You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2008.
ياسمنگولا جمعه امتحانشو داد و بالاخره ما راحت شديم… از چه لحاظ؟؟ عرض ميكنم خدمتتون… اولا كه اين يك هفته اي كه مونده تا تحويل نرم افزار هم تنها نيستم هم اينكه خانوم بعد از مرور درسهاي ليسانس واسه خودشون يه پا مهندس شدن و كاري كه قبلا دو روز طول ميكشيد رو دو دقيقه اي انجام ميدن… امان از اين حافظه كه نميزاره دو قرون سوادي كه يادمون دادن يادمون بمونه!!! به غير از اون دوباره بساط خاله بازي مون راه افتاده و هر روز از سركار جيم ميزنيم و ميريم پاساژ بقل ادارمون كاسه بشقاب ميخريم… امروز قرار بود بريم خونمون رو هم نشونش بدم كه صبح ماشينم دست گل باقالي بود و بعدشم يادم افتاد كليد رو جا گذاشتم… ياسمنگولا ميگفت بيا با ماشين من بريم، گفتم نه عزيزم من راضي نيستم تو تا “خونه سيزده به دري” ما بنزين بسوزوني!!! كلي خنديديم…
ديروز با مامانم به قصد خريد يه سري خورد و ريز رفته بوديم بيرون كه يه دفعه سر راهمون به يه مغازه لحاف فروشي!!! بر خورديم و با يك تصميم عجولانه به داخلش قدم نهاديم… قدم نهاديدن همانا و خريد كردن همانا!!! مرده كلمونو خورد ولي خدا رو شكر يه چيزي خريدم كه دقيقا مطابق رويام بود…رنگ زمينه اش همون رنگ پرده اتاق خوابمه ولي يك مقدار كم رنگ تر… خلاصه از اونجا كه در اومديم ديديم مغازه اي كه به خاطرش تا اينجا اومديم ديگه تعطيل شده و بنابراين رفتيم و همه امكاناتي كه براي خوابيدن لازم بود از قبيل بالش و محافظ تشك و اينا رو هم خريديم… حالا همش دارم روز شماري ميكنم كه بريم خونمون و زودتر اون نايلون روي تشك رو پاره كنم و تختمونو درست كنم… البته ميدونم مامانم نميزاره… ميگه خاك ميگيره، الان نكن!!! خوب بالاخره نميشه كه هر روز صبح كه از خواب پاشدم روي تختم نايلون بكشم كه !!! بالاخره خاك ميگيره حالا دو هفته اين ور و اون ور!!! ولي انقدر غر ميزنه كه ديگه ترجيح ميدم به حرفش گوش كنم… اون روزم خيلي باحال بود رف… اااا چي دارم ميگم!!!شما ها كه اصلا نميدونين !!!آخه يه بار قبلا نوشتم ولي پاكش كردم فكر كردم ديگه ميدونين… يادم نبود هيچكدومتون ذهن خوني بلد نيستين… پنجشنبه مبلامو اوردن… چشمتون روز بد نبينه … انقدر اينا گنده بك بودن كه نزديك بود بشينم گريه كنم… ما هم به خونه خالي و تميزمون عادت كرده بوديم يه دفعه اون همه مبل اومد توش كه هر جوري ميچيديمشون همه خونه رو پر ميكرد و اصلا ديگه جاي چيزي باقي نميموند… ازشون متنفر شده بودم… دلم ميخواست آتيششون بزنم… حتي به اين فكر كردم كه مبل دو نفره امو بزارم تو اتاقمون… ديگه خلاصه با دلخوري اومديم خونه… ولي فرداش كه ديگه بقيه وسايلم اومد خدا رو شكر تونستيم يه جوري خونه رو بچينيم كه همه چي به خوبي جا بشه… تلويزيون رو هم اوردن و جاتون خالي همونجا روي مبلاي نرممون نشستيمو دو تا فيلم هم ديديم و از تصوير بينهايت عالي تلويزيونمون لذت برديم… بعد اون چيز باحالي كه ميخواستم بگم اين بود كه وقتي خواستيم بيايم خونه گل باقالي ميگفت تلويزيونو بخوابونيم رو زمين كه اگه زلزله اومد نيفته
) من گفتم خوب اگه بخواي اينجوري فكر كني وقتي بخوايم بريم بقالي ماست بخريم هم بايد تلويزيون رو بخوابونيم رو زمين كه … مثل مامانم كه ميگه روتختيتون خاك ميگيره!!!!
فعلا همينا!!! راستي الان بايد زود برم كه به برنامه بدجنسيم برسم… برنامه بدجنسيم هم اينه كه ميخوام برم خودم فرش بخرم و وقتي مامان گل باقالي مثلا جون عمش منو سورپرايز كرد و فرش برام كادو اورد فرششو بندازم تو اتاق مهمون كه در واقع انباريمونه D: آخه گل باقالي بهش گفته پولشو بده خودمون با سليقه خودمون بخريم گفته نه شما بلد نيستين سرتون كلاه ميزارن!!! انگار اين همه وسيله ديگه رو كي خريد!!! بعدشم به گل باقالي گفته به فينگيل نگو كه ميخوام براتون فرش بخرم… خوب آخه خانوم عقل كل من اگه ندونم تو ميخواي برام فرش بخري كه خوب خودم ميرم ميخرم!!! فكر كرده قراره اولين روزي كه مياد خونه ما رو سراميك راه بره!!! منم از اونجا كه نميدونم كه ميخوان برامون فرش بخرن ميخوام برم خودم بخرم كه فكر نكنه شاهكار كرده!!! به قول بابام باز دارم عروس بازي در ميارم… اين بابام هم خيلي ساده است… اون روز جلوي گل باقالي برگشته ميگه از روي كليدهاي خونتون دو سري بسازين يه سري بدين به ما يه سري بدين به مامانيناي گل باقالي!!!! منم گفتم براي چي به مامانيناي گل باقالي بديم؟؟؟ چون از خونه ما تا خونه اونا حداقل 40 كيلومتر راهه… اگه كليد رو جا بزاريم من تريجيح ميدم شب تو ماشين بخوابم تا اينكه بخوام اين همه راه رو برم تا اونجا… بابامم ميگه نه بدين بهتره!!!! همينم مونده كه خانوم كليد بندازه بياد تو خونه من!!! بعد چند روز بعد كه بابامو تنها گير اوردم بهش ميگم تو چي كار به كليداي خونه ما داري؟؟؟ از اين به بعدم اگه خواستي اين حرفا رو بزني جلوي گل باقالي نگو!!! بعد برگشته به من ميگه پدرسوخته تو چرا عروس بازي درمياري؟؟!!!
واي ديرم شد برم دنبال عروس بازيم …
اونجا ديگه راحت نبودم…چند روز پيش مامان گل باقالي بدون اينكه اجازه بگيره همه كمد و كشوهاي گل باقالي رو خالي كرده بود كه مثلا براش بزاره تو كارتون كه به قول خودش تكليفش زودتر مشخص بشه… اين وسط يكي از پست هاي وبلاگ من كه گل باقالي براي خودش پرينت گرفته بود رو هم پيدا كرده بود و با پرويي تمام گذاشته بود روي همه كاغذهاي ديگه… دلم خيلي گرفت… من اونجا رو خيلي دوست داشتم…
چون دلم نميخواست اسمم رو عوض كنم اومدم اينجا… خوبي اينجا اينه كه با سرچ گوگل پيدا نميشه…
البته بگم كه من براي اين وبلاگ درست نكردم كه پشت سر مردم حرف بزنم و دق دليم رو خالي كنم ولي خوب دلم ميخواد حداقل اگر موضوعي ذهنم رو مشغول ميكنه جايي رو داشته باشم كه خاليش كنم و نظر چهار نفر ديگه رو هم بشنوم راجع بهش… اينجوري راحتتر با مسايل اطرافم كنار ميام… ولي از روزي كه اون بلا رو سر وبلاگ نازنينم اوردم و اينجا رو ساختم دارم فكر ميكنم كه آيا اصلا اهميتي داشت كه اونا بدونن من راجع بهشون چي فكر ميكنم و چه كارهاييشون باعث خوشحالي يا ناراحتي من ميشه؟؟؟ اصلا مهم بود كه از جزئيات بي اهميت زندگيم باخبر بشن؟؟؟ چيزايي كه فقط براي دوستام تعريف ميكنم و شايد اونا هيچ وقت تو عمرشون چيزي در اين موارد از من نميشنيدن!!! خودم هنوز نميدونم… فقط اينو ميدونم كه ديگه اونجا راحت نبودم… دلم ميخواست بنويسم كه بعد از شش ماه كه از گل باقالي اونجوري مواظبت كردم و اون همه غذاهاي رنگ و وارنگ براش درست كردم و بازوهاي نازكش رو دوباره مثل قبل كردم بهم گفتن كه بچشون هنوز بعد از آموزشي جون نگرفته!!! دلم ميخواست بنويسم كه ميخواستم بهشون بگم كه نكنه گل باقالي قبل از آموزشي دايناسوري چيزي بوده و من خبر نداشتم!!! دلم ميخواست ناراحتيهامو بنويسم كه ديگه بهشون فكر نكنم… نه اينكه با نوشتنشون باعث ايجاد كينه بشم… چه اين طرفي و چه اون طرفي!!!
دلم ميخواست گله كنم!! بگم كه به پسرشون براي شروع زندگي كمكي نكردن… بگم كه خونه اي كه پدر من بهمون داده رو براي سيزده به در مناسب دونستن!!!
اين حرفها هم گل باقالي رو ناراحت ميكنه هم اونارو از من دور ميكنه… كسايي كه حتي بعد از همه اين كاراشونم وقتي ميبينمشون سعي ميكنم دوستشون داشته باشم… سعي ميكنم فراموش كنم كه البته معمولا هم موفق نميشم چون با يك مساله ديگه آتش نفرت رو برام شعله ورتر ميكنن!!!
