يه كلاسي از طرف اداره ما رو فرستادن كه قراره وقتي تموم شد كارمندهاي بهتري باشيم… مثلا صادق باشيم دزدي نكنيم از قوانين سر در بياريم و اين حرفا… حالا استادهاي همين كلاس از همه دنيا دزدتر و دروغگوترن!!! كلاس چهار ساعته تا حالا از يك ساعت و نيم بيشتر طول نكشيده… نه كه فكر كنين زود تعطيل ميكنن ها!!! نخير بيشتر دير تشريف ميارن تا زود تعطيل كنن!!! فكر كن ساعت هشت و نيم صبح خودت رو رسوندي وسط تهران در حاليكه داري از خواب ميميري بايد تا حدودهاي ساعت ده وايسي تا كلاس شروع شه… بديش هم اينه كه هر جلسه استادها عوض ميشن و نميتوني اين دير اومدن ها رو تعميم بدي به جلسات آينده و يه تصميم گيري درست و منطقي بكني كه مثلا يك ساعت ديگه بخوابم بعد برم!!!! نه دير ميشه رفت نه ميشه غيبت كرد چون آخر هر جلسه مبحث همون روز رو امتحان ميگيرن… اگر هم قبول نشي پول كلاس ميره تو پاچه خودت!!! خلاصه كه وضعيت ناجوريه… البته خوب من با همه اين مشكلات كنار اومدم ولي يه مشكلي در رابطه با اين كلاس وجود داره كه تقريبا منو فلج كرده بود!!! لامصبا انگار صندليهاي كلاس رو هر روز صبح از تو فريزر در ميارن ميان ميچينن اونجا… اصلا لحظه اي كه ميشيني حس ميكني باصن و مخلفات رو ( مخلص اداره قيلطرجات هم هستيم!!!) داري ميكني تو تشت يخ… جلسات اول هنوز متوجه نشده بودم كه چه بلايي داره سرم مياد…. حتي وقتي تمام هفته پيش از كمر درد و پا درد خوابم نميبرد و صبح با همون درد از خواب بيدار ميشدم…. كاملا از كار افتاده بودم…. ظهرها كه ميرسيدم اداره پاهام رو تو بغلم جمع ميكردم و آه و ناله راه مينداختم بعد پاهام رو ميزاشتم رو ميز و باز ناله ميكردم بعد ميزاشتم زيرم و باز آه و ناله ميكردم و اين ماجرا ادامه داشت تا سه شنبه كه دوست بدبخت محبت نديده تون به صورت معجزه آسايي شفا پيدا كرد… نه تنها شفا پيدا كرد بلكه بالاخره چهارشنبه كه داشت ميشست تو صندليهاي يخ در جهنمي اون كلاس مسخره بعد از اينكه استخونهاي نشيمن گاهش به سمت ترقوه اش تير كشيد ناگهان دوزاريش افتاد كه كمر درد هفته اخير زير سر همين كلاس كارمند نمونه شويم بوده … ماجراي سه شنبه اين بود كه كلاسمون تشكيل نميشد و از اونجا كه من تنها كارمند اين دفتر هستم كه تو اين كلاسها شركت كردم و بنابراين كسي به غير از من نميدونست كه من سه شنبه كلاس ندارم و باز هم از اونجا كه مطالب كلاس خيلي تاثير گذار بود و من با گوشت و پوست و خونم باور كرده بودم و ايمان آورده بودم كه نبايد دزد و دروغگو باشم تصميم گرفتم كه اون روز رو جشن بگيرم …. به اين صورت كه صبح ساعت رو كوك نكنم و هر وقت كه عشقم كشيد پاشم و بيام سر كار و بعد هم يك ماموريت آموزشي خوشگل رد كنم كه مثلا كلاس بودم… گل باقالي هم كه پايه خلافكاري من بود در يك اقدام نمادين اون هم موبايلش رو كوك نكرد و بعد هم در اقدام نمادين تر با دست راستش من رو بغل كرد و بعد هم پاي چپش رو انداخت روم و حالا نخواب كي بخواب!!!!! ولي حتما خودتون هم تجربه كردين كه اين جور وقتها آدم ساعت هشت الي هشت و نيم چشماش باز ميشن و حس ميكنه كه هيچ وقت از اين سرحالتر نبوده و هر چي خودش رو ميماله به بالش و لحاف كه نيم ساعت ديگه هم بخوابه افاقه نميكنه كه نميكنه… نقشه مون كه خورد تو ديوار خيلي دمغ شديم… ساعت نه هم رسيديم سر كار…. ولي گل باقالي كوتاه نيومده بود!!! ظهر بهم زنگ زد و گفت بيام دنبالت ناهار بريم بيرون!!! كاري كه صدها سال بود نكرده بود… چون ميدونين كه زن و شوهر ها ديگه لازم نيست همديگه رو سورپرايز كنن و در طول روز دلتنگي كنن و اين لوس بازيا!!! منم جو نامزد بازي و اين حرفا گرفته بودم پريدم تو دستشويي و يه خط چشمي كشيدم و يه سرخاب سفيدابي زدم و مقنعه ام رو كشيدم عقب و ديدم از قيافه ام راضيم… باز دوباره مقنعه ام رو كشيدم جلو و از دستشويي اومدم بيرون و رفتم پشت مانيتورم قايم شدم تا گل باقالي بهم زنگ بزنه….نزديك اداره مون يه رستوران باحالي هست كه مبل داره و من عاشق رستوران هايي هستم كه به جاي صندلي مبل ميزارن و گل باقالي هم همون جا رو انتخاب كرده بود…. حالا در نظر داشته باشين كه من هنوز دارم از كمر درد و پا درد ميميرم و هر چي خودم رو روي اين مبلا جا به جا ميكنم فايده اي نداره و دردم كمتر نميشه…. مشغول همين تكون خوردنها بودم كه يه دفعه گل باقالي يه كادو از كيفش در اورد و گذاشت جلوم و گفت هيس!!!! عكس العمل شديد نشون نده!!!!…. آقا اين شوهر ما برامون بي مناسبت كادو خريده بود بعد توقع داشت عكس العمل شديد هم نشون نديم!!! البته حالا كه فكر ميكنم ميبينم شايد همين عكس العمل شديد نشون ندادنه باعث شفا پيدا كردنم شد!!!! يعني من از روز سه شنبه ساعت 12 و خورده اي خوب شدم…. فقط يه دست محبتي ميخواستم كه روي سرم كشيده بشه!!! همين!!! حالا گل باقالي زحمت كشيده بود دستش درد نكنه ولي همين نفس كارش بود كه درمون دردم بود… گره هاي مغزيم هم باز شد و بالاخره علت درد رو پيدا كردم و چهارشنبه با زكاوت هر چه تمامتر كاپشنم رو گذاشتم رو صندلي و بعدم نشستم روش و آستيناش رو انداختم روي پاهام … احتمالا يه عده از دو جنسي هاي كلاس هم فكر كردن كه كشف كردن كه من پريودم… حالا نميدونم وقتي هر جلسه همين كار رو تكرار كنم چه فكري ميكنن!!!
گل باقالی دیشب خواب دیده که دو تا پسر داریم… دو تا پسر کوچولوی خیلی خوشگل… یکی موهاش قهوه ای بوده و یکی سیاه… چهارتایی داشتیم تو دریا شنا میکردیم….یه مردی بهش میگه این دو تا بزرگ بشن چی میشن!! گل باقالی میگه یکیشون میشه خدای زمین یکیشونم میشه خدای آسمون!! (جدی نگیرین بابا این گل باقالی چند وقته گیر داده به اسطوره ها و خداهای یونان و هی درباره شون کتاب میخونه و بعدشم برای من کنفرانس میده!!) حالا از صبح که بیدار شده پدر منو در اورده… خیلی جدی میگه میخواسته اومدیم تهران ببرتشون استخر با خودش… صبح یک ساعت تو تخت دور خودش پیچید و غر زد و سراغ پسراشو گرفت…. منم دیشب خواب استخر دیدم و زن حامله!!! آخه موضوع اینه که من و گل باقالی یه مریضی کوفتی گرفتیم که عملکردش تو بدن دوتاییمون دقیقا یکسانه… یعنی وقتی من میگم آی دلم گل باقالی هم میگه آی دلم بعد اون میگه آی کمرم من میگم وای کمرم!!! حالا احتمالا تو سیستم خوابمونم دستکاری کرده این مریضیه و باعث شده خوابهای یک جور ببینیم!!! ولی عجب آنفولانزای مزخرفیه… شنبه دیدیم بارون میاد با گل باقالی تصمیم گرفتیم همه رو بپیچونیم و بریم خونه بخوابیم…. اصلا فکرشم نمیکردم که از یکی دو ساعت بیشتر بخوابم ولی دقیقا پنج ساعت خواب بودم… وقتی بیدار شدم دیدم گل باقالی از تب مثل کوره داره بقل دستم میسوزه… بعد از یک روز پرستاری خودمم تب کردم و افتادم…. هی گل باقالی برای من آب لیمو شیرین میگیره من براش شیر عسل درست میکنم…. یک وضعیه خلاصه… منم وقتی مریض میشم خیلی ان میشم…. حس میکنم اگه ناله کنم برام خوبه!!! چیزایی هم که برام خوب باشه رو دوست ندارم بخورم… اصلا نمیدونم چه مرضیه که من عاشق اینم که تب کنم… اصلا درجه رو میزارم تو دهنم تمرکز میکنم روش و سعی میکنم با نیروی ذهنی دمای بدنم رو ببرم بالا… البته میدونم چمه ها!!! همش تقصیر مامانمه!! وقتی تب میکردم بهم بیشتر محبت میکرد… تربیت بچه واقعا سخته… خیلی باید دقت کرد!!!!
خلاصه داشتم میگفتم این گل باقالی بیچاره خودش مریض بود باید ناز منم میکشید… هی راه میرفت تو خونه مثل نمکی ها داد میزد آب لیمو شیریییییین آب پرتغاااااال شییییر و عسسسسل چایییییی و لیمو ترششش سوپ داااااااااغ شلغممممم منم همینجوری ریز ریز غر غر میکردم و سرمو میدادم بالا که یعنی نه نمیخوام وسطشم نکته انحرافی میزاشت مثلا یه دفعه وسط آش و سوپ میگفت سیگار… منم که حواسم نبود میگفتم نه…. لامصب الان سه روزه نذاشته لب به سیگار بزنم…. آخرین سیگارم رو شنبه ظهر تو ماشین کشیدم… آخه یک سرفه هایی میکنیم که ریه مون کم میاره دیگه… خودش شخصا از خجالت تبدیل به خلط میشه و سعی میکنه از توی نای خودش رو بکشونه تو دهنمون که یه دفعه به صورت تف از دهنمون خارج بشه و راحتمون کنه
ولی خوب موقعی مریض شدیم… گل باقالی از پنجشنبه حالش زیاد خوب نبود و هی میگفت حس میکنم دارم سرما میخورم… جمعه (88/8/8) مثل همه مردم غیور ایران یه عروسی خیلی خفن دعوت بودیم که خدا رو شکر دووم اورد و تا ساعت یک داشت اون وسط با من قر میداد… ولی وقتی اومدیم بیرون بارون میومد و ضربه آخر رو هم خورد دیگه….
حالا دیشب پریشب بابای گل باقالی زنگ زده و تا فهمیده ما مریضیم میگه منم از شماها گرفتم و از پنجشنبه شب که اومدم خونه همینجوری آبریزش بینی دارم!!! گفتم والله ما که دو روز بعد از شما مریض شدیم بعدشم تنها نشونه ای که نداریم همین آبریزش بینیه!!! کلا عادت دارن همه چی رو بندازن گردن دیگران!!! یه روز مریض بری خونشون تا آخر سال هر مریضی بگیرن از تو گرفتن…. آخ آخ یادم نبود گل باقالی آدرس وبلاگم رو بالاخره ازم گرفت….دیگه از این به بعد کمتر میتونم پشت سر مامان باباش اقدس بازی دربیارم…. آخه پنجشنبه که میخواستم بیام جشن پرشین بلاگ گیر داده بود که منم باهات میام….ولی یه کاری براش پیش اومد دقیقا تو همون ساعت و نتونست بیاد… منم پیش خودم گفتم نزدیکهای پنج میرم که لوح یادبود رو بگیرم و بیام خونه ولی وقتی رسیدم دیدم هنوز حتی در رو هم باز نکردن!!! کشته مرده برنامه ریزیشونم…. خلاصه یک کمی چشم چرونی کردم و تنها کسایی رو که شناختم ویولت و آونگ خاطره ها و خاله آرش وروجک و شری مامان سامی بودن… البته بعدش خانم خونه رو هم دیدم وقتی رفت لوحش رو گرفت…. درها که باز شد رفتم به یه مرده گفتم ببخشید دبیرخونه کجاست من میخوام لوحم رو بگیرم…گفت خانم الان که پنجشنبه است باید وسط هفته بیاین!!!! هر چی گفتم بابا لوح پرشین بلاگ منظورمه هی لبخند میزد و میگفت میدونم باید وسط هفته بیاین الان تعطیله!!!! کلی دمغ شدم و گفتم حالا بزار برم تو ببینم چی کار میکنن… رفتم یه گوشه نشستم و هی سعی کردم پشت کله مردم قایم شم که عکسی ازم نگیرن… صدای بلندگوها هم که انقدر بلند بود که انگار جشن بانوان ناشنوا بود….موقع قرآن که من با یه دستم یه گوشم رو گرفته بودم روی اون یکی گوشم هم موبایلم رو هی فشار میدادم چون روم نمیشد دو تا انگشتام رو بکنم تو گوشم!!! مجریشون هم خیلی مسخره بود… کلا این مجریهای رادیو خیلی پرروئن همشون… شوخی های بیمزه ای هم میکنن… یه جوری هم اسم وبلاگها رو میخوند انگار تا حالا تو عمرش تو اینترنت نرفته… درحالیکه امروز وبلاگش رو پیدا کردم و دیدم هر جمله ای هم که مینویسه 1200 تا کامنت میگیره…. حالا چطوری اسم وبلاگهای معروف رو اشتباه میخوند من نمیدونم!!! از اون طرف نویسنده یادداشتهای دختر دستفروش مترو رو صدا کرد که بیاد رو سن بعد هی میگفت نیستن؟ کجان؟؟ ملت هم یه دفعه همه برگشتن گفتن مترو!!! اینم هی میخندید میگفت لابد دارن دستفروشی میکنن ها ها ها ها!!!! بعدم گفت البته من مزاح کردم یه موقع ناراحت نشن!!!! خلاصه خیلی وضعیت شلم شوربایی بود….بعدم هی با خانم پولادزاده شوخی میکرد اونم یه جوری نگاهش میکرد که انگار تو خیابون بهش متلک گفتن!!! بابا جان این مجری جشن خودته… اگر حرف بیمزه ای هم میزنه تو اولین نفر باید بخندی… فقط بهاره رهنماش خیلی خوب بود… کلی از اون روز بیشتر دوستش دارم و دارم وبلاگش رو هم میخونم…. ولی بازم دستشون درد نکنه… همین که انقدر همت دارن که بدون اسپانسر اصلا جشنی راه بندازن خیلی عالیه… آخرشم اومدم دیدم لوح های یادبود رو هم به ترتیب الفبا گذاشتن روی یه میزی و تندی رفتم مال خودم رو پیدا کردم و پریدم بیرون…. دیگه وقتی رسیدم گل باقالی لوحم رو دید و گفت از این به بعد وبلاگم رو میخونه…. البته میدونم انقدر که تنبله و کلا حس کنجکاویش خرابه و از کار افتاده این طرفا پیداش نمیشه…. خیلی از این لوحم خوشم میاد… همش فکر میکنم سی سال دیگه که کلا کامپیوتر و اینترنت و اینا هیچ کدوم مثل الان نیستن و احتمالا تو وبلاگها مردم حس شون رو میتونن به اشتراک بزارن به جای اینکه بشینن این همه صغرا کبرا بچینن چقدر از داشتن یه همچین چیزی خوشحال خواهم بود… البته اگه کلا وبلاگ وجود داشته باشه هنوز که بعید میدونم….
——————————-
پینوشت:انگار وبلاگم از این به بعد عمومی شد دیگه… کم کم همه دارن پیدام میکنن… اون از گل باقالی بعدم همکارام اینم از رفقای قدیمی
ما يه دوستي داشتيم قديما كه خيلي كنه بود… ما منظورم من و ياسمنگولاست… اين بيچاره هي زنگ ميزد به ما مهموني دعوتمون ميكرد و برنامه ميزاشت كه بريم اين ور و اون ور و ما هر دفعه يه جوري ميپيچونديمش تا اينكه يه چند وقتي بود بي خيالمون شده بود كه تو فيس بوك ديديم بچه دار شده… يه دختر بينهايت خوشگل كه اسم من رو هم گذاشته بود روش!!!! اسم من هم از اون اسمايي نيست كه روزي دو بار بشنوين… من كلا تو عمرم سه نفر هم اسم خودم ديدم…. اولش كلي خوشحال شدم و گفتم به به چه سليقه خوبي دارن ولي چند وقت پيش كه فاميلي شوهرش رو فهميدم ديدم وااااااااااااااي چون حروف اسم من و فاميلي شوهرش يكيه احمقهاي بي خلاقيت برداشتن اسم من رو گذاشتن رو بچه شون كه اسم و فاميلش ست بشه لابد!!!! حالا اينا كه فرعيات بود… كلا منظورم اين بود كه اين دختر انقدر خوشگل بود كه ديديم ديگه اين دفعه نوبت خودمونه كه كنه بشيم و يه روز بريم به اين فسقلي دست بزنيم و احيانا اگه ننه اش اجازه داد حتي بغلش هم بكنيم… ولي خوب كنه شدن هم استعداد ميخواد كه ما نداشتيم و پنجشنبه بعد از 5 ماه تصميم گيري بالاخره ما رفتيم خونه اينا… و آنچه براي خود ميپسنديم براي ديگران هم پسنديديم و قبلش بهش گفتيم كه بعد از شام ميايم… حالا اگه اين حرف رو به من ميزدن كلي خوشحال ميشدم و نهايتش يه ميوه و شيريني ميزاشتم رو ميز ولي همه كه مثل من نيستن… اين رفيق ما با داشتن يه بچه فسقلي يك پذيرايي از ما كرد كه من تو عمرم از هيشكي نكرده بودم… از سالاد ميوه تزئين شده و انواع و اقسام شيرينيجات عجيب غريب كه بگذريم يك ميزي براي مزه نجسيجات چيده بود كه من يكي تا حالا نديده بودم!!! يعني اگه يه ديگ قرمه سبزي و باقالي پلو و كوفت و زهر مار درست كرده بود كمتر زحمت داشت….من نميدونم واقعا بعضيا اين همه ميل به پذيرايي از همنوع رو كجاشون جا ميدن؟ فكر كنين وقتي ما رسيديم چند تا شمع هم در اقصي نقاط خونه روشن بود!!!! ديگه ببينين تا كجاي كار رفته بود!!! ولي ولي ولي دريغ از يك جو حس ميزبان بودن… تمام مدتي كه ما خونه اينا بوديم خودمون چهار نفر (با ياسمنگولا و شوهرش) با همديگه حرف ميزنيم با اين حال كلي سكوت هاي عذاب آور هم اون وسط پيش ميومد…يعني اصلا اين ابله ها به ذهنشون هم نميرسيد كه بابا الان بايد ما رو سرگرم كنين شما!!! يعني انقدر فهميدن اين موضوع سخته؟ حالا اصلا سرگرم كردن بخوره تو سرتون حداقل وقتي يكي داره درمورد يه موضوعي حرف ميزنه شما هم نظرتون رو بگين نه اينكه هي لبخند گشاد بزنين!!! بيشعورها بچه شونم خوابونده بودن!!! فكر كرده بودن بعد از اين همه سال ما دلمون براي خودشون تنگ شده بوده…. بهشون ميگم آلبوم نداره بچه تون ميگه نه عكساش رو كامپيوتره بعد اون هيكل رو تكون نميده بره لپتاپشو بياره يا اصلا به ما بگه بياين بريم پاي كامپيوتر عكسا رو نشونتون بدم!!! خلاصه يك حرصي خورديم من و ياسمنگولا كه ديگه هيچي… شانس اوردن كه بچه شون ساعت 11 شب بيدار شد و يك كمي جو رو بهتر كرد انقدر كه برعكس خودشون اجتماعي و خوش خنده بود…. بعد از اون شب كلي به خودم اميدوار شدم… درسته كه اگه كسي بياد خونه ما ممكنه به شكمش خيلي خوش نگذره ولي به خودش حتما خوش ميگذره… من بيشتر از اينكه فكر كنم براي مهمونهام چي بايد درست بكنم به اين فكر ميكنم كه چه جوري سرگرمشون كنم … تازه من يه بچه خوشگل بامزه نرم و گرم هم ندارم كه بندازمش وسط خونه و همه مهمونهام قربونش برن تا آخر شب!!!
بچه شون انگار در شبانه روز فقط هشت ساعت ميخوابيد كه اونم دقيقا افتاده بود وقتي كه ما رفته بوديم خونشون كه بعدا اصلا مامانم گفت تقصير خودشونه و بايد عادتش بدن كه هم بيشتر بخوابه هم شبها بيدار نمونه … چون تنها مشكلي كه داشتن اين بود كه شبها نميتونستن بخوابن و بايد ميشستن با خانم بازي ميكردن… من بچه شون رو كه ديدم با اينكه همتون ميدونين كه من چقدر نسبت به خوابم حس تقدس دارم ولي به گل باقالي گفتم كه من با كمال ميل حاضرم كه براي همچين فرشته اي كه گردنش بوي بهشت ميده شبها نخوابم ولي ساعت يك همون شب گل باقالي با يك جمله من رو تا آخر عمر از بچه دار شدن پشيمون كرد… دقيقا لحظه اي كه داشت خوابمون ميبرد گفت فكر كن اونا الان با اون همه ظرف كثيف با چشماي قرمز مجبورن با بچه شون بازي كنن…. واقعا اين جمله در اون حالت تن من رو به لرزه انداخت!!! خدا به همه پدر مادرها صبر بده!!!
امشب تولد گل باقاليه… براي اولين بار انقدر تو كادو خريدن دست دست كردم كه همه كارهام افتاد به ديروز و امروز… امروزم كه روز فرد و من ماشين ندارم و ياسمنگولا هم از شانس من دقيقا همين امروز ماشين نيورده و كيك هم نخريدم و تازه ميخوام برم خونه رو مرتب كنم و بادكنك هم باد كنم و لازانيا هم درست كنم و …. دقيقا همين امروز هم هورمونهام در يه شرايطي هستن كه اصلا اجازه ايجاد مهر و محبت و فداكاري و اين حرفا رو نميدن…. فقط ميتونم گريه كنم و برم بتمرگم زير لحاف… ديگه نميدونم كي ميخواد با اين حالت تهوع بادكنك باد كنه!!!
رااااااااااااااااستي خيلي از همه كسايي كه بهم راي داده بودن ممنونم كلي خوشحال شدم از اينكه حائز تعداد آراي كافي شده بودم…يه ده بيست سالي ميشد كه هيچ لوح تقديري نگرفته بودم!!! به گل باقالي نگفتم كه مردا تو مسابقه نبودن … كلا يه جوري براش تعريف كردم كه در حد نوبل ادبيات هيجان زده شد… الان كلي بهم افتخار ميكنه…. نميدونه كه همه موفقيتهام رو مديون مامانش هستم!!! حالا ميگم شما ها كه تجربه دارين نميدونين كه به همه لوح تقدير ميدن يا فقط به رتبه هاي بالا؟؟؟ انقدر دلم لوح تقدير ميخواد كه احتمالا پنجشنبه ميام… اگر كسي خواست منو ببينه من همونيم كه كلاه شاپو سرشه و يقهي بارونيش رو داده بالا و دستاش تو جيبشه!!! عينك آفتابي هم ميزنم احتمالا!! ولي هنوز تصميم نگرفتم كه سيبيل هم بزارم يا نه!!
یه چند وقت بود نوشتنم نمیومد اصلا… یعنی راستش میخواستم بیام وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم ولی هر دفعه که بازش کردم دلم نیومد… نمیدونم چرا جو راستگویی انقدر منو گرفته بود که فکر میکردم وقتی میام از خوشبختی هام مینویسم باید حتما از بدبختیهام هم بنویسم و چون نمیخواستم از بدبختیهام بنویسم فکر میکردم اصلا ننویسم بهتره… حالا فعلا که حالم بهتره… نمیدونم شاید یه روزی بتونم تعریف کنم که اون روز کذایی چی به سرم اومد
هفته پیش بابام خونه تنها بود و من و گل باقالی مجبور شدیم بریم پیشش که مثل دفعه پیش از لوسی کارش به بیمارستان نکشه ولی نزدیک بود کار ما رو به بیمارستان بکشونه…. بیمارستان که خوبه، تیمارستان!!!
باورتون نمیشه ولی هر روز به یه بهانه ای ساعت 6 صبح ما رو بیدار کرد… اونم تو روز تعطیل!!! چهارشنبه صبح که اومده پشت در اتاق بعد با پچ پچ داد میزنه!!! که صبحونه نخورده نرین بیرون من دارم میرم نون تازه بخرم!!!! آخه چهارشنبه قرار بود باز با مامانینای گل باقالی بریم دماوند…پنجشنبه صبح ساعت شیش و نیم اومده در اتاق رو میزنه میگه امروز تعطیل نیست!!! در حالیکه ما کلا کاری نداشتیم و نمیخواستیم از خونه بریم بیرون… جمعه صبح هم موبایلش رو نبرده بود تو اتاقش و ساعت 6.5 با صدای زنگش که مثل آژیر آمبولانسه بیدار شدیم…یعنی وقتی صدای موبایلش بلند شد من و گل باقالی برگشتیم و با لبهایی که از حرص نازک شده بود و چشمهایی که از خواب به زحمت باز میشد همدیگه رو نگاه کردیم سرمونو تکون دادیم و دوباره پشتمونو کردیم به هم و لحاف رو کشیدیم رو سرمون…شنبه که مامانم برگشت هم لطف کرده بودن کلید نبرده بودن و ساعت 5 صبح زنگ خونه رو زدن… من نمیدونم اون موقعها چجوری تو این خونه تا ساعت 12 ظهر میخوابیدم…. دیشب هم که قرار نبود اتفاق خاصی بیفته و ما به شوخی و جدی بهشون تذکر داده بودیم که اگه بازم زودتر از وقتی که میخوایم بیدار بشیم بیدارمون کنن اون روی سگمون رو میبینن، خودم انقدر بد خوابیدم که تازه فهمیدم تا الان خیلی خوب میخوابیدم…. دقیقا پنج بار با فحش و جیغ و فریاد از خواب پریدم…. خواب مادرشوهر میدیدم!!!!
ما جمعه رفتیم فیلم بی پولی…در حالیکه همه تهران مسافرت بودن ما الکی یک ساعت و نیم زودتر رفتیم دم سینما که بلیط بهمون برسه!!!! بعد هم که دیدیم پرنده پر نمیزنه نمیتونستیم برگردیم خونه چون 1000 تومن پول پارکینگ داده بودیم!!!!!!بر پدر خسیسی لعنت!!! ولی بد هم نشد چون این کتاب فروشی سینما ملت خیلی جای باحالیه و کامل تمام یک ساعت و نیممون رو اون تو بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت… من که تقریبا صد صفحه ای از کتاب مصاحبه دریابندری رو خوندم… چون قیمتش 7500 بود و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که بتونم با این قیمتهای جدید کتابها کنار بیام!!!!وای که من چقدر عاشق این پیرمردم…. نمیدونم تعریف کردم براتون یا نه که بالاخره کتاب از سیر تا پیازش رو برای تولدم کادو گرفتم… حالا هم هر دفعه که میخوام استفاده اش کنم مثل قرآن اول بوسش میکنم و میزنمش به پیشونیم!!! هر چی که میخوام درست کنم اول این کتاب رو میارم و میگم بزار ببینم آقا چی میگه… همش دوست دارم یه جوری یه جایی ببینمش و بهش بگم که چقدر میفهمم که عجب کار بزرگی کرده… تا جایی هم که مصاحبه اش رو خوندم انگار تا کلاس نهم سواد داره!!!!
کتاب بهاره رهنما رو هم خریدم گرچه به نظر نویسنده آماتوری میاد از روی نوشته هاش ولی بدم هم نیومد…. کلا بیشتر به خاطر اینکه طرفدار موسوی بود کتابش رو خریدم… یه کتابی هم بود به اسم نون و نمک که اصطلاحات تهران قدیم بود مثل علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و این حرفا… ولی بعضی هاشون انقدر با مزه بودن که از خنده مرده بودیم…. تا فیلم شروع بشه مشغول این کتاب و یه کتابی شبیهش که نویسنده اش مرتضی احمدی بود، شده بودیم….. ولی مجددا به علت خسیسی من کتابش رو نخریدیم…. فیلمش هم به نظرم فیلم خوبی بود مخصوصا از اونجاش خوشم اومد که لیلا حاتمی پولی رو که پیدا کرده بودن انداخت تو صندوق صدقات و فضا خیلی معنوی شده بود و بارون میومد و قرار بود خدا کمکشون کنه که نکرد!!!! یعنی اگه کمکشون کرده بود درجه فیلم از الف میرسید به ی برای من!!!
الان دقیقا پنج روزه که نرفتیم خونه خودمون… من سه شنبه از اداره رفتم خونه یه جمع و جوری بکنم که برگشتیم نبینیم خونه کپک زده ولی انقدر نشستم سریال دیدم که دیرم شد… فقط رسیدم آشغالا رو از در و دیوار جمع کنم که کیسه اون رو هم جا گذاشتم تو خونه!!… امروز نمیدونم وارد خونه بشیم با چه صحنه ای رو به رو میشیم…
دیروز قرار بود بریم خونه ولی این زلزله که اومد گفتیم امشبم بمونیم پیش مامانمینا که اگه مردیم هممون با هم بمیریم… من خیلی ترسیدم دیروز ولی عکس العملم خیلی سریع بود خودم تعجب کردم اولین نفر از در اداره پریدم بیرون… تازه موبایل و کیفم رو هم برداشته بودم!!! یاسمنگولا داشت با یه آدمی از خود سازمان حرف میزد که یه دفعه خیلی جدی برگشت گفت زلزله خدافظ!!!! تق گوشی رو کوبوند و شروع کرد پشت سر من دویدن… حالا من هم از جمله یاسمنگولا خنده ام گرفته بود و هم هول شده بودم، تمام راه پله داشتم هر هر میخندیم و یاسمنگولا فکر کرده بود دارم گریه میکنم…بعد هم نتیجه گیری کرده بود که زمین هنوز داره میلرزه که فینگیل داره گریه میکنه و من نمیفهمم!!!! دیگه بیچاره نزدیک بوده سکته کنه… ولی خیابون ما خیلی باحال شده بود چون پر از اداره و شرکته و همه کارمندا ریخته بودن تو خیابون… ما هم یه ربعی تو خیابون بودیم و با همسایه ها اختلاط کردیم بعدم بابای یاسمنگولا چون خودش از زلزله خیلی میترسه تعطیلمون کرد گفت برین خونه… منم سریع رفتم یه بسته سیگار خریدم و در حالیکه هنوز دست و پام داشت میلرزید تند تند سیگار میکشیدم و فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دیگه چه کارهایی بکنم!!! ولی در کمال تعجب دیدم که اصلا برام مهم نیست اگه بمیرم و هیچ کاری رو هم اونقدر از ته دلم نمیخوام انجام بدم که مثلا بشه یه جورایی باهاش پیش عزرائیل حرفی برای گفتن داشته باشم….یعنی الان امیدی بهم هست؟؟؟
کلاس زبانمون به حد نصاب نرسید خدا رو شکر… فکر کنم یه ماهی راحت باشم… البته به علت خود آزاری تصمیم گرفتم کلاسهای یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم که از ساعت 4 تا هشت شبه!!! خوبیش اینه که فقط دو روز در هفته است و لازم هم نیست که برم خونه مامانمینا و اخلاقهای عجیب غریبشون رو تحمل کنم…ساعت هشت با گل باقالی برمیگردیم خونه….
امروز اولین روز از سری روزهاییه که عصرهای خوشگل تنهایی همراه با سیگار نعنایی و وبلاگهای نخونده از صبح در انتظارمن!! و به خاطر همین اولین بودن، امروز یادم رفته بود کلید خونه رو ببرم!!! ساعت سه و بیست و پنج دقیقه بود که وقتی داشتم با چشم غره به ساعت نگاه میکردم که کی این پنج دقیقه فاصله بین من و عصر قشنگم میگذره، به این موضوع پی بردم!!! دنیا رو سرم خراب شد…یاسمنگولا میگفت برو خونه مامانتینا تا گل باقالی بیاد ولی وقتی با چشمهای گشاد و لبهایی که از ناراحتی به شکل نوک کلاغ دراومده بودن نگاهش کردم گفت آره به نظر منم باید بری کلید رو از گل باقالی بگیری!!!! سه ربع بعد در حالیکه کلید رو در دستانم میفشردم داشتم نفس نفس زنان ولی با لبخند خیابون یک طرفه سر بالایی اداره مون رو فتح میکردم….حالا به نظرتون باید کلاس یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم؟؟
من تا وقتی خونه بابامینا بودم در سال حدود دو سه ماه با بابام آشتی بودم… جفتمون اخلاقامون یه جور گهه… بابام خیلی افراطیه… یه وقتایی یه جوری بهت محبت میکنه که دیگه کلافه میشی، یه وقتایی هم یه جوری نگاهت میکنه که یخ میکنی… کلا احساس امنیت عاطفی ندارم در مقابلش!! ولی از وقتی دیگه اونجا نبودم همش تو مود ماچ تفی و تلفن های هر روزه و دلم برات تنگ شده و اینا بود…. حالا همین یک ماهه که هی خونشون بودم دوباره دعوامون شد…اونم سر چی؟ سر کرفس!!! برای همین دیگه میخوام کمتر برم خونشون…خونه مامانینای گل باقالی هم کمتر میریم یعنی شده ده روز یک بار یا دو هفته یک بار…. انقدر این چند وقته برای چند ساعت تنها بودن عقده ای شدیم که دیگه داریم ارتباطمون رو با همه قطع میکنیم خدا رو شکر!!!
این هفته پنجشنبه رو به خارج از خونه اختصاص دادیم و جمعه رو به خونه…. یک زندگی مشترکی کردیم تو این دو روز که یه عالمه وقت بود نکرده بودیم
پنجشنبه همین جوری بیهدف داشتیم تو خیابونا میگشتیم و فکر میکردیم ناهار چی بخوریم که یه دفعه تصمیم گرفتیم اتو بخریم!!! اتومون خراب شده بود و یه چند وقتی بود همش لباسای چروک میپوشیدیم و کاملا مطمئن بودیم که کسی متوجه نمیشه!!!! خلاصه ماشینو یه جایی پارک کردیم و با تاکسی رفتیم جمهوری اتو بخریم که بعدشم ناهار بریم کافه نادری….ولی نمیدونم چی شد که همین جوری پیاده انقدر راه رفتیم که رسیدیم به بازار!!! آها یادم افتاد!!! حرف سبزی پلو ماهی شد گل باقالی یاد آکواریوم افتاد بعد فهمید که من تا حالا نرفتم پارک شهر و گیر داد که بریم اونجا آکواریومش رو نشونت بدم!!!
من سال 79 یه بار رفته بودم بازار و چلو کباب خورده بودم و برگشته بودم!!! و فکر میکردم غذایی به خوشمزگی غذاهای شرف الاسلامی وجود نداره… واقعا آدم باید خاطراتش رو دست نخورده نگه داره و هی اصرار نداشته باشه که تکرارشون کنه… چون این دفعه که گل باقالی رو به زور بردم اونجا هم از همهمه آدمها و صدای قاشق چنگالا سرسام گرفتیم هم دیدیم غذاش تعریفی نداره….بعدشم رفتیم یه اتو خریدیم با یک کیلو گردو تازه و اتو رو انداختیم رو کولمون و رفتیم نشستیم تو پارک شهر و عین گردو فروش ها تمام یک کیلو گردو رو شکستیم و خوردیم!!! البته این وسط پارک شهر کوچکترین اهمیتی نداشت برای اینکه در تمام اون ساعت هایی که نشسته بودیم اونجا فقط چشمامون گردو میدید!!! در ضمن آکواریومش هم تعطیل بود!!! من نمیدونم آکواریومی که پنجشنبه عصر تعطیله کی بازه؟؟
بعدشم یه مترو سوار شدیم و اومدیم سینما آزادی و فیلم تردید رو دیدیم… من که اصلا خوشم نیومد ولی گل باقالی خوشش اومد…تازه به منم گفت تو عشق سینما و تاتر و نقاشی و اینا نیستی وگرنه خوشت میومد!!! البته کلی هم از فیلم ایراد میگرفت ولی در خوش اومدنش تفاوتی حاصل نمیشد..
جمعه هم من در جو زدگی کامل یک کمد لباس اتو کردم و گل باقالی هم خونه رو مرتب کرد….بعد من ناهار درست کردم گل باقالی خونه رو جارو کرد….بعد هم به مدت 10 ساعت ولو شدیم جلوی تلویزیون و ماست میوه و آلبالو یخ زده خوردیم…. واقعا زندگی از این مشترک تر؟؟؟؟
صحبت از زندگی مشترک شد،فکر کنم بد نیست یک نیم ساعتی از این عصر نازنینم رو که دیگه داره شب میشه به آشپزی اختصاص بدم که شوهرمونم ازمون راضی باشه!!! حتما نباید اینجا وایسه بالا سرم و تهدید به ماچ و کتک بکنه!!! خودم باید وجدان داشته باشم!! فعلا خدافظ
امروز نرفتم کلاس زبان…اداره رو هم پیچوندم و ساعت 12.5 یواشکی زدم بیرون!! البته یواشکی که چه عرض کنم وقتی ماشینت رو بزاری تو پارکینگ اداره دیگه نمیشه یواشکی!! آخه از شما چه پنهون که تلفنمون قطع شده بود… البته خیلی هم تقصیر خودمون نبودا چون الان چند وقته هر دفعه قبض قبلی رو با اینکه پرداخت کردیم بازم میارن رو قبض جدیدمون… برای هر قبضی یه دور باید بریم مخابرات… ظهر زودتر اومدم و یه سر رفتم مخابرات و بعدشم اومدم خونه یه استیک مشتی برای خودم درست کردم و بعدشم پنجره اتاق خواب رو باز کردم و توی بوی بارون زیر لحاف هی میچرخیدم دور خودم و از خوشبختی نمیدونستم چی کار کنم!! وقتی یادم میفته تا همین دو ماه پیش ساعت 3.5 از اداره میپریدم بیرون و ساعت 4 جلو تلویزیون ولو بودم و نمیدونستم همین چیزا یعنی خوشبختی کلی حرصم میگیره… قدر زندگیهاتون رو بدونین عزیزان من…به روز من نیفتادین که آرزوی یه خواب بعد از ظهر بمونه به دلتون…. وای یعنی این یک ماهه که من سرویس شدم رسما… ظهر که میرفتم خونه مامانم فقط وقت داشتم یک ربع بخوابم…یعنی تا نئشه میشدم سیب گل تکونم میداد میگفت پاشو…پنج دقیقه طول میکشید که تپش قلبم آروم بشه و کنترل بدنم دوباره بیاد دست خودم…. آخه این زندگیه؟!!! هی سعی میکنم خیلی روانشناسانه اوضاع رو مثبت جلوه بدم بعد از چند دقیقه میبینم دارم به همه روانشناسان تاریخ فحش فک و فامیل میدم…. هی صبحها تو ترافیک به خودم میگم خدا رو شکر کن که هم کار داری هم ماشین داری که الان تو ترافیک دهنت صاف بشه…باز میبینم نه این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه… تو ترافیک باید مثل آدم بشینی حرص بخوری و هیچ فکر مثبتی هم نکنی… اصلا رسمش اینه!!! حالا خدا رو شکر این ماه رمضونه تموم شد زندگیم یک کمی نرمالتر میشه…. تازه بین خودمون باشه الان تو کلاس زبانمون کلا شیش نفریم که دو نفرمون به خاطر مدرسه و دانشگاه و این حرفا دیگه نمیتونن کلاسهای هر روز رو ثبت نام کنن و احتمالا به حد نصاب نرسه کلاسمون و من راحت شم…کلاس طراحیمونم تموم شد هفته پیش….ژوژمان داشتم (اوهو!!) انقدر طراحیم پیشرفت کرده که نمیدونین…کار جلسه اولمون رو اورده بود بزاریم کنار کارامون….کلی خندیدیم… حالا اگه بشه تو اداره کار جلسه اول و آخرم رو اسکن میکنم میزارم اینجا ببینین…من بیست شدم گل باقالی نوزده
))) به من اولش صفر داد عوضی
)) بعد یه دونه یک گذاشت کنارش…. کشت منو تا بیست داد… آخه من برای اینکه کارام با گل باقالی قاطی نشه بقل طراحیهام اول اسمم رو به انگلیسی نوشته بودم… استاده هم همش به گل باقالی میگفت برات نگرانم این زنی که تو گرفتی از ایناست که همه چیو میخواد به نام خودش بزنه…یه کوزه هم که کشیده بقلش اسمشو نوشته
)) بعدم میگفت برای اینکه تو خونه دعواتون نشه به دوتاییتون یه نمره میدم ولی کارای گل باقالی انقدر نصفه نیمه بود که خودشم برای اینکه کم نیاره وسط کاراش چند تا کاغذ سفید گذاشته بود!!! که حجم کار بیشتر بشه!! حالا کنکور عملی هنر که تموم بشه و سر استادمون خلوت بشه جمعه ها میریم آتلیه خودش… دو هفته دیگه هم شب قراره بریم کوه باهم… البته قاسم هم خودش رو انداخت وسط که باهامون بیاد… خدا کنه هوا خوب باشه برنامه مون بهم نخوره… آخه میخوایم وقتی ماه کامله بریم….
پست رو که شروع کردم تنها بودم الان گل باقالی اومده جون شما اصلا دیگه نمیتونم تمرکز کنم… آخه متدش پیشرفته شده دیگه سوال جواب راه میندازه!!! منم که مثلا وبلاگم یواشکیه ایشالله هی بهش میگم وایسا نیا برو اونور از اینجا رد نشو…الانم هی گفت بیام ماچت کنم دیر جواب دادم داره میگه بیام بزنمت؟!!! هر چی میگم نه مرسی گوش نمیده!!! دوباره میپرسه!!! اووووووووومد….کمکککککککککککک
آخه رئیس پشتیبانی عوضی ما، چی کار کنم از دست تو؟ ببین سمیر و صورتی هم فکر کردن من دپرس شدم!!! یعنی دو تا از قدیمی ترین دوستام!! ننه ات خوب بابات خوب این اینترنت ما رو درست کن دیگه لامصب!!! من نمیتونم از خونه پست بزارم!!!
آخه نمیدونین چه بساطی داریم ما!!! به محض اینکه من میشینم پای اینترنت این گل باقالی مرض کمبود توجه میگیره!!! یعنی پدر منو در میاره ها!! دو ثانیه یه بار باهام حرف میزنه… اگرم خدایی نکرده من حواسم نباشه و بگم “چی؟” ناراحت میشه!!! یعنی پشه پر میزنه تو خونه مون، من رو صدا میکنه بهم میگه پشه پر زد!!! یا یه دفعه میگه فینگیل اینو نگاه کن بعد من دو ثانیه بعد که سرم رو میارم بالا میگه تموم شد دیگه ندیدی!!! الان هم با حوله حموم تو خونه مامان بابا جانمون نشستیم و داریم با جیمز باند بازی پست میزاریم…. اینا کلی فضولن یه دفعه میپرن تو اتاق… اصلا اینجا پرایوسی وجود نداره…بفرما نزاشتن کلام من منعقد بشه!… سیب گل پرید تو!!!…. الانم که ساعت هفت شد باید برم دنبال گل باقالی….یکی دو تا نیست که بدبختی هامون!!!
الان یه دو ساعتی از جمله پیش گذشته و ما برگشتیم هوم سوئیت هوم*…. و چه استقبالی هم ازمون شد… به محض اینکه پامونو گذاشتیم تو برق رفت!!!ما هم به یک سری از مسائل زناشویی که احتیاجی به برق! ندارن رسیدگی کردیم تا الان!!!!
همین الان گل باقالی باهام حرف زد باز!!! ای خدا… ببینین من برای روی پا نگه داشتن این وبلاگ چه عذابی که نمیکشم!!
جونم براتون بگه که آخرین خبری که از ما داشتین این بود که ما موندیم و 200 تومن… یادتونه که ایشالله؟ خلاصه ما هم دیدیم که حالا درسته که فقیریم ولی قدرت انتخاب رو که ازمون نگرفتن… این شد که گفتیم به جای اینکه با این 200 تومنه یک هفته ده روزی رو بخور و نمیر زندگی کنیم یه دفعه بزنیم به سیم آخر و همش رو تو دو سه روز خرج کنیم که خیالمون راحت شه!!! الکی استرس نداشته باشیم که چقدرش خرج شد و چقدرش موند!! حساب پس انداز رو هم برای همین موقع ها ساختن دیگه!!! خوب نیست آدم انقدر پول پرست باشه!! خلاصه گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم… اول گفتیم برای ماشینمون ضبط بخریم… آخه یکی دو ماه پیش با یه سری از دوستامون رفته بودیم درباره الی بعد که اومدیم تو ماشین خواستیم بهشون پز بدیم که ما یه نوار داریم که خیلی وقت پیش خریدیم و آهنگ آخر فیلم توشه… ولی به محض اینکه نواری که ماهها پشت ماشین تو آفتاب مونده بود و تقریبا ذوب شده بود رو کردیم تو ضبط مثل سگ پشیمون شدیم…. نه نوار رو میخونه نه دیگه میاد بیرون لامصب…. حالا جالبیش هم اینه که رادیو هم که میخوایم گوش بدیم به محض اینکه میفتیم تو دست انداز نواره جا میفته اون تو و هی نک و ناله میکنه…. خلاصه وضعیتیه ها!!! ولی بعد پشیمون شدیم گفتیم بریم مسافرت…. من حدود دو ساله که تابستونا گیر میدم بریم هتل گ*اجره تو دیزین و یه شب بمونیم!! اصلا نمیدونم چی شد که اسم این هتل افتاد تو دهن من…. ولی همیشه اتاقاش پره و ما کلی تو کف این هتل بودیم…. گل باقالی یه زنگی زد و گفتن اصلا رزرو هم نمیخواد چون ماه رمضونه (باز گل باقالی باهام حرف زد!!! ) و هیشکی اون طرفا نمیره که یه موقع روزه اش باطل نشه…. خلاصه ما هم خوشحال و گفتیم کلاس طراحی رو بپیچونیم و پنجشنبه صبح زود بریم اونحا و جمعه ( باز حرف زد!!!) عصری برگردیم…شب خوابیدیم و صبح با تلفن مامان گل باقالی بیدار شدیم… یعنی اگه دستم بهش میرسید کشته بودمشا!! گفتم ببین تو رو خدا این زن فکر نمیکنه پنجشنبه صبح ساعت هفت زنگ نمیزنن خونه مردم… گل باقالی هم که داشت با تلفن حرف میزد اون وسط یه بیست سی تایی ایش و فیش کردم و مراتب نفرت خودم رو از تلفن اول صبحی به گل باقالی حالی کردم…. ولی موضوع چیز دیگه ای بود!!! ساعت ده بود و ما هیچ خاطره ای از زنگ زدن ساعت نداشتیم…بله خواب مونده بودیم…. خلاصه بدو بدو حاضر شدیم و گاز و گوز و خلاصه ساعت دوازده رسیدیم هتل!! یعنی هر چی از این هتل من بد بگم کم گفتم… فکر کنین اولا که جاده اش کوه لخت و پتی بود بدون ذره ای رنگ سبز… حالا وسط جاده چالوسیما…بعدش از یه دهاتی رد شدیم که همه مردم مثل آدم ندیده ها نگامون میکردن…ساختمونش رو که دیدیم اصلا آب سرد ریختن رومون… حالا جالبیش هم این بود که هم من هم گل باقالی خورده بود تو ذوقمون ولی برای اینکه اون یکی ناراحت نشه همش میگفتیم به به چه هوایی چه سکوتی!!! رسپشنش که اصلا روبات بود زنیکه نه لبخندی نه چیزی اصلا حرف هم نمیزد تا جایی که ممکن بود…. کلید اتاق رو داد بهمون و ما باز با به به و چه چه به سمت ساختمونهایی که از شدت نم زرد شده بودن راهی شدیم … دیگه وقتی وارد راهرو شدیم از شدت بوی بد داشتیم خفه میشدیم… ولی باز به روی خودمون نمیوردیم و داشتیم برای استخر رفتن برنامه ریزی میکردیم… در اتاق رو که باز کردیم دیگه با خاک یکسان شدیم!!! فکر کنین یه اتاق دو در سه با دو تا تخت آهنی با یه پنجره دو در یک و یک یخچال 50 سال پیش که توش یه پارچ فلزی آب بود… رو تختی طلایی چرک که زیرش پتوی گلبافت دهاتی و قدیمی و کثیف بود… حالا اینا هیچی… کف اتاق موکت بود و جا به جا موکتش سوخته بود!!! فکر کنم پاتوق تریاکی ها باشه!!! اشک تو چشمامون جمع شده بود… آخه نمیدونین چه فکرایی میکردیم ما… گل باقالی میخواست تارش رو بیاره بشینه تو بالکن از طبیعت وحی بهش برسه و تار بزنه!!!! حالا چرا فکر کرده بودیم بالکن داره خدا میدونه!!! دیگه دیدیم نمیشه اینجوری رو دربایستی رو گذاشتیم کنار و هر چی از اول جاده تو دلمون مونده بود رو برای هم اعتراف کردیم…. گفتیم عیبی نداره ناهار رو اینجا میخوریم و از امکانات هتل استفاده میکنیم و شب برمیگردیم خونه… برگشتیم رسپشن دیدیم استخرشون هم خرابه!!! کلید اتاق رو زدیم تو سر زنیکه و شناسنامه هامونو پس گرفتیم و برگشتیم… اول قرار شد بریم تو جاده ناهار بخوریم ولی همینجوری شوخی شوخی قرار شد بریم شمال!!!! حالا ما تا اون روز هیچ وقت بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشیم و ویلای دوستی آشنایی فامیلی کسی بخوایم بریم نرفته بودیم شمال….بدبختی این بود که 150 تومنم بیشتر نداشتیم…. ولی انقدر بهمون خوش گذشت که خدا میدونه… هم یه سوئیت خیلی خوب با نصف قیمت هتل گ*اجره گیرمون اومد اونم کوچه بقلی نمک آبرود هم بهترین غذاهای دنیا و بهترین تفریح های ممکن رو کردیم…. تا حالا انقدر بهمون خوش نگذشته بود… ما خیلی آدمهای ملاحظه کاری هستیم و هر دفعه با هر کی میرفتیم مسافرت همش سعی میکردیم کارایی رو بکنیم که بقیه دوست دارن ولی این دفعه خیلی فرق میکرد… همونجوری که مسافرت به این خوبی بدون برنامه ریزی برامون پیش اومد، همه اتفاقهای خوب هم بدون اینکه انتظارش رو داشته باشیم برامون پیش میومد…. روز اول که رفتیم تله کابین… انقدر خلوت بود که نمیدونین اصلا صف نداشت من و گل باقالی هم تو تله کابین تنها بودیم و کلی همدیگه رو ماچ مالی کردیم که رکورد ماچ مالی در زمین، آب، هوا و حالا معلق بین زمین و آسمان رو به اسم خودمون بزنیم… میخواستیم سورتمه هم سوار شیم که چون دیر رسیده بودیم دیگه تعطیل شد…بعد همینجوری شانسی دیدیم مردم دارن توی یه سری زمین بقل هم بدمینتون بازی میکنن…. پریدیم زمین و راکت کرایه کردیم و یک بازی جانانه ای کردیم که نمیدونین…. ولی من هنوز که هنوزه دستم درد میکنه….گل باقالی هم نمیدونم تو راهنمایی یا دبیرستان مدال استانی بدمینتون داره ولی رفیقتون یک بازی کرد که حال قهرمان سابق رو گرفت….یه کاری میکردم به اسم “اس مش” یا یه همچین چیزایی!!! و هی امتیاز میگرفتم… شبش هم رفتیم چالوس کنار دریا … از یه رستورانی هم میرزا قاسمی گرفتیم و اومدیم نشستیم تو ساحل خوردیم… فرداش هم من برای اینکه از زیر نیمرو درست کردن تو ماهیتابه مردم در برم پیشنهاد کردم که صبحونه بریم هتل هایت ولی مطابق معمول خواب موندیم!!! و نزدیک ظهر بیدار شدیم…بعد همینجوری الکی الکی تابلوی رستوران آبادگران رو دیدیم که قبلا تعریفش رو شنیده بودیم ولی چون هنوز برای ناهار زود بود رفتیم کنار دریا و کایت هوا کردیم… کایتمون روش عکس اسپایدرمن بود… انقدر باحال بود که نمیدونین…. از همه کایتهای تو ساحل هم بالاتر میرفت…. ایناهاش….وای از رستورانه هر چی بگم کم گفتم… خود خارج بود…. غذاش عاااااااااااالی منظره عااااااااااااااااالی تر…. جلوی رستوران هم تو ساحل میز گذاشته بودن برای چایی و قلیون…. چایی میگم چایی میشنوینا….ایناهاش… بعدشم که جاده یه طرفه شد و چهار ساعته رسیدیم خونه با جیب خاااالی…. خیلی به این مسافرت احتیاج داشتیم… حالا هم جوزده شدیم قراره هر یکی دو ماه یک بار یه همچین کاری بکنیم ولی به شرطی که زودتر بهمون حقوق بدن و تا اون موقع از گشنگی نمرده باشیم
خلاصه که دوستان دپرسی و اینا در کار نبود (میگم چند دقیقه است از گل باقالی خبری نیست! جلوی تی وی خوابش برده!!) من همش تو راه داشتم به تیتر مطلبی که قراره اینجا بنویسم فکر میکردم ” فینگیل بانو به هتل گ*اجره میرود” بعدش تبدیل شد به ” فینگیل بانو عمرا به هتل بیمارستان گ*اجره نمیرود”…. حالا الان دارم فکر میکنم چه تیتری بزنم!!!
*home
زندگیمون یه جور مسخره ای داره میگذره که همش فکر میکنی موقتیه!! انگار مثلا این هفته بگذره درست میشه! ولی همه چی یه جوری قاراش میش شده که تا سال دیگه هم وضعیتمون اگه بدتر نشه بهتر نمیشه!! چون جدیدا یه اتفاقاتی هم افتاده که با اینکه اگه فقط به اون اتفاق نگاه کنی خیلی فوق العاده است ولی کل زندگیمون پیچیده تر شده….فعلا که شنبه و دوشنبه خونه مامانم میخوابیم که من بتونم بدون ماشین برم سرکار… آخه یادتونه گفتم میخوام با مترو برم؟؟ فکر کنین فرداش گل باقالی با اعتماد به نفسی در حد خدا منو تو برهوت پیاده کرده میگه یه کم بری جلوتر یه سری پله هست که میخوره به مترو!!! بعدشم حداقل واینساد ببینه من پیدا کردم این مترو رو یا نه!!! حالا من هی از این میپرسم ببخشید مترو کجاست چشاش گشاد میشه میگه متروووووووو؟؟؟ از اون میپرسم میگه متروی کجا؟؟؟ یعنی نزدیک بود اشکم در بیادا… اصلا هیچ ایده ای نداشتم که حالا چه جوری باید خودم رو برسونم سرکار…. جالب این بود که گل باقالی از این ایستگاه مترو برای من خاطره هم تعریف کرده بود!!! و هی میگفت تو چجوری تا حالا ندیدی این ایستگاه رو؟؟!!!! خلاصه با این مغزم که هیچی جغرافی حالیش نمیشه یه مسیر هچل هفتی کشف کردم و سعی کردم تاکسی سوار شم….بعد از نیم ساعت یه پیرمرد هاف هافو سوارم کرد کلی ازم پول گرفت وسط راه هم پیاده ام کرد!! بعدم توصیه فرمودن که بقیه راه رو که فکر کنم هفت هشت کیلومتری میشد، پیاده برم…. حالا گل باقالی هم نامرد هی پشت تلفن میخندید….یعنی اون روز من یک پاچه ای از همه گرفتم که نمیدونین…. خلاصه دیدم اینجوری فایده نداره…. از هفته پیش قرار شد بیایم اینجا خونه مامانمینا بخوابیم…. اینجا خیلی خوبه با دو تا تاکسی کوچولو میرسم سر کار که برای اولین تاکسی با گل باقالی هم مسیریم… چند روز پیش به سرم زد که اصلا خونمونو عوض کنیم بیایم یه جایی نزدیک محل کارم ولی خوب من از خونه اجاره ای خیلی میترسم…فکر کنین من وام نمیگیرم انقدر که بدم میاد کسی ازم طلبکار باشه….پولم که نداریم خونه بخریم….فعلا منتظریم مامانمینا اردیبهشت سال دیگه دوباره برن آمریکا و ما دوباره تلپ بشیم خونشون و یه مدت مثل آدم حسابیا زندگی کنیم… فعلا فقط باید از مفت نشینی مون لذت ببریم…. البته مفت هم که چه عرض کنم!!! این خونه انقدر خرج الکی میزاره رو دستمون که نمیدونین… این ماه فقط سیصد و پنجاه تومن برای تعمیرات ساختمون خرج کردیم…. اصلا این ماه که داغونیما… فکر کنین تا آخر ماه فقط 200 تومن پول داریم!!! از اول شهریور تا الان یک میلیون و دویست هزار تومن خرج قلمبه کردیم به غیر از خورد و خوراک و رستوران و سیگار!!! تازه حقوق منم نصفه دادن این ماه!! و بعید نیست که از این به بعد هم همینجوری نصفه بدن!! نصف هم که نه ولی سیصد تومن هر ماه اضافه کار میدادن که اونو حذف کردن انگار!!! یعنی هر قدر که واقعا اضافه بمونیم بهمون اضافه کار میدن!!! گداها!! منم که ساعت کارم رو هم پر نمیکنم چه برسه به اضافه!!! فکر کنم سر ماه باید یه دویست تومنی هم بریزم به حساب آقای وزیر که با هم بی حساب بشیم…. خلاصه که اینجوریاست دیگه…. ما خیلی بدبختیم!! هم خونمون دوره هم هر روز -بدون اینکه خودمون بدونیم چرا- میریم کلاس زبان هم اضافه کار من قطع شده هم یه مسائلی پیش اومده که حالا حالاها نمیتونیم از ایران بریم هم اینکه همش خوابمون میاد هم اینکه پنجشنبه جمعه ها مامان گل باقالی ازمون آویزون میشه که بریم بهشون سر بزنیم هم خونمون خیلی کثیف و به هم ریخته شده و یخچالمون بوی کپک میده هم نمیدونم چه مرگمونه که دست از سریال بینی بر نمیداریم و در حالیکه کوچکترین وقایع سریال 24 برامون قابل پیش بینی شده بازم هی میبینیمش…. همین دیگه…ولی خوب کلی هم ریزه کاریهای قشنگ اون وسط هست که نمیزاره کپه مرگمونو بزاریم و بمیریم…. مثلا اینکه گل باقالی موهاش رو کوتاه کرده و ریشاش هم خیلی بهش میاد و خیلی هم گرم و نرمه هم اینکه مثل من انقدر بدجنس نیست و کلی با مامانمینا خوبه و از اینکه دو روز در هفته اینجاییم اصلا ناراحت نیست و حتی وقتی من از دستشون عصبانی میشم کلی دلیل برام میاره که حق رو به اونا میده هم اینکه خیلی وقته دست به سیاه و سفید نزدم و هر روز میام دست پخت مامان جونم رو میخورم هم اینکه یه مسیر خوب به محل کارم پیدا کردم که فقط چهل دقیقه توی راهم هم پارکینگ اداره مون راه افتاد و مجبور نیستم هر روز کلی دنبال جای پارک بگردم هم معلم کلاس زبانمون خیلی بامزه است و هر روز کلی میخندیم سر کلاس هم معلم کلاس طراحیمون داره هی بهمون نخ و طناب و اینا میده که باهامون دوست بشه و قراره تو هفته دیگه یه شب باهم بریم کوه و تا صبح بخوریم و بنوشیم و بخندیم… همینا دیگه!!! آها یه چیزی از اون بدبختی ها یادم رفت بگم اونم اینه که هی مجبوریم به خودمون یادآوری کنیم که چقدر خوشبختیم وگرنه یادمون میره!!!!!