اونجا ديگه راحت نبودم…چند روز پيش مامان گل باقالي بدون اينكه اجازه بگيره همه كمد و كشوهاي گل باقالي رو خالي كرده بود كه مثلا براش بزاره تو كارتون كه به قول خودش تكليفش زودتر مشخص بشه… اين وسط يكي از پست هاي وبلاگ من كه گل باقالي براي خودش پرينت گرفته بود رو هم پيدا كرده بود و با پرويي تمام گذاشته بود روي همه كاغذهاي ديگه… دلم خيلي گرفت… من اونجا رو خيلي دوست داشتم…

چون دلم نميخواست اسمم رو عوض كنم اومدم اينجا… خوبي اينجا اينه كه با سرچ گوگل پيدا نميشه…

البته بگم كه من براي اين وبلاگ درست نكردم كه پشت سر مردم حرف بزنم و دق دليم رو خالي كنم ولي خوب دلم ميخواد حداقل اگر موضوعي ذهنم رو مشغول ميكنه جايي رو داشته باشم كه خاليش كنم و نظر چهار نفر ديگه رو هم بشنوم راجع بهش… اينجوري راحتتر با مسايل اطرافم كنار ميام… ولي از روزي كه اون بلا رو سر وبلاگ نازنينم اوردم و اينجا رو ساختم دارم فكر ميكنم كه آيا اصلا اهميتي داشت كه اونا بدونن من راجع بهشون چي فكر ميكنم و چه كارهاييشون باعث خوشحالي يا ناراحتي من ميشه؟؟؟ اصلا مهم بود كه از جزئيات بي اهميت زندگيم باخبر بشن؟؟؟ چيزايي كه فقط براي دوستام تعريف ميكنم و شايد اونا هيچ وقت تو عمرشون چيزي در اين موارد از من نميشنيدن!!! خودم هنوز نميدونم… فقط اينو ميدونم كه ديگه اونجا راحت نبودم… دلم ميخواست بنويسم كه بعد از شش ماه كه از گل باقالي اونجوري مواظبت كردم و اون همه غذاهاي رنگ و وارنگ براش درست كردم و بازوهاي نازكش رو دوباره مثل قبل كردم بهم گفتن كه بچشون هنوز بعد از آموزشي جون نگرفته!!! دلم ميخواست بنويسم كه ميخواستم بهشون بگم كه نكنه گل باقالي قبل از آموزشي دايناسوري چيزي بوده و من خبر نداشتم!!! دلم ميخواست ناراحتيهامو بنويسم كه ديگه بهشون فكر نكنم… نه اينكه با نوشتنشون باعث ايجاد كينه بشم… چه اين طرفي و چه اون طرفي!!!

دلم ميخواست گله كنم!!‌ بگم كه به پسرشون براي شروع زندگي كمكي نكردن… بگم كه خونه اي كه پدر من بهمون داده رو براي سيزده به در مناسب دونستن!!!

اين حرفها هم گل باقالي رو ناراحت ميكنه هم اونارو از من دور ميكنه… كسايي كه حتي بعد از همه اين كاراشونم وقتي ميبينمشون سعي ميكنم دوستشون داشته باشم… سعي ميكنم فراموش كنم كه البته معمولا هم موفق نميشم چون با يك مساله ديگه آتش نفرت رو برام شعله ورتر ميكنن!!!