You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2008.
به نظر من كه اين روز زن خيلي جواده!!! حالا باز فقط روز مادر بود يه چيزي… اونم آخه فقط يه روز؟؟؟ بيچاره مادرا!! البته بهتر از هيچيه!!! ما كه از يك ماه پيش كادوي مامانمونو خريده بوديم چون سيب گل اقتصاد ميخونه بعد پيش بيني واقعا جالبي كرد كه نزديك روز مادر طلا گرون ميشه!!! كادوي مامان گل باقالي رو هم دو هفته پيش گرفتم … امروزم چون ديدم الان مامانم حيووني سورپرايز نميشه رفتم يه قاب عكس براش خريدم و يه عكس خيلي خوشگلشو كه روز عقد من گرفته براش چاپ كردم و گذاشتم توش…. واي اين گل باقالي رو بگو… يادم رفته بود بهش بگم من از روز زن خوشم نمياد … آخه نكه نزديك تولدمم هست ترجيح ميدادم پولاشو جمع كنه بزاره رو كادوي تولدم… بعد ديروز به من زنگ زد كه من شركت كار داشتم اومدم يه سر اينجا… من خرم باور كردم گفتم باشه پس كارت تموم شد زنگ بزن بيام دنبالت با هم بريم خونه… وقتي هم كه رسيديم خونه دوتايي داشتيم از گرما ميمرديم… برگشت گفت نميري دوش بگيري… گفتم چرا!!! (زير 18 سال برن اول خط بعد….)خوب بيا با هم بريم.
گفت نه من فردا تو سربازي ورزش دارم ديگه امروز حموم نميرم… حالا امكان نداره هر روز نره حموما!!! منم همچين در حالت مشكوكانه رفتم حموم… بعد تا صداي آب قطع ميشد ميديدم از تو اتاق صداي خش خش مياد…. اومدم بيرون ديدم باز خيلي مشكوك صاف نشسته رو مبل… خلاصه يه كمي گذشت اومدم برم گلدونا رو آب بدم ديدم دو تا كادو رو ميز اتوئه كه يه هفته است وسط خونمونه… الهي بميرم براي بچه ام!!! طاقتم نداشته يه روز صبر كنه!!!! يه لباس تو خونه برام خريده تا نوك پام… يقه اشم تا دم چونه امه
)))) البته خيلي خنك و راحته و خوشرنگ و بامزه است… يه دمپايي چرمي صورتي (رنگ مورد علاقه من) با يه كتاب به اسم “و ديگران” اول كتابم نوشته بود: اي قند هندونه من همسر گرامي هلوي من روزت مبارك…..
خلاصه با اينكه دل خوشي از روز زن ندارم خيلي ديروز خوشحال شدم….
واي يه چيزي تعريف كنم از خنده خودم دارم ميميرم… من ديروز از يه ماموريت داشتم برميگشتم ديدم سالن پايين اداره جشنه… گفتم بزار برم ببينم آبميوه ميدن يا نه… آخه خيلي تشنه ام بود…. رفتم آبميوه برداشتم و ديدم زنه يه كارت قرعه كشي هم بهم داد… گفتم ميشه يه دونه هم براي دوستم بدين… براي ياسمنگولا ميخواستم… خلاصه اومدم بالا و به ياسمنگولا گفتم بيا بريم پايين جشنه… هي اون گفت ولش كن بابا بيا اين برنامه هرو بريم به فلاني نشون بديم هي من گفتم نه بدو بريم همه پايينن… خلاصه كارت قرعه كشيش رو هم دادم دستشو بزور كشوندمش بردمش پايين…. الان ديگه احتمالا همه حدس زدين كه چي شده!!! بعله ياسمنگولا خانم برنده يك نيم سكه ناقابل شدن!!!! يعني ميگن قسمت و اين حرفا… همون ديگه…
امروزم رفتم دانشگاه ببينم اين استاد مشاور چي ميگه كه تز من قابل دفاع نيست خلاصه يك ساعت منو نشونده اونجا دونه دونه نقطه ها و ويرگولايي كه جا به جا گذاشته بودمو انگشت گذاشته روش… حالا خيلي هم حزبله من هي ميگفتم به خدا اينا رو درست ميكنم چشم… اونم هي ميگفت چرا ميگي به خدا!!! چرا از خدا خرج ميكني!!! با حضرت عباس يك گيري هم داده بود كه نميدونين…. منم حالا اين وسط تمام به خداهايي كه قرار بود تا آخر هفته بگم رو جلو اون ميگفتم!!! خودمم مونده بودم كه چرا هي ميگم به خدا!!! خلاصه مرتيكه گفت هفته ديگه بايد بياي جلوي دانشجوهاي دكتراي من نيم ساعت راجع به تزت سخنراني كني بعد اونا حالتو بگيرن بعد بري چيزايي كه گفتن رو درست كني بعد دفاع كني… خلاصه كه اينجوريا…
الان ميخوام برم خونه مامانم ناهار بخورم بعدشم ساعت 5 ميريم خونه مامان گل باقالي تا شام هم ميمونيم كه دلشون گشاد شه تا هفته ديگه دست از سرمون بردارن… واي من باز بدجنس شدم… آخه از صبح دارم به خودم ميگم امروز روز محبته!!! اصلا همين جا قول ميدم كه تحت هر شرايطي دست از محبت كردن به مادر شوهر برندارم!!! واي يا خدا!!! چه قولييييييي!!! البته منو كه ميشناسين كمي تا قسمتي خيلي زياد جو زده هستم… پس فردا اومدم پايين و بالاي اوشون رو يكي كردم گير بهم ندين!!!!
آقا اين پايان نامه ما تصويب شد به سلامتي ولي چون چهار تا رفرنسمو كامل ننوشته بودم فرمودن قابل دفاع نيست!!! بايد كامل بشه… ولي جدي فقط به قيافه پايان نامه نگاه ميكنن!!!! حالا هر وقت استاد مشاورم اجازه بده تاريخ دفاع برام تعيين ميكنن!!! از چهارشنبه تا الان هم من تنبل براي گرفتن رضايت استاد مشاور هيچ قدمي برنداشتم حتي دريغ از يك ايميل!!!
بيچاره يه پسره ديگه كلا پايان نامهاش رد شد!!! بايد از اول يكي ديگه بنويسه!!! يه نفرم كه كلا اخراج شد!!! البته مطمئن نيستم ولي چون ديدم نشسته لب جوب داره سيگار ميكشه بعدشم نيومد ببينه نتيجه جلسه چي شد حدس ميزنم استاد آب پاكي رو قبلش ريخته رو دستش!!!!آخه جو كاملا برعليه ما بوده!! صبح رئيس گروه براي همه استادا ايميل زده بوده كه اين تنبلايي كه هنوز تزشون مونده و ميخوان دقيقه نود يه جوري بپيچوننش، حالشون رو بگيرين!!!! ميخواستن تز منم رد كنن كه استادم كلي ازم دفاع كرده و گفته نه اين خانم كارش خوبه و كلي زحمت كشيده… حالا راست و دروغش با خودش… فكر كنم حدس زده بود كه وقتي اين حرفو به من بزنه از ته دلم ميخوام كه يه ماچ آبدار بكنمش!!!!
حالا استاد اين حرفا رو به من زده بعد من در حاليكه دارم از خوشحالي غش ميكنم از پله ها يورتمه اومدم پايين كه به ياسمنگولا بگم چي شده، (آخه باهام اومده بود كه اگه سكته كردم اورژانس خبر كنه) بعد يه دفعه شك كردم كه درست فهميدم حرفاي استاد رو يا نه … دوباره رفتم پشت در اتاقش نيم ساعت وايسادم تا باقالي پلوشو بخوره و يه بار ديگه بشنوم كه تزم تصويب شده!!!
وقتي رسيدم خونه به تنها چيزي كه فكر ميكردم يه دوش آب سرد بود سريع لباسامو دراوردم و رفتم زير دوش كه ديدم …………..آب نيست!!!!!!!!!!!! يعني داغون شدما!!! كولرم نميتونستم روشن كنم… خلاصه دو ساعت نشستم تا بالاخره آب اومد پريدم زير دوش و خيلي خوشحال يك ساعت اون زير آب بازي كردم ولي چشمتون روز بد نبينه وقتي اومدم بيام بيرون آب داغ رو كه بستم ديدم آب سرد يه آب زنگ زده قهوه اي بدبوئه!!! و چون تا الان با آب داغ مخلوط بوده من متوجه اين تغيير رنگ نشدم… چشمامم كه خدا رو شكر بابا غوريه!!! يعني از اون دفعه اول كه ديدم آب نيست بيشتر حالم بد شداااااا!!! ميخواستم خودمو بكشم… گفتم عيبي نداره، شده دو ساعت صبر ميكنم تا آب تميز بشه دوباره خودمو بشورم ولي هر چي صبر كردم ديدم نه خير آب با همون قدرت و شدت اول زنگ زدگيش رو حفظ كرده… براي همين دست از جان شستم و چند بار از زير آب 100 درجه رد شدم و اومدم بيرون… تا 10 شب آب همون جوري زنگ زده بود!!!! حالا اينا مساله اي نيست بشنوين از اين ملت مريض ….زنگ زدم سازمان آب به يارو ميگم آب اينجوري شده ميگه بايد بازش بزارين تا درست بشه گفتم آقا من اتفاقا چون حموم بودم يك ساعت آب باز بوده ولي درست نشده… يه دفعه يارو زده زير خنده ميگه آخي قربونت برم من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! … به گل باقالي ميگم اگه ميدونستم يه كسي ممكنه از فكر اينكه يه دختري رفته حموم انقدر حالش خراب شه، بهش ميگفتم رفته بودم برينم تا حالش جا بياد!!! آشغال عوضي!!!
اي خدا… آخرشم نشد كه ما تا آخر خرداد دفاع كنيم… فردا جلسه گروهه…امروز به استادم ميگم نميشه من پس فردا دفاع كنم كه به تير نكشه… ميگه فكر كردي همه دنيا منتظرن ببينن تو دلت چي ميخواد؟؟ ضايع شدما!!! بهش ميگم آخه اگه مشكلي پيش بياد چي؟ ميگه اگه مشكلي پيش اومد حلش كن!!! مرتيكه!!! ولي خودش بيچاره فرمهامو پر كرده بود و امضاهاشم گرفته بود… ببينيم تا فردا چه اتفاقي ميفته…
ما چند روزه كه عصرا از ساعت 6 تا 9 شب ميخوابيم… بيدار كه ميشم حرصم از دست خودم درمياد… تازه وايميسم شام درست ميكنم و 12 يه تغار پلو و خورش ميخوريم و 1 ميخوابيم و صبح با صورت سفيد و دور چشم كبود ميام سر كار… ديگه گل باقالي رو نميدونم چجوري ساعت 6 بيدار ميشه…
من يه برنامه فكري براي خودم نوشتم كه ميخوام تا 30 سالگيم اجراش كنم… آخه چند وقته از فكر اينكه ميخوام برم تو 26 سال حرصم درمياد… از سن 26 و 27 و 28 و 29 … خيلي بدم مياد… چند تا زمينه رو انتخاب كردم اول موسيقي كه به محض اينكه از تزم دفاع كنم ميرم پيش استادم و ويلني رو كه تا چهار سال پيش تو دستام ميرقصيد رو از اول!!! شروع ميكنم… دوم مطالعه فلسفه است كه با عرض شرمندگي از رمان دنياي سوفي شروعش كردم… يعني پيشنهاد گل باقالي بود… گفت اول اينو بخون بعد با هم ديگه سير حكمت در اروپا رو ميخونيم بعد نيچه و بعدشم كانت و بعدش هايدگر و در انتها هگل… دلم ميخواست خودم تنهايي بخونم ولي گل باقالي ميگه بايد با هم بخونيم… ديگه اينكه چند وقت بود دلم ميخواست از روانشناسي سر دربيارم… به قاسم كه گفتم يه كتاب فرويد برام اورده كه از اون شروع كنم كه بازم گل باقالي خودشو انداخته وسط… اون روز كتاب رو گرفته از دستم ميگه من ميخونم تو گوش كن!!! منم كه تا يه نفر برام كتاب ميخونه خوابم ميبره… اصلا همين برنامه خوابيدن بعد از ظهر از روزي شروع شد كه گل باقالي شروع كرد براي من فرويد خوندن!!! حالا هم ديگه ياد گرفته شبا كه خوابم نمياد يكي دو تا داستان كوتاه برام ميخونه مثل سوسكي كه با دمپايي بزني تو سرش، ضربه فني ميشم!!! فعلا برنامهام همينه ولي احتمالا در يكي دو زمينه ديگه كه هميشه بهشون علاقه داشتم ولي به روي خودم نميوردم هم شايد يه كارايي بكنم… مثلا من از ساختن كاردستي واقعا لذت ميبرم… آرومم ميكنه… ولي نميدونم چجوري بايد براش برنامه ريزي كنم…
اينكه گل باقالي روزا خونه است خيلي برام لذت بخشه… اينكه با هم كتاب ميخونيم و فيلم ميبينيم و خريد ميكنيم و … ولي براي اولين بار تو عمر دوستيمون چندباري انقدر از دستش لجم گرفته كه دلم خواسته بزنمش… در نهايت خونسردي حرص آدمو درمياره… بعضي وقتها كه ميديدم يكي ميگه من و شوهرم دو روز تنها بمونيم با هم دعوامون ميشه تعجب ميكردم ولي الان ميبينم كه چجوري درصد حرص خوردن من با ساعتهايي كه گل باقالي رو ميبينم متناسبه!!!
چند روز پيش با هم ديگه رفته بوديم تو اينترنت و الكي ميچرخيديم و من به زور وبلاگايي كه دوست داشتم رو براش ميخوندم كه يه دفعه رسيديم به يه سايتي كه زمان و نحوه مرگ رو پيش بيني ميكرد… اينجوري كه نوشته بود من تو 84 سالگي ميميرم و گل باقالي تو 67 سالگي… هميشه ميدونستم بيوه ميشم!!! گل باقالي ميگه حالا كه تو 66 سالگي تنها ميشي ميخواي بچه دار بشيم كه يه نفر باشه كه بزارتت خانه سالمندان؟!! نامرد… ميگه خدا رو شكر من اونقدر پير نميشم… حالا ميدونين چجوري ميميره؟؟ در حين عمليات بي ناموسي!!!! اين كه ضايع تره تا اينكه آدم تا 84 سالگي عمر با عزت كنه!!! حالا گل باقالي فقط 40 سال وقت داره كه به چيزايي كه ميخواد برسه ولي من 60 سال D:
حدود دو هفته ديگه تولد منه… ميخواستيم مهموني بگيريم و حتي ليست مهمونا و خريدمونم نوشتيم ولي بعد فينگيل بانو و گل باقالي خسيس و بدجنس بهمون گفتن كه چرا ميخواين 200 هزار تومن بريزين تو شكم مهموناتون و خونتونم بهم بريزين؟؟ به جاش پاشين برين مسافرت و حالشو ببرين… ما هم ديديم همچين بيراه نميگن، اينه كه قبول كرديم… احتمالا ميريم سمت كردستان كه هوا خنك باشه… منم چون آدميم كه دوست دارم همه چي تحت كنترلم باشه هر وقت ميخوايم بريم مسافرت يه برنامه ريزي دقيقي ميكنم كه مو لاي درزش نره… يعني انقدر تحقيق ميكنم كه حتي بدونم ناهار كجا بايد بخوريم و چي بايد بخوريم… البته شايدم اينجوري زياد هيجان انگيز نباشه ولي خوب منم آدمي نيستم كه زياد دنبال هيجان باشم… حالا غرض از اين همه روده درازي اين بود كه اگه كسي اطلاعاتي راجع به جاهاي ديدني كردستان و احيانا همدان داره دريغ نكنه پليز…
دوشنبه تا ساعت 2 بيدار موندم و تزمو تموم كردم، سه شنبه صبح تحويل استاد دادم ولي چهار شنبه از شانس من جلسه گروه تشكيل نشد كه تز منو بررسي كنن…
ديروز كه با استادم صحبت كردم گفت نترس اخراجت نميكنن فقط يه جريمه مالي ميگيرن و دو سه ماه ديگه بهت فرصت ميدن… شده ز گهواره تا گور دانش بجوي!!!! ديگه دلم نميخواد فرصت بگيرم… ميخوام تموم بشه بره!!! اندازه يه دكتري براي اين كوفتي وقت گذاشتم….حالا شنبه ميرم با استاد مشاورم صبحت ميكنم تا چهارشنبه كه جلسه گروهه… البته فينگيل بانوي رواني فكر ميكنه كه استاد دروغ گفته كه جلسه تشكيل نشده و داره اذيت ميكنه و اين ماجراي جريمه مالي رو هم وقتي ديد من قاطي كردم، دروغ گفت…
ديشب قرار شد با ياسمنگولا و شوهرش بريم سينما… ياسمنگولا براي زنها فرشتهاند بليط رزرو كرده بود ولي من اشتباهي به گل باقالي گفتم داريم ميريم فيلم پاي يك زن در ميان است!!! وقتي رسيديم سينما گل باقالي گفت واي اين فيلم خيلي چرته و كارگردانش همونيه كه سريال آ تقي رو ساخته… از اون طرف هم يادمون افتاد كه امشب the moment of truth داره و ياسمنگولا گفت بياين بريم بليطا رو پس بديم و بريم خونه ما اونو ببينيم!!! خوش گذشت… تا ساعت 1 اونجا بوديم… فعلا كه دارم از تعطيلات لذت ميبرم…
مامان گل باقالي ديروز زنگ زده بهم ميگه شوهر خواهر شوهر دختر عمه گل باقالي مرده!!! جمعه هم ختمه!!! گفتم برنامه تونو بدونين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خيلي لجم گرفته!!! اگه آدم بخواد ختم يه آدمايي با اين نسبت فاميلي رو بره كه هر روز بايد تو مسجداي تهرون ولو باشه!!! من و حتي خود گل باقالي هم نه مرحوم!!! رو ديديم نه زنشو!!! ولي خوب دختر عمه گل باقالي و شوهرشو دوست دارم، عيبي نداره، ميرم!!!! ميخواستيم جمعه با ياسمنگولا اينا يه طرفي بريم ولي مثل اينكه برنامه روز تعطيلمون رفتن به ختمه!!! حالا ميخوايم قبل از ختم بريم دنبال قاسم با خودمون ببريمش اونجا بعدشم بيايم خونه ما فيلم ببينيم… شايد ياسمنگولا اينا هم بيان… به گل باقالي ميگم خوش به حالت حداقل پيش قاسم ميشيني… قيافشو بدجنس ميكنه و ميخنده ميگه خوب تو هم پيش مامانم ميشيني!!!!!!!!! گفتم آره عزيزم ميدونم كه تو هم ترجيح ميدادي پيش باباي من بشيني تا قاسم!!! كاش ميشد يه كتاب داستان با خودم ببرم!!!!
خدايا منو از دست اين تز طلسم شده و اين مادر شوهر برنامه تحميل كن!!!نجات بده!!!!
خستهام… خيلي خستهام… اين روزا همش كارم گريه است … گريه و فحش و نفرين… به همه… از استاد آشغال و بيسوادم گرفته تا همه دانشمندان علوم مختلف…
گل باقالي بهم ميگه نبايد بزاري چيزي كه خودت ساختيش شكستت بده… بنابراين تصميم گرفتم كه باهاش بجنگم…
پايان نامه مو ميگم!!!
قراره هر مزخرفي كه از دستم برمياد رو بنويسم و برم ازش دفاع هم بكنم… بعد اگه ريدن بهم بازم ميجنگم… هر جملهاي كه مينويسم قيافه استادا با يه ابرو بالا انداخته مياد تو ذهنم… تو چشماشون ميخونم كه حوصلهاشون سر رفته و نميدونن اين آشغالا كه من دارم سر هم ميكنم چه ربطي كلا به همه چي داره!!!!
به نظرتون اخراجم ميكنن؟؟؟ اگه اخراجم كنن ….
گل باقالي ميگه فقط يه تجربه بوده… اگه اخراج شي هم مهم نيست… ولي براي من مهمه… ميدونين چرا؟؟ چون همه اين سه سال كه قيافه آدما بعد از گفتن تحصيلات و دانشگاهم مياد جلو چشمم و اون غروري كه بهم دست ميداد برام ارزش داشت… خيلي ضايعم، نه؟؟؟؟ خوب دلم نميخواد از دستش بدم…
گل باقالي ميگه تو تا حالا هيچ اتفاق بدي تو زندگيت نيفتاده و از اين به بعدم نميفته… ميگه من مطمئنم… ميگه تو هميشه شباي امتحان همين بساط رو راه ميانداختي… گريه و پشيموني و … ولي هميشه هم نمرهات اگه 20 نشده 18 شده!!! ولي نميدونه كه اين دفعه فرق داره…
واقعا دلشون مياد اخراجم كنن؟؟؟
دلم يه زلزله هشت ريشتري ميخواد…. ببخشيدا!!! شرمنده!!!
پي نوشت:
دلم ميخواست راجع به نادر ابراهيمي عزيزم يه چيزي بنويسم ولي وقت ندارم… فعلا يه پستي كه تو وبلاگ قبليم راجع بهش نوشته بودم رو دوباره ميزارم…
“پريشب كه نبودي پيشم، بي تو به سر نميشود و گذاشتم تو ضبط و سانازمو آب دادمو خزيدم زير لحاف نرمم، كتاب فردا شكل امروز نيست نادر ابراهيمي عزيزمو باز كردمو غرق شدم توش. نميدونم تو ديگه چرا دوسش نداري؟ كتابشو بردي با خودت آموزشي و دست نخورده برگردوندي و گفتي مزخرف بود. يادته اون شب كه داشتيم از دم خونش رد ميشديم دست در گردن همديگه؟ نميتونست راه بره، تكيهاش داده بودن به ديوار كه نيوفته… بهش سلام كرديمو بعدش با يه بغض گنده به راهمون ادامه داديم.
دخترش دو سال از من كوچيكتر بود، دبستان ما ميومد. نادر خان ابراهيمي صبحها سلانه سلانه ميرسوندش مدرسه. هميشه ديرش شده بود. حرص ميخورد و دست باباشو ميكشيد و ميگفت بدو ديگه. اونم انگار هيچ وقت براي رسيدن به هيچ جايي عجله نداشت. برگشتنه بچهها جمع ميشدن دورشو اونم به همه مهربوني ميكرد و در حاليكه دختر حسودش باباشو فقط براي خودش ميخواست،
به من ميگفت ” من تو رو بالاخره يه روز ميدزدم ميبرم خونمون ميزارمت توي يه گلدون سبز زمردي”. دلم براي اون روزا تنگ شده…”
روحت شاد…
