You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2008.
نميدونم چرا من اينجوريم… ديشب اين دو تا ديوونه اومدن خونمون بعد هي با هم دعوا ميكنن و به هم تيكه ميندازن… از اين موضوع ناراحت ميشم… بعد براي اينكه معذب نباشن منم هي سر گل باقالي غر ميزنم و كوچيكش ميكنم!!! اون شوهرشو مسخره ميكنه و منم ميگم آره گل باقالي هم همين جوريه… آره گل باقالي هم حواس پرته… آره گل باقالي هم همش ظرف ميشكونه… اه گل باقالي اين چيه خريدي؟؟؟ اين به درد من نميخوره… عزيزم بهت گفتم نه!!! يعني نه!!!
چند وقت پيش به كتابي خريدم به اسم “چگونه زندگي زناشويي خود را تباه كنيم؟” اولش همين جوري با خنده تيتر همه صفحاتو خوندم و بعدش وقتي با خنده بيشتر داشتم متن هر دستور العملو ميخوندم يه دفعه ديدم چه جالب!!! من خيلي از اين موارد رو انجام ميدم… اينكه گل باقالي رو از خواب بيدار ميكنم، چون هوس كردم گلدونا رو همين الان عوض كنم… مهم نيست كه اون چقدر خسته است… اين كه جلوي ديگران عيباشو ميگم كه همه با هم بخنديم!!! فكر نكنين كه خودتون اين كار رو نميكنين… اين كارا خيلي دم دستي تر از اين حرفاست…
ما از اول ارديبهشت داريم خرجامونو يادداشت ميكنيم… حالا انقدر خسيس شديم كه خدا ميدونه… هزار تومن كه خرج ميكنيم از تصور جمله “هزار تومن كوفت و زهر مار” توي اون دفتر آبي عرق سردي روي پيشونيمون ميشينه… ولي خوب چاره اي نيست… بايد بفهميم كه سر اون يك ميليون تومني كه اول فروردين تو اون كشو دوميه بوده چي اومده؟؟ در حاليكه نه لباسي خريديم، تو بگو يه جفت جوراب، نه هيچ وسيله اي به خونمون اضافه شده… انگار همشو همراه با اسيد معده فرستاديمون تو روده هامونو از اون طرفم كه ديگه مشخصه كارش به كجاها كشيده…
صبح تو اينترنت دو سه تا برنامه خيلي باحال براي مديريت مالي خونه پيدا كردم ولي حيف كه دوتاش نسخه آزمايشين و سي روز بيشتر نميشه ازشون استفاده كرد… حالا اگه ببينم چيز جالبيه، شايد بشينم خودم يه برنامه براش بنويسم كه كلي گزارش هاي رنگي خوشگل بگيره… از الان ميدونم اون پولي كه رفته تو شكممون بزرگترين ستون گزارشمونه… اي كارد بخوره… نه نه نخوره… آخه مساله اينه كه ميخريم ولي نميخوريم!!! هر چند وقت يك بار يخچالمون بوي گند ميگيره و يه چند كيلويي سبزي جات و ميوه و شير ترشيده و غذاي دو هفته مونده از توش درمياريم و روونه سطل آشغال ميكنيم…
ديروز كه ميخواستم اون 80 صفحه خارجكيه رو حتما تموم كنم همه دنيا ياد من افتادن… فكر كنين يه دوستي كه از اواخر دي بهم زنگ نزده بود ديشب يك ساعت باهام حرف زد… حداقل 5 ساعتي پاي تلفن بودم… نه شام درست كردم از حرص درس… نه درس خوندم از دست تلفن… مامانم بهم گفته تا وقتي تزمو بنويسم غذاي خونمونو تامين ميكنه… منم ديشب قبل از خواب يه فكر بكري به ذهنم رسيد… از اين به بعد ميخوام بعد از اداره برم خونه مامانمينا كه هم يكي باشه نازمو بكشه وقتي دارم درس ميخونم هم اينكه اگه درس نخوندم بزنه تو سرم… آخه من يه هيولايي تو كله ام دارم كه همش وقتي دارم درس ميخونم بهم پيشنهادهاي بيشرمانه ميده… اينجوري خيلي بهتر ميشه… شبم شاممو بر ميدارمو با گل باقالي ميريم به سمت خونمون… فقط عيبش اينه كه اگه سر و صدا كنن ديگه نميتونم داد بزنم ســــــــــــــــــــــــــــــا كت!!!!
شايعات جديد:
راستي ميدونستين سرپرستي وزارت اقتصاد و دارايي به دايي جان الف نون سپرده شده؟!!! از اون طرف سرپرست وزارت كشورم انگار چند وقت پيش گفته بوده اگر قرار بود بعد از حضرت محمد پيامبري بياد همانا همين الف نون بوده است!!!!
آقا من شديدا با هر كسي كه روي پيتزا بهروز تعصب داره موافقم!!! فقط يك بار پيتزا مخصوصشو بخورين تا ديگه از هيچ پيتزاي ديگه اي خوشتون نياد…(آدرس در پاورقي)
ديشب بعد از خوردن پيتزا جون جوني قرار شد يه سر به مامانمينا بزنيم و يه چايي بخوريم… البته اين برنامه به خاطر دلتنگي پيشنهاد نشد… قصد اين بود كه يه سري از وسايل كدبانوگري كه قرار بود توسط خاله جان به ايران اورده بشه زودتر رويت بشن!! به نظرتون چي ميتونه منو ساعت ده شب در حاليكه ديشبش فقط 6 ساعت خوابيدم به خونه مامانمينا بكشونه؟؟؟ بله درسته!! اينجانب صاحب يك پياز خورد كن خيلي باحال شدم كه عكسشو به زودي ميزارم اينجا… به همراه يك رنده مخصوص سيب زميني و يك رنده جيبي!!! خيلي بامزه… انقدرم كه بي آبرو تشريف دارم بعد از گرفتن رنده ها و خوردن بستني در حاليكه يك هفته بود مامانمو نديده بودم خداحافظي كرديم كه بيايم خونه… ولي تو آسانسور به اين نتيجه رسيديم كه اگه شب همين جا بمونيم خيلي بهتره… براي همين مجددا كليد طبقه چهارم رو فشار داديم و با نيش باز در خونشونو زديم!!! و وقتي در رو باز كردن گفتيم كسي اينجا يه مقنعه و يه روپوش دراز اضافي داره به ما قرض بده؟؟؟؟
امروز يه اتفاق بامزه افتاد… صبح اينترنتمون قطع بود و من چون حتما بايد بين درس خوندن يه كار ديگه كه حواسمو پرت كنه هم انجام بدم شروع كردم به خونه تكوني ماي داكيومنتم… كه خيلي اتفاقي پروپوزال تزمو ديدم و وقتي توضيحاتشو خوندم ديدم قول دادم يه كارايي انجام بدم كه اصلا ربطي به كارايي كه الان تو ذهنمه نداره!!! خيلي جالبه، نه؟؟ حالا قراره تا شب 80 صفحه از يه تز خارجكي رو بخونم كه ببينم موضوع اين قولهايي كه دادم چيه!!! خدا به خير بگذرونه!!!
پاورقي:
ميدون شيراز كه اصلا هم گرد نيست رو به سمت غرب برين… يعني همون كوچه اي كه ساختمونهاي ايران سكنا سرشه… بعد از چهار راه به يه جايي ميرسين كه يه عالمه ماشين پارك شده و يه عالمه آدم دارن يه عالمه غذاهاي خوشمزه ميخورن… پيتزا فروشيش مغازه آخريه…
جمعه ها كه همش ميچسبم به دمت يادم ميره كه تو هفته فقط روزي يكي دو ساعت قراره با هم باشيم و اگه بيجنبگيم هم يار بشه شنبهها بدجوري دلم برات تنگ ميشه، جوري كه يه وقتهايي مثل ديروز اگه نتونم يه حيله اي سوار كنم كه بكشونمت خونه، زير فشار ديوارا و سقف انقدر احساس خفگي ميكنم كه ميزنم بيرون و به هر بهانهاي ميام دنبالت… بهانه ديروز هوس خوردن پيتزا بود…
توي اتوبان كه گاز ميدادم و از دور گرداب ترافيكي رو كه قرار بود خودم رو بندازم وسطش ميديدم همش لبخند روي لبم بود و ميدونستم هيچ چيزي نميتونه در اين لحظه منو ناراحت كنه، حتي همه راننده هاي الاغي كه هميشه از تك تك نقطه هاي اتوبانهاي تهران فقط و فقط جلوي ماشين منو انتخاب ميكنن….
من ديگه قدر اين دلتنگيهايي كه رفعش نهايتا نيم ساعته رو ميدونم…
از عيد تا حالا چقدر آدم مرده!!! چهارده فروردين اومدم سر كار ميبينم تمام در آسانسور آگهي تسليت و ختمه… از اون روزم كه هر روز يكي داره ميميره… فكر كنين از دوستاي مامانم كه قرار بود سه شنبه بيان خونمون از هفته پيش تا حالا دو تا از پدر مادراشون مردن!!! تو پادگان گل باقالي اينا هم از عيد دو نفر مردن!! در حاليكه از اولي كه اونجا بود تا عيد اصلا كسي نمرده بود!!! من كه ديگه از جمعه رفتن به ختم رو تحریم کردم!!! خوب خسته شدم!!
ديروز بالاخره گلدونامونو منتقل كرديم… خيلي كيف داد… انقدر از اين كاراي دو نفره خوشم مياد كه خدا ميدونه… البته بازم مثل هميشه من نشسته بودم و مشاوره ميدادم و گل باقالي عمل ميكرد… وسطشم بزرگترين گلدونمون خاك كم اورد و تازه يك كرمايي توش داشت اندازه مار… سه چهارتاشو كشيديم بيرون ولي بقيه شو ديگه بي خيال شديم… چون خيلي زياد بودن…بعد كه رفتيم خاك بخريم يه پودري هم خريديم كه كرمارو ميكشت… حالا همش از ديشب تو فكر اين كرمام… ميترسم از گلدون بيان بيرون… به گل باقالي گفتم من يه دونه از اينارو بيرون گلدون ببينم چمدونمو ميبندم ميرم خونه بابام!!!
شبم ساعت ده قاسم اومد خونمون و با هم ديگه فيلم زندگي خصوصي شرلوك هلمز رو ديديم… با اينكه كارگردانش بيلي وايلدر بود به نظرم اصلا جالب نبود فيلمش… به گل باقالي نگفتم چون ته دلم شك دارم كه بيلي وايلدر رو به من ترجيح ميده و نميخوام يقين پيدا كنم… البته يه چيزي كه بیشتر از همه اذيتم ميكرد اين بود كه هنرپيشه شرلوك هلمز و دكتر واتسون همون هميشگيا نبودن… واتسون كه يه مقدار اسكل ميزد… شرلوك هلمز هم ماتيك قرمز زده بود به جون خودم!!! با يه عالمه كرم پودر!!! تازه خنگ هم شده بود كلي!!!
به نظرم مجبورم هفته ديگه يه شام به مامان گل باقالي بدم… واقعا زشته كه از سوم فروردين كه اومدن عيد ديدنيمون ما ديگه دعوتشون نكرديم و تازه نميخوايم تا وقتي من تزمو بدم هم دعوتشون كنيم؟؟؟ آخه ديروز بهم گفت “فلاني گفته من حتما يه روز ميخوام برم خونه فينگيل، منم گفتم آره ما خودمونم هنوز نرفتيم… خواستيم بريم به تو هم خبر ميديم بياي”!!! حالا خوبه هر روز دارم ميگم كه درسام زياده و دارم درس ميخونم و شبا تا دير وقت بيدارمو …اي خدا من چجوري بايد بگم خوشم نمياد كسي خودشو بهم تحميل كنه؟؟؟!!!! منم پررو پررو برگشتم گفتم دايي فلاني هم هنوز نيومده بهش بگين با اون بياد كه يه روز بشه وقت منم گرفته نشه !!! D: بيچاره همين جوري دهنش باز موند و بعد از يه ساعت گفت باشه!!! ولي ميدونم بازم يه نقشه اي ميكشه و به زور مياد خونمون!!!به خدا من اگه خودم دلم بخواد کاری رو بکنم حتی اگر دوشیدن شیر گاو هم باشه با لذت انجامش میدم ولی اگر بهترین کار دنیا رو هم بهم تحمیل کنن حالت خفگی بهم دست میده…. خدايا به من كمك كن كه به اعصابم مسلط باشم!!! به خدا ديشب همش کابوس اون كرما و مامان گل باقالي رو ميديدم!!!!
راستي كسي ميدونه چرا برنجي كه توي پلوپز پخته ميشه وقتي سرد ميشه انقدر خشك ميشه؟؟؟
اين مطلب هيجان زدگي رو كه اينجا نوشتم همون شب يك طوفان هيجاني زندگيمونو درنورديد كه دو روزه همين جوري مثل سكته كرده ها ماتم ميبره به در و ديوار…
اون شب مثل يك دختر خوب و درس خون داشتم درسمو ميخوندم… البته درس كه چه عرض كنم در واقع برنامه اينه كه همه مقاله هايي كه مرتبط با تزم بوده و جمع آوريشون كرده بودم كه شايد تعدادشون به 100 تا هم برسه از اول بخونم كه يادم بياد اصلا موضوع چي بوده… خلاصه در جوزدگي كامل يه خودكار خيلي شيك كه ست جا كليديم هم هست رو گرفته بودم دستم و داشتم نكات مهم رو توي سررسيدي كه عيدي از رئيس جان گرفته بودم مينوشتم كه يه دفعه گل باقالي زنگ زد كه فينگيلي امشب بگم ح با زنش شام بيان خونمون؟؟ بعد در همون لحظاتي كه من دهنمو باز كرده بودم كه بگم فكرشم نكن ديدم صداي ح مياد كه ميگه الان فينگيلي ميگه” آخه گل باقالي جونم الانم وقت مهمون دعوت كردنه؟؟ ” خلاصه گرفتم كه موضوع رو كم كنيه و منم كم نيووردم گفتم آره عزيزم… خيلي هم برنامه خوبيه!!! حالا ساعت چنده؟؟؟ 8 شب!!! اولش خيلي با آرامش گذاشتم يخ مرغ آب بشه و يه كمي دور خودم چرخيدم و دستي به سر و روي خونه كشيدم و بعد يه دفعه ديدم نه خير كار زياده… دور فيلم رو تند كردمو ساعت 10 شب كه مهمونام رسيدن ظرف ميوه و شيريني ( ميوه خريده شده بود و شسته شده بود و چيده شده بود) روي ميز بود… چايي آماده بود… زرشك پلو با مرغ مدل فينگيلي به همراه ماكاروني با ته ديگ نوني و ماست و خيار و سالاد ( نه ديگه سالاد رو دروغ گفتم!!) آماده انتقال به روي ميز شام بودن… خودم هم حموم كرده بودم موهام رو سشوار كشيده بودم و دو بارم لباسمو عوض كرده بودم!!! البته نميخوام اغراق كنم خدايي نكرده، براي همين بايد بگم كه ميوه رو گل باقالي خريد و شست و چيد ولي به جون خودم بقيه كارارو خودم كردم… آها گل باقالي جارو هم كرد، همين… يه كمي هم ظرف شست ولي ديگه واقعا همين!!! خودم كه دو تا قاشق بيشتر نتونستم بخورم… انقدر كه قبلش پريده بودم بالا و پايين و استرس داشتم كه پاك اشتهام كور شده بود…ولي خيلي خوش گذشت… تازه ساعت 12 هم 4 تا فيلم گذاشتيم و پشيمون شديم تا بالاخره يه فيلمي كه از همه چرت تر بود رو انتخاب كرديم و ديديم و بعدشم تا ساعت 2:30 گپ زديم… اين دوسته گل باقالي خيلي الكي باهاش دوست شده… يعني واقعا خودشون ميگن تو خيابون بهم تنه زديم… بعد با هم دوست شديم… ولي همه كاراي پذيرش سربازي گل باقالي رو همين پسره كرد… وگرنه شايد ميفتاد شهرستان يا يه جاي الكي… زنشم خيلي دختر خوب و خوشگليه… از اينايي كه آدم دوست داره باهاشون دوست بشه… خيلي هم بدون تعارف و راحت… در حدي كه مثلا وقتي داشتيم فيلم ميديديم، قشنگ رفت يكي از ظرفاي شيريني رو كه من گذاشته بودم روي يه ميز ديگه رو برداشت اورد و گفت من از اين شيرينيا خيلي دوست دارم…. البته منم خيلي تبعيض قائل ميشم بين آدما!!! مثلا اگه همين كار رو خواهر گل باقالي كرده بود لجم ميگرفت ولي وقتي اين دختره كرد خوشم اومد كه چقدر آدم راحت و كوليه…
كلا از اين مهمونيهاي يه دفعه اي بيشتر خوشم مياد… اگه قرار بود دو سه روز بعدش بيان هي ميخواستم تا اون روز فكر كنم كه چي درست كنم و برم صد بار خريد و آخرشم به جاي دو ساعت بيست ساعت كار كنم ولي همه چي به اين خوبي پيش نره… البته ميدونستم كه توي همين دو سه روزه احتمال داره بيان خونمون… چون هي زنگ زده بود كه ما ميخوايم بيايم خونتون… گل باقالي گفته بود من هفته ديگه سه روز مرخصيم تو اون روزا بياين…زنشم ميگفت من هر روز بهش ميگفتم زنگ بزن بهشون بريم ديگه!!! اينا همونايي بودن كه مهموني دو هفته پيش خونشون بود و اولين بار بود كه من ميديمشون… ولي چون بيچاره ها سي و چند تا مهمون دعوت كرده بودن و يه مهموني خيلي خفن گرفته بودن و فقط 8 نفر رفته بوديم همش سعي كرديم الكي شلوغش كنيم و كلي بهمون خوش گذشت و همه كسايي كه اومده بودن هم كلي با هم آخرش صميمي شده بودن… درحاليكه تو مهمونيهاي شلوغ شايد اصلا قيافه بقيه مهمونها هم يادت نمونه…
ولي كلا اين پست هيجان زدگي برام خيلي گرون تموم شد… جاتون خالي نباشه به پاچه خواري هم افتاديم… ماجرا از اين قرار بود كه پدر رئيس كوچيك هم تو همين هفته به رحمت خدا رفت و سه شنبه ختم اون بود… هر چي به ياسمنگولا گفتم بيا ما نريم، تو زنونه كه كسي نيست كه ما رو بشناسه گفت نه نميشه بايد بريم… حالا اونم كجا؟؟ مسجد الرضا!!! تازه طرح زوج و فردم هست… خلاصه با ياسمنگولا راه افتاديم رفتيم و نميدونم چرا ترافيك نبود و زود رسيديم… براي همين اول رفتيم فري كثيف و يه دلي از عزا در اورديم و سلانه سلانه به سمت مسجد قل خورديم… فقط خدا كنه كسي از همكارا تو اون وضعيت نديده باشتمون… من قبلش 5، 6 صفحه از يك مقاله رو پرينت گرفته بودم كه تو مسجد بخونم ولي چشمتون روز بد نبينه يه بلندگو كار گذاشته بودن دقيقا زير گوش ما و مرتيكه هم از اون ور يك فريادايي ميزد كه هفت ستون بدنمون ميلرزيد… اينم نتيجه پاچه خواري!!! از اون طرف زن رئيس كوچيك كه احتمالا ياسمنگولا رو ميشناخت نميدونم چه بلايي سرش اومده بود كه نتونسته بود بياد ختم… و نزديك بود پاچه خواريمون بخوره تو پوزمون كه شانسي يه دفعه از توي تي وي ديديم باباي ياسمنگولا داره مياد بيرون… ما هم دويديم بيرون و بهش گفتيم جون هر كي دوست داري نزار ما تيرمون به سنگ بخوره… برو طرف رو صداش كن بياد بيرون ما بهش تسليت بگيم!!!البته يه 10، 15 نفري بوديما!! بعدشم دقيقا لحظه اي كه رئيس كوچيك اومد بيرون يه گروه 5 نفره ديگه كه همون لحظه رسيده بودن هم اومدن كنار ما وايسادن و تسليت گفتن و دوباره سريع سوار ماشين شدن و رفتن!!! شانسه ديگه!!! برگشتنه هم حدود دو ساعت توي راه بوديم و هفت جدمونو ياد كرديم تا رسيديم خونه و بعدشم سردرد در اثر فريادهاي اون مرتيكه…
برم ببينم ديگه چي نوشته بودم تو اون پست پريروز!!! نه ديگه خدا رو شكر فقط به همين دو تا موضوع پرداخته بودم… آها راستي ديشب گل باقالي يه سورپرايز ديگه هم برام اورد: يه فندك كه روش نوشته آي لاو يو!!! رفيق ناباب ديده بوديم، شوهر نا باب نه!!!!
خيلي جالبه ها!! كلا پاچه خواري يه موضوع جا افتاده و حل شده است… چند روز پيش بالاخره مادر بزرگ ياسمنگولا فوت كرد…همون كه هي ميگفتم مريضه… بعد مادر بزرگ ياسمنگولا ميشه مادر زن رئيس بزرگ ديگه!! شنبه كه اومديم سر كار ديديم يه آگهي نوشتن كه “مادر همسر” جناب آقاي مهندس فلاني فوت كردن ختمشم فلان روز و فلان ساعته… بعد ديروز ميخواستم برم كه يه دفعه ديدم چند تا از اين اقدس خانوما جلومو گرفتن كه داري ميري ختم؟ گفتم آره… گفتن نه الان نرو… قراره همه با هم بريم!!!!!!! گفتم ااااهان شما هم مياين؟؟؟ خلاصه سه تا ماشين شديم و همه ملت ريختن پايين و انگار داريم دسته جمعي ميريم ماموريت اداري!!! مردا هم خودشون با دو سه تا ماشين ديگه اومدن!!! حالا اين هيچي… دوباره امروز اومدن به ياسمنگولا تسليت ميگن، بعد به من ميگن شما تشريف بيارين بالا ميخوايم بريم به آقاي مهندس مجددا تسليت بگيم!!! بابا بي خيال ديگه!!! انقدر لجم گرفته… همين چند وقت پيش يكي از همكارامون باباش مرد تازه، نه مادر همسرش… اتفاقا ما هم اسم كوچيكشو نميدونستيم… وقتي آگهي ختم رو ديديم فكر كرديم خودش مرده!! بعد هيشكي به روي مباركش نيورد… فوقش هم اتاقيهاش رفته باشن ختم كه اونم بعيد ميدونم!!!
چند شب پيشا به گل باقالي ميگم زندگي با تو اصلا هيجان انگيز نيست…بعد پريشب بهش گفتم خواستي از سر كار راه بيفتي به من زنگ بزن… ميخواستم پلوپز رو روشن كنم كه وقتي رسيد شام حاضر باشه… يك ساعت بعد بهش زنگ زدم ميگم پس چرا نمياي؟؟؟ ميگه در پايينو باز كن جلوي درم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بچم ميخواسته كار هيجان انگيز بكنه!!! به جاش تا يك ساعت بعدش از گرسنگي به خودش مي پيچيد!!! تازه يه گل رزم از كنار اتوبان برام چيده بود![]()
ديشبم در حاليكه يه چيزي پشتش قايم كرده اومده ميگه خوشحال نشيا… مثل هميشه يادم رفته چي بود!! در حاليكه دارم از خوشحالي ميميرم ميگم چي؟؟؟ ميگه نه معمولي بگو، نخند… شايد اشتباه باشه!!! نيشمو بستم ميگم چي يادت رفته بود؟؟
يه شكلات snickers از پشتش دراورده ميگه از اين خيلي خوشت ميومد يا خيلي بدت ميومد؟؟؟؟… نگران نباشين… خوشم ميومد… تازه كاره ديگه!!! كم كم ياد ميگيره!!!
ديروز تو پاركينگ مدير ساختمونمونو ديدم برگشته بهم ميگه شما چه ساعتهايي وقت داري؟؟ اخم كردم و گفتم براي چي؟؟ گفت كه به بچه ها كامپيوتر ياد بدي!!!!!! پول هم نميديما!!!! گفتم والله پولش كه مساله اي نيست، فوقش از روي شارژ كم ميكردم!!! (پررو!!) ولي من عصرا روي تزم كار ميكنم اينه كه وقت ندارم… گفت تا كي؟ گفتم خرداد… گفت پس باشه براي تابستون!!! واقعا چرا بعضيا انقدر پرروئن؟؟؟ ياد يه مطلبي افتادم كه علي گنجه اي نوشته بود… راجع به مقايسه پزشك ها و مهندساي كامپيوتر در مهمانيها… اينكه پزشكها انقدر غر ميزنن كه هر كي بهشون ميرسه ياد مريضيهاش ميفته ولي با گفتن چند تا اسم سر و تهش هم مياد… ولي ما مهندساي كامپيوتر بايد چهار ساعت بشينيم براي يارو ويندوز نصب كنيم!!!
مرتيكه زياديم بهم نزديك شده بود!!! يه درسي تو كتاب زبان پيش دانشگاهي داشتيم راجع به فاصله نميدونم چي چي… اينكه هر آدمي يه مرزي دور خودش ميكشه كه براي روابط مختلفش محيط اين مرزها فرق داره… اين آقاي همسايه اگر از يك متري من جلوتر بياد، بدم مياد و عقب ميكشم ولي مثلا همسايه خونه مامانمينا ميتونه تا نيم متر هم جلو بياد… چون بيشتر ميشناسمش و تو دسته بندي آدماي اطرافم رتبه بالاتري داره…
يه چيزي كه تو شخصيتم خيلي اذيتم ميكنه اينه كه دائما تو ذهنم يه سري كانورسيون ( يادم نيست كجا اين كلمه رو ديدم ولي جون شما خوشم اومد ازش… منظورم همون گفت و گوئه) هاي خيالي ميسازم و انقدر بهشون پر و بال ميدم و تكرارشون ميكنم كه بعد از يه مدت يادم نمياد كه واقعا اتفاق نيفتادن… احساساتي كه طي اين تكرارها برام بوجود مياد كم كم واقعي ميشن… اگر طرف دور و برم باشه كه سريع راجع به اون موضوع باهاش حرف ميزنم ولي اگه نباشه كه از خودش دفاع كنه ميزنم تو ذهنم داغونش ميكنم…. اينا خيلي اذيتم ميكنه… باعث ميشه شبا خوابم نبره… يا اگه خوابم ميبره انقدر ذهنم فعال باشه كه بد بخوابم…يا بعضي وقتها بعد از يك دعواي خيالي تو ذهنم با گل باقالي بدرفتاري بكنم….دقيقا برعكس من گل باقاليه… بعضي وقتها كه بهش ميگم حالا ميخواي به فلاني چي بگي؟؟؟ ميگه نميدونم يه چيزي ميگم ديگه… بعد كه من اصرار ميكنم دو سه تا جمله بسازه تا فردا به طرف بگه… ميگه نه من هميشه در لحظه بهترين حرفا رو ميزنم… اگه از قبل بهش فكر كنم خوب نميشه…تازه گل باقالي براي اتفاقي كه هنوز نيفتاده اين قدر خونسرده… من تا شب داشتم با همسايمون راجع به كامپيوتر ياددادن به پسرش حرف ميزدم و سعي ميكردم هر جمله ام مثل يك تو دهني براش درد آور باشه… ولي تنها اتفاقي كه افتاد اين بود كه نرسم درس بخونم…
من چرا درس نميخونم؟؟؟ واقعا برام جالبه!!! خاله هام رو هم دسته جمعي به كشتن دادم… ديگه به جون كسي قسم نميخورم…
من و گل باقالي ديشب ساعت 8:20 دقيقه تصميم گرفتيم بريم سينما و ساعت 8:45 دقيقه در حاليكه چشممون به پرده سينما بود، از شنيدن موسيقي اول فيلم دايره زنگي(برگرفته از شوشتري صبا) دچار هيجانات نوستالژيك شده بوديم…
موضوع اين بود كه در راه بازگشت به خانه بعد از دو مهماني كسل كننده، گل باقالي طبق معمول كه به حرفاي من گوش نميده تصميم گرفت از اتوبان حكيم وارد يادگار شمال بشه كه از اونجا بريم همت غرب… هرچي من گفتم بابا جان يادگار شمال همت شرق داره فقط و من اين اتوبانو حفظم به خدا، گوش نداد و گفت وقتي نوشته “يادگار شمال- همت”، مگه ميشه فقط همت شرق داشته باشه… منم گفتم پرو خان!! اگه همت غرب داشت، كه مطمئنم نداره، كه صاف رامونو ميكشيم ميريم خونه ولي اگه نداشت بايد منو ببري سينما!!!
من از فيلم شايد به علت تعصبي كه روي يك فرد خاص دارم، خيلي لذت بردم… (نميگم كي!!!) طوري كه از اول فيلم مشت من بود كه روي سينه ام فرود مي اومد و اصوات نا مفهومي هم از گلوم خارج ميشد… كلا از فيلمنامه خوشم اومد به جز جمله آخر فيلم كه خيلي لوس و بي معني بود… تنها چيزي كه به نظرم مسخره اومد، طراحي لباس بود!! مثلا زن امين حيايي براي رفتن به پشت بام منزل و پا تختي از يك لباس استفاده كرده بود و حتي عروسي!! البته مطمئن نيستم… چون يادم نيست براي عروسي چي پوشيده بود ولي تو همين مايه ها بود… بعدم آقاي عبدلله زاده كه قرار بود يك حزب اللهي تازه به دوران رسيده باشه، گردنبند طلا انداخته بود و پيرهن آستين كوتاه شيكي تنش بود… يا آقاي رزاقي كه اهل عيش و نوش بود و يك زندگي امروزي داشت با شلوار كردي و زير پيراهني از خونه خارج شده بود… ميدونم كه ميخواست تضادهايي كه وجود داره و گير كردن بين زندگي سنتي و مدرن رو نشون بده… ولي من حاضرم شرط ببندم كه آقاي رزاقي تو خونش اون لباس رو تنش نميكنه!! چون زنش پدرشو درمياره…ديگه بيشتر توضيح نميدم ولي كلا فيلم با اينكه بيشتر در يك آپارتمان ميگذره انقدر ريتم خوبي داره كه متوجه گذر زمان نميشين…
ديروز فهميديم كه به هيچ وجه نميتونيم كلاس تاريخ سينمامونو ادامه نديم… به تعبير گل باقالي تنها چيزيه كه به زندگيمون روح ميده… با اينكه بعد از عيد دو جلسه تشكيل شده و ما غيبت كرديم ولي هر جور شده خودمونو ميرسونيم… از اين به بعد شنبه ها با “مطالبي كه چهار شنبه ياد گرفتم” سعي ميكنم مثل قبل شما رو هم همراه كلاسامون جلو ببرم… الانم كه دارم از تصميم جديدمون مينويسم قند داره تو دلم آب ميشه…
يكي از مهموني هايي كه جمعه رفتم خونه فرشته آسموني (كسي كه جرقه آشپز شدنم رو زد) بود… زنيكه ترشيده مهموني زنونه گرفته بود… نتونسته بود خودشو راضي كنه كه چهار تا زوج خوشبخت از جمعه شون همراه با غذاهاي جادويي اون لذت ببرن!!! پنجشنبه كه يادم افتاد كه جمعه اونجا دعوتم، گل باقالي با ناراحتي داشت رضايت خودش رو از دست كشيدن از مردانگيش براي حضور در اون مهموني و بار ديگر چشيدن آن ذائقه هاي آسماني اعلام ميكرد كه البته با مخالفت من روبه رو شد!!!!!!!!!!!!! متاسفانه دوربينم رو نبرده بودم كه الان شما رو هم در منظره اي كه ديدم شريك كنم… اقرار ميكنم كه تا حالا ميز به اون قشنگي و غذاهاي به اون زيبايي و خوشمزگي هيچ جاي ديگه نديده و نخورده بودم… اي بابا من چرا لحنم اينجوري شده؟؟؟ خلاصه بهتون بگم كه همه كف كردن و يكي از دوستان مامانم داشت به همه پيشنهاد ميداد كه به كلاس خياطي برن… چون ديگه تو آشپزي نميتونن از فرشته آسماني بهتر بشن… منم دو سه تا دستور آشپزي ديگه ازش گرفتم و قبلي ها رو هم دوره كردم و باهاش راجع به ابتكاراتي كه خودم در دستورات زده بودم مشورت كردم… يكي از دوستان مامانم بهم پيشنهاد داد كه كتاب از سير تا پياز مستطاب آشپزي نخف دريابندري رو بخرم… البته گفت كه بگو بهت كادو بدن!!! اونجوري كه تعريف ميكرد كاملا براي هر چيزي توضيح داده و حتي گفته كه فلان ادويه رو از كجاي تهران بخرين و تو چه فصلي بخرين و اگه مسافري از فلان شهرستان داشتين بهش بگين چه ادويه اي براتون بياره!!!! حالا نميدونم برم بخرم كتاب رو يا ممكنه اينا خودشون برام بخرن!!! فعلا بايد تا سه شنبه ديگه كه قراره بيان خونمون، صبر كنم…
يكي از غذاهايي كه اين فرشته هه درست كرده بود اسمش والوان بود كه من تا حالا نديده بودم… فكر كنين رفته بود نون مخصوص اين غذا رو از شيريني دانماركي ويلا خريده بود بعد توشو پر كرده بود از سيب زميني رنده شده و مرغ و نخود فرنگي ( مثل الويه) به اضافه سس سفيد و خامه!!! البته من اينا رو از دور شنيدم در حاليكه داشتم با بشقابم عقش بازي ميكردم… شايد چيزاي ديگه اي هم اضافه كرده بود… واي يك ته چيني درست كرده بود… دو طبقه!!!! مثل كيك عروسي!!! لامصب!!! آخه بعضي از دوستاي مامانم گياه خوارن، طبقه بالا بدون گوشت مخصوص اونا بود!!!!!!!!!! تازه فقط غذا نبود كه!! چون شهرستانيه كنار غذاهاش پر بود از ترشي و مربا!!! حيف كه نتونستم همشونو امتحان كنم… واقعا حيف همچين آدمي كه تنها زندگي ميكنه و كسي هر روز در كنارش شاهد خلق اين معجزات نيست…
اطلاعيه:
-از شير توت فرنگي سويا با مارك مكسوي غافل نشيد… مخصوصا براي كساني كه معده شون با شير نميسازه… اگه مشكلي از اون لحاظ ندارين ميتونين شير توت فرنگي ميهن هم استفاده كنين… البته با درصد بالاي چربي كه داره به سختي از گلو پايين ميره… ولي وقتي رفت خاطره خوشي بر جا ميزاره
-روزي كه ميتونين با بليط نصف قيمت به سينما برين از شنبه به دوشنبه تغيير كرده
اگه فكر ميكنين كه جا مسواكي سفت شد و گلدونا عوض شد و غيره سخت در اشتباهيد… اين گل باقالي ما گرفت تخت خوابيد تا ساعت 9:30 شب كه تازه اون موقع هم من با ناز و نوازش و چك و لگد بيدارش كردم… رسيدم خونه يكي از اين كانالهاي ماهواره داشت فيلم دراكولاي كاپولا رو نشون ميداد و گل باقالي هي به من اصرار ميكرد كه بعضي جاهاشو دقت كنم… گفتم مگه تو ديدي؟؟ گفت آره دارمش… گفتم خوب بابا جون برو قشنگ دي وي دي تو بيار بشينيم بدون تبليغ و با زير نويس نگاه كنيم… خلاصه دكمه پلي رو كه زد خر و پف كرد تا آخرش!!! من كه اصلا خوشم نيومد از فيلمه… به نظرم وينونا رايدر خيلي مسخره بازي ميكرد… يعني اصلا باورش نكردم… ولي گل باقالي ميگه اصلا افسانه از اين زيباتر نميتونه كسي بسازه و اين حرفا!!! كلي هم بازيگر خفن داره… آنتوني هاپكينز و كيانو ريوز و هنرپيشه دراكولا هم معروف بود… الان اسمش يادم نيست… بعد از شام هم چون آقامون سرحال بودن تصميم گرفتيم يه فيلم ديگه هم ببينيم… كه قرعه به نام عشق روي پل(Amants du Pont-Neuf, Les) افتاد… واي چه فيلمي… عالي بود… اين ژوليت بينوش هم چقدر فيلم بازي كرده، همشونم عالي… به نظرم از حميده خير آبادي بيشتر فيلم داره!!!
امروز كلاس تاريخ سينمامون شروع ميشه… ولي ما ديگه نميريم… خيلي ناراحتم… تمام انرژي هفته ام رو از همين كلاس ميگرفتم… تازه قرار بود فيلم كوتاه هم بسازيم… من دو سه هفته داشتم فكر ميكردم كه چي بسازم… البته هنوز هم نميدونما… خلاصه كه حيف شد… واقعا هم نميتونستيم بريم… يعني همين جوريش هم براي زندگي وقت كم داريم ديگه نميشد چهارشنبه عصرامونم اينجوري بگذره…
امشب به جون خاله ام درس ميخونم!!!
