You are currently browsing the monthly archive for جولای, 2008.

واي خدا اين گل باقالي چرا انقدر ساده است؟؟؟؟ اگه گفتين چي شده؟؟؟ آدرس وبلاگشو پيدا كردم… به خدا خيلي جلوي خودمو گرفتما ولي نتونستم… آخه اونم ديگه خيلي بي احتياطي كرده بود… من فقط يه نگاهي به هيستوري كردم… همين… حالا منم كه ميدونين مريض روانيم همش شبا قبل از خواب اسم وبلاگش مثل ورد تو سرم 100 بار تكرار ميشه… آخه از شما چه پنهون كه من تو خواب حرف ميزنم … اين كه چيزي نيست راه هم ميرم… نه مثل فيلما ها!!! كه دستاشونو ميگيرن جلوشون و ميرن… همينجوري معمولي راه ميرم… بعد همش شبا ميگم نكنه تو خواب اسم وبلاگشو بگم و بفهمه كه من فهميدم… بعد چون ديوونه ام اسم وبلاگشو 100 بار ميگم كه حسابي بره تو لايه هاي مغزم ته نشين بشه كه حتما تو خواب اسمشو ببرم….البته ميدونين من اونقدرا هم آدم بدي نيستم… يعني ميخواستم بهش بگم كه آدرسشو پيدا كردم كه يه موقع بعدها بهم بي اعتماد نشه… ولي از يه طرف هم دلم نمياد… ميگم با اون همه ذوق و شوق اسم انتخاب كرده و مطمئنا دلش نمياد از اين اسمي كه انتخاب كرده بگذره… حالا يا بايد وبلاگو تعطيل كنه يا اينكه بدونه كه منم ميخونم… براي همين ميخوام راحت باشه… هي پيش خودم ميگم نرم هر روز به وبلاگش سر بزنم بازم نميشه… هنوزم تنبل خان هيچي ننوشته ها!!! بعد مثلا ساعت 10صبح ميرم سر ميزنم بعد با اينكه ميدونم الان سربازيه و اونجا عمرا به اينترنت دسترسي نداره بازم ساعت 11 ميرم سر ميزنم… ميگم كه ديوونه ام!!!!

ديگه اينكه ما بالاخره رفتيم مسافرت… البته با مامان باباي من… رفتيم شمال و خيلي خيلي بهمون خوش گذشت… من يه استخر كشف كردم دور و بر جايي كه هستيم كه گفتم به شما هم بگم اگه از طرفاي نور و نوشهر رد شدين حتما امتحانش كنين… البته دو سال پيش كشفش كردم… آخه با سيب گل و بابام رفتيم طرح سالم سازي بعد قرار شد 2 ساعت بعد همديگرو دم ماشين ببينيم… ما تا وارد قسمت زنا شديم ديديم بوي خزه و ماهي گنديده همه جا رو برداشته و اصلا يه جاي تميز رو ماسه ها نيست كه حولمونو پهن كنيم و يعني دقيقا رفتيم تو …ده دقيقه مثل گيجا سعي كرديم شرايط رو درك كنيم بعدش اومديم بيرون و با غم فراوان رفتيم دم ماشين بشينيم تا دو ساعت بعد كه بابام بياد كه تا رسيديم ديديم بابام نشسته بقل ماشين و دستشو زده زير چونش و غمگين داره رو به روشو نگاه ميكنه… نگو اونم رفته بود و ديده بود آب خيلي كثيفه پشيمون شده بود :) )) وقتي داشتيم برميگشتيم از دم هتل گل سرخ كه رد ميشديم ديديم نوشته استخر داره… رفتيم دم در هتل به زنه گفتيم خانم ما اول بايد استخرتونو ببينيم بعد بليط ميخريم اونم گفت باشه … چون فكر ميكرديم الان ميريم ميبينيم يه استخر داغون كثيفه… ولي وقتي استخر رو ديديم تا دم اتاق خانمه دويديم و نفس زنان دو تا بليط خريديم… فكر كنين يه استخر خيلي بزرگ آببببببببببببببببببييييييييييييييييييييييييييي يعني خيلي آبي ها!!! بعد صداي موج درياااااااااااااااااااااااااا روبه روتونم جنگل و كوه سبز و ابر سفيد… واي اصلا فوق العاده است… كلا ده نفرم تو استخر نيستن….

خلاصه اين دفعه خودمو خفه كردم با اين استخره… يعني صبح ميرفتيم بيرون برگشتنه تا نهار حاضر شه من ميرفتم استخر گل باقالي هم يواشكي ميومد درياي همون هتل كه كلي خلوت بود…

يكي از دوستاي بابام هم همون طرفا زندگي ميكنه… بهمون زنگ زد گفت من يه قايق خريدم بياين ببرمتون دريا… فكر كنين از اين قايقا كه شيشه جلو داره… فرمون و بند وبساط… بعد صندليهاي چرميه سفيد… واي اصلا يك هلويي بود كه نميدونين از اينا كه تو فيلماي خارجي نشون ميدن…رفتيم وسط دريا و پريديم تو آب… خورشيدم داشت غروب ميكرد… آبم خنك و تميز… تازه گل باقالي هم كنارم… ديگه فكر كنين چي ميشه…

همين ديگه … فعلا برگشتيم سر خونه زندگيمون و من امروز حساب كردم ديدم بازم يك ماه گذشت و من دست به تزم نزدم!!! آدم نميشم كه!!!

راننده محترم فاصله شما از ماشين جلويي ( منهاي سرعتتان تقسيم بر 15 در واحد متر) ديني است كه از ماشين پشتي بر گردنتان است… لطفا در كمتر كردن اين فاصله كوشا باشيد. حتي اگر پشت چراغ قرمز 990 ثانيه اي هستيد با يك متر كم كردن فاصله با ماشين جلويي روح ماشين پشتي خود را شاد كنيد. باور كنيد ارزش دنده يك رفتن را دارد…

  • عشق يعني لاك قرمز رو از دستم بكشي و بگي بده من برات بزنم و بعد از چهل دقيقه ده تا ناخن به صافي سمباده تحويلم بدي و يه جوري نگام كني كه فقط بتونم بهت بگم براي دفعه اول خيلي خوبه
  • عشق يعني هر دفعه كه تخت رو مرتب ميكنم بالشتو بكشم سر جاش و دفعه بعد باز ببينم چسبيده به بالش خودم
  • عشق يعني هر روز صبح كه از خواب پا ميشي پرده رو بكشي كه من قبل از اينكه ساعتم زنگ بزنه با نور آفتاب از خواب بيدار نشم
  • عشق يعني صبحها كه بيدار ميشم رو آينه ميز توالت دنبال يه يادداشت احمقانه باشم
  • عشق يعني وقتي كه قربون صدقه موهاي ريز پشت گردنم ميري….

چي ميگن؟؟ آها خودم كردم كه لعنت بر خودم باد… آخه دختر جون نميشد يه لحظه زبون به دهن بگيري بشيني كنارش ببيني چي كار ميكنه؟ آخه اينم پيشنهاد بود؟؟؟

ديشب بعد از اينكه به گل باقالي گفتم يادته خسرو شكيبايي رو ميگفت قهري؟؟؟ حرف كه ميزني؟؟؟ يه دفعه يادش افتاد بره سايت سينماي ما ببينه ماجراي نامه رضا كيانيان كه براش تعريف كرده بودم چيه… منم كه اين دهنم چفت و بست نداره به زور وبلاگ آلوچه خانوم رو باز كردم ميگم تو رو خدا اينم بخون… من كه گريه ام گرفت… خوندن وبلاگ آلوچه خانوم همانا و هوس وبلاگ نوشتن آقا هم همونا… قبلنا يك وبلاگ داشت كه توش يه مطلب نوشت ولي چون موقع ثبت مطلب اين بلاگفاي خر ادا اطوار دراورد و مطلبش از بين رفت و ديگه نتونست عين هموني كه نوشته بود رو بنويسه كلا بي خيال وبلاگ نويسي شد… ديشب كه آدرس وبلاگشو زد ديد نوشته وبلاگ حذف شده!!! گفت مياي يكي ديگه بسازيم؟؟؟ گفتم باشه … بعد يك كمي مكث كردم و گفتم ميخواي من آدرس تو ندونم كه راحتتر بنويسي؟؟؟ گفت نه آخه ميخوام براي اسمش باهات مشورت كنم… باز گفتم نه آخه ميدوني اگه من آدرس تو ندونم ديگه نوشته هاتو سانسور نميكني… گفت يعني ممكنه تو از بعضي چيزايي كه نوشتم ناراحت بشي؟… گفتم خوب امكانش هست… حالا هي اون اصرار كه نه بابا به خدا من كه پشت سر تو حرفي نميزنم منم انكار كه نه شايد يه موقع خواستي يه چيزي بنويسي به خاطر من ننوشتي…بعد از يه ربع كل و كشتي آخرش گل باقالي تو فكر فرو رفته بود كه انگار بدم نيست كه آدرسشو به من نده كه يه دفعه من يه جمله اي كه قرار بود تو دلم براي خودم بگم رو بلند بلند جار زدم كه “آخه ميدوني منم يه وبلاگ يواشكي دارم كه به تو نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!” در حاليكه چشماش گرد شده بود گفت ميگم چرا چند وقته ديگه راجع به وبلاگ نوشتن حرفي نميزني!!!!!!!!!! خلاصه كه خودمو لو دادم… بعد با اينكه گل باقالي هيچ كنجكاوي نشون نميداد نميدونم چرا فكر ميكردم كه همش بايد توضيح بدم كه چي كار ميكنم اونجا و چي مينويسم و كجا هست و… حالا فعلا كه شوهرمون يه وبلاگ ساخت و آدرسشم به اصرار خودمون بهمون نداد… البته هي ميومد ماچم ميكرد و ميگفت هر وقت بگي آدرسمو بهت ميدما!!! ولي از طرفي هم از هيجان داشتن وبلاگ يواشكي داشت ميتركيد….منم همش يه قيافه اي ميگرفتم كه معذب باشه… چي كار كنم ديگه؟؟؟

من يه اخلاقايي دارم كه واقعا ديگه خودم از دستشون ذله شدم… مثلا اينكه با آدما بيشتر از جنبه شون صميمي ميشم… گل باقالي هم اينو ميدونه… براي همين بعضي وقتها مثل بچه ها باهام رفتار ميكنه… بچه هايي كه نميتونن از خودشون مراقبت كنن… فكر ميكنه من نميفهمم كه الان فلان كس چه منظوري از فلان كار داره … ساده ام… راستم ميگه… خودم هزار بار به اين نتيجه رسيدم… الان براي بار هزارم دارم از عذاب وجدان ميميرم و هي كارامو حرفامو مرور ميكنم ببينم من كي به اين پسره پررو اجازه دادم بهم بگه ” ميسد يو” يا “آخي الهي” آخي و مرض… الهي و كوفت… من نميدونم چرا فكر ميكنم اگه آدما بدونن من شوهر دارم خودشون ميفهمن كه روي من حساب فلان كار رو باز نكنن… پسره عوضي… اصلا جلو خود گل باقالي اي دي شو اد كردم آخه قبلا برام دو سه تا مقاله فرستاده بود… يعني يه رابطه كاملا هم كلاسي هم رشته اي… گفتم ادش كنم تو مسنجرم باهاش حرف بزنم بپرسم كه اون جلسه اي كه استادمون گفته بيام توش راجع به تزم توضيح بدم چه جوي داره.. اسلايدام چه شكلي باشه بهتره… بيشتر چه گيرايي ميدن اونجا بهم… اولشم خوب پيش رفتا… ولي بعد از چند روز كه تا آنلاين ميشدم پنجره اش باز ميشد و ميگفت سلام شروع كرد كه هنرپيشه مورد علاقه ات كيه كارگردان مورد علاقه ات كيه… دوست دخترم اين كارو كرد … پدر بزرگم مرد… ميخوايم بريم شيراز… خوب بابا به جهنم اصلا به من چه؟؟؟ حالا هم كه از مسافرت اومده به من ميگه ميسد يو!!! دو روز با هام حرف نزده ميس كرده منو انتر!!! اولش ميگفت بيا آزمايشگاه ما بشين من كمكت ميكنم تزتو تموم كني و ال و بل و باهم پيپر ميديمو حالا ميگه به نظر من تو خيلي شبيه گوگوشي!!! كثافت… امروز ديگه آنلاين نشدم… فكر كن!!! اي دي قشنگم كه هشت ساله دارمش يه مزاحمي پيدا كرده كه فعلا بنا به مصلحت نميشه ايگنورشم كرد!!! برگشته ميگه گل باقالي ميدونه با من چت ميكني؟؟؟ فكر كرده مثلا چي؟؟؟ به خدا اگه من پامو اندازه يه وجب گذاشته باشم اون ور خط… فقط اولاش بهش ميگفتم شما بعدش حوصله ام سر رفت فعلامو مفرد گفتم… همين!! تازه به خدا هميشه يه جوري باهاش حرف ميزنم كه ميگه چرا رو مود نيستي؟؟؟ مود چي؟؟ مود لاس زدن با توي سياه سوخته كوتوله؟؟؟ به خدا گل باقالي حق داره بهم گير ميده بعضي وقتها!!! لابد يه جاي رفتارم اشتباهه ديگه!!! يه بار و دو بارم آخه اين اتفاق برام نيوفتاده… اون يكي يارو اند شخصيت تا ميرسه به من يادش ميره يه نگاه به حلقه دست چپم بندازه… ساعت دو شب كه تو بغل شوهرم خوابم برام شعر سهراب سپهري ميفرسته!!! اون يكي زنگ ميزنه ازم بپرسه عينك شانل بخره يا ورساچه!!!! بابا به من چه؟؟؟؟ برو از ننت بپرس… چرا من نميتونم بزنم تو دهن مردم؟؟؟ فقط بلدم قايم شم… آنلاين نشم… تلفن جواب ندم… ديگه خودم خسته شدم…

اين تولد ما هم يه جورايي هفت شبانه و هفت روز شد… انقدر به افتخارمون مهموني دادن كه تو بعضياش خودمون حضور نداشتيم!!! يعني چون تلاقي داشت نميرسيديم بريم اينه كه از طرفمون كيك رو فوت ميكردن!!!! اه اين كامپيوترم چند وقت پيش قاطي كرد مجبور شدم بدم ويندوز بريزن برام. حالا فارسي ساز مسخره شونو نصب نكرده نميتونم تو فارسي ويرگول بزنم… اعصابم خورد شده… داشتم ميگفتم چهار شنبه كه رفتيم خونه ننه جونمون و ننه باباي شوهرمونم اومده بودن و كلي كادو تپونمون كردن و ما حال كرديم… فرداش ياسمنگولا اينا و چندتا رفيق فابريك ديگه اومدن خونمون درحاليكه ما خودمون يه مهموني ديگه دعوت بوديم كه صاحبخونه اونجا هم برامون كيك تهيه كرده بودن و خيلي ضايع شدن كه ما آدم حسابشون نكرديم كه بريم خونشون!!! به جاش مونديم خونه خودمونو و كاراي بدبد كرديم و يه فيلم بي تربيتي از اين هاليووديها كه راجع به پسراي دبيرستانيه پرروئه ديديم و خنديديم… فرداش ظهر رفتيم خونه خاله جانمون كه اونجا هم باز تولد بازي برامون دراوردن و شبش باز رفتيم خونه ياسمنگولا كه اونجا هم ياسمنگولا ميخواست روي كيك دسر شمع بزاره كه من فوت كنم…. خلاصه كه خودمونو خفه كرديم انقدر تولد بازي دراورديم… تازه ادارمونم يه پولي روز تولدمون ريخته بود به حسابمون كه ما گذاشتيم به حساب كادوي تولد D: و كلي با خودمون حال كرديم…

تازه قراره آخر هفته ديگه هم چهار روز بريم مسافرت… البته من نميخواستم برم و ميخواستم بشينم تزمو تموم كنم ولي اين دانشگاه كوفتي…ما دست از سرش برداشتيم ولي اون برنميداره… يعني اصلا نميدونين اين ماجراي اخراج و اينا رو من چقدر بچه بازي گرفته بودم… چقدر الكي گريه كردم!!! به اين آسونيا كسي رو اخراج نميكنن كه!!! من ميگم فقط بيست روز بهم وقت بدين ميگن نميشه به جون شما تا آخر شهريور وقت داري… تازه اگر تا اون موقع هم نتونستي ميري تو كميته موارد خاص و بازم 6 ماه ديگه بهت وقت ميدن بعدش بازم نتونستي ميري كميته موارد خاص تر بازم 6 ماه ديگه بهت وقت ميدن و همينجوري برو تا آخر… فكر كنين من چه اسكليم كه اون چند روز تعطيليه خرداد كه من يه چشمم اشك بود يه چشمم خون و يه دستم داشت جدول ميكشيد و يه دستم داشت تايپ ميكرد و يه طرف مغزم انگليسي فكر ميكرد و يه طرف ديگش فارسي يكي از بچه ها رفته بوده شمال!!!! بلههههه… همه كه مثل من مغزشون هنوز تو دبيرستان نمونده كه فكر كنن اخراج ميشن!!! تازه امروز ديدمش تو دانشگاه و با لبخند رفتم سراغش كه پز بدم كه تز من تصويب شده و از قيافه تو معلومه كه تا دو ماه ديگه هم هيچ گهي نميتوني بخوري كه ديدم آقا يه گواهي پزشكي خفن ارائه دادن و كلا ترمشونو حذف كردن و اصلا از سنواتش اومده بيرون اين ترم و اينجوري كه وضعيت دانشگاه نشون ميده حداقل يك سال و نيم ديگه وقت داره تا دفاع!!!!

البته من شانس اوردم كه فكر كردم اخراج ميشم وگرنه از ليسانسم بيشتر طول ميكشيد اين تز مسخره… هفته قبل رفتم پيش مدير آموزشمون كه ازش بپرسم چه فرمهايي رو بايد پر كنم يه ساعت برام توضيح داد كه اصلا نگران نباش حداقل 6 ماه ديگه وقت داري تا دفاع… حالا همين خودش بود كه به من ميگفت تا 31 خرداد دفاع نكني اخراج ميشيا!!! هر دفعه ميرفتم ميگفتم من وروديه 84 ام  ميگفت وا!!! مگه ميشه!!! چطوري تا الان اخراج نشدي؟؟؟ اصلا ما ترم 6 ثبت نام نميكنيم هي ميگفتم بابا زنيكه تو به اين كارا كاري نداشته باش من ثبت نام كردم سوال منو جواب بده… ميگفت نه!! امكان نداره!!! 84؟؟!!!! اصلا و ابدا!!! تا زنگ نميزد به هزار نفر و نميپرسيد كه با دايناسوري مثل من چي كار بايد بكنه ول نميكرد… حالا بعد از 31 خرداد شده از اين رو به اون رو!!! وقتي ميرم پيشش هي بهم ميگه اصلا ناراحت نباش هر چقدرم طول بكشه اينا موافقت ميكنن… هول نشو… هيچ اتفاقي برات نميفته… ديگه انقدر اين روزا دم گوشم خونده كه منم تصميم گرفتم هفته ديگه رو تعطيل كنم و بزنم به كوه و دشت… اين گل باقالي هم گناه داره… طفلي از وقتي منو گرفت من تز داشتم :) ))) ميترسم وقتي كه طلاقم ميده هم هنوز تز داشته باشم!!! براي همين گفتم فعلا يه كمي سرشو گرم كنم يه مسافرتي بريم از افسردگي در بياد… آخه از روزي كه من گفتم كردستان رفته دو تا كتاب ايرانگردي گرفته… هر شب ميزاره جلوش و راه خاكي و شوسه و تعداد پزشك و … كردستانو حفظ ميكنه و ديگه الان يه برنامه خيلي جامع برامون تدارك ديده كه هيچجوري نميشه نااميدش كرد

البته هفته ديگه يه عروسي هم دعوتيم كه بدم نمياد برم آخه اين دختره كلي جريانات داره ازدواجش و به فضوليش ميارزه… البته اين شوهر دومشه كه با ياسمنگولا همش فكر ميكنيم كه ممكنه شوهر اولش بياد عروسي رو به خون بكشه و ميترسيم ما هم اين وسط بيگناه منفجري چيزي بشيم…. ولي خوب نميتونيم فضولي رو هم بي خيال بشيم… ولي چون شوهر اولش دوست گل باقالي بوده اونم معرفتش گل كرده و ميگه من نميام عروسي اين دختره!!! حالا اگه راضي بشه كه ميريم عروسي اگرم نشه كه ميريم مسافرت… در هر صورت بد نميگذره ايشالله ماشالله…

دوشنبه صبح چشمامو ريز كردم و ساعت ديواري رو نگاه كردم و از اينكه روز پنجشنبه انقدر زود بيدار شده بودم حرصم گرفت!!!! سعي كردم بازم بخوابم يه نيم ساعتي از اين بالش رفتم رو اون يكي و هي لحافو كشيدم رومو هي زدمش كنار و ديدم نخير خوابم نمياد… گفتم الان پا ميشم يه ناهار خوب براي گل باقالي درست ميكنم .. اول به شنيتسل فكر كردم ولي ديدم پياز داغهايي كه خريدم رو دستم مونده پس بهتره يه ماكاروني چرب و چيلي درست كنم… تو همين فكرها بودم كه نميدونم چجوري فهميدم كه امروز دوشنبه است و من ساعت ده يك جلسه خيلي مهم دارم كه بايد چهل و پنج دقيقه هم راجع به چيزي جلوي بيست نفر حرف بزنم و به ياسمنگولا قول داده بودم كه راس 8 سركار باشم كه باهم تمرين كنيم…

سه شنبه صبح ساعت زنگ زد ديدم گل باقالي كنارم خوابيده… پس هنوز نوبت من نشده بود… ولي گل باقالي هم عكس العملي نشون نميداد… بهش گفتم ديرت نشه… گفت شده!!! ساعت توئه كه زنگ ميزنه!!! در حاليكه خواب كاملا از سرم پريده بود در نقش زن غرغروي نفهم بهش گير دادم كه چرا خواب مونده و دليلي نداشته و ديشب كه زود خوابيده و … كه اعتراف كرد كه مرخصي گرفته بازم در نقش يه زن بي شعور بي سياست بهش گير دادم كه مرخصي گرفتي كه بري كادوي تولد منو بخري؟؟ مگه هنوز نخريدي؟؟؟ هي بيچاره گفت بابا خريدم… ولي يه كاراي ديگه دارم بايد برم دفتر… آخرش انقدر كه من از اين نقش رفتم تو اون نقش كه اعتراف كرد كه ميخواسته من كه از سركار برگشتم سورپرايزم كنه و برام كيك خريده باشه و پيتزاي مورد علاقه من و خونه رو مرتب كرده باشه و بعدشم پشتشو كرد بهم و گفت انقدر فضولي نميزاري آدم هيجان زده ات كنه….. منم كه اينا رو شنيدم رفتم تو نقش زن پشيمون و بيچاره و بدبخت و هي منت كشي شو كردم تا آخرش قرار شد منم بمونم خونه كه اين كارا رو دوتايي باهم انجام بديم و در واقع يه روز رو تعطيل كنيم و جشن بگيريم…

سيب گل زنگ زده به موبايلم ميگه چرا سر كار نيستي؟ نكنه امروزم فكر كردي جمعه است!!!!!!!

خلاصه گل باقالي حيووني ظرفهارو شست و خونه رو جارو كرد و بعدش با هم ديگه رفتيم يه كباب مشتي زديم ولي متاسفانه چون طرح بود نتونستيم بريم نايب وزرا و خيلي بهمون نچسبيد… بعدش اومديم خونه و كادومو گرفتم كه يه انگشتر و گوشواره سواچ بود… خيلي شرمنده شدم چون الان كه گل باقالي درآمدش خيلي محدوده و بعضي وقتها يه كارايي انجام ميده و ديگه مثل قديما حقوق خوبي نميگيره!!! منم بهش گفته بودم كه امسال اصلا توقع كادو ندارم و فقط يه چيز كوچولو برام بگيره … البته از ته دلم نگفته بودم ولي نميخواستم اونم معذب بشه… ولي انگار از قبل يه پولايي جمع كرده بوده و صداشو درنيورده بوده!!! بعدشم در حاليكه من انگشترم دستم بود و گوشواره ام هم گوشم كنار همديگه خوابمون برد تا ساعت 8 شب D: وقتي هم بيدار شديم من نحس شده بودمو  گير دادم كه يه سبد ميخوام براي لباس كثيفا كه تا ده شب تو خيابونا بوديم ولي اون چيزي كه من ميخواستم رو پيدا نكرديم… اينم از تولد پيش پيشكي ما!!! مادر شوهر جان هم قصد داشتن اين روز تولد ما رو زهر مار كنن و به گل باقالي گفته بودن ما ميايم خونتون!!! منم زرنگي كردم و زنگ زدم به مامانم گفتم دعوتشون كنه خونه خودش!!! بنابراين امشب خونه مامان جونم هستيم… چون هر چي فكر كردم ديدم من روز معمولي برام سخته كه سه تا مهمون داشته باشم چه برسه به تولدم كه مثلا قراره روز من باشه!!! ولي چون امسال نه مهموني گرفتيم نه مسافرت رفتيم به خاطر اين تز كوفتي گفتم پنجشنبه يه سري دوستاي خيلي صميميمون بيان خونمون كه با هم ديگه شيطوني كنيم…. ولي مسافرتو تو اين ماه ميريم حتما… چون ديگه اين دفعه سومه كه برنامه ريزي ميكنيم و بعد به روي خودمون نمياريم…

 

جولای 2008
ش ی د س چ پ ج
« Jun   Aug »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031