You are currently browsing the monthly archive for مارس 2008.
دیشب یک آه و ناله و گریه ای راه انداختم تماشایی…. داشتیم اتاق کارمون رو مرتب میکردیم که گل باقالی چند تا از نامه هایی که برای من نوشته بود رو پیدا کرد و داد بخونم… منم خوندم و اشکام از دو طرف صورتم به شکل تیری از کمان در میرفت… تازه یادم افتاد که گل باقالی چقدر دوستم داشته… یادم افتاد که جنس دوست داشتنش چقدر قشنگ بوده… خیلی دلم سوخت که خیلی وقته اون عشق رو یادم رفته و فکر میکنم که مثلا چقدر خوشبختیم… یادمه اون موقع ها دلم برای همه دخترهای دنیا میسوخت که گل باقالی دوستشون نداره ولی الان واقعا هر چی فکر میکنم میبینم ممکنه خیلی از شوهرهای دیگه هم مثل گل باقالی خوب و مهربون باشن… دوستیمون ناب و خالص بود…چی شد که اینجوری شد؟؟؟ …گل باقالی اولش شروع کرد خندیدن و هر چی به شدت خنده اش اضافه میشد من بیشتر گریه میکردم… بعد سعی کرد بغلم کنه ولی نذاشتم… وقتی دیدم حسابی سر در گم شده و موضوع رو جدی گرفته و داره به هر دری میزنه که خوشحالم کنه، زدم روی دنده مسخره بازی و هی با ناله میگفتم ” ننه من غریبم” !!! ولی هنوز ته دلم خیلی ناراحتم
ما هر سال، یعنی از سالی که باهم دوست شدیم 29 اسفند میریم کوه که بوی اومدن بهار رو حس کنیم… امسال انقدر کارامون مونده که نمیدونم برسیم بریم یا نه… اگه نریم خیلی ناراحت میشم
تازه تلویزیونمونم هنوز درست نشده… فقط میشه باهاش فیلم دید… خاک تو سر این همسایه ها کنن که الکی ما رو امیدوار کردن به ماهواره 360 درجه ای… حالا رئیس ساختمون پاشده رفته جنوب تا 14 هم برنمیگرده… ما هم آنتن تلویزیون نخریدیم و گفتیم با ماهواره کانالای ایرانم میگیریم دیگه… حالا موقع سال تحویل نمیدونم باید چی کار کنیم… به هر کی هم که زنگ میزنیم چون آخر ساله وقت نداره بیاد ماهواره وصل کنه برامون… آنتن تلویزیونم برای این تی وی خوشگل ما جوابگو نیست و تصویر خوب نمیشه برای همین دلمون نمیاد الکی یه دونه بخریم… فکر کنم موقع تحویل سال باید رادیو گوش بدیم!!!
تلفنمونم مخابرات میگه وصل کرده ولی وصل نیست…قبولم نمیکنن هر چی ما میگیم بابا نیومده خط تلفنمون!!! خلاصه که کار زیاده … تازه روی همه اینا قندون و سینی رو هم اضافه کنین!!!
*من توی خونه نمیتونم جواب کامنتها رو بنویسم ولی تو دلم به همتون جواب میدم و کلی قربونتون میشم… خلاصه ببخشید…
پينوشت : ديروز يه نامه اي كه خودم سال 82 به گل باقالي نوشته بودم رو پيدا كردم… انقدر عاشقانه بود كه گونه هام داغ شده بود و حرارت ازشون ميزد بيرون… فكر كنم قرمز هم شده بودم … فكر كن، من سياه سوخته!!! فهميدم كه اگه گل باقالي هم مثل من لوس بود با خوندن اون نامه نه تنها گريه ميكرد كه خودشو دور از جونش حلق آويز ميكرد… گه بگيرن اين زندگي مسخره رو كه همه چيز رو عادي ميكنه…
پينوشت 2: عيد همگي مبارك… دمب همگي سه چارك…
سلام سلام… من گفتم شاید وقت نکنم دیگه بیام تو اینترنت… برای همین تو پست پیش عید رو تبریک گفتم… دیروز خونمون کامل شد فقط قندون نداریم و سینی… اینه که اگه کسی بخواد بیاد خونمون بهمون کادو بده ما نمیتونیم بهش چایی بدیم… برای همین شاید بهش بر بخوره و بره… درجه اهمین قندون و سینی رو متوجه شدین؟؟ بعدشم نمیخوام یه چیز معمولی بخرم… میخوام حتما قندونم قدیمی باشه و سینیم هم یه چیزی باشه که عاشقش بشم… صبح میخواستم برم دنبال قندون که گل باقالی مجبورم کرد اتاقم رو جمع کنم… یعنی انقدر اصرار کرد که من از دهنم در رفت گفتم بابا به جون تو تمیزش میکنم… حالا موندم تو روی قسم خودم… البته فکر نکنین که تا الانم کاری کردما!!! پریروزم طی یک سری گردشهایی که هدفشون آتیش زدن پول بود یه ظرفهای بامزه ای خریدم برای هفت سین که میخوام خودم رنگشون کنم… گل باقالی اوایل دوستیمون برای یه ماموریت کاری رفت کرمان و از اونجا برام یه آینه شمعدون مسی قدیمی اورد( از همون اول به من نظر داشتا!!!)، برای همین میخوام این ظرفها رو هم با اسپری مسی رنگ کنم که به اون آینه شمعدونه بیاد… تخم مرغ هم حتما رنگ میکنم… مامان گل باقالی به زور برام سبزه گذاشته و گفته خواهرش برام تخم مرغ رنگ کنه!!! هی من میگم دلم میخواد خودم درست کنم میگه نه حالا منم درست کردم!!! ای بابا!! حالا البته دیشب میخواست بده بیارم خونه… گفتم نه خودتون بعد از عید برام بیارین… که دیگه وقتی اومدن من هفت سینمو چیده باشم D:
وای دیشب مامان گل باقالی زنگ زد به زور ما رو با مامان بابام شام دعوت کرد… هی ما میگیم کار داریم نمیرسیم بیایم… میگه نه باید بیاین… حالا وقت برای کار زیاده… بعد از تلفنش من با مامانم دعوا کردم گفتم تو چرا قبول کردی اصلا دعوتشونو… اگه گفته بودی نمیایم ما هم به کارمون میرسیدیم… حالا الان بابام اومده یه پاکت داده دستم میگه یه چیزی برات نوشتم راجع به رفتار دیشبت!!!!! برم زودتر بخونمش که دارم میمیرم از کنجکاوی… احتمالا تو مایه های اینه که چقدر از نحوه تربیت من پشیمونه!!! پاکتشم انقدر کلفته که نمیدونین… اولش که پاکت رو از جیبش در اورد فکر کردم میخواد بهم پول بده ))-:
ديروز دختره اومده بهم ميگه رفتي قراردادتو امضا كني، گفتم نه!! گفت مهلتش تا چهارشنبه بودا!!به نظرم ديگه همه رو رد كرده باشن براي سال جديد باهات قرارداد نبندن!!! بعد در حاليكه من غش كرده بودم و افتاده بودم رو زمين بهم گفت راستي قرار شده حقوقمونم بشه 200 تومن علي الحساب تا سه ماه… بعدش شايد باهامون تصفيه كنن!!! و ديگه باعث شد نفس آخر من پايين بره و بالا نياد… يعنــــــــــــــــــــــــــــــــــي چـــــــــــــي اون وقت؟؟؟ شروع زندگي مشترك و شروع سال جديد و كاهش حقوق به كسر كوچكي از حقوق سال قبل و حتي احتمال بيكاري؟؟؟؟ امروز صبح 7 صبح رسيدم اداره مركزي و تا 8 صبح با مستخدمين محترم گپ زدم تا مسئول قراردادها پيداش شد… خيلي ريلكس بدون اينكه بگه دير اومدي و اين حرفا قرارداد تايپ شدمو داد امضا كردم و وقتي راجع به حقوق ازش سوال كردم توضيح داد كه 200 تومن حقوق پايه هست كه بهش هزار تا چيز ديگه اضافه ميشه و اينجوري كه اون گفت احتمالا حقوقم 200 تومنم از الان بيشتر ميشه!!! منم وقتي برگشتم اداره به اين دختره نگفتم كه حقوقمون 200 تومن نيست كه بمونه تو خماريش… آخه ميگفت من 375 تومن ماهي قسط ميدم!!! معلوم نيست چي كار كرده پولشو!!! آخه نه ماشين داره نه ازدواج كرده نه بهش مياد تو اين دو سال كه اينجا كار ميكنه انقدر پول جمع كرده باشه كه خونه بخره!!! اصلا كلا كارمند جماعت اگر ناله نكنه انگار روزگارش نميگذره… يارو همكارمون ميگه من حقوقم 150 تومنه ميگيم بابا بيخيال!!! ميگه آخه همش بابت قسط ميره… ميگيم خوب زن حسابي موقعي كه ميليون ميليون وام ميگرفتي چيزي به ما گفتي كه حالا حقوق 150 تومني تو به رخ ما ميكشي؟؟؟ كلا هر چي اين كارمندا گفتن ما نداريم باور نكنين… الان اين ياسمنگولا بقل دست من نشسته دارم ميبينم چجوري هر ماه حداقل 100 هزار تومن فقط محض سورپرايز كردن به حقوقش اضافه ميشه!!! بعد همكاراي ديگمون كه سابقه شون هزار برابر ياسمنگولاست و پستشونم بالاتر همش ميگن پول نداريم پول نداريم!!! آهان يه چيز جالب… صبح ديدم مشخصاتمو نوشته مجرد، بعد به زنه ميگم من متاهلم كه !!! ميگه خوب مداركتو مگه به ما دادي؟؟ گفتم نه!! گفت پس بايد قراردادتو دوباره تايپ كنيم و مدارك هم بياري… گفتم مجرد و متاهل چه فرقي ميكنه؟ گفت 10، 15 تومن به حقوقت اضافه ميشه
) گفتم خانم من بايد 10، 15 تومن پول آژانس بدم كه دوباره بيام اينجا… بيخيال بزار همينو امضا ميكنم… اونم كه فكر كنم تازه استخدام شده بود و هنوز روحيه كارمندي كسب نكرده بود گفت نه بزار يه فرم متاهلي بدم امضا كني فردا مداركتو برام فكس كن!! گفتم ايول!! حالا ماهي 10، 15 تومن ميتونم براي زندگي مشتركمون خرج كنم… خدا رو شكر!!! گل باقالي هم كه حقوق سربازيش به علت متاهلي 5 تومن اضافه تره كه طبق برنامه ريزي هاي ماليمون ميخوايم بزاريمش جهت پول ماهيانه پفك منزلمون!!! خلاصه كه جوونا ازدواج كنين تا مثل ما بيـــــــــــــــــست هزار تومن به حقوق ماهيانه جفتتون رو هم ديگه اضافه بشه… خيلي حال ميده به جون شوما!!!
واي ما قبلا اينجا يه رئيس داشتيم كه خيلي سليطه بود… هيچي برنامه نويسي بلد نبود و روزا فقط ميشست ايميل چك ميكرد بعد يك ساعت مونده به جلسه دمو به ما ميگفت بياين برام توضيح بدين چي كار كردين… ما هم كه دور از جون شما خر بوديم همه چيو ميگفتيم بعد اين تو جلسه همچين سخنراني ميكرد و دور ميگرفت كه انگار شبا هم خواب اين برنامه رو ميديده و تو خواب كلي زحمت ميكشيده بابت حل مسائل حل نشدني!!! من و ياسمنگولا هم با لبخندي احمقانه بر لب از اول تا آخر ساكت ميشستيم… خلاصه شانس اورد كه بعد از 6 ماه خودش رفت ساختمون مركزي وگرنه كه ما هميشه اونقدر پخمه باقي نميمونديم و يه جايي كلاهمون ميرفت تو هم… ولي بيچاره منو خيلي دوست داره و همش بهم زنگ ميزنه و ميگه بيا پيش من كار كن… آخه اونجا كه رفته شده معاون و كلي برو بيا داره… بعد امسالم روز تولدم زنگ زد بهم تبريك گفت در حاليكه من فقط يادم بود تولدش تو اسفند بوده و روزش به كل از يادم رفته بود… بعد امروز كه رفته بودم اونجا هي گفتم بزار برم ببينمش و يه كم پاچه خواري كنم براي روز مبادا بعد ديدم احتمالا تولدش يادم رفته بوده و الان شايد از دستم ناراحت باشه كه يه دفعه شانسي تو راهرو ديدمش… اونم پريد و ماچم كرد و منو برد تو اتاقشو زنگ زد برام قهوه اوردن و اين حرفا… ديگه تصور كنين من چقدر خجالت زده بودم… بعد كه داشتيم خداحافظي ميكرديم گفتم بزار بهش بگم تولد دو روز ديگه تون مبارك !!! بعد اونم بگه تولدم كه گذشته!!! منم بگم اااا من فكر ميكردم فلان روزه!!! و ببخشيد و كلي حواسم بود كه حتما دو روز ديگه زنگ بزنم بهتون و اينا… بعد باورتون نميشه وقتي بهش گفتم تولد دو روز ديگتون مبارك، گفت اااااااااااااا شيطون چجوري يادت بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واي من خودم از اون بيشتر جا خوردم… بعدش سريع خودمو جمع و جور كردم و گفتم وا!!! مگه ميشه يادم بره!!! حالا دو روز ديگه هم به موقعش زنگ ميزنم بهتون تبريك ميگم!!! خلاصه كه رفتم براي مدير كلي ايشالله!!!!
ياسمنگولا امروز رفت مسافرت و من تا عيد بايد تنهايي تو اين اتاق كوچولو بشينم و وبلاگ بخونم ( كار كه نميكنم!!!) چون رئيس عوضيمون با مرخصي من موافقت نكرده گفته بايد حتما يكيتون اينجا باشه وگرنه كي بره وبلاگ مردم رو بخونه… حالا ياسمنگولا به باباش گفته كه به رئيسمون بگه به من گير نده و مرخصيمو امضا كنه… ببينيم چي ميشه!!! اگه امضا هم نكنه من روزي يك ساعت بيشتر سر كار حاضر نميشم!!! پرو ها!!! همه مرخصيهام آخر سال ميسوزه بعد اين دو روزي رو هم كه ميخوام نجات بدم نميزارن!!!
آها راستي يه نكته مهمي كه چند وقته ميخوام بگم:
من با مادر شوهرم هيچ مشكلي از لحاظ مادرشوهرو عروسي ندارم… چون واقعا زن مهربونيه و تا جايي كه بتونه به من محبت ميكنه… البته من اصولا آدمي نيستم كه بخوام با مادر شوهرم مشكل بتراشم چون تو خانواده ما هيچ كس مادر شوهر نداشته يا اگه داشته اصلا مساله اي بينشون نبوده كه مثلا من بخوام از بچگي براي خودم از مادرشوهر يه غول بسازم… اولشم خيلي اين خانواده رو دوست داشتم حتي بيشتراز گل باقالي بهشون محبت ميكردم… خواهر گل باقالي منو اندازه گل باقالي دوست داره و چون بچه است كاملا اين موضوع از نگاهش مشخصه… و چون هميشه با مادرش و اون يكي خواهرش به صورت تيمي كار ميكنن، منظورم اينه كه اگه يه نفر از كسي خوشش نياد دو تاي ديگه هم با اون طرف دشمن ميشن معلومه كه مامانش هم منو خيلي دوست داره… اگه گاهي هم ميام اينجا حرفي ميزنم البته گاهي كه نه اين اواخر شده هميشه!!! ولي وقتي يكي از شما به شوخي حرف بدي راجع بهشون ميزنين ناراحت ميشم!!!مثل اينكه فكر ميكنم من حق دارم از سيب گل بد بگم ولي اگه در همون لحظه كس ديگه هم بد بگه ميزنم تو دهنش!!! براي اونا هم تقريبا همينطوريم ولي نه به اين شدت!!!
مشكلي كه من باهاشون دارم به علت شخصيتشونه نه به علت نسبتي كه باهاشون دارم… يعني اگه خاله يا دوستم هم همين رفتار رو داشت ناراحتم ميكرد… حالا الان يه مقدار به علت حس مالكيتي كه به گل باقالي دارم و اونا اين وسط مزاحمت ايجاد ميكنن بيشتر عكس العمل نشون ميدم… مثلا من اگه زن گل باقالي نبودم بهش ميگفتم بايد بري به پدر مادرت تو خونه تكوني كمك كني ولي حالا كه زنشم دلم ميخواد فقط به من كمك كنه… يا اگه مامان ياسمنگولا روزي هفتاد دفعه بهش زنگ بزنه برام مهم نيست ولي اونا كه دو دفعه زنگ ميزنن ميرن رو اعصابم… در واقع اگه بخوام روشنتر بگم مشكل از منه!! شايد اونا كار خاصي نميكنن!!! من نبايد كاراشونو تفسير كنم !!! من نبايد از عشق يه مادر به پسرش لجم بگيره!!! من نبايد از اينكه يه حرف رو هزار بار بهم بزنن يا دستور هر غذايي كه از گلوم پايين ميره رو به زور بهم بدن ناراحت بشم!!! از اينكه ميبينن خودشون بيشتر از پسرشون به پول احتياج دارن يا خودشون بيشتر ميتونستن به پسرشون برسن تا چاق بشه يا احساس كمبود توجه شون از طرف گل باقالي… باور كنين من همه اينا رو درك ميكنم و آدمي هستم كه به خاطر عشقم بتونم روي همه اينا چشممو ببندم و چيزي نگم و حتي يه دستمالم بگيرم دستمو ديوار تميز كنم… اگه ميام اينجا چيزي مينويسم بيشتر به خاطر اينه كه ذهنمو راحت كنم از دست اين افكار مسخره… قراره اينجا بلند فكر كنم ديگه!!! اين حرفا رو نميشه به گل باقالي زد براي اينكه من خودم اگه گل باقالي پشت سر حتي ياسمنگولا هي بهم غر بزنه تحمل نميكنم… اينكه گل باقالي تحمل ميكنه و تو دلش غمگين ميشه و سعي ميكنه نگاه منو به موضوع عوض كنه از لطفشه و من نميخوام اين كار رو تا جايي ادامه بدم كه ديگه حوصله اش سر بره… اين حرفا رو اينجا مينويسم كه تو دلم نمونن… همين به خدا!!!
جمعه تنهاي روزيه كه من و گل باقالي ميتونيم يه دل سير بخوابيم و همه هم اين موضوع رو ديدن و ميدونن كه جمعه ها تا ساعت 11، 12 نبايد روي ما حساب كرد… ولي اين هفته كلي كار داشتيم و قرار بود تا آخر شنبه همه كارها تموم شده باشه كه ديگه از دوشنبه بريم خونه خودمون!!
پنجشنبه شب قرار بود بريم شام خونه گل باقالي اينا ولي از اونجا كه نصب لوستر ها از ساعت 6 عصر تا 11 شب طول كشيد وقتي مامان گل باقالي با خستگي و بيحالي به من زنگ زد با اينكه داشتيم ميرفتيم طرف خونشون گفتم شما بخوابين ما فردا شب ميايم و زنگ زدم به مامانم و گفتم تا ما ميرسيم يه چيزي درست كنه بخوريم!!! خلاصه ساعت 12.5 بعد از 5 ساعت سرپا وايسادن گرفتيم خوابيديم… صبح راس ساعت 8.5 با تلفن مادر شوهر از خواب بيدار شديم كه ما داريم خونه تكوني ميكنيم ولي دستمون درد گرفته بيا كمكمون!!! هر چي گل باقالي گفت شما دست نزنين من خودم عصري كه اومديم كارارو انجام ميدم گفت نه ما الان همه چي رو ريختيم وسط اگه نياي خودمون ميكنيم همه كارارو… خلاصه گل باقالي هم يه دفعه رگ پسريش زد بالا و گفت زود باش صبحونه بخوريم بريم خونه ما… گفتم بابا ما خودمون هزار تا كار داريم گفت نه بالاخره كه بايد عصري ميرفتيم… الان ميريم و زودي هم برميگرديم ميريم خونه خودمونو تميز ميكنيم!! منم از اونجا كه با خودم قرار گذاشته بودم كه خر خوبي باشم با روي خوش راه افتادم رفتم خونه مامانشينا و بعدشم باز خر تر شدم و يه دستمالم من گرفتم دستمو هر چي اونا گفتن نه تو نميخواد كار كني گفتم نه منم جاي دخترتون چه فرقي ميكنه ( چه حرفا!!!) حالا فكر ميكنين چه كارايي از گل باقالي ميخواستن؟؟؟ شستن شيشه و ديوار آشپزخونه كه از هر كسي برميومد!! ديواراي خونه ما رو كه دو برابر خونه اوناست رو خواهر فسقليم شسته!!! اونم از روي تفريح اصلا هم خسته نشده بود!!! بعدشم ناهار رو دير دادن و بعد از ناهار هم اصرار كه بايد بخوابين!!! گل باقالي هم گفت نه خيلي كار داريم ولي همونجا روي مبل خوابش برد انقدر كه هم از ديشب خسته بود هم درست نخوابيده بود هم اينكه اينجا ازش كار كشيدن!!خلاصه ما ساعت 4 رسيديم خونه خودمون و انقدر دوتايي خسته بوديم كه هيچ كاري نتونستيم بكنيم…شنبه هم رفتيم باز از صبح زود خونه خودمون و مشغول كار شديم ولي متاسفانه كارامون تموم نشد و فقط يه روز كم داشتيم.. همون جمعه اي كه به كمك به مادر شوهر گذشت وگرنه شايد از فردا ميرفتيم خونه خودمون… البته من جمعه يه دعواي حسابي با گل باقالي كردم!!! يه عيب خيلي بزرگي كه تو روابط منو گل باقالي وجود داره اينه كه وقتي از دست هم لجمون ميگيره يه چيزايي ميگيم كه طرف هم ماتحتش آتيش بگيره!!! ديروز به گل باقالي ميگم جمعه مامانت وقتمونو تلف كرد ميگه وقت من كه تلف نشد به پدر مادرم كمك كردم وقت تو تلف شد كه صاف صاف راه رفتي!!! آخه من انقدر كه خرم دقيقا وقتي كمك كردم كه گل باقالي داشت از تو حياط شيشه ها رو ميشست و اصلا نفهميد كه منم كلي در و ديوار سابيدم!!! تقصير خودمه ديگه بايد يه تار عنكبوتم كه پاك ميكردم يه ساعت جلوي همه شو ميدادم… منم گفتم تو بيخود ميكني كه وقتي كاراي خودمون مونده ميري به اونا كمك ميكني بعدم من كلفت نيستم و وظيفه ندارم خونه مادر شوهرمو بسابم اگرم كاري ميكنم به خاطر اينه كه تو خوشحال بشي ولي انقدر خرم كه وقتي ميكنم كه تو نميبيني!!! خلاصه تا عصري با هم قهر بوديم و هي گل باقالي منت كشي كرد من لگد پروندم تا ديگه عصري به زور بغلم كرد…
تازه بعدش مامانش زنگ زده عصري ميگه ديگه خودتونو زياد خسته نكنين فردا گل باقالي بايد بره سربازي تو هم بايد بري سر كار!!! يكي نيست بگه چطور وقتي داشتيم خونه شما رو ميسابيديم عيبي نداشت!!!
تو رو خدا كسايي كه برادرشون ازدواج كرده يا خودشون بگن كه هنوزم به پدر مادرشون تو خونه تكوني كمك ميكنن؟؟؟ وقتي خودشون هزار تا كار دارن و خونشون رو هواست؟؟؟
ديروز اون در كمدي كه گفتم رو گل باقالي رنگ كرد كه خيلي افتضاح شد… حيووني بچم خيلي ادعاي نقاشي داشت!! دلش گرفت كلي وقتي شب ديد نتيجه كارش مثل درياي طوفاني شده… من كلي دلداريش دادم و گفتم خيلي عالي شده اصلا معلوم نيست… ولي حالا تو فكرم كه يه كاري براي در كمد بكنيم… مثلا كاغذ ديواري فكر خوبيه؟؟؟ تازه همه اتاق بوي رنگ گرفته و احتمالا تا دو هفته نميشه توش خوابيد… حالا باباي گل باقالي قشنگ بلده بايد چي كار كرد ولي يه تعارف خشك و خالي هم نكرد كه اگه ميخواين من بيام كمك… فقط بلدن روزي سي بار زنگ بزنن آمار بگيرن!!! ايشالله تا دو سه روز ديگه كه تلفن ما وصل بشه تلفن اينا قطع ميشه در اثر بدهي بيش از حد!!!
راستي ما اولين مهموني رو تو خونمون داديم در حاليكه هنوز زمينهاي راهرو رو نشسته بوديم و اتاق مطالعه رو مثل انباري كرده بوديم!! همون جمعه كه خسته از كلفتي و نوكري برگشته بوديم قاسم و پلنگ صورتي زنگ زدن و خودشونو تلپ كردن ما هم كه ديدم اينجوريه زنگ زديم به ياسمنگولا و شوهرش و دو سه تا ديگه از دوستامون و خلاصه اراذل ريختن خونمون و مست كرديم و بحث كرديم و زديم تو سر هم ديگه و آخرشم فيلم موزها اثر وودي آلن رو ديديم و انقدر خنديديم كه فكر كرديم فردا از همسايه ها برامون يه اخطار كتبي مياد… خيلي خوش گذشت چون كسي توقع نداشت كه ازش پذيرايي خاصي بشه و الكي شلوغش نكرديم و اون وسط هي به زور حركات موزون از خودمون در نكرديم… تازه ياسمنگولا هم برام يه ميكر مولينكس كادو اورد كه كلي كيف كردم و ايشالله از اين به بعد مهمونيهام پربارتر ميشه…
بين خودمون باشه، با اينكه خودم اصلا دلم نميخواست دوشنبه بريم اون خونه ولي چون ميخوام پر توقعي مادر شوهر رو پررنگ تر جلوه بدم همش از اين حرف ميزنم كه اگه يه روز بيشتر وقت داشتيم ميتونستيم زودتر زندگيمونو شروع كنيم و گل باقالي بيچاره همش افسوس ميخوره… تازه ديشب همون وقتي كه داشت لوسم ميكرد ازش قول گرفتم كه جمعه ها خونه خودمون بمونيم و فقط ساعت 7 به بعد يه سر به مامانشينا بزنيم كه اونم اولش گفت ميريم ناهار ميخوريم و برميگرديم و من گفتم نه من دلم ميخواد جمعه ها با هم ديگه ناهار درست كنيم و تو بغل تو ناهار بخورم بعدشم اينجوري همه روزمون ميره و اونم قبول كرد D:
راستي اينجا كسي زبون كرمانشاهي بلده؟؟؟ من عاشق آهنگ شيرين شيرينم شدم كه يه ترانه قديمي كرمانشاهيه و محسن نامجو دوباره خوندتش… شيريييييييين شيرييييييييييييينم شيرييييييين شراااااااااااابم صفي تو(!؟؟) نبينم خوابم حراااااااااامه!!!! دلم ميخواد بفهمم چي ميگه كه بتونم باهاش زير لب زمزمه كنم!!! وقتي گوشش ميدم نميدونم چرا انقدر عاشق گل باقالي ميشم!!!!!!!
میخوام فردا گل باقالی رو بردارم ببرم بازار گل، گلدون بخریم… خودم عید چهار پنج سال پیش با مامانم اینا یه بار رفتم خیلی جای قشنگیه… یادمه یه بغل گل زنبق خریدم شد 1500 تومن… آخه دو سه سال پیش که اصلا قصد ازدواج نداشتم یه گلدون خفن تو گلفروشی بهرام دیده بودم که اون لحظه پیش خودم گفتم من حتما باید این گلدون رو تو خونه ام داشته باشم… قیمتشم 150 تومن بود… حالا دیشب رفته بودیم بهرام دیدم دیگه اصلا ازش خوشم نمیاد هنوزم قیمتش 150 تومن بود… گل باقالی هم خوشش نیومد… یه گلدون بنجامین هم دیدیم که گل باقالی خیلی دوستش داشت ولی چون قلابیش تو بازار ریخته خیلی نظر منو جلب نکرد… حالا جمعه باید گل باقالی رو راضی کنم که تا اونجا بیاد مطمئنم هم گلدون خوشگلی پیدا میکنیم و هم قیمتش خیلی کمتر از این حرفاست… مامان گل باقالی یه حیاط خلوت 20 متری داره که توشو پر گلدون کرده خیلی جای باصفای قشنگی شده، بعد تو خونشون یه دونه برگ سبز هم برای نمونه نگذاشته بود تا اینکه من راهنماییشون کردم!!! و الان کلی خونشون قشنگ تر شده… به نظر من خونه بدون گلدون خیلی سرد و بیروح میشه… بدون گلدون و بدون تابلو!! تابلو خریدن هم از اون کارای سخته… قاسم قراره یه نقاشی آبستره از قیافه من و گل باقالی بکشه و بهمون هدیه کنه!!! انقدر خوشحالم:D نقاشیش خیلی عالیه… دیشب داشت تعریف میکرد که بچه که بوده اصلا تو نقاشی هاش آدم نمیکشیده… میگفت اکثرا اسب میکشیده یا عقاب …. مثلا یه عقاب که داره یه خرگوش رو شکار میکنه یا دو تا گرگ که دارن با هم میجنگن… گفتم خوبه انقدر عقلت کار میکرده که مثلا یه اسب رو نکشی که داره خرگوش میخوره!!! ولی جدا نقاشیش عالیه… کلی از من و گل باقالی کاریکاتور کشیده… یه بار یه عکس تولد گل باقالی رو تبدیل به کاریکاتور کرده بود… من که دیدمش گفتم چرا برای من عینک کشیدی من که اون شب عینک نداشتم… گفت اون عینک نیست که چشماته!!! عوضی انقدر چشمامو به مسخره درشت کرده بود که انگار عینک زدم…
این روزا کلی روزای خوبیه… به این مرخصی طولانی واقعا احتیاج داشتم… کلی کیف میکنم که صبحها با مامانم راه میفتیم دور تهران به خرید و بعد بردن کارتونها به اون خونه و تمیز کاری های دوست داشتنی…خونمون دیگه کامل شده فقط لوستر مونده و گلدون و یه نجار برای طبقه بندی کمدها
با سیب گل هم یه دعوای شدید کردیم که بدجوری محبتی که بهش داشتم رو از دلم پاک کرد… البته فکر میکنم، موقعش که بشه معلوم میشه چقدر دوستش دارم… که فرداش مطابق همیشه اومد بغلم کرد و معذرت خواهی کرد ولی فکر میکنم هنوز ته دلمون از هم متنفریم… چقدر دلم برای سیب گل بچگیهام تنگ شده… من دلم خواهر نازنین خودمو میخواد
امروز هم قراره پ. ناهار بیاد خونمون و عصری باهم دیگه بریم اون خونه رو نشونش بدم… دعا کنین سقف خونه پایین نیاد از چشم شور این دوست عزیزم… ایشالله منم یه روزی برم کمکش کنم خونشو بچینه… دوست خوب قدیمیم چقدر خوشحالم که بعد از سه ماه دارم میبینمت با این که حالم ازت بهم میخوره
منم كه از فردا مرخصيم… اگه البته اين منشي احمق بده مرخصيم رو امضا كنن!! اون دفعه 4 روز مرخصي گرفتم بعد عصر روز سوم ساعت 5 بعد از ظهر زنگ زده بهم كه عزيزم راستي با مرخصيت موافقت نشده ها!!!
ديروز و پريروز مثلا رفتيم با گل باقالي خونه رو تميز كنيم و وسايل گل باقالي رو بچينيم آخرشم نشستيم دو تا فيلم نگاه كرديم كه يكيش سنتو*ري عزيزم بود كه واقعا همشو با يه بغضي تو گلوم نگاه كردم و تازه وقتي هم كه تموم شد دوباره زديم از اول يه جاهاييشو نگاه كرديم و اين زدن از اول، تا شب كه ميخواستيم بيايم ادامه داشت… يه فيلم ديگه هم ديديم كه گل باقالي اصرار داشت كه تو اينو قبلا ديدي… هي ميگفتم نه بابا نديدم!!! دوباره وسطش فيلم رو پاز ميكرد ميگفت مطمئني نديديش!!! اسمش بود ترو رومنس… واقعا حال كردم… انقدر خوشم مياد تو اين فيلمهاي خارجي آدم بدا حتما لازم نيست نتيجه اعمالشونو ببينن!!! ميتونن كلي آخر فيلم خوشبخت بشن درحاليكه يه چمدون مواد مخدر دزديدن و فروختن و يه عالمه آدم كشتن
من نميدونم چرا هر وقت ميريم خونمون كار كنيم وايميسم بالاي سر گل باقالي و بدون حرف زدن فقط تماشا ميكنم… يعني همه كارا رو اون بيچاره ميكنه… اتفاقا اون روز داشت ابراز خوشحالي ميكرد كه از اين زنا نيستم كه هي تو كارش دخالت كنم و بگم اين كارو بكن و اون كارو بكن
) اينه ديگه!!! هيچ كاريم كه نميكنم ازم تعريف ميكنن D:
ديروز همسايه مون زنگ زد و گفت گل باقالي بره پايين باهاش كار داره… بعد گفته بود ميخوايم آنتن مركزي بزاريم با چهار تا ديش كه همه دنيا رو بگيره و تصوير آيفون رو هم بشه روي تلويزيون نشون داد… به گل باقالي گفتم تو چي گفتي؟ گفت: “هيچي گفتم اجازه بدين با خانومم مشورت كنم” من يه دفعه نيشم باز شد از داشتن همسري چنين باشعور و با ذوق پريدم بغلش و گفتم واي چقدر به من احترام گذاشتي فسقلي… بعد برگشته با يه لبخند بدجنسانه بهم ميگه نه بابا اينجوريم كه نگفتم… گفتم بزارين برم ببينم اين زن خرم چي زر زر ميكنه
) … خيلي نامرده… تا من باشم از احترام به خودم انقدر ذوق زده نشم
ما كلا جو زده شده بوديم ميخواستيم ماهواره نگيريم!!! آخه اين معلم تاريخ سينما مونم ماهواره نداره بعد كلي پز روشنفكري بهمون داده بود… ما هم كه كلا تاثير پذيريمون از اين آدم بالاست اينه كه تصميم گرفتيم ماهواره نگيريم و به جاش بشينيم دوتا كتاب بخونيم… تازه اين معلممون ماشين و موبايلم نداره و خيلي به خودش مينازه… ميگه من و كيارستمي و رحمانيان تنها كساني هستيم تو ايران كه موبايل نداريم… حالا كه اين همسايه همچين پيشنهادي داده و ما هم كه دوست نداريم وقتي همه ميخوان يه كاري بكنن نه وسط بياريم اينه كه به زور ماهواره دار شديم اونم چه ماهواره اي!!! 360 درجه رو ميگيره!!!
پنجشنبه مامان باباي گل باقالي به زور خودشونو انداختن خونه ما!!! ميگم به زور واقعا منظورم به زوره ها!!! هي گل باقالي ميگفت نميخواد بياين… ميگفتن نه تو نميفهمي شما احتياج به كمك دارين!!! حالا چهار تا دونه جعبه بودا!!! ديگه خلاصه خودشونو انداختن… منم ديدم اينجوريه ، اومدم لم دادم رو مبل اينا هم بيچاره ها 100 دفعه سه طبقه رو رفتن بالا و پايين و جعبه اوردن
) خواهر گل باقالي كه تا وقتي ميخواستن برن هنوز رنگ صورتش قرمز بود… از اون طرفم به سيب گل كه گفتم اينا دارن خودشونو ميندازن گفت منم الان مامان بابا رو برميدارم ميايم اونجا كه مثلا لباساتو بياريم، بعد وقتي ما بخوايم بريم اونا ديگه روشون نميشه بيشتر بشينن… منم ديدم خيلي عروس بازي تميزيه، گفتم آره بياين… خلاصه اينا كه جعبه ها رو اوردن بالا يه كم كه فضولي كردن گفتن خوب ديگه ما بريم همون موقع سيب گل اينا زنگ در رو زدن… اين شد كه عروس بازيم خورد تو سرم… تازه بعدشم كه مطابق نقشه سيب گل، مامانينام پا شدن برن مادر شوهرم رفته بود جلوي در و بدرقه شون ميكرد و ميگفت خوش اومدين!!!!!!!!!!! انگار مهمون اون بودن!!!!!!!!!!!!! من ديگه از لج غش كردم رو مبل و كلي بادم زدن تا بهوش اومدم… ماشالله هزار ماشالله به اين رو!!!! بعد از رفتن مامانمينا اينا بازم نشستن تا اينكه ديگه قيافه من يه جوري شده بود كه فهميدن اگه همين الان از جلوي چشمم دور نشن يه بلايي سرشون مياد… اينه كه ديگه به قول خودشون كم كم مرخص شدن!!! بعدشم گل باقالي حدود 20 تا جعبه كتاباشونو چيدن تو كتابخونه ها و 10 تا جعبه دي وي دي هاشونم چيدن تو كشوهايي كه بنده براي حوله و غيره در نظر گرفته بودم… حالا ديگه هيچ جايي نمونده براي كتاباي من!!! ولي گل باقالي به شدت خوشحاله بچم!!! يك ايده هايي هم ميده براي چيدن وسايل كه نميدونين… مثلا گوشه ميز تلويزيون و ديوار يه سري سنگ ريزه هاي خوشگل ريخته… يه طرف ديگه رو زمين صدف ريخته… انقدر خوشگل شده خونمون كه نميدونين… عاشقش شدم… فقط هنوز چون پرده نداره خيلي حس خونه بودن به آدم نميده ولي ديگه تا دوشنبه قراره بيارن اونا رو هم…
اون روز رفتيم ميبينيم يه نامه لاي دره… مخابرات تهديدمون كرده بود كه اگه نياين بدهيتونو بدين تلفنتون سلب امتياز ميشه و تازه اومديم تخليه اش هم كرديم و شما هنوز آدم نشدين!!! حالا فكر ميكنين بدهيمون چند تومن بود؟؟؟ 7900 تومن!!!! نديد بديدا!!! يه روزم بايد برم پول اينا رو بندازم جلوشون كه وصلش كنن وگرنه همين روزا مامان گل باقالي برشكست ميشه انقدر كه زنگ ميزنه به موبايل گل باقالي!!!
راستي گفته بودم كه چند وقتيه كه مامان گل باقالي به من زنگ نميزنه و روزي 7 دفعه به گل باقالي زنگ ميزنه آمار ميگيره؟؟؟ حالا يه روز گل باقالي رفته بود دنبال مامانش كه برن يه سري كاراي بانكي رو انجام بدن، از اون روز به بعد مامانش هر روز زنگ ميزنه حال منو ميپرسه و هر وقت هم كه به گل باقالي زنگ ميزنه ميگه گوشي رو بده به فينگيل با اونم حرف بزنم… قربون گل باقالي جونم برم من كه اينجوري مامانشو تنبيه ميكنه… نميدونم حالا چي بهش گفته!!! آخه يه روز بهش گفتم بابات خيلي باشعوره هر وقت به تو زنگ ميزنه ميگه گوشي رو بدي به من كه هر چي خريديم به منم تبريك بگه ولي مامانت دو ماهه به من زنگ نزده… حالا تقصير خودم بودا!!! آخه از وقتي مامانمينا رفته بودن و گل باقالي پيش من بود اين خانوم هر روز دقيقا هر روزا!!! به من زنگ ميزد كه مثلا گل باقالي ببينه كه مامانش چقدر هواي زنشو داره… ميگفت چون مامانتينا نيستن و تو دلت ميخواد با مامانت حرف بزني من زنگ ميزنم كه با من حرف بزني!!!! حالا اون دو ماهي كه گل باقالي سربازي بود يك بارم به من زنگ نزد… آها چرا يك بار زنگ زد منو دعوا كرد كه چرا بهش زنگ نميزنم… گفت تو هر شب زنگ ميزدي دو ساعت با گل باقالي حرف ميزدي حالا به جاش زنگ بزن دو دقيقه حال منو بپرس!!!! بعد اون موقع كه زنگ ميزد من ديگه واقعا خسته شده بودم… چون من با ياسمنگولا هم هر روز نميتونم تلفني صحبت كنم چه برسه به مادر شوهرم… اينه كه من يه چند باري تلفنو جواب ندادم بعدشم پيغامشو پاك كردم كه گل باقالي هم نفهمه كه اون زنگ زده D: اونم ناراحت شد و از اون موقع ديگه به من زنگ نزد… ميدونم كارم درست نبود ولي خوب اونم ميخواست جلوي گل باقالي خودشو نشون بده من لجم در ميومد چون من وقتي گل باقالي نبود خيلي تنها تر بودم تا وقتي كه مامان بابام نبودن!!! اينم از عروس بازيه اين هفته… اومدم به گل باقالي يه دستي بزنم بگم آفرين كه به مامانت گفتي بهم زنگ بزنه بعد ديدم يه مقدار خانوم تر باشم هم بد نيست… براي همين به روي خودم نيووردم… ولي خيلي خوشم اومد!!!
من برم ديگه اين ارورهاي اين برنامه كوفتي طلسم شده رو بگيرم كه فردا هم نميخوام بيام خيلي ضايع ميشه ديگه!!!!
