقصیر خودمون نبودا چون الان چند وقته هر دفعه قبض قبلی رو با اینکه پرداخت کردیم بازم میارن رو قبض جدیدمون… برای هر قبضی یه دور باید بریم مخابرات… ظهر زودتر اومدم و یه سر رفتم مخابرات و بعدشم اومدم خونه یه استیک مشتی برای خودم درست کردم و بعدشم پنجره اتاق خواب رو باز کردم و توی بوی بارون زیر لحاف هی میچرخیدم دور خودم و از خوشبختی نمیدونستم چی کار کنم!! وقتی یادم میفته تا همین دو ماه پیش ساعت 3.5 از اداره میپریدم بیرون و ساعت 4 جلو تلویزیون ولو بودم و نمیدونستم همین چیزا یعنی خوشبختی کلی حرصم میگیره… قدر زندگیهاتون رو بدونین عزیزان من…به روز من نیفتادین که آرزوی یه خواب بعد از ظهر بمونه به دلتون…. وای یعنی این یک ماهه که من سرویس شدم رسما… ظهر که میرفتم خونه مامانم فقط وقت داشتم یک ربع بخوابم…یعنی تا نئشه میشدم سیب گل تکونم میداد میگفت پاشو…پنج دقیقه طول میکشید که تپش قلبم آروم بشه و کنترل بدنم دوباره بیاد دست خودم…. آخه این زندگیه؟!!! هی سعی میکنم خیلی روانشناسانه اوضاع رو مثبت جلوه بدم بعد از چند دقیقه میبینم دارم به همه روانشناسان تاریخ فحش فک و فامیل میدم…. هی صبحها تو ترافیک به خودم میگم خدا رو شکر کن که هم کار داری هم ماشین داری که الان تو ترافیک دهنت صاف بشه…باز میبینم نه این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه… تو ترافیک باید مثل آدم بشینی حرص بخوری و هیچ فکر مثبتی هم نکنی… اصلا رسمش اینه!!! حالا خدا رو شکر این ماه رمضونه تموم شد زندگیم یک کمی نرمالتر میشه…. تازه بین خودمون باشه الان تو کلاس زبانمون کلا شیش نفریم که دو نفرمون به خاطر مدرسه و دانشگاه و این حرفا دیگه نمیتونن کلاسهای هر روز رو ثبت نام کنن و احتمالا به حد نصاب نرسه کلاسمون و من راحت شم…کلاس طراحیمونم تموم شد هفته پیش….ژوژمان داشتم (اوهو!!) انقدر طراحیم پیشرفت کرده که نمیدونین…کار جلسه اولمون رو اورده بود بزاریم کنار کارامون….کلی خندیدیم… حالا اگه بشه تو اداره کار جلسه اول و آخرم رو اسکن میکنم میزارم اینجا ببینین…من بیست شدم گل باقالی نوزده :) ))) به من اولش صفر داد عوضی :) )) بعد یه دونه یک گذاشت کنارش…. کشت منو تا بیست داد… آخه من برای اینکه کارام با گل باقالی قاطی نشه بقل طراحیهام اول اسمم رو به انگلیسی نوشته بودم… استاده هم همش به گل باقالی میگفت برات نگرانم این زنی که تو گرفتی از ایناست که همه چیو میخواد به نام خودش بزنه…یه کوزه هم که کشیده بقلش اسمشو نوشته :) )) بعدم میگفت برای اینکه تو خونه دعواتون نشه به دوتاییتون یه نمره میدم ولی کارای گل باقالی انقدر نصفه نیمه بود که خودشم برای اینکه کم نیاره وسط کاراش چند تا کاغذ سفید گذاشته بود!!! که حجم کار بیشتر بشه!! حالا کنکور عملی هنر که تموم بشه و سر استادمون خلوت بشه جمعه ها میریم آتلیه خودش… دو هفته دیگه هم شب قراره بریم کوه باهم… البته قاسم هم خودش رو انداخت وسط که باهامون بیاد… خدا کنه هوا خوب باشه برنامه مون بهم نخوره… آخه میخوایم وقتی ماه کامله بریم….
پست رو که شروع کردم تنها بودم الان گل باقالی اومده جون شما اصلا دیگه نمیتونم تمرکز کنم… آخه متدش پیشرفته شده دیگه سوال جواب راه میندازه!!! منم که مثلا وبلاگم یواشکیه ایشالله هی بهش میگم وایسا نیا برو اونور از اینجا رد نشو…الانم هی گفت بیام ماچت کنم دیر جواب دادم داره میگه بیام بزنمت؟!!! هر چی میگم نه مرسی گوش نمیده!!! دوباره میپرسه!!! اووووووووومد….کمکککککککککککک

 

دسامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Nov    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031