راننده محترم فاصله شما از ماشين جلويي ( منهاي سرعتتان تقسيم بر 15 در واحد متر) ديني است كه از ماشين پشتي بر گردنتان است… لطفا در كمتر كردن اين فاصله كوشا باشيد. حتي اگر پشت چراغ قرمز 990 ثانيه اي هستيد با يك متر كم كردن فاصله با ماشين جلويي روح ماشين پشتي خود را شاد كنيد. باور كنيد ارزش دنده يك رفتن را دارد…

  • عشق يعني لاك قرمز رو از دستم بكشي و بگي بده من برات بزنم و بعد از چهل دقيقه ده تا ناخن به صافي سمباده تحويلم بدي و يه جوري نگام كني كه فقط بتونم بهت بگم براي دفعه اول خيلي خوبه
  • عشق يعني هر دفعه كه تخت رو مرتب ميكنم بالشتو بكشم سر جاش و دفعه بعد باز ببينم چسبيده به بالش خودم
  • عشق يعني هر روز صبح كه از خواب پا ميشي پرده رو بكشي كه من قبل از اينكه ساعتم زنگ بزنه با نور آفتاب از خواب بيدار نشم
  • عشق يعني صبحها كه بيدار ميشم رو آينه ميز توالت دنبال يه يادداشت احمقانه باشم
  • عشق يعني وقتي كه قربون صدقه موهاي ريز پشت گردنم ميري….

چي ميگن؟؟ آها خودم كردم كه لعنت بر خودم باد… آخه دختر جون نميشد يه لحظه زبون به دهن بگيري بشيني كنارش ببيني چي كار ميكنه؟ آخه اينم پيشنهاد بود؟؟؟

ديشب بعد از اينكه به گل باقالي گفتم يادته خسرو شكيبايي رو ميگفت قهري؟؟؟ حرف كه ميزني؟؟؟ يه دفعه يادش افتاد بره سايت سينماي ما ببينه ماجراي نامه رضا كيانيان كه براش تعريف كرده بودم چيه… منم كه اين دهنم چفت و بست نداره به زور وبلاگ آلوچه خانوم رو باز كردم ميگم تو رو خدا اينم بخون… من كه گريه ام گرفت… خوندن وبلاگ آلوچه خانوم همانا و هوس وبلاگ نوشتن آقا هم همونا… قبلنا يك وبلاگ داشت كه توش يه مطلب نوشت ولي چون موقع ثبت مطلب اين بلاگفاي خر ادا اطوار دراورد و مطلبش از بين رفت و ديگه نتونست عين هموني كه نوشته بود رو بنويسه كلا بي خيال وبلاگ نويسي شد… ديشب كه آدرس وبلاگشو زد ديد نوشته وبلاگ حذف شده!!! گفت مياي يكي ديگه بسازيم؟؟؟ گفتم باشه … بعد يك كمي مكث كردم و گفتم ميخواي من آدرس تو ندونم كه راحتتر بنويسي؟؟؟ گفت نه آخه ميخوام براي اسمش باهات مشورت كنم… باز گفتم نه آخه ميدوني اگه من آدرس تو ندونم ديگه نوشته هاتو سانسور نميكني… گفت يعني ممكنه تو از بعضي چيزايي كه نوشتم ناراحت بشي؟… گفتم خوب امكانش هست… حالا هي اون اصرار كه نه بابا به خدا من كه پشت سر تو حرفي نميزنم منم انكار كه نه شايد يه موقع خواستي يه چيزي بنويسي به خاطر من ننوشتي…بعد از يه ربع كل و كشتي آخرش گل باقالي تو فكر فرو رفته بود كه انگار بدم نيست كه آدرسشو به من نده كه يه دفعه من يه جمله اي كه قرار بود تو دلم براي خودم بگم رو بلند بلند جار زدم كه “آخه ميدوني منم يه وبلاگ يواشكي دارم كه به تو نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!” در حاليكه چشماش گرد شده بود گفت ميگم چرا چند وقته ديگه راجع به وبلاگ نوشتن حرفي نميزني!!!!!!!!!! خلاصه كه خودمو لو دادم… بعد با اينكه گل باقالي هيچ كنجكاوي نشون نميداد نميدونم چرا فكر ميكردم كه همش بايد توضيح بدم كه چي كار ميكنم اونجا و چي مينويسم و كجا هست و… حالا فعلا كه شوهرمون يه وبلاگ ساخت و آدرسشم به اصرار خودمون بهمون نداد… البته هي ميومد ماچم ميكرد و ميگفت هر وقت بگي آدرسمو بهت ميدما!!! ولي از طرفي هم از هيجان داشتن وبلاگ يواشكي داشت ميتركيد….منم همش يه قيافه اي ميگرفتم كه معذب باشه… چي كار كنم ديگه؟؟؟

من يه اخلاقايي دارم كه واقعا ديگه خودم از دستشون ذله شدم… مثلا اينكه با آدما بيشتر از جنبه شون صميمي ميشم… گل باقالي هم اينو ميدونه… براي همين بعضي وقتها مثل بچه ها باهام رفتار ميكنه… بچه هايي كه نميتونن از خودشون مراقبت كنن… فكر ميكنه من نميفهمم كه الان فلان كس چه منظوري از فلان كار داره … ساده ام… راستم ميگه… خودم هزار بار به اين نتيجه رسيدم… الان براي بار هزارم دارم از عذاب وجدان ميميرم و هي كارامو حرفامو مرور ميكنم ببينم من كي به اين پسره پررو اجازه دادم بهم بگه ” ميسد يو” يا “آخي الهي” آخي و مرض… الهي و كوفت… من نميدونم چرا فكر ميكنم اگه آدما بدونن من شوهر دارم خودشون ميفهمن كه روي من حساب فلان كار رو باز نكنن… پسره عوضي… اصلا جلو خود گل باقالي اي دي شو اد كردم آخه قبلا برام دو سه تا مقاله فرستاده بود… يعني يه رابطه كاملا هم كلاسي هم رشته اي… گفتم ادش كنم تو مسنجرم باهاش حرف بزنم بپرسم كه اون جلسه اي كه استادمون گفته بيام توش راجع به تزم توضيح بدم چه جوي داره.. اسلايدام چه شكلي باشه بهتره… بيشتر چه گيرايي ميدن اونجا بهم… اولشم خوب پيش رفتا… ولي بعد از چند روز كه تا آنلاين ميشدم پنجره اش باز ميشد و ميگفت سلام شروع كرد كه هنرپيشه مورد علاقه ات كيه كارگردان مورد علاقه ات كيه… دوست دخترم اين كارو كرد … پدر بزرگم مرد… ميخوايم بريم شيراز… خوب بابا به جهنم اصلا به من چه؟؟؟ حالا هم كه از مسافرت اومده به من ميگه ميسد يو!!! دو روز با هام حرف نزده ميس كرده منو انتر!!! اولش ميگفت بيا آزمايشگاه ما بشين من كمكت ميكنم تزتو تموم كني و ال و بل و باهم پيپر ميديمو حالا ميگه به نظر من تو خيلي شبيه گوگوشي!!! كثافت… امروز ديگه آنلاين نشدم… فكر كن!!! اي دي قشنگم كه هشت ساله دارمش يه مزاحمي پيدا كرده كه فعلا بنا به مصلحت نميشه ايگنورشم كرد!!! برگشته ميگه گل باقالي ميدونه با من چت ميكني؟؟؟ فكر كرده مثلا چي؟؟؟ به خدا اگه من پامو اندازه يه وجب گذاشته باشم اون ور خط… فقط اولاش بهش ميگفتم شما بعدش حوصله ام سر رفت فعلامو مفرد گفتم… همين!! تازه به خدا هميشه يه جوري باهاش حرف ميزنم كه ميگه چرا رو مود نيستي؟؟؟ مود چي؟؟ مود لاس زدن با توي سياه سوخته كوتوله؟؟؟ به خدا گل باقالي حق داره بهم گير ميده بعضي وقتها!!! لابد يه جاي رفتارم اشتباهه ديگه!!! يه بار و دو بارم آخه اين اتفاق برام نيوفتاده… اون يكي يارو اند شخصيت تا ميرسه به من يادش ميره يه نگاه به حلقه دست چپم بندازه… ساعت دو شب كه تو بغل شوهرم خوابم برام شعر سهراب سپهري ميفرسته!!! اون يكي زنگ ميزنه ازم بپرسه عينك شانل بخره يا ورساچه!!!! بابا به من چه؟؟؟؟ برو از ننت بپرس… چرا من نميتونم بزنم تو دهن مردم؟؟؟ فقط بلدم قايم شم… آنلاين نشم… تلفن جواب ندم… ديگه خودم خسته شدم…

اين تولد ما هم يه جورايي هفت شبانه و هفت روز شد… انقدر به افتخارمون مهموني دادن كه تو بعضياش خودمون حضور نداشتيم!!! يعني چون تلاقي داشت نميرسيديم بريم اينه كه از طرفمون كيك رو فوت ميكردن!!!! اه اين كامپيوترم چند وقت پيش قاطي كرد مجبور شدم بدم ويندوز بريزن برام. حالا فارسي ساز مسخره شونو نصب نكرده نميتونم تو فارسي ويرگول بزنم… اعصابم خورد شده… داشتم ميگفتم چهار شنبه كه رفتيم خونه ننه جونمون و ننه باباي شوهرمونم اومده بودن و كلي كادو تپونمون كردن و ما حال كرديم… فرداش ياسمنگولا اينا و چندتا رفيق فابريك ديگه اومدن خونمون درحاليكه ما خودمون يه مهموني ديگه دعوت بوديم كه صاحبخونه اونجا هم برامون كيك تهيه كرده بودن و خيلي ضايع شدن كه ما آدم حسابشون نكرديم كه بريم خونشون!!! به جاش مونديم خونه خودمونو و كاراي بدبد كرديم و يه فيلم بي تربيتي از اين هاليووديها كه راجع به پسراي دبيرستانيه پرروئه ديديم و خنديديم… فرداش ظهر رفتيم خونه خاله جانمون كه اونجا هم باز تولد بازي برامون دراوردن و شبش باز رفتيم خونه ياسمنگولا كه اونجا هم ياسمنگولا ميخواست روي كيك دسر شمع بزاره كه من فوت كنم…. خلاصه كه خودمونو خفه كرديم انقدر تولد بازي دراورديم… تازه ادارمونم يه پولي روز تولدمون ريخته بود به حسابمون كه ما گذاشتيم به حساب كادوي تولد D: و كلي با خودمون حال كرديم…

تازه قراره آخر هفته ديگه هم چهار روز بريم مسافرت… البته من نميخواستم برم و ميخواستم بشينم تزمو تموم كنم ولي اين دانشگاه كوفتي…ما دست از سرش برداشتيم ولي اون برنميداره… يعني اصلا نميدونين اين ماجراي اخراج و اينا رو من چقدر بچه بازي گرفته بودم… چقدر الكي گريه كردم!!! به اين آسونيا كسي رو اخراج نميكنن كه!!! من ميگم فقط بيست روز بهم وقت بدين ميگن نميشه به جون شما تا آخر شهريور وقت داري… تازه اگر تا اون موقع هم نتونستي ميري تو كميته موارد خاص و بازم 6 ماه ديگه بهت وقت ميدن بعدش بازم نتونستي ميري كميته موارد خاص تر بازم 6 ماه ديگه بهت وقت ميدن و همينجوري برو تا آخر… فكر كنين من چه اسكليم كه اون چند روز تعطيليه خرداد كه من يه چشمم اشك بود يه چشمم خون و يه دستم داشت جدول ميكشيد و يه دستم داشت تايپ ميكرد و يه طرف مغزم انگليسي فكر ميكرد و يه طرف ديگش فارسي يكي از بچه ها رفته بوده شمال!!!! بلههههه… همه كه مثل من مغزشون هنوز تو دبيرستان نمونده كه فكر كنن اخراج ميشن!!! تازه امروز ديدمش تو دانشگاه و با لبخند رفتم سراغش كه پز بدم كه تز من تصويب شده و از قيافه تو معلومه كه تا دو ماه ديگه هم هيچ گهي نميتوني بخوري كه ديدم آقا يه گواهي پزشكي خفن ارائه دادن و كلا ترمشونو حذف كردن و اصلا از سنواتش اومده بيرون اين ترم و اينجوري كه وضعيت دانشگاه نشون ميده حداقل يك سال و نيم ديگه وقت داره تا دفاع!!!!

البته من شانس اوردم كه فكر كردم اخراج ميشم وگرنه از ليسانسم بيشتر طول ميكشيد اين تز مسخره… هفته قبل رفتم پيش مدير آموزشمون كه ازش بپرسم چه فرمهايي رو بايد پر كنم يه ساعت برام توضيح داد كه اصلا نگران نباش حداقل 6 ماه ديگه وقت داري تا دفاع… حالا همين خودش بود كه به من ميگفت تا 31 خرداد دفاع نكني اخراج ميشيا!!! هر دفعه ميرفتم ميگفتم من وروديه 84 ام  ميگفت وا!!! مگه ميشه!!! چطوري تا الان اخراج نشدي؟؟؟ اصلا ما ترم 6 ثبت نام نميكنيم هي ميگفتم بابا زنيكه تو به اين كارا كاري نداشته باش من ثبت نام كردم سوال منو جواب بده… ميگفت نه!! امكان نداره!!! 84؟؟!!!! اصلا و ابدا!!! تا زنگ نميزد به هزار نفر و نميپرسيد كه با دايناسوري مثل من چي كار بايد بكنه ول نميكرد… حالا بعد از 31 خرداد شده از اين رو به اون رو!!! وقتي ميرم پيشش هي بهم ميگه اصلا ناراحت نباش هر چقدرم طول بكشه اينا موافقت ميكنن… هول نشو… هيچ اتفاقي برات نميفته… ديگه انقدر اين روزا دم گوشم خونده كه منم تصميم گرفتم هفته ديگه رو تعطيل كنم و بزنم به كوه و دشت… اين گل باقالي هم گناه داره… طفلي از وقتي منو گرفت من تز داشتم :)))) ميترسم وقتي كه طلاقم ميده هم هنوز تز داشته باشم!!! براي همين گفتم فعلا يه كمي سرشو گرم كنم يه مسافرتي بريم از افسردگي در بياد… آخه از روزي كه من گفتم كردستان رفته دو تا كتاب ايرانگردي گرفته… هر شب ميزاره جلوش و راه خاكي و شوسه و تعداد پزشك و … كردستانو حفظ ميكنه و ديگه الان يه برنامه خيلي جامع برامون تدارك ديده كه هيچجوري نميشه نااميدش كرد

البته هفته ديگه يه عروسي هم دعوتيم كه بدم نمياد برم آخه اين دختره كلي جريانات داره ازدواجش و به فضوليش ميارزه… البته اين شوهر دومشه كه با ياسمنگولا همش فكر ميكنيم كه ممكنه شوهر اولش بياد عروسي رو به خون بكشه و ميترسيم ما هم اين وسط بيگناه منفجري چيزي بشيم…. ولي خوب نميتونيم فضولي رو هم بي خيال بشيم… ولي چون شوهر اولش دوست گل باقالي بوده اونم معرفتش گل كرده و ميگه من نميام عروسي اين دختره!!! حالا اگه راضي بشه كه ميريم عروسي اگرم نشه كه ميريم مسافرت… در هر صورت بد نميگذره ايشالله ماشالله…

دوشنبه صبح چشمامو ريز كردم و ساعت ديواري رو نگاه كردم و از اينكه روز پنجشنبه انقدر زود بيدار شده بودم حرصم گرفت!!!! سعي كردم بازم بخوابم يه نيم ساعتي از اين بالش رفتم رو اون يكي و هي لحافو كشيدم رومو هي زدمش كنار و ديدم نخير خوابم نمياد… گفتم الان پا ميشم يه ناهار خوب براي گل باقالي درست ميكنم .. اول به شنيتسل فكر كردم ولي ديدم پياز داغهايي كه خريدم رو دستم مونده پس بهتره يه ماكاروني چرب و چيلي درست كنم… تو همين فكرها بودم كه نميدونم چجوري فهميدم كه امروز دوشنبه است و من ساعت ده يك جلسه خيلي مهم دارم كه بايد چهل و پنج دقيقه هم راجع به چيزي جلوي بيست نفر حرف بزنم و به ياسمنگولا قول داده بودم كه راس 8 سركار باشم كه باهم تمرين كنيم…

سه شنبه صبح ساعت زنگ زد ديدم گل باقالي كنارم خوابيده… پس هنوز نوبت من نشده بود… ولي گل باقالي هم عكس العملي نشون نميداد… بهش گفتم ديرت نشه… گفت شده!!! ساعت توئه كه زنگ ميزنه!!! در حاليكه خواب كاملا از سرم پريده بود در نقش زن غرغروي نفهم بهش گير دادم كه چرا خواب مونده و دليلي نداشته و ديشب كه زود خوابيده و … كه اعتراف كرد كه مرخصي گرفته بازم در نقش يه زن بي شعور بي سياست بهش گير دادم كه مرخصي گرفتي كه بري كادوي تولد منو بخري؟؟ مگه هنوز نخريدي؟؟؟ هي بيچاره گفت بابا خريدم… ولي يه كاراي ديگه دارم بايد برم دفتر… آخرش انقدر كه من از اين نقش رفتم تو اون نقش كه اعتراف كرد كه ميخواسته من كه از سركار برگشتم سورپرايزم كنه و برام كيك خريده باشه و پيتزاي مورد علاقه من و خونه رو مرتب كرده باشه و بعدشم پشتشو كرد بهم و گفت انقدر فضولي نميزاري آدم هيجان زده ات كنه….. منم كه اينا رو شنيدم رفتم تو نقش زن پشيمون و بيچاره و بدبخت و هي منت كشي شو كردم تا آخرش قرار شد منم بمونم خونه كه اين كارا رو دوتايي باهم انجام بديم و در واقع يه روز رو تعطيل كنيم و جشن بگيريم…

سيب گل زنگ زده به موبايلم ميگه چرا سر كار نيستي؟ نكنه امروزم فكر كردي جمعه است!!!!!!!

خلاصه گل باقالي حيووني ظرفهارو شست و خونه رو جارو كرد و بعدش با هم ديگه رفتيم يه كباب مشتي زديم ولي متاسفانه چون طرح بود نتونستيم بريم نايب وزرا و خيلي بهمون نچسبيد… بعدش اومديم خونه و كادومو گرفتم كه يه انگشتر و گوشواره سواچ بود… خيلي شرمنده شدم چون الان كه گل باقالي درآمدش خيلي محدوده و بعضي وقتها يه كارايي انجام ميده و ديگه مثل قديما حقوق خوبي نميگيره!!! منم بهش گفته بودم كه امسال اصلا توقع كادو ندارم و فقط يه چيز كوچولو برام بگيره … البته از ته دلم نگفته بودم ولي نميخواستم اونم معذب بشه… ولي انگار از قبل يه پولايي جمع كرده بوده و صداشو درنيورده بوده!!! بعدشم در حاليكه من انگشترم دستم بود و گوشواره ام هم گوشم كنار همديگه خوابمون برد تا ساعت 8 شب D: وقتي هم بيدار شديم من نحس شده بودمو  گير دادم كه يه سبد ميخوام براي لباس كثيفا كه تا ده شب تو خيابونا بوديم ولي اون چيزي كه من ميخواستم رو پيدا نكرديم… اينم از تولد پيش پيشكي ما!!! مادر شوهر جان هم قصد داشتن اين روز تولد ما رو زهر مار كنن و به گل باقالي گفته بودن ما ميايم خونتون!!! منم زرنگي كردم و زنگ زدم به مامانم گفتم دعوتشون كنه خونه خودش!!! بنابراين امشب خونه مامان جونم هستيم… چون هر چي فكر كردم ديدم من روز معمولي برام سخته كه سه تا مهمون داشته باشم چه برسه به تولدم كه مثلا قراره روز من باشه!!! ولي چون امسال نه مهموني گرفتيم نه مسافرت رفتيم به خاطر اين تز كوفتي گفتم پنجشنبه يه سري دوستاي خيلي صميميمون بيان خونمون كه با هم ديگه شيطوني كنيم…. ولي مسافرتو تو اين ماه ميريم حتما… چون ديگه اين دفعه سومه كه برنامه ريزي ميكنيم و بعد به روي خودمون نمياريم…

به نظر من كه اين روز زن خيلي جواده!!! حالا باز فقط روز مادر بود يه چيزي… اونم آخه فقط يه روز؟؟؟ بيچاره مادرا!! البته بهتر از هيچيه!!! ما كه از يك ماه پيش كادوي مامانمونو خريده بوديم چون سيب گل اقتصاد ميخونه بعد پيش بيني واقعا جالبي كرد كه نزديك روز مادر طلا گرون ميشه!!! كادوي مامان گل باقالي رو هم دو هفته پيش گرفتم … امروزم چون ديدم الان مامانم حيووني سورپرايز نميشه رفتم يه قاب عكس براش خريدم و يه عكس خيلي خوشگلشو كه روز عقد من گرفته براش چاپ كردم و گذاشتم توش…. واي اين گل باقالي رو بگو… يادم رفته بود بهش بگم من از روز زن خوشم نمياد … آخه نكه نزديك تولدمم هست ترجيح ميدادم پولاشو جمع كنه بزاره رو كادوي تولدم… بعد ديروز به من زنگ زد كه من شركت كار داشتم اومدم يه سر اينجا… من خرم باور كردم گفتم باشه پس كارت تموم شد زنگ بزن بيام دنبالت با هم بريم خونه… وقتي هم كه رسيديم خونه دوتايي داشتيم از گرما ميمرديم… برگشت گفت نميري دوش بگيري… گفتم چرا!!! (زير 18 سال برن اول خط بعد….)خوب بيا با هم بريم.

گفت نه من فردا تو سربازي ورزش دارم ديگه امروز حموم نميرم… حالا امكان نداره هر روز نره حموما!!! منم همچين در حالت مشكوكانه رفتم حموم… بعد تا صداي آب قطع ميشد ميديدم از تو اتاق صداي خش خش مياد…. اومدم بيرون ديدم باز خيلي مشكوك صاف نشسته رو مبل… خلاصه يه كمي گذشت اومدم برم گلدونا رو آب بدم ديدم دو تا كادو رو ميز اتوئه كه يه هفته است وسط خونمونه… الهي بميرم براي بچه ام!!! طاقتم نداشته يه روز صبر كنه!!!! يه لباس تو خونه برام خريده تا نوك پام… يقه اشم تا دم چونه امه :))))) البته خيلي خنك و راحته و خوشرنگ و بامزه است… يه دمپايي چرمي صورتي (رنگ مورد علاقه من) با يه كتاب به اسم “و ديگران” اول كتابم نوشته بود: اي قند هندونه من همسر گرامي هلوي من روزت مبارك…..

خلاصه با اينكه دل خوشي از روز زن ندارم خيلي ديروز خوشحال شدم….

واي يه چيزي تعريف كنم از خنده خودم دارم ميميرم… من ديروز از يه ماموريت داشتم برميگشتم ديدم سالن پايين اداره جشنه… گفتم بزار برم ببينم آبميوه ميدن يا نه… آخه خيلي تشنه ام بود…. رفتم آبميوه برداشتم و ديدم زنه يه كارت قرعه كشي هم بهم داد… گفتم ميشه يه دونه هم براي دوستم بدين… براي ياسمنگولا ميخواستم… خلاصه اومدم بالا و به ياسمنگولا گفتم بيا بريم پايين جشنه… هي اون گفت ولش كن بابا بيا اين برنامه هرو بريم به فلاني نشون بديم هي من گفتم نه بدو بريم همه پايينن… خلاصه كارت قرعه كشيش رو هم دادم دستشو بزور كشوندمش بردمش پايين…. الان ديگه احتمالا همه حدس زدين كه چي شده!!! بعله ياسمنگولا خانم برنده يك نيم سكه ناقابل شدن!!!! يعني ميگن قسمت و اين حرفا… همون ديگه…

امروزم رفتم دانشگاه ببينم اين استاد مشاور چي ميگه كه تز من قابل دفاع نيست خلاصه يك ساعت منو نشونده اونجا دونه دونه نقطه ها و ويرگولايي كه جا به جا گذاشته بودمو انگشت گذاشته روش… حالا خيلي هم حزبله من هي ميگفتم به خدا اينا رو درست ميكنم چشم… اونم هي ميگفت چرا ميگي به خدا!!! چرا از خدا خرج ميكني!!! با حضرت عباس يك گيري هم داده بود كه نميدونين…. منم حالا اين وسط تمام به خداهايي كه قرار بود تا آخر هفته بگم رو جلو اون ميگفتم!!! خودمم مونده بودم كه چرا هي ميگم به خدا!!! خلاصه مرتيكه گفت هفته ديگه بايد بياي جلوي دانشجوهاي دكتراي من نيم ساعت راجع به تزت سخنراني كني بعد اونا حالتو بگيرن بعد بري چيزايي كه گفتن رو درست كني بعد دفاع كني… خلاصه كه اينجوريا…

الان ميخوام برم خونه مامانم ناهار بخورم بعدشم ساعت 5 ميريم خونه مامان گل باقالي تا شام هم ميمونيم كه دلشون گشاد شه تا هفته ديگه دست از سرمون بردارن… واي من باز بدجنس شدم… آخه از صبح دارم به خودم ميگم امروز روز محبته!!! اصلا همين جا قول ميدم كه تحت هر شرايطي دست از محبت كردن به مادر شوهر برندارم!!! واي يا خدا!!! چه قولييييييي!!! البته منو كه ميشناسين كمي تا قسمتي خيلي زياد جو زده هستم… پس فردا اومدم پايين و بالاي اوشون رو يكي كردم گير بهم ندين!!!!

آقا اين پايان نامه ما تصويب شد به سلامتي ولي چون چهار تا رفرنسمو كامل ننوشته بودم فرمودن قابل دفاع نيست!!! بايد كامل بشه… ولي جدي فقط به قيافه پايان نامه نگاه ميكنن!!!! حالا هر وقت استاد مشاورم اجازه بده تاريخ دفاع برام تعيين ميكنن!!! از چهارشنبه تا الان هم من تنبل براي گرفتن رضايت استاد مشاور هيچ قدمي برنداشتم حتي دريغ از يك ايميل!!!

بيچاره يه پسره ديگه كلا پايان نامه‌اش رد شد!!! بايد از اول يكي ديگه بنويسه!!! يه نفرم كه كلا اخراج شد!!! البته مطمئن نيستم ولي چون ديدم نشسته لب جوب داره سيگار ميكشه بعدشم نيومد ببينه نتيجه جلسه چي شد حدس ميزنم استاد آب پاكي رو قبلش ريخته رو دستش!!!!آخه جو كاملا برعليه ما بوده!! صبح رئيس گروه براي همه استادا ايميل زده بوده كه اين تنبلايي كه هنوز تزشون مونده و ميخوان دقيقه نود يه جوري بپيچوننش، حالشون رو بگيرين!!!! ميخواستن تز منم رد كنن كه استادم كلي ازم دفاع كرده و گفته نه اين خانم كارش خوبه و كلي زحمت كشيده… حالا راست و دروغش با خودش… فكر كنم حدس زده بود كه وقتي اين حرفو به من بزنه از ته دلم ميخوام كه يه ماچ آبدار بكنمش!!!!

حالا استاد اين حرفا رو به من زده بعد من در حاليكه دارم از خوشحالي غش ميكنم از پله ها يورتمه اومدم پايين كه به ياسمنگولا بگم چي شده، (آخه باهام اومده بود كه اگه سكته كردم اورژانس خبر كنه) بعد يه دفعه شك كردم كه درست فهميدم حرفاي استاد رو يا نه … دوباره رفتم پشت در اتاقش نيم ساعت وايسادم تا باقالي پلوشو بخوره و يه بار ديگه بشنوم كه تزم تصويب شده!!!

وقتي رسيدم خونه به تنها چيزي كه فكر ميكردم يه دوش آب سرد بود سريع لباسامو دراوردم و رفتم زير دوش كه ديدم …………..آب نيست!!!!!!!!!!!! يعني داغون شدما!!! كولرم نميتونستم روشن كنم… خلاصه دو ساعت نشستم تا بالاخره آب اومد پريدم زير دوش و خيلي خوشحال يك ساعت اون زير آب بازي كردم ولي چشمتون روز بد نبينه وقتي اومدم بيام بيرون آب داغ رو كه بستم ديدم آب سرد يه آب زنگ زده قهوه اي بدبوئه!!! و چون تا الان با آب داغ مخلوط بوده من متوجه اين تغيير رنگ نشدم… چشمامم كه خدا رو شكر بابا غوريه!!! يعني از اون دفعه اول كه ديدم آب نيست بيشتر حالم بد شداااااا!!! ميخواستم خودمو بكشم… گفتم عيبي نداره، شده دو ساعت صبر ميكنم تا آب تميز بشه دوباره خودمو بشورم ولي هر چي صبر كردم ديدم نه خير آب با همون قدرت و شدت اول زنگ زدگيش رو حفظ كرده… براي همين دست از جان شستم و چند بار از زير آب 100 درجه رد شدم و اومدم بيرون… تا 10 شب آب همون جوري زنگ زده بود!!!! حالا اينا مساله اي نيست بشنوين از اين ملت مريض ….زنگ زدم سازمان آب به يارو ميگم آب اينجوري شده ميگه بايد بازش بزارين تا درست بشه گفتم آقا من اتفاقا چون حموم بودم يك ساعت آب باز بوده ولي درست نشده… يه دفعه يارو زده زير خنده ميگه آخي قربونت برم من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! … به گل باقالي ميگم اگه ميدونستم يه كسي ممكنه از فكر اينكه يه دختري رفته حموم انقدر حالش خراب شه، بهش ميگفتم رفته بودم برينم تا حالش جا بياد!!! آشغال عوضي!!!

اي خدا… آخرشم نشد كه ما تا آخر خرداد دفاع كنيم… فردا جلسه گروهه…امروز به استادم ميگم نميشه من پس فردا دفاع كنم كه به تير نكشه… ميگه فكر كردي همه دنيا منتظرن ببينن تو دلت چي ميخواد؟؟ ضايع شدما!!! بهش ميگم آخه اگه مشكلي پيش بياد چي؟ ميگه اگه مشكلي پيش اومد حلش كن!!! مرتيكه!!! ولي خودش بيچاره فرم‌هامو پر كرده بود و امضاهاشم گرفته بود… ببينيم تا فردا چه اتفاقي ميفته…

ما چند روزه كه عصرا از ساعت 6 تا 9 شب ميخوابيم… بيدار كه ميشم حرصم از دست خودم درمياد… تازه وايميسم شام درست ميكنم و 12 يه تغار پلو و خورش ميخوريم و 1 ميخوابيم و صبح با صورت سفيد و دور چشم كبود ميام سر كار… ديگه گل باقالي رو نميدونم چجوري ساعت 6 بيدار ميشه…

من يه برنامه فكري براي خودم نوشتم كه مي‌خوام تا 30 سالگيم اجراش كنم… آخه چند وقته از فكر اينكه مي‌خوام برم تو 26 سال حرصم درمياد… از سن 26 و 27 و 28 و 29 … خيلي بدم مياد… چند تا زمينه رو انتخاب كردم اول موسيقي كه به محض اينكه از تزم دفاع كنم ميرم پيش استادم و ويلني رو كه تا چهار سال پيش تو دستام ميرقصيد رو از اول!!! شروع ميكنم… دوم مطالعه فلسفه است كه با عرض شرمندگي از رمان دنياي سوفي شروعش كردم… يعني پيشنهاد گل باقالي بود… گفت اول اينو بخون بعد با هم ديگه سير حكمت در اروپا رو ميخونيم بعد نيچه و بعدشم كانت و بعدش هايدگر و در انتها هگل… دلم ميخواست خودم تنهايي بخونم ولي گل باقالي ميگه بايد با هم بخونيم… ديگه اينكه چند وقت بود دلم ميخواست از روانشناسي سر دربيارم… به قاسم كه گفتم يه كتاب فرويد برام اورده كه از اون شروع كنم كه بازم گل باقالي خودشو انداخته وسط… اون روز كتاب رو گرفته از دستم ميگه من ميخونم تو گوش كن!!! منم كه تا يه نفر برام كتاب ميخونه خوابم ميبره… اصلا همين برنامه خوابيدن بعد از ظهر از روزي شروع شد كه گل باقالي شروع كرد براي من فرويد خوندن!!! حالا هم ديگه ياد گرفته شبا كه خوابم نمياد يكي دو تا داستان كوتاه برام ميخونه مثل سوسكي كه با دمپايي بزني تو سرش، ضربه فني ميشم!!! فعلا برنامه‌ام همينه ولي احتمالا در يكي دو زمينه ديگه كه هميشه بهشون علاقه داشتم ولي به روي خودم نميوردم هم شايد يه كارايي بكنم… مثلا من از ساختن كاردستي واقعا لذت ميبرم… آرومم ميكنه… ولي نميدونم چجوري بايد براش برنامه ريزي كنم…

اينكه گل باقالي روزا خونه است خيلي برام لذت بخشه… اينكه با هم كتاب ميخونيم و فيلم ميبينيم و خريد ميكنيم و … ولي براي اولين بار تو عمر دوستيمون چندباري انقدر از دستش لجم گرفته كه دلم خواسته بزنمش… در نهايت خونسردي حرص آدمو درمياره… بعضي وقتها كه ميديدم يكي ميگه من و شوهرم دو روز تنها بمونيم با هم دعوامون ميشه تعجب ميكردم ولي الان ميبينم كه چجوري درصد حرص خوردن من با ساعتهايي كه گل باقالي رو ميبينم متناسبه!!!

چند روز پيش با هم ديگه رفته بوديم تو اينترنت و الكي ميچرخيديم و من به زور وبلاگايي كه دوست داشتم رو براش ميخوندم كه يه دفعه رسيديم به يه سايتي كه زمان و نحوه مرگ رو پيش بيني ميكرد… اينجوري كه نوشته بود من تو 84 سالگي ميميرم و گل باقالي تو 67 سالگي… هميشه ميدونستم بيوه ميشم!!! گل باقالي ميگه حالا كه تو 66 سالگي تنها ميشي ميخواي بچه دار بشيم كه يه نفر باشه كه بزارتت خانه سالمندان؟!! نامرد… ميگه خدا رو شكر من اونقدر پير نميشم… حالا ميدونين چجوري ميميره؟؟ در حين عمليات بي ناموسي!!!! اين كه ضايع تره تا اينكه آدم تا 84 سالگي عمر با عزت كنه!!! حالا گل باقالي فقط 40 سال وقت داره كه به چيزايي كه ميخواد برسه ولي من 60 سال D:

حدود دو هفته ديگه تولد منه… ميخواستيم مهموني بگيريم و حتي ليست مهمونا و خريدمونم نوشتيم ولي بعد فينگيل بانو و گل باقالي خسيس و بدجنس بهمون گفتن كه چرا ميخواين 200 هزار تومن بريزين تو شكم مهموناتون و خونتونم بهم بريزين؟؟ به جاش پاشين برين مسافرت و حالشو ببرين… ما هم ديديم همچين بيراه نميگن، اينه كه قبول كرديم… احتمالا ميريم سمت كردستان كه هوا خنك باشه… منم چون آدميم كه دوست دارم همه چي تحت كنترلم باشه هر وقت ميخوايم بريم مسافرت يه برنامه ريزي دقيقي ميكنم كه مو لاي درزش نره… يعني انقدر تحقيق ميكنم كه حتي بدونم ناهار كجا بايد بخوريم و چي بايد بخوريم… البته شايدم اينجوري زياد هيجان انگيز نباشه ولي خوب منم آدمي نيستم كه زياد دنبال هيجان باشم… حالا غرض از اين همه روده درازي اين بود كه اگه كسي اطلاعاتي راجع به جاهاي ديدني كردستان و احيانا همدان داره دريغ نكنه پليز…

دوشنبه تا ساعت 2 بيدار موندم و تزمو تموم كردم، سه شنبه صبح تحويل استاد دادم ولي چهار شنبه از شانس من جلسه گروه تشكيل نشد كه تز منو بررسي كنن…

ديروز كه با استادم صحبت كردم گفت نترس اخراجت نميكنن فقط يه جريمه مالي ميگيرن و دو سه ماه ديگه بهت فرصت ميدن… شده ز گهواره تا گور دانش بجوي!!!! ديگه دلم نميخواد فرصت بگيرم… ميخوام تموم بشه بره!!! اندازه يه دكتري براي اين كوفتي وقت گذاشتم….حالا شنبه ميرم با استاد مشاورم صبحت ميكنم تا چهارشنبه كه جلسه گروهه… البته فينگيل بانوي رواني فكر ميكنه كه استاد دروغ گفته كه جلسه تشكيل نشده و داره اذيت ميكنه و اين ماجراي جريمه مالي رو هم وقتي ديد من قاطي كردم، دروغ گفت…

ديشب قرار شد با ياسمنگولا و شوهرش بريم سينما… ياسمنگولا براي زن‌ها فرشته‌اند بليط رزرو كرده بود ولي من اشتباهي به گل باقالي گفتم داريم ميريم فيلم پاي يك زن در ميان است!!! وقتي رسيديم سينما گل باقالي گفت واي اين فيلم خيلي چرته و كارگردانش همونيه كه سريال آ تقي رو ساخته… از اون طرف هم يادمون افتاد كه امشب the moment of truth داره و ياسمنگولا گفت بياين بريم بليطا رو پس بديم و بريم خونه ما اونو ببينيم!!! خوش گذشت… تا ساعت 1 اونجا بوديم… فعلا كه دارم از تعطيلات لذت ميبرم…

مامان گل باقالي ديروز زنگ زده بهم ميگه شوهر خواهر شوهر دختر عمه گل باقالي مرده!!! جمعه هم ختمه!!! گفتم برنامه تونو بدونين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خيلي لجم گرفته!!! اگه آدم بخواد ختم يه آدمايي با اين نسبت فاميلي رو بره كه هر روز بايد تو مسجداي تهرون ولو باشه!!! من و حتي خود گل باقالي هم نه مرحوم!!! رو ديديم نه زنشو!!! ولي خوب دختر عمه گل باقالي و شوهرشو دوست دارم، عيبي نداره، ميرم!!!! ميخواستيم جمعه با ياسمنگولا اينا يه طرفي بريم ولي مثل اينكه برنامه روز تعطيلمون رفتن به ختمه!!! حالا مي‌خوايم قبل از ختم بريم دنبال قاسم با خودمون ببريمش اونجا بعدشم بيايم خونه ما فيلم ببينيم… شايد ياسمنگولا اينا هم بيان… به گل باقالي ميگم خوش به حالت حداقل پيش قاسم ميشيني… قيافشو بدجنس ميكنه و ميخنده ميگه خوب تو هم پيش مامانم ميشيني!!!!!!!!! گفتم آره عزيزم ميدونم كه تو هم ترجيح ميدادي پيش باباي من بشيني تا قاسم!!! كاش ميشد يه كتاب داستان با خودم ببرم!!!!

خدايا منو از دست اين تز طلسم شده و اين مادر شوهر برنامه تحميل كن!!!نجات بده!!!!

خسته‌ام… خيلي خسته‌ام… اين روزا همش كارم گريه است … گريه و فحش و نفرين… به همه… از استاد آشغال و بيسوادم گرفته تا همه دانشمندان علوم مختلف…

گل باقالي بهم ميگه نبايد بزاري چيزي كه خودت ساختيش شكستت بده… بنابراين تصميم گرفتم كه باهاش بجنگم…

پايان نامه مو ميگم!!!

قراره هر مزخرفي كه از دستم برمياد رو بنويسم و برم ازش دفاع هم بكنم… بعد اگه ريدن بهم بازم ميجنگم… هر جمله‌اي كه مي‌نويسم قيافه استادا با يه ابرو بالا انداخته مياد تو ذهنم… تو چشماشون ميخونم كه حوصله‌اشون سر رفته و نميدونن اين آشغالا كه من دارم سر هم مي‌كنم چه ربطي كلا به همه چي داره!!!!

به نظرتون اخراجم مي‌كنن؟؟؟ اگه اخراجم كنن ….

گل باقالي ميگه فقط يه تجربه بوده… اگه اخراج شي هم مهم نيست… ولي براي من مهمه… ميدونين چرا؟؟ چون همه اين سه سال كه قيافه آدما بعد از گفتن تحصيلات و دانشگاهم مياد جلو چشمم و اون غروري كه بهم دست ميداد برام ارزش داشت… خيلي ضايعم، نه؟؟؟؟ خوب دلم نميخواد از دستش بدم…

گل باقالي ميگه تو تا حالا هيچ اتفاق بدي تو زندگيت نيفتاده و از اين به بعدم نميفته… ميگه من مطمئنم… ميگه تو هميشه شباي امتحان همين بساط رو راه ميانداختي… گريه و پشيموني و … ولي هميشه هم نمره‌ات اگه 20 نشده 18 شده!!! ولي نميدونه كه اين دفعه فرق داره…

واقعا دلشون مياد اخراجم كنن؟؟؟

دلم يه زلزله هشت ريشتري ميخواد…. ببخشيدا!!! شرمنده!!!

پي ‌نوشت:

دلم مي‌خواست راجع به نادر ابراهيمي عزيزم يه چيزي بنويسم ولي وقت ندارم… فعلا يه پستي كه تو وبلاگ قبليم راجع بهش نوشته بودم رو دوباره ميزارم…

“پريشب كه نبودي پيشم، بي تو به سر نميشود و گذاشتم تو ضبط و سانازمو آب دادمو خزيدم زير لحاف نرمم، كتاب فردا شكل امروز نيست نادر ابراهيمي عزيزمو باز كردمو غرق شدم توش. نميدونم تو ديگه چرا دوسش نداري؟ كتابشو بردي با خودت آموزشي و دست نخورده برگردوندي و گفتي مزخرف بود. يادته اون شب كه داشتيم از دم خونش رد ميشديم دست در گردن همديگه؟ نميتونست راه بره، تكيه‌اش داده بودن به ديوار كه نيوفته… بهش سلام كرديمو بعدش با يه بغض گنده به راهمون ادامه داديم.

دخترش دو سال از من كوچيكتر بود، دبستان ما ميومد. نادر خان ابراهيمي صبحها سلانه سلانه ميرسوندش مدرسه. هميشه ديرش شده بود. حرص ميخورد و دست باباشو ميكشيد و ميگفت بدو ديگه. اونم انگار هيچ وقت براي رسيدن به هيچ جايي عجله نداشت. برگشتنه بچه‌ها جمع ميشدن دورشو اونم به همه مهربوني ميكرد و در حاليكه دختر حسودش باباشو فقط براي خودش ميخواست،

به من ميگفت ” من تو رو بالاخره يه روز ميدزدم ميبرم خونمون ميزارمت توي يه گلدون سبز زمردي”. دلم براي اون روزا تنگ شده…”

روحت شاد…