You are currently browsing the monthly archive for می 2008.
به قول آبينه ديگه كافيه بدبخت كردن گل باقالي… نميدونم چرا حوصله نوشتن ندارم… اين چند روزه هي يه چيزايي نوشتم و پابليش نكردم چون ديگه خيلي لوس بودن…
خبرهاي جديد اينكه بالاخره اين كبوتر عاشق رو از قفس رهانيدم… منظورم گل باقاليه… از اول خرداد ديگه نرفت سر كار… البته رئيسش وقتي فهميد گفت بمون من حقوقت رو اضافه ميكنم… راستشو بخواين انقدر دلم ميخواست بهش بگم بمونه سر كارش كه نميدونين… ولي از وقتي بهش گفتم دلم نميخواد خسته ببينمش و دوست ندارم كاري كه نصف بيشتر روزش رو ميگيره براش عذاب آور باشه (بگذريم از عذابي كه تو سربازي ميكشه)، انقدر دست و پامو ماچ كرده و گفته تو بهترين زن دنيايي كه ديگه تو رو دربايستي موندم…
حالا فعلا كه مشغول فيلم ديدن و نوشتن نقد و ترجمه پرونده فيلمه… ببينيم به كجا ميرسه… يعني هدف اوليه نقاد شدنه!!! بعدش هم انگار ميخواد كنكور بده… البته يادش رفته كه من بهش گفتم تا آخر سربازي وقت داره كه هر كاري دوست داره انجام بده و بعدش بايد مثل يه شوهر درست و حسابي و استاندارد از صبح بره سر كار (حتي كاري كه دوست نداره ) و عصرا با لگد در خونه رو باز كنه ( آخه دستش پر از پاكت ميوه و اين چيزاست )… فعلا كه روز اولي باهاش دعوا كردم و هي سرش غر زدم… بيچاره تو دانشگاه تهران با دوستش قرار گذاشته بود كه با هم يه فيلمي رو انتخاب كنن و روش كار كنن… آخه اين دوستش تو يه مجله خيلي معتبر كار ميكنه و قراره گل باقالي رو هم ببره اونجا… بعد من هي پيامك! ميفرستادم كه پس كي مياي؟؟؟ برام زد عزيزم بزار كارم تموم شه، چشم!!! ميام!! منم سريع در كمال بي جنبگي و بي شعوري و پستي براش زدم ببخشيد كدوم كار؟؟؟ الافيتون تموم شه؟؟ البته قبل از اينكه سندش كنم، جمله دوم رو پاك كردم… بعد برام زد كه باشه الان ميايم خونه بريم تو اينترنت يه چيزي پيدا كنيم… منم زنگ زدم گفتم لطفا اينجا رو پاتق نكن من با لپ تاپ كار دارم بعدشم وقت ندارم از دوستاي تو پذيرايي كنم!!! واقعا آدم به اين بي جنبگي ديده بودين؟؟؟ ديگه تا شب از دستم كلي ناراحت بود و پدرم در اومد انقدر منت كشي كردم… حالا ببينيم از اين كارهاي مورد علاقه ايشون پولي هم درمياد يا نه!!!
ولي خيلي كيف ميده كه عصرا پيش هم ميشينيم و كار ميكنيم… من درس ميخونم اونم يا ترجمه ميكنه يا مينويسه… واقعا اون زندگي كوفتي كه ما داشتيم اسمش مشترك نبود!!! والله!!! ده شب شوهرت برسه خونه بره حموم و شام بخوره و بعدشم جلوي تي وي خوابش ببره… اه اه!!!
پنجشنبه پيش يه نامزدي خيلي خفن دعوت بوديم كه فكر كنم يه سي ميليوني خرج كرده بودن… توي يه خونه تو پاسداران گرفته بودن كه ما قبلا تو حياط همون خونه يه عروسي ديگه رفته بوديم… به گل باقالي ميگم دفعه ديگه كه اينجا دعوت شيم احتمالا مهموني رو پشت بومه!!! نامزدي همون دختر پسره بود كه اگه يادتون باشه همين چند وقت پيش ساعت 8 گفتن ميان و من ساعت 10 دو جور غذا گذاشتم رو ميز!!! حالا عروسي هم ميخوان تو تابستون بگيرن… گل باقالي هي ميگفت ديگه اينا كه نامزدي به اين خفني داشتن براي چي عروسي ميگيرن؟ گفتم بابا به تو چه!! مگه تو ميخواي براشون عروسي بگيري؟؟؟ما كه بهمون خوش ميگذره!!! حالا اصلا نميدونم چرا ما رو دعوت كرده بودن!! آخه از دوستاي داماد فقط ما بوديم و يه نفر ديگه!! من خودم كه شخصا سومين بار بود كه اين زوج خوشبخت رو ميديدم… بقيه همه فاميل بودن… تازه ما اولش كه هنوز تو فاز مهموني نبوديم با گل باقالي رفتيم تو حياط و رو تختهايي كه براي قهوه خونه سنتي زده بودن نشستيم و سيگار كشيديم و از منظره لذت برديم… من كه انقدر احساس خارجي بودن بهم دست داده بود كه خدا ميدونه… آخه با لباس لختي نشسته بودم يه جايي كه مثل قهوه خونه بود و برام چايي دارچيني ميوردن و قليون تعارف ميكردن و … بعد يه كم كه گذشت گل باقالي گفت بريم بالا زشته!!! گفتم ولش كن بابا داريم حال ميكنيم… بريم بالا چي كار كنيم؟ هيشكي رو نميشناسيم!! هنوز دهنمو نبسته بودم كه ديدم داماد با اون تريپش از وسط اون بادكنكا پاشده و اومده بالاي پله ها و داره به ما اشاره ميكنه كه كجايين؟ يه ساعته دارم دنبالتون ميگردم!!!… انقدر ضايع شديم كه خدا ميدونه!!! سريع رفتيم وسط پيست رقص و عروس تا منو ديد دستشو اورد رو هوا و دستمو گرفت كشيد وسط و شروع كرد جلوي من قر دادن!!! كف كرده بودم!!! انگار دختر خالمه!!! بعدشم دختر دايي داماد رو كه قبلا تو تولد دختره باهاشون دوست شده بوديم ديديم و با اون و شوهرش رفتيم دوپينگ كرديم و بعدشم كلي آتيش سوزونديم… كلا كه خيلي خوش گذشت… والله ما كه توقع نداشتيم ما رو دعوت كنن، ولي دستشون درد نكنه!!!
خلاصه كه زندگي به خوبي داره ميگذره و فقط اين پايان نامه هه بدجوري رو اعصاب منه!!! به خدا من اين كاره نيستم… نميتونم بنويسم… وقتي ميخوام يه موضوعي رو بنويسم عادت كردم با همين انشاي مسخره بنويسم و هي وسطش سه نقطه بزارم… جمله هاي كوتاه و محاوره اي… هي سه تا نقطه ميزارم و دوباره پاك ميكنم كاما ميزارم… اه كوفتي… خدايا اين چه بلايي بود سر من اوردي؟؟ هان؟؟
چند روز پيشا گل باقالي ساعت هفت صبح بعد از حضوري ده دقيقه اي،پادگانو يه جور ناجوري پيچوند و از خوشحالي در پوست خودش نميگنجيد، ولي چه فايده از اونجا يه راست رفت سر كار… البته خودش به اين حقيقت (فايده نداشتن) واقف نبود و از زندگيش راضي به نظر ميومد و وقتي من بهش گفتم كه فرق زيادي حاصل نشده، يه دفعه تكوني خورد اساسي، چنان كه چند دقيقه بعد ديدم زنگ خونه رو ميزنه!!! همون روزي بود كه پرسپوليس بازي داشت… حالا من از بازي ايران استراليا به اين طرف فوتبال نديده بودما ولي از حرص اينكه بايد بشينم درس بخونم مهمترين موضوع عالم برام شده بود بردن پرسپوليس و بعد از ديدن گل دوم هم انقدر مقدار هيجان خونم زياد شده بود كه اصلا نميتونستم تمركز كنم ولي به هر حال براي اينكه گل باقالي دعوام نكنه نشستم و زل زدم به مانيتور… گل باقالي هم براي اينكه سر و صدا نكنه كه مثلا من درس بخونم يه خودكار بيك نو گرفت دستش و تو دفتر آبي (همون كه خرجامونو توش مينويسيم) شروع كرد نوشتن… و بعد ديگه انقدر قضيه جدي شد كه رفت تو اتاق كار و در رو بست و دو سه ساعت همين جوري منو گذاشته بود تو خماري… همش داشتم فكر ميكردم كه چي مينويسه و اينكه آدم بايد به شوهرش اجازه بده كه يه چيزاي خصوصي داشته باشه و اينكه بايد بعدا هم به حس فضوليم غلبه كنم كه نوشته اش رو نخونم و خلاصه بدجوري داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه همسر خوبي باشم كه خودش اومد بيرون و سريع گفت دوست داري بخوني چي نوشتم؟؟؟
چيزي كه نوشته بود در واقع يه داستان اپيزوديك از زندگيش بود… قسمت اول يه خاطره بد از بچگي… قسمت دوم زندگي روزمره گه اش… قسمت سوم يه خواب بد ( گل باقالي هفته اي چند بار كابوس ميبينه…) انقدر اين داستان حال منو گرفت كه نميدونين… از اون روز همش تو فكرم كه چجوري ميتونم كمكش كنم… گل باقالي هميشه خيلي آدم ريلكس و مهربونيه ولي تو مغزش يك غوغايي به پاست كه اصلا نميدونم چجوري ميتونم آرومش كنم… اينكه از شغلش بدش مياد و دوست داره كاراي ديگه اي بكنه…البته هيچ تلاشي هم نميكنه… شايدم يه مقدار من مقصر باشم… به خاطر اينكه امنيت زندگيم به هم نريزه يه جورايي غير مستقيم نميزارم دنبال روياهاش بره… با اينكه واقعا ايمان دارم كه موفق ميشه… دلم نميخواد انقدر از زندگي روزمره اش متنفر باشه…احساس گناه ميكنم… اگه الان يه پسر مجرد بود ميتونست ريسك كنه… ميتونست بزنه تو دهن رئيسشو بياد بيرون و يه مدت دستشو بزاره تو جيبشو تو خيابونا بگرده… ميتونست فيلم بسازه … عكس بگيره… تئاتر دانشجويي بازي كنه… كلاس تاريخ سينما بره… زبان فرانسه شو ادامه بده… ولي الان همش بايد به فكر پول در اوردن باشه… به فكر راضي نگه داشتن رئيسش… به فكر كمتر مرخصي گرفتن و ساعت بيشتري كار كردن… به فكر كارت پايان خدمت…اون شب ميگفت دلم ميخواد يه گهي بخورم كه بفهمم اصلا اون كاره هستم يا نه!!! بخدا من جلوشو نگرفتم ولي خوب همين ازدواج كوفتي همين زندگي مشترك كليشه اي…. دلم ميخواد بهش بگم يه مدت نره سر كار تا كاري كه دوست داره رو پيدا كنه… خوشبختانه من انقدر حقوق ميگيرم كه اصلا احتياجي به كار كردن اون نباشه… از طرفي هم ميدونم آدم تنبلي نيست… از 18 سالگي كار كرده و رو پاي خودش بوده… به قول خودش از 18 سالگي پدر مادرش يه دونه جوراب هم براش نخريدن… از اون مهمتر آدمي نيست كه بگه براي 100 هزار تومنو 200 هزار تومن كار نميكنم… تو ابرا زندگي نميكنه….اه انقدر اين پدر مادرا تو زندگي آدم دخالت ميكنن كه وقتي ميخواي يه تصميمي بگيري بايد فكر كني كه جواب هزار نفر رو چي بايد بدي… البته به غير از جواب پس دادن به ديگران دارم فكر ميكنم كه خودم انقدر جنبه دارم كه ببينم اون داره صاف صاف راه ميره و به روياهاش ميرسه و اين حقوق منه كه داره خرج ميشه؟؟؟ جنبه اشو دارما، ولي همون زبون زهر دارم، ممكنه يه موقع كار دستم بده… ميدونم كه وقتي لجم بگيره يه حرفايي ميزنم كه جلز ولز كردن طرف رو ببينم… ولي واقعا انقدر دوستش دارم كه نميتونم ببينم اينجوري 27 سالگيشو دارم به گه ميكشونم … اگه ببينم خوشحاله منم خوشحال ميشم…
اينا از اون فكرهاييه كه بايد همش بندازمش براي فردا!!
مشكل كولر حل شد به سلامتي ولي الان حوصله ندارم توضيح بدم چي كار كرديم… فقط بگم كه كل ضرر شد 25 تومن… شب رفته بوديم شهروند ديديم يه آقايي كه جلومونه يه عالمه آت و آشغال خريده … فكر كنم از اون شاشو ها بود چون همش آبميوه و دوغ و نوشابه و اين حرفا بود با يه سري شكلاتاي مسخره اي كه مطمئنم بد مزه بود… بعد صندوقدار بهش گفت 26 هزار و نميدونم چند تومن… به گل باقالي گفتم ضرر كولر به اندازه اين آت و آشغالا بودا!!!… اينا نخوردنش بهتر از خوردنشه D:… آخه منم انقدر پرروئم كه به قول مامانم، گوزيدم و رو به بادم وايسادم!!!… گل باقالي ميگه اگه من كولر رو اشتباهي خريده بودم تا حالا تاكسيدرميم كرده بودي!!!
دو سه روزه خيلي بي حوصله شدم تو حرف زدن… به نظرم انقدر اين سيب گل دم گوشم ور زده كه از هرچي حرف زدنه حالم بهم ميخوره… ديروز تو ماشين به گل باقالي ميگم فلان دوستم داره با فلان دوست ديگه ام ازدواج ميكنه ولي هيچي ازم نپرس چون حوصله ندارم توضيح بدم كه چي شده… دوباره چند دقيقه بعدش ميگم سه ماه ديگه هم ميرن كانادا… ولي نگو چجوري و ايناها!!! بيچاره همينجوري چهار چنگولي مونده بود كه چرا من اينجوري شدم… بعد خيلي آروم پرسيد كه با استادت صحبت كردي امروز… گفتم نه رفته مسافرت و حالا حالاها هم برنميگرده… ميگه واي حالا ميخواي چي كار كني… ميگم نگران نباش حلش كردم ولي نپرس چجوري!!!
ديروز بعد از مدتها مجبور شدم آشپزي كنم… بالاخره از پياز خورد كنم استفاده كردم … انقدر چيز مزخرفيه كه نميدونين!!!! اين خارجيام هيچي حاليشون نيست… انقدر دسته اش سفته كه بايد بدم به گل باقالي برام فشارش بده… يعني اوضاع فرقي نكرده – بدون گل باقالي پياز تعطيله -… ميخوام پسش بدم به مامانم و يه منتي هم سرش بزارم بگم چون تو دستت درد ميكنه اينو نگه دار براي خودت D: انقدر مجبور شدم درشو باز و بسته كنم كه از گوشمم داشت اشك ميومد ديگه…
داشتم فكر ميكردم كه من با اينكه خيلي از آشپزي خوشم مياد ولي حاضر نيستم زياد براش وقت بزارم… يعني يكي از موضوعاتي كه منو به پختن يه غذايي تشويق ميكنه كم بودن زمانيه كه من بايد درگيرش باشم… حالا اگه قراره 5 ساعتم رو گاز باشه برام مهم نيستا ولي اينكه منو مشغول خودش بكنه باعث ميشه ازش بدم بياد… يه موضوع مهم ديگه هم كم بودن تعداد ظرفهاييه كه كثيف ميشن… يعني واقعا برام مهمه ها!!!! ديروز حدود 1000 تا ظرف كثيف كردم…چند دقيقه قبلش گل باقالي همه ظرفا رو شست و وقتي داشت ميرفت بيرون گفت ببينم چند دقيقه آشپزخونه اينجوري ميمونه… واقعا نيم ساعتم نشد كه هزار تا قابلمه و ماهيتابه كثيف ريخته بود اون وسط…
ديروز از شهروند يه دستمال مرطوب براي تميز كردن كامپيوتر خريدم… (ماركش پنبه ريزه، شما هم بخرين خيلي باحاله)… از صبح افتادم به جون كامپيوترم… آخه چند روز پيش يه پستي ديدم كه نحوه تميز كردن كيبرد رو توضيح داده بود… وسط خوندنش يه نگاهي به لاي دكمه هاي كيبردم كردم و جدا حالم بد شد… امروز همه كليداشو در اوردم و قشنگ تميزش كردم… حالا آبينه هم اون وسط يه پيغامي براي مسنجرم فرستاد، مونده بودم چي كار كنم… احساس ميكردم لال شدم ميخواستم بكوبم به شيشه مانيتور و داد بزنم الان جوابتو ميدم وايساااااااااااااااااااااااا… خلاصه سريع چهار تا دكمه WAIT رو برگردوندم سر جاشو در حاليكه به راه حلم افتخار ميكردم به ادامه تميز كردن كيبردم پرداختم…
قراره تا آخر هفته تزمو تحويل بدم… ولي نپرسين چجوري!!!! (نه، اتفاقا اين دفعه حوصله دارم اندازه يه مثنوي بنويسم ولي موضوع اينه كه خودمم نميدونم!!!)
دلم خيلي گرفته، با اين كه ميدونم اگر تا چند روز ديگه تزمو تموم نكنم اخراج ميشم ولي نميدونم چرا غيرتم به جوش نمياد! فعلا دو فصل كامل رو نوشتم و دو فصل نصفه و دو فصل هم مونده… به خدا خيلي سخته آدم خودش تنهايي راجع به موضوعي كه چيزي نميدونه 100 و خورده اي صفحه بنويسه… ياسمنگولا هم كنكورش تموم شد و برگشته به زندگي نرمالش و سر كارم همش يا داره وبلاگ ميخونه يا چرت ميزنه و من خيلي دلم ميخواد جاي اون بودم الان… اصلا هر وقت به اين موضوع فكر ميكنم كه شهريور پيش ميتونستم همه كارارو تموم كنم و نكردم، از اين همه اهمال حالت تهوع ميگيرم… دلم ميخواد اسمو فاميلمو عوض كنم و برم يه گوشه اي گم و گور شم… تمام تابستون كه به انتظار تلفن كردن گل باقالي از آموزشي گذشت و تمام پاييز هم به چشيدن طعم زندگي مشترك موقتي و دعا كردن براي تموم نشدن مسافرت مامانينا و بعدشم به تميز كاري هاي خونه و خريد وسايل… كي تو يك سال از زندگيش اين همه موقعيت بحراني براش بوجود مياد!!!
حالا وسط اين همه درس و بدبختي مامان بابام بازم رفتن مسافرت و من سرپرستي سيب گل رو هم به عهده گرفتم… حالا كاش فقط سرپرستي بود… اين دختر انقدر پر حرفه كه خدا ميدونه… يعني انقدر حرف ميزنه كه سر آدم ميتركه… اون روز بهش ميگم تو بعد از هر جمله ات ميگي “بــــــــــــــــــــــــــعد…” اون وقت تو اون فاصله فكر ميكني كه ديگه چه موضوعي هست كه بشه راجع بهش حرف زد!!! خودش از خنده مرده بود… ولي هر چي هم بهش متلك بگي فرقي نميكنه… صداشم جيغ جيغيه و خيلي هم بلند حرف ميزنه… وسط حرفاش بهش ميگم بابا خفه شو ديگه!!! ميخنده ميگه خوب آخه من كم ميبينمت بعد مجبورم همه حرفاي اون مدت رو يه دفعه بهت بزنم!!! حالا امشب من و گل باقالي ميريم خونه مامانينا و فردا هم عصري ميرم دنبالش و براي شب ميارمش خونمون… ديگه ببينم تا آخر هفته چجوري ميتونم اين بچه رو تحمل كنم… البته بيچاره هميشه مياد خونمون آشپزي ميكنه و ظرفا رو ميشوره و هزار تا كار برام ميكنه… شايد بدم نباشه بياد… فقط بايد برم تو اتاق و در رو قفل كنم كه نتونه بياد باهام حرف بزنه…
من كلا هر كاري كه ميخوام بكنم اولش يه مرحله تحقيقات مفصل انجام ميدم… هميشه هم همه به من افتخار ميكردن كه قبل از هر كاري بهترين گزينه انجامش رو پيدا ميكنم و كار ها راحتتر و سريعتر انجام ميشه… حالا چند وقت بود ميخواستيم كولر بخريم ولي پول نداشتيم، چهارشنبه چون يه پولي دستم رسيده بود شروع كردم تحقيقات روي انواع كولر… يه مدل كولر هست كه كانالش از پشت ميخوره و يه مدل هم هست كه از بالا ميخوره… به اوني كه از بالا ميخوره ميگن مدل بالكني و چون ما هم كولرمون تو بالكن بايد نصب ميشد من خيلي خوشحال زنگ زدم و يه مدل بالكني سفارش دادم تازه اين مدل از معموليش 20 تومن گرونتر بود و منم دقيقا 20 تومن كم داشتم ولي وقتي گل باقالي از سربازي اومد گفت من پول دارم تو بگو بيارن…شبم كه اوردن كولرو داديم همون مرده بيارتش بالا… اونم برداشت كارتوناي كولرو از وسط جر داد و گذاشتش رو كولش و اورد برامون بالا… فرداش كه رفتم تو بالكن ديدم همه همسايه هامون از اين مدلاي معمولي دارن و كلا كانال كشي كه تو بالكن براي كولر در نظر گفته شده به اين مدلهاي بالكني نميخوره… اول گفتم عيبي نداره و برزنت ميكشيم ولي از چهار شنبه تا حالا كه هي تحقيقاتمونو وسيعتر كرديم فهميديم كه برزنت كلا فايده نداره و بايد كانال كشي كنيم كه حداقل 50 تومن هزينه شه و تازه چون كاناله يك پيچ اضافه بايد بخوره كلي از انرژي كولر حروم ميشه… يه اون يارو كه ازش كولرو خريديم هم زنگ زديم كه اينو برامون عوض كن گفت چون كارتونش باز شده نميشه!!! خيلي ناراحتم … 70 تومن بايد بيشتر بديم و تازه خوبم خنك نميكنه… با يك كم بيشتر از اين پولي كه بايد بديم ميشد كولر گازي خريد!!! از صبحم به همه مغازه هاي امين حضور زنگ زدم همشون ميخوان 90 تومن از پولي كه من دادم كم كنن كه كولر نويي كه هنوز كار نكرده و برگه گارانتيش امضا نشده رو ازم بردارن… خيلي نامردن… اگه كسي رو ديدين كه كولر بالكني لازم داشت تو رو خدا به من بگين!!!
شنبه و يكشنبه گل باقالي از سربازي مرخصي گرفته بود… براي همين من شنبه ساعت 11 رسيدم سر كار و يكشنبه هم كلا نيومدم… اصلا نميتونم وقتي گل باقالي خوابه از تو تخت بيام بيرون… احساس ميكنم خيلي بهم ظلم ميشه… بعدشم كه همش لم داده و مجله ميخونه هم بهش حسوديم ميشه و نميتونم درس بخونم… ديروز تا ظهر خواب بوديم و بعدشم ناهار خورديم و دو تا فيلم ديديم و عصري هم رفتيم بيرون يه كمي دور زديم و شبم باز يك دو تا فيلم از ماهواره ديديم… سربازي گل باقالي كه تموم بشه بايد با محل كارم صحبت كنم كه ساعت كاريمو از هشت تا چهار به يازده تا هفت تغيير بدن!!! الانم كلي دلم براي گل باقالي تنگ شده و نميتونم درس بخونم، بي جنبه ام ديگه!!!
حالا هی شما بیاین به من بگین مهربون باش و مادر شوهرتو دعوت کن!!! زنگ زدم برای شام دعوتشون کردم بعد در حالیکه میدونن من خونم و شماره موبایلم رو هم دارن!!! ، زنگ میزنن به موبایل گل باقالی میگن پس ما از ساعت سه و چهار میایم که تو با خواهرت درساشو کار کنی، امتحان داره!!!!!!!!! بابا مگه مهمونی شام رو از ظهر میرن؟؟؟؟ من برنامه ریزی کردم که سه ساعت الی چهار ساعت از وقتمو بزارم برای این مهمونی… میدونن هم که من درس دارم…بازم برنامه خودشونو تحمیل میکنن… تازه کاش به خودم زنگ زده بودن باز یه جوری خودمو راضی میکردم ولی فکر میکنن میزبانشون پسرشونه!!! انقدر لجم گرفت که در حالیکه داشتم داد میزدم به گل باقالی گفتم چرا هر دفعه که ما مامانتینا رو دعوت میکنیم اینا سر ساعت اومدنشون یه برنامه ای درست میکنن؟؟ آخه یادتونه که دفعه پیشم من زنگ زدم شام دعوت کردم بعد زنگ زدن به گل باقالی که ما میخوایم شب زود بخوابیم برای همین ناهار میایم!!!!!!!!!!! نمیگن هم که میخوایم شب زود بخوابیم شام نمیایم، میگن ناهار میایم!!!!گل باقالی هم در کمال تعجب من خیلی آروم گفت آره راست میگی!!! میخوای زنگ بزنم برنامه رو کنسل کنم بزاریمش برای یه وقت دیگه؟؟؟!!! انقدر این عکس العملش منو آروم کرد که نمیدونین… نزدیک بود بگم نه عزیزم بگو اصلا از 4 صبح بیان کله پاچه هم براشون میپزم!!!! خلاصه که مهمونی بهم خورد به سلامتی ولی منتش سرشون موند… دیگه حالا حالا ها هم دعوتشون نمیکنم… شبم به گل باقالی گفتم تو هی به من زنگ میزنی میگی به مامانم زنگ بزن حالشو بپرس، چطور مامانت هیچ وقت به من زنگ نمیزنه؟؟ بازم گفت راست میگی این دفعه بهش میگم!!! نمیدونم چرا گل باقالی خراب شده!!! اینجور وقتها همیشه جبهه میگرفت و یه بهانه های شخماتیکی میورد که رو سر من شاخ سبز میشد… فکر کنم انقدر سرش غر زدم دیگه اون قطعه ای که باعث میشد جبهه بگیره سوخته!!! منم باز در حالیکه چشمام گرد بود گفتم نه من که نگفتم بگی بهم زنگ بزنه، من از خدامه که بهم زنگ نزنه ولی دیگه تو هم هی به من گیر نده که زنگ بزن زنگ بزن!!! بازم گفت باشه!!!!! مشکوک میزنه خلاصه!!!
صبح چون بابام شناسنامه شو که دست من بود لازم داشت مجبور شدم من بیام خونه مامانمینا که مواظبم باشه! الانم روی تخت خوشگلم دمر خوابیدم و مثلا دارم درس میخونم… یاد امتحانایی که تو این خونه دادم میفتم و باعث میشه کلی راندمانم بره بالا… خونه خودمون اصلا مناسب درس خوندن نیست…. یعنی دوست ندارم از جاییش خاطره درس خوندن داشته باشم… راستی تزم خیلی خوب داره پیش میره و باورتون نمیشه که دارم دقیقا کاری که تو پروپوزالم گفتم رو انجام میدم و با اینکه کلا تیتر تزم یه جمله اشتباهه و اصلا معنی نداره ولی یه جورایی اگه بخوام کاری رو که دارم میکنم رو توصیف کنم میشه دقیقا همون تیترم!!! پیش به سوی موفقیییییییییییییییییییییییییییییییییییییت…………….
4 جور غذا دارم تو يخچال كه همشون در آستانه كپك زدنن… اون وقت از تنبلي ريختن غذا در ظرف فلزي زشتم، الان دارم از گشنگي ميميرم…
ديروز مهموني دوستان مامان جان به خير و خوشي گذشت ولي يك پيامد خيلي فاجعه بار داشت… اونم اينكه يكي از دوستاي مامانم كه از اين مادر شوهراي حرفه ايه، و هميشه در نهايت خونسردي پدر عروساشو در مياره، شروع كرد پشت سر عروساش حرف زدن كه آره يك ماه و نيم از سال گذشته اينا هنوز منو دعوت نكردن برم خونشون!!! من اول سعي كردم آرومش كنم و گفتم توقع نداشته باشين و اينا… بعد ديدم نه اين كوتاه نمياد… گفتم خوب از روش مادر شوهر من استفاده كنين… زنگ بزنين بگين ما پنجشنبه ميايم خونتون فلان غذا رو هم برام درست كنين… كه بازم گفت نه!! من دوست ندارم بدون دعوت جايي برم!!! تازه من رژيمم و اصلا هيچ وقت شام نميخورم ولي نميدونم چرا اين تنبلا دعوتمون نميكنن!!! انقدر اون لحظه دلم ميخواست كه گل باقالي پسر اين خانوم باشعور چاق ميبود كه نميدونين!! البته تير مادر شوهريش به منم اصابت كرد و گفت لابد تو هم انقدر مادر شوهرتينا رو دعوت نميكني كه بيچاره ها مجبور ميشن خودشون دست به كار بشن!!! و واقعا منو تكون داد اين حرف!!! اين شد كه بعد از اينكه اينا رفتن در يك حركت خودجوش زنگ زدم به خانم مادر شوهر و جمعه شب دعوتشون كردم… به چه مناسبتي؟؟؟ تولد پدر شوهر جان
وااااااااااااااااي چه عرووووووووسي چه گلييييييييييييييييييي… از اون طرف هم زنگ زدم به گل باقالي و گفتم عزيزم يه جور غذا تو درست ميكني يه جورم من!!! اونم گفت باشه ولي من كه چيزي بلد نيستم!!! گفتم الويه كه ديگه بلدي نميخواد
خيلي هم نميخوام سخت بگيرم كه فكر كنن حالا چه خبره… خودمم زرشك پلو مرغ معروفمو درست ميكنم… از اون طرف چون بابامم دست كمي از مادر شوهر جان نداره و همچين يه مقدار تو قيافه است كه چرا ما دعوتشون نميكنيم زنگ زدم گفتم اونا هم بيان… البته دليل مهمي كه پشت اين دعوت پنهان بود انداختن مسئوليت كيك به گردن مامانينا بود كه هم به نفع اوناست كه كادو نميخرن هم به نفع من كه كيك نميخرم
خونه هم كه تميزه، ميوه هم كه داريم و همچنين شيريني… شما بودين براي پدر شوهرتون تولد نميگرفتين؟
ديشب بعد از اينكه مهمونا رفتن يه دعواي خيلي بدي پاي تلفن با مامانم كردم كه باعث شد تا دو ساعت همينجوري گريه كنم، اونم بعد از اينكه اون همه زحمت برام كشيده بود… خونمو كه تميز كرد، ميوه خريد، عصرونه درست كرد… يه چيزي بهش گفتم كه از همه زحماتي كه از اول عمر برام كشيده بود پشيمون شد… من يه ايرادي دارم… اونم اينه كه خيلي بد حرف ميزنم… يعني از كلمات بدي تو موقعيت هاي بد استفاده ميكنم… اين شد كه وقتي داشتم از يه كار مامانم گله ميكردم يه حرف خيلي بدي زدم كه باعث شد مامانم گريه كنه… چيزي كه تا حالا اتفاق نيفتاده بود… اصلا مامان من خيلي قوي و مهربونه… هميشه فوقش باهام قهر ميكرد و دو سه روزي حرف نميزد… الانم كه دارم راجع بهش مينويسم همين جوري اشكام دارن ميان… من از وقتي از اون خونه اومدم بيرون خيلي مامانمو بيشتر از هميشه دوست دارم. از فكر اينكه الان داره راه ميره يا گردنشو كج كرده تلويزيون نگاه ميكنه و من نيستم كه ببينمش ديوونه ميشم… تازه فهميدم كه مامانمو از همه دنيا بيشتر دوست دارم… صد برابر گل باقالي… بعد كه اونجوري ناراحتش كردم و گريه كرد ميخواستم خودمو بكشم… با اينكه در همون لحظه داشتم از دستش حرص ميخوردم كه چرا نميفهمه چي ميگم، يا چرا انتقاد پذير نيست ولي در همون لحظه هم داشتم ميمردم براش كه الان لباش غنچه شده و چشماش ريز شده و داره اشكاش ميريزه اونم به خاطر اينكه من كثافت دلشو شكوندم. ولي بازم در كمال حماقت سرش داد زدم و تلفنو روش قطع كردم… بعد انقدر گريه كردم كه ديگه اشكام نميومد…آخرش زنگ زدم بهشو گريه كردم و معذرت خواهي كردم اونم با گريه گفت كه من بزرگترين عشق زندگيشم و خيلي دوستم داره… از همه بيشتر…تازه گفت كه خيلي ناراحته كه اينجوري عكس العمل نشون داده، چون من الان بايد درس بخونم و نبايد ذهنم مشغول اين موضوع ميشده! منم هي گريه كردم و گريه كردم و گريه كردم تا الان… صبح قبل از اينكه برم سر كار رفتم خونمون و تو خواب ماچش كردم… بيدار شد و كلي همديگرو بغل كرديم و باز من گريه كردم… ولي چه فايده… ديگه دلشو شكوندم… خدا كنه يادش بره… اه اين گريه كوفتي چرا بند نمياد؟؟؟
گل باقالي ديشب كه اومد خونه ديد من دارم گريه ميكنم وحشت كرده بود… هي اومد بغلم كرد و ماچم كرد ولي هر چي گفت چي شده بهش نگفتم… فقط در همين حد گفتم كه يه حرفي زدم كه مامانم گريه كرد… اونم ديگه نپرسيد چي گفتي… فقط همش سعي كرد از اون مود بيرونم بياره… اگه همين اتفاق براي اون افتاده بود من چي كار ميكردم؟؟؟ هيچي،منم پشتمو ميكردم بهش و گريه ميكردم و ميگفتم چرا به من نميگي چي شده!!!
حالا چون خيلي احساس كمبود ميكنم از طرف مامانم، بهم قول داد كه پنجشنبه از صبح بياد خونمون و مواظبم باشه… من هنوز به سن ازدواج نرسيده بودم، نظر شما چيه؟؟؟؟
—–
راستي دقت كردين من هرچي تو تيتر مطلب قبلي مينويسم مسير زندگيمو تعيين ميكنه؟؟؟ عجيبه، نه؟
امروز بالاخره قراره دوستای مامانم بیان خونمون، دیشب یه بسیج خانوادگی تشکیل دادیم و در عرض دو ساعت خونه کن فیکون شده مونو به حالت اولش برگردوندیم… دیگه من انقدر جو زده شده بودم که تختمونم مرتب کردم، دقیقا نیم ساعت قبل از اینکه بخوابیم!!! شب به گل باقالی میگم اگه مامانمینا نمیومدن حالا حالاها کارمون تموم نمیشد، برگشته میگه اصلا شروع نمیشد عزیزم!! من در زمینه استثمار کردن خیلی با تجربه هستم چون حتی دادم حموممونم سیب گل شست و دیگه کم مونده بود یه نردبون بزارم دیوارامونم بشورن… خلاصه مثل اینکه این تز ناتمومم بد حربه ای نیست برای تنبلی کردن و از زیر کار در رفتن…
صبح هر کاری کردم دیدم نمیتونم برم دانشگاه… تو خونه تمیزمونم هیچ جایی نمونده که من وسایلم رو پهن کنم، یعنی دلم نمیاد اصلا دست به چیزی بزنم… حتی دیشب نزاشتم گل باقالی روی مبل بشینه یه لحظه خستگی در کنه… برای همین دراز کشیدم وسط اتاق مهمون و دارم خر میزنم… هفته دیگه که برم دانشگاه فصل اول و دوم رو میدم به استادم… اینجوری خیلی بهتره که با دست پر برم سراغش… یادش به خیر اون زمونا که منو کلی دوست داشت…بهم میگفت خانم خوش تیپ… یه کاری که ازش میخواستم میگفت برای شما نکنم، برای کی بکنم!!! حالا دیگه احتمالا سایه مو با تیر میزنه…بمیره ایشالله که با همین حرفا منو تو این هچل انداخت… تو فکرم که شایعه درست کنم که افسردگی داشتم و تحت معالجه بودم!!! فکر کن واسه یه مدرک کاغذی!!!
ولی جدی چقدر حال میده آدم یه روز در میون بره سرکار!!! خسته شدم از این زندگی… دلم میخواست یه خانوم خانه دار بودم بدون هیچ دغدغه ای… نیم ساعت پیش یه وانتی رد شد که باقالی میفروخت… انقدر دلم خواست برم باقالی بخرم بیام پاک کنم!!! سبزی خوردن، نخود سبز… ای خدا یعنی میشه؟؟؟ من اصلا نسبت به انجام دادن کار مفید آلرژی دارم… نه کار مفید نه!!! کاری که احتیاج به برنامه ریزی و فکر کردن داشته باشه… دلم میخواد همینجوری دیمی زندگی کنم…برنامه نداشته باشم… مجبور نباشم سر یه ساعتی یه کار خاصی انجام بدم… اصلا کاش تو دبیرستان ترک تحصیل کرده بودم… الان به نظرم زندگی رویایی داشتم… البته شایدم تا الان هفت تا بچه پس انداخته بودم…وای!!! نههههههههههههه!!!
کی میشه پیر بشم… بشینم روی این صندلی هایی که تاب میخوره…بافتنی ببافم… نه هیچ کاری نکنم… چشمامو ببندم و از آفتابی که روم افتاده و داره گرمم میکنه لذت ببرم…به خاطرات جوونیم فکر کنم… به وقتی که بالاخره از تزم دفاع کردم… وقتی همه بلند شده بودن و داشتن برام دست میزدن… بعد یه لبخند بشینه گوشه لبم…
اااااااااااااااااه اینم شد زندگی؟؟؟!!!
روز بعد نوشت:
ديروز بعد از اينكه اون پست رو نوشتم اگه تنها بودم تو آزمايشگاه دو دستي ميزدم تو سر خودم و بعد خودمو پرت ميكردم رو زمين و زار ميزدم… خيلي جو زده شده بودم!!! البته به علت وجود مقدار متنابهي دكتر-بعد از اين- به بالا كشيدن دماغم اكتفا كردم…. ولي چون از يك طرف دلشوره داشتم از يك طرف يه كفش جديد پوشيده بودم كه يه مقدار تنگ بود از طرف ديگه اي هم يه بلاي ديگه سرم اومده بود وسايلمو ريختم تو كيفمو زدم بيرون…
تو خونه هم كلي درس خوندم و راندمانم به شدت بالا رفته بود، جوري كه مثلا در 25 دقيقه 17 صفحه انگليسي رو خوندم و خيلي هم تازه فهميدم… واقعا خيلي از كامنتاتون خوشحال شدم… انقدر بهم انرژي داد كه نميدونين… مرسي مرسي مرسي… وقتي داشتم ميخوندمشون از اينكه وبلاگ مينويسم اندازه خر، راضي بودم D:
——————————————
فینگیل بانو از دانشگاه با شما صحبت میکند… آخرین باری که اومدم دانشگاه فکر کنم اواخر دی بود… هر کی تو آزمایشگاه میبینتم چشماش گشاد میشه بعد نیشش باز میشه بعد یه جوری سلام میکنه که انگار بدش نمیاد بیاد جلو محکم بغلم کنه!!!
هنوز استادمو ندیدم… اصلا روم نمیشه برم پیشش… اگه باهام سرد برخورد کنه میشینم گریه میکنم… چی شد که این بلا سرم اومد؟ چرا هیچ کاری نمیکنم که این بختک دست از سرم برداره؟ چرا من بیسوادم؟ چرا نمیتونم بدون کمک کسی کاری بکنم؟ چرا همش دارم تو تاریکی دست و پا میزنم؟؟؟ مگه دلم نمیخواد وقتی از سرکار میام خونه، بشینم تلویزیون نگاه کنم، بعد یه غذای خوشمزه برای گل باقالی درست کنم، بعد بشینم یه نقاشی بکشم یا یه فیلم خوب ببینم… مگه نمیخوام برم کلاس رقص؟مگه نمیخوام بازم ویلن بزنم؟ پس چرا تزمو تموم نمیکنم؟ کاش تنها بودم اینجا…. دلم میخواد گریه کنم… ولی مشکل اینه که فقط میتونم گریه کنم… نمیتونم درس بخونم… چی بخونم؟؟ مگه امتحان دارم که بگم میشینم فوقش 4000 صفحه انگلیسی میخونم و یاد میگیرم؟ خدایا خودت کمکم کن… حالم خوب نیست…
مامانم برام پیاز داغ درست میکنه که من مثل دیروز از سرکار بیام و راحت دو ساعت بخوابم در حالیکه پرینت یه مقاله تو دستمه و عینکم به چشمم!!!
بابام هر روز بهم زنگ میزنه میگه دخترم داری درس میخونی؟؟؟ منم صدای تلویزیونو میوت کنم و در حالیکه خودمو روی مبل صاف میکنم بگم آره دیگه!!!
دیروز با رئیسم صحبت کردم… قرار شد تا آخر خرداد یکشنبه ها و سه شنبه ها با مرخصیم موافقت کنه… ولی اومدم اینجا نشستم و نمیتونم تمرکز کنم… این کثافتی که پشت سرم نشسته همش داره زر میزنه و سر و صدا میکنه…حداقل سر کار یاسمنگولا ساکت کنارم مشست و تازه مجبور نبودم برای یه لیوان چایی یه دویستی بندازم تو این دستگاه مسخره… دلم میخواد برم خونه ولی از گل باقالی خجالت میکشم… مجبورم حداقل تا ساعت 2 که بهم زنگ میزنه اینجا باشم…. دلم میخواد برم خونه اول یه فصل حسابی گریه کنم بعد هم بشینم سر درسم…. اینجا هیچ کس نیست که دستمو بگیره و منو از تو تاریکی بیرون بیاره… فرقش اینه که اینجا باید در حالیکه بین کسایی نشستم که ازشون بدم میاد دور خودم بچرخم و به هیچ جا نرسم…تقصیر هیچ کس نیست… خودم ریدم… حالا هم یک ماه وقت دارم که یا جمعش کنم یا بمالمش به سر تا پام…
بازم شنبهست و دل من تنگ… همش ياد ديشبم كه درحاليكه با 120 تا داشتيم توي اتوبان تازه اسفالت شده ميرونديم، دستمونو انداخته بوديم گردن همديگه و با محسن چاوشي فرياد ميزديم… ياد اينكه چند بار از خروجي خونمون گذشتيم و باز دور زديم و باز ردش كرديم… اينكه من به زور بردمت توي يه جاده تاريك و ميخواستم بزنيم بقل و با آهنگ ساسي مانكن با هم برقصيم و تو در حاليكه از خنده غش كرده بودي التماس ميكردي كه دست بردارم و برگردم تو اتوبان… خيلي دوست دارم پسر گلي…خيلي خيلي خيلي
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم… لای چشمامو باز میکنم و گل باقالی رو میبینم که به طرف ساعت میره… هنوز نوبت من نشده!… چشمامو میبندم که از این یک ساعت مونده چیزی از دستم نره…صدای گل باقالی میاد که میگه پاشو جوجو، ساعت هفته… با چشمای گشاد تو تخت میشینم و میگم پس تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ “خواب موندم“
حالا دقیقا آقا کی خواب موندن؟؟؟ در شرایطی که وقتی دیشبش داشتیم خرجای روزمونو تو دفتر آبی مینوشتیم موقع نوشتن تاریخ یادشون افتاد که امشب پست بودن!!!
منو سر راه یه جایی پیاده کرد و ساعت 8:30 رسید پادگان… خوشبختانه دژبان اون روز دوستش بود و کارت ساعت زنی شو ضبط نکرد… یکی دو ساعت بعدش دیده بوده که چند نفر دارن دنبالش میگردن… سریع رفته بود پیش فرمانده شونو الکی شروع کرده بود باهاش حرف زدن…برای چی دنبالش میگشتن؟؟ میخواستن بازداشتش کنن… به علت سستی در انجام وظایف و حاضر نشدن سر پست…که فرمانده شون واسطه میشه که بازداشتش نکنن… خلاصه چهارشنبه ای بود دیروز…
عصری کلاس جون جونی داشتیم… ما سه جلسه عقب افتاده بودیم که استادمون گفت فیلمایی که این سه جلسه دیدن رو برامون میاره که ببینیم و یکی از بچه های کلاس هم حرفای استاد رو ضبط میکنه که قرار شد برامون بیاره و این یکی هم به خیر گذشت… دیروز فیلم ام (یکی از حروف انگلیسی) فریتز لانگ رو دیدیم در سبک اکسپرسیونیسم آلمان… واقعا فیلم مزخرفی بود(خوبه گل باقالی اینجا رو نمیخونه!!) به خاطر دو جمله که قهرمان قصه قرار بود تو پنج دقیقه آخر فیلم بگه یک ساعت و هفده دقیقه علافمون کرد و کلی خزعبلات به خوردمون داد… مسخره!!! البته یکی از فیلمهای خیلی مهم تاریخ سینماست… چون نور پردازی و دوربین و اینا خیلی خوب بود… ولی واقعا موضوعی که مد نظرش بود به درد یک فیلم کوتاه میخورد… یا حداقل اینجوری که این بهش پرداخته بود خیلی مزخرف بود…
من نمیدونم چرا همیشه سر فیلمای این کلاس خوابم میبره… یعنی من امکان نداره موقع فیلم دیدن بخوابما!!! ولی نمیدونم چرا تو این کلاس اینجوری میشم… دیگه کم مونده بود پاهامو بالای سرم گره بزنم که خوابم نبره، انقدر که تکون خوردم… در حالیکه چشمام باز بود خواب میدیدم!!! صندلی هاش خیلی ناراحته و فکر کنم اکسیژن کلاس خیلی کم میشه… چون واقعا حالتی که باعث میشه خوابم ببره مثل بیهوشیه!!! گل باقالی میگه چون از این فیلما تا حالا ندیدی فکر میکنی هیچ وقت خوابت نمیبره… میگه دو تا فیلم سیاه و سفید قدیمی برات بزارم هفتا پادشاه رو خواب میبینی!! راست میگه !! من هیچ وقت نمیزارم فیلم سیاه و سفید ببینیم مگر اینکه همفری بوگارتی ادری هیپبورنی کسی بازی کنه!! تازه اونا رو هم با کلی منتی که سرش میزارم حاضر میشم ببینم…
من همیشه هر جایی که باشم سعی میکنم یه موضوعی پیدا کنم که حرص بخورم… مثلا یه کسی که ازش بدم بیاد (بدون دلیل) تو این کلاسمونم یه پسره بادی بینگول هست که من ازش متنفرم… همیشه هم صاف میاد کنار من میشینه!!! بعد وسط فیلم سی تا سوال چرت و پرت میپرسه… مثلا اینکه استاد میشه توضیح بدین وقتی سینما ناطق شد چه تاثیری گذاشت!!!!!!! بابا خوب خفه شو فیلمتو ببین!! وقتی از این سوالا میپرسه تو ذهنم یه شات گان میزارن وسط ک…نش و ماشه رو که میکشم با زانو میاد رو زمین و بعد صورتش محکم میخوره به لبه میز!!! استادم هی میگه آخر فیلم توضیح میدم، باز این ول نمیکنه هی زر میزنه… وقتی هم که میخواد یه چیزی بگه یه دفعه بالا تنه شو صاف میکنه و یه نفس میکشه و در تمام این مدت من با اعصاب به لرزه در اومده منتظرم که زرشو بزنه… انقدر حواسم به اونه که نصف فیلم رو از دست میدم….یه جوریم میشینه که بلوزش میاد بالا شورتش معلوم میشه… آخه از این بلوز تنگا که کوتاهن میپوشه… حالا این هفته فهمیدیم که میخواد بره خارج و از هفته دیگه نمیاد…تا اینو گفت من بدون اینکه فکر کنم که صدامو میشنوه به گل باقالی گفتم وای خدا رو شکر!!! انقدرم بلند گفتم که دو تا پسری که بقل گل باقالی بودن از خنده مردن!!! البته بگم که همه ازش بدشون میاد ولی من بیشتر فکر کنم!!!
قراره با استادمون یه روز بریم موزه ملی… میخواد بگه دوستش که خیلی آدم خفنی هم هست بیاد که برامون همه چیز رو توضیح بده… آخه استادمون فکر میکنه ما خیلی آدمای بی فرهنگی هستیم… البته حق هم داره… ولی دیگه خیلی رو این موضوع تکیه میکنه… مثلا اگه یه فیلمی رو بخواد مثال بزنه که تلویزیون ایران نشون داده باشه میگه حتما دیدین ولی اگه نشون نداده باشه میگه فکر نکنم اینو دیده باشین…انگار ما فقط تی وی نگاه میکنیم… ولی چون خیلی باهامون حال کرده و احساس میکنه خیلی خام هستیم و میتونه رومون کار کنه میخواد با فرهنگمون کنه… هماهنگ کردن برنامه موزه رو هم گذاشته به عهده من… تمام این مدتم که من طولش میدادم که یه روز رو تعیین کنم به خاطر این بود که این بادی بینگول رو یه جوری بپیچونم… هزار تا نقشه کشیده بودم… حالا دیگه خدا رو شکر داره از ایران میره، ایشالله هیچ وقتم برنگرده…
راستی کسی راجع به کولرهای سلولزی چیزی میدونه؟؟ اینا بهترن یا همون قدیمی ها؟؟؟
