You are currently browsing the monthly archive for آگوست 2008.

مامانم امروز ظهر از بيمارستان مرخص شد…خيلي عمل كوچيكي بود … فقط شكمش رو سه چهار تا سوراخ كردن كه هر كدوم يكي دو تا بخيه خورده… ليزري بوده عمل… فكر كنين من رفته بودم بالاي سر مامانم عين چي گريه ميكردم بعد از پرستاره ميپرسيدم ببخشيد چه عملي كرده؟؟؟ ميگفت مگه شما دخترش نيستين؟؟؟ هيشكي باور نميكرد به ما نگفته… البته گل باقالي نامرد ميدونست و اونجوري منو مسخره ميكرد و ميگفت شماها چقدر كج خيالين!!!حيووني از ديشبش هيچي يادش نمياد… همش وسط حرف زدنش يه دفعه خوابش ميبرد… بيدارم كه ميشد ميگفت ميخوام برم دستشويي… هرچي ميگفتيم سوند بهت وصله باز يادش ميرفت… صبح بعد از اينكه پست قبلي رو نوشتم داشتم فكر ميكردم من چرا انقدر در مقابل اتفاقاتي كه براي مامانم ميفته ضعيفم… واقعا نميدونم چرا كوچيكترين ناراحتيش انقدر برام گرون تموم ميشه… در حاليكه به غير از اينكه راه برم ماچش كنم و قربون صدقه اش برم هيچ كار ديگه اي براش نميكنم… انقدر خودخواه و تنبلم كه ميشينم و بهش دستور ميدم… خودش بدعادتمون كرده… بيچاره تا يه چيزي ميگه الكي جبهه ميگيرم…هي اين مدت بهم ميگفت تزتو كي ميدي ميگفتم بابا شما به من چي كار دارين؟؟؟ چرا به من استرس وارد ميكنين!!! آخه آدم به اين اني هم ميشه؟؟؟؟ براي همين انقدر وقتي اتفاقي براش ميفته دست و پام ميلرزه… فكر ميكنم كه ريدم با اين وضع محبت كردن به مامانم… الان تا حالش خوب شده هي الكي دعواش ميكنم…ميخواد به خواهرش زنگ بزنه بگه جراحي داشته براي همين نيومده كمك براي اسباب كشي شون من دعواش ميكنم كه مگه اونا بهت كمك نكردن زنگ زدن دليل اوردن كه تو ميخواي بهشون زنگ بزني؟؟؟ اصلا رابطه مامانم با خواهرش به من چه ربطي داره؟؟؟ انقدر با محبت اشباعت ميكنه كه ديگه يادت ميره كه بابا اونم آدمه ميشه بهش محبت كرد…ماچ كردن كه فايده نداره… هي راه ميرم قلقلكش ميدم بوسش ميكنم يه جوري كه تفي بشه… اونم از ته دل ميخنده… انگار همين براش كافيه… دو بار كه ميرم خونشون ظرفاشو ميشورم دفعه بعدي ميبينم تا من زنگ زدم پاشده همه ظرفارو شسته… نميزاره بهش محبت كنم… محبتم نيستا… وظيفمه… ولي نميزاره… براي همين همه اينا مثل سنگ رو پشتم سنگيني ميكنه وقتي اتفاقي براش ميفته… دلم ميخواد خودمو بزنم به در و ديوار…
ظهر رفتم خونه براشون ناهار درست كردم..خودش كه نميتونست بخوره… ميخوام شب براش سوپ ماهيچه درست كنم… الان بايد دستورشو پيدا كنم… الانم اومدم دانشگاه نشستم و از خستگي نميتونم هيچ كاري بكنم… اينجا هم كه عين مسجده!!! مرتيكه استادمون خيلي حزب اللهيه بعد همه پسراي اينجا جوراباشونو در اوردن و با دمپايي راه ميرن… آستيناشونم تا دم يقه شون زدن بالا… انگاز هر ده دقيقه ميرن وضو ميگيرن… حالم داره بهم ميخوره… دلم ميخواد برم خونه بخوابم… ولي به مامانم قول دادم كه امشب تزمو تحويل بدم بعد برم اونجا…بشينم سركارم… مرسي از محبتتاتون… ببخشيد كه نميرسم كامنتهارو جواب بدم ولي تو دلم با همتون يه عالمه حرف ميزنم…

چند روزي بود كه مامانم ميگفت جمعه ميخواد بره خونه يكي از دوستاي قديميش و فرداش هم با هم ميخوان برن مسافرت… وقتي هم ميگفتيم كجا ميخواين برين؟ ميگفت معلوم نيست حالا يه جايي ميريم ديگه… هرچي به شوخي ميزديم و به جدي ميزديم كه يعني چي مشكوك شدي مگه ميشه آدم ندونه كجا ميخواد بره و حالا چرا ميخواي بري همش ميخنديد و جواب درست و حسابي نميداد… از طرفي گل باقالي كه امكان نداره الكي خودشو بندازه وسط ماجرايي هي به من و سيب گل ميگفت بابا به شماها چه ربطي داره؟ اين همه شما تا الان مامان باباتونو پيچوندين حالا مامانتون يه بار ميخواد شما رو بپيچونه!!! يعني انقدر تو گوش ما خونده بود كه واقعا سيب گل به من زنگ زده بود و ميگفت به نظرم مامان ميخواد ما از اين به بعد ديگه تو كاراش فضولي نكنيم!!! جمعه هم مامانم به صورت كاملا اتفاقي!!! موبايلشو تو ماشين بابام جا گذاشته بود و نميشد باهاش تماس گرفت… منم نشستم سر تزم چون بايد دوشنبه تحويل ميدادمش و گل باقالي هم كاملا جدي تا از سر جام پا ميشدم دعوام ميكرد! يكي دو بار شك كردم و به گل باقالي گفتم اين مامان من خيلي مظلومه شايد ميخواسته بره بيمارستان به ما نگفته اونم ميخنديد و ميگفت تو چرا مغزت اينجوريه؟؟؟

ديروز صبح سيب گل زنگ زد بهم و گفت به دوست مامانم زنگ زده و طرف خيلي مشكوك برخورد كرده و گفته مامانت اينجا نيست!!! يكي دو ساعت بعدشم مامانم زنگ زده باهاش دعوا كرده كه چي كار به كار من دارين و ديگه به من زنگ نزنين… تلفن رو كه قطع كردم زنگ زدم دو سه تا بيمارستان كه ميدونستم اگه مامانم بخواد عمل جراحي بشه ميره اونجاها كه هيچ كدوم مريضي به اسم مامانم نداشتن… دوباره سيب گل زنگ زد و گفت بابا به من زنگ زده گفته حاضر شو ميام دنبالت… بايد با هم ديگه بريم جايي!!!!

زنگ زدم به بابام ميگم مامان كجاست؟؟؟ زرتي ميگه بيمارستان!!!! ميگم چرا؟؟؟ ميگه دقيق نميدونم!!!! يه كيست داشته مربوط به اونه چيزي نيست… از ارديبهشت منتظره كه تو تزتو بدي بعد عمل كنه ديگه انقدر تو طولش دادي دكتر اين دفعه گفته كه آخرين مهلته!!!

خيلي از خودم بدم اومده از اين تز لعنتي كه تموم بشو نيست همش كش مياد مثل گه تمام سر تا پامو گرفته ديروز انقدر گريه كردم كه ديگه نميتونستم چشمامو باز كنم… عمل مهمي هم نبود… سنگ كيسه صفرا!!! اگه بهم گفته بود از اول انقدر حالم بد نميشد… كيست چيه ديگه؟؟؟ مثلا بابام فكر كرده بود اگه اطلاعات دقيق نده بهتره!! انقدر حالم بد شده بود كه اصلا برام مهم نبود تو اداره دارم اينجوري زار ميزنم… همين جمله “از ارديبهشت منتظره تو تزتو بدي” هي تو ذهنم تكرار ميشد و انقدر سرفه ميكردم كه ميخواستم بالا بيارم…

نميدونم چرا نسبت به مامانم اينجوريم… اصلا اگه اتفاقي براش بيفته برام تحملش غير ممكنه!! چند روز پيش نشسته بوده تو اتوبوس… سر ايستگاه خم ميشه خريداشو برداره كه اتوبوسه دوباره محكم ترمز ميكنه و مامانم سرش ميخوره به ميله جلويي و دهنش خون مياد… هيچكسم كمكش نميكنه… خريداشو برميداره و با دهن خوني مياد خونه به ما هم نگفته بود چند وقت پيش از دهنش پريد… الانم كه دارم مينويسم همينجوري اشكام داره مياد… اصلا نميدونم چرا انقدر اصرار داره براي كوچكترين كاري دورترين مسير رو بره و حتما هم خودش انجامش بده… بابام بيچاره هروقت بهش بگه مياد دنبالش ميبرتش اين ور و اون ور… ولي چون كار نميكنه احساس ميكنه يه چيزيش كمه همش بايد به بهانه يه قبض برق هم كه شده براي صبحش يه برنامه اي داشته باشه

صبح كه خودمو رسوندم بيمارستان تازه بهوش اومده بود همش با يه صداي نامفهومي ميگفت تو چرا اومدي؟؟ از كجا فهميدي؟ شب هم بهم گفت برو هروقت تزتو دادي بعد بيا من ببينمت…

امروز ميرم دانشگاه و تمومش ميكنم…به خدا تمومش ميكنم…

بازم قسمت نشد ما بريم پاتختي…بعد از 3 سال دقيقا همون روز ساعت 4 بعد از ظهر كه من فقط براي ناهار خوردن و دوش گرفتن و آرايش كردن وقت داشتم باطري ماشينم تموم شد… راستش از دو سه هفته پيش كه باطري ماشين بابام تموم شده بود تو فكرش بودما… اتفاقا دو سه روز قبلش رفتم دم يه مكانيكي گفتم آقا ميشه مقدار باطري رو اندازه گرفت؟ گفت نه!!! ولي با اين قيافه اي كه باطري تو داره احتمالا زمستون تموم ميشه…بعدشم گفت بهش فكر نكن وگرنه اونم به تو فكر ميكنه… كه دست بر قضا فكر كرد و حسابي حالمو گرفت…آخرشم نفهميديم تو پاتختي ملت كجاهاشونو ميندازن بيرون!!!

ما دوباره رفتيم شمال!!! اين دفعه تو رودرواسي گير كرديم… آخه اين دوست پولدار خوش تيپ خوشگلامون 6 دفعه تا حالا ما رو دعوت كرده بودن به ويلاهايي كه در اقصا نقاط كشور و حتي خارج از كشور دارن و ما هر دفعه گفته بوديم ” ما تز داريم!!! ” و اين دفعه ديگه جدي رومون نشد!!! ولي مسافرت باحالي بود… داشتم فكر ميكردم كه آدم اگه دوست هاي جور وا جور داشته باشه خيلي خوبه… من فقط با آدمهايي كه مثل خودم فكر ميكنن و مثل خودم ميخورن و مثل خودم ميپوشن دوست ميشم در حاليكه باعث ميشه كلي تجربه هيجان انگيز رو از دست بدم… مثلا من مطمئنم كه ياسمنگولا اگه به مرگ هم تهديدش كنن با مانتو و روسري نمياد تو دريا!!! راجع به خودمم همين فكر رو ميكردم… ولي اين دفعه وقتي چهارتايي مثل دهاتيا رفتيم وسط دريا و آب ريختيم رو سر همديگه و رفتيم رو كول شوهرامونو با هم مسابقه دو گذاشتيم و توپ بازي كرديم و سعي كرديم با يه آبكش ماهيگيري كنيم تازه فهميدم كه چه اني بودم كه تا شمال ميومدم و وقتي موج ميومد طرفم جيغ ميزدم و فرار ميكردم كه نكنه نوك پام بخوره به آب جيشي دريا!!!!!  و نميدونستم همين كه بعد از اينكه تا ساعت دو بعد از ظهر خواب بودي و ساعت دو و نيم صبحونه خوردي ميشه هنوز يه چند ساعتي ريلكس كني و همش برنامه ريزي نكني كه كجا بري و كجا نري… ميشه مثل دراكولا ساعت 12 شب تازه از خونه بياي بيرون و بري دم دريا قليون بكشي و تازه ساعت سه نصفه شب بري بيليارد و بعدش دو تا بستني كيلويي بخري بياي خونه كه وقتي ساعت 5 صبح ميخواي شروع كني فيلم ديدن بستني هم بخوري… ولي خوب بايد يادتم باشه كه وقتي اينجوري ساعت خوابت رو برعكس ميكني حتما يه دو روز مرخصي اضافه داشته باشي كه بتوني با نيمكره اي كه توش زندگي ميكني هماهنگ بشي!!!!

حتي ياد گرفتم كه وقتي تو ماشيني نشستم كه داره با سرعت 170 تا تو جاده هراز ميره به جاي اينكه مثل هميشه صحنه مرگ دلخراشمو تصور كنم از سبقت گرفتن از اون بي ام دبليو پرروئه كه باهامون كل كل ميكرد عشق كنم…

فهميدم كه چه لذتي داره وقتي پليس نامحسوس تا دم پاركينگ ميبرتت و قلبتو مياره تو دهنت و از تو و شوهرت مارك و اينچ تي وي تونو ميپرسه و اسم خاله و عمو اونا رو از هم و بعد ولتون ميكنه(ويرگول)* يه سوژه اساسي بابت خنده دو روز براتون جور كنه و نه اعصاب خوردي

حتي ديدم ميشه حالا كه هوا گرمه و كولر خرابه و فقط دو تا پنكه داريم دشكامونو بچسبونيم به دشكاي دوستامون و بدون اينكه معذب باشيم تا خود صبح راحت جفتك بزنيم و غلت بخوريم و خواباي رنگي ببينيم…

اوووووووووووووووووووه چقدر ما انعطاف پذيريم!!! تا حالا دقت نكرده بودم!!!

* كامپيوتر من ويرگول نميزنه تو فارسي خيلي خره…

ديشب عروسي يكي از همكلاسيهام با يكي ديگه از همكلاسيهام بود!!! دو هفته ديگه هم ميرن كانادا!!! اينم يكي ديگه از باقيمونده ناقابل دوستام!!! از اين عروسي ها بود كه ساعت 10 شب تموم ميشه… البته بعدشم ميخواستن برن خونه كه ما نرفتيم چون آدم وقتي وسط هفته عروسي ميگيره بايد يه جوري حاليش كرد كه همه مثل خودش بيكار نيستن.. حالا يه اتفاق خيلي عجيب افتاده… صبح زل زده بودم به اين عكس عروس و داماد كه آخر عروسي به مهمونا ميدن ديدم به جاي شماره عكاسي شماره موبايل عروس رو نوشتن!!!!!!!!!!!!!!!! حالا هي ميخوام بهش زنگ بزنم بگم ميترسم خواب باشه!!! يا مثلا اعصابش خورد بشه!!! يعني به نظرتون ممكنه موبايلشو فروخته باشه به عكاسشون؟؟؟؟؟؟ يعني عكاسه انقدر آشغالي بوده كه تا يه موبايل جديد خريده زده روي اولين عكسش؟؟؟ يعني قبلش شماره اي نداشته كه با اون معروف باشه؟؟؟ مثل كارت تبليغ  زن هاي ناجور شده!!! با يك آرايش سنگين و يه ژست عجيب… شماره موبايلشم اون زير نوشتن!!!! من روال كاراي تو عكاسي ها رو نميدونم ولي به نظرم احتمال اينكه شماره عكاسي رو اشتباه چاپ كنن ممكنه زياد باشه ولي اينكه شماره عروس رو به جاي شماره خودشون بزنن به نظرم صفره!!! ببين تو رو خدا چه جوري با آبروي آدم بازي ميكنن خواهر!!!!

من امروز براي اولين بار تو عمرم دارم ميرم پاتختي!!! اين فاميلاي ما كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر ازدواج تو كارشون نيست… يه دو تاشونم كه ازدواج كردن از اين مدلا بودن كه خودشون تو مملكت خارج كاراشونو كرده بودن و احيانا يكي دو سالي هم با هم زندگي كرده بودن بعد اومده بودن اينجا يه عروسي بگيرن كه با رفيق رفقاشونم يه قري داده باشن… اينه كه كلا پاتختي تا حالا تو فاميلمون نداشتيم… يه بارم رفته بودم عروسي برادر دوست صميميم… بعد شنيدم كه فردا پاتختيه… هي منتظر شدم دعوتم كنن ديدم چيزي نگفتن… منم نرفتم … بعدش دوستم كه بهم گفت چرا نيومدي يه پشت چشمي نازك كردم و گفتم والله كسي دعوتمون نكرد!!! اونم گفت احمق جون پاتختي كه دعوتي نيست!!! باري به هرجهت من امروز دارم ميرم پاتختي و هيچ ايده اي ندارم كه چي بايد بپوشم!!! شلوار جين و تاپ بپوشم بده؟؟؟ بايد دامن يا مثلا پيراهن بپوشم؟؟؟ اگه پيراهن اسپرت بپوشم بده آيا؟؟؟ صبح از يكي از اين همكارام كه به نظر مياد تو اين زمينه ها صاحب نظر باشه پرسيدم گفت مثل مولودي بايد لباس بپوشي!! منم يه لبخند احمقانه زدم و گفتم آها!!! روم نشد بگم تا حالا مولودي هم نرفتم!!!!

داماد ديشب يك سال از عروس كوچيكتره و كلا هم خيلي صورت بچگونه اي داره… بعد آرايشگره برداشته بود ابروهاي عروس رو تيغ زده بود و برده بود پس كلش و دور چشماشو به شعاع 5 سانت سياه كرده بود و موهاشم كه بدتر از من انقدر سياهه كه ديگه اعصابت خورد ميشه يه بيست سانتي برده بود بالا و از اونجا تالاپي ريخته بود پايين… بيچاره بعد از اين كه خودشو تو آينه ديده بود نشسته بود بلند بلند گريه كرده بود… جوري كه آرايشگره بهش التماس ميكرده كه آبروشو نبره!!!! صبح داشتم براي گل باقالي همينو تعريف ميكردم گفت ااا مثل تو ديگه!!! اصلا باورم نميشد كه يادم رفته بود كه خودمم چند تا قطره اشك ريختم و گل باقالي انقدر تو چشمام فوت كرد و حرفاي خنده دار زد كه گريه ام بند اومد و وقتي اومدم خونه خيلي خوشحال رفتم صورتمو شستم و مژه هاي مصنوعيمو كندم و سر فرصت نشستم واسه خودم آرايش كردم!!! آخه زنيكه عوضي هر چي بهش ميگفتم من آرايش ساده ميخوام ميگفت وا!!!! مثلا عروسيها!!!! دهاتي برداشته بود براي من خط چشم سه شاخه كشيده بود تا دم رستنگاه موهام… لباي گنده منو تا دم دماغم گسترش داده بود!!! اين مامان گل باقالي هم با زنيكه دست به يكي كرده بود هر چي من ميگفتم به شخمشونم حساب نميكردن… تازه هي بهم ميگفتن عروس مو كوتاه رو بايد كشت!!!!!! اصلا توجه نميكردن كه اگه قرار به كشتن باشه من دست به كشتنم ملسه!!! بابا به شما ها چه من دلم ميخواست موهامو از ته بزنم براي عقدم!!! والله!!! بعدشم آرايشگره يك كيلو ژل ريخت رو سر من و د بمال!!! حالا من از ژل و تافت و اينا متنفرم… خلاصه اومدم خونه سرمم مجبور شدم بشورم!!! به گل باقالي هم گفته بودم برام گل اركيده سفيد بگيره بزنم به موهام به جاي تاج و اين حرفا!!! فضول خانم كه اولش گير داده بود كه گل چرا خودم كلي تاج خوشگل دارم بعد كه ديد من به هيچ وجه راضي نميشم برگشته ميگه چرا ميخواد بره گل فروشي بهرام بگيره خوب از دم آرايشگاه ما بگيره… بعد گل باقالي بيچاره دم آرايشگاه اينا از اين گل فروشي به اون گل فروشي… هي بيچاره زنگ ميزد ميگفت اينجام نداشتن يه آدرس ديگه بگير… آخرش يكي از گل فروشيها آب پاكي رو ريخته بود رو دستش كه آقا اينجا گل شاخه اي 3 تومن به بالا پيدا نميكني!!! بعدشم كه گل باقالي اومد دنبالم و در واقع در رفتم از زير دست زنك … خانم پيشنهاد داده بوده كه از بقيه گلايي كه مونده به سر خواهر شوهراي عزيزم هم بزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شانس اوردم سيب گل اونجا بود بهم اس ام اس داده كه همين الان زنگ بزن به مادر شوهرت بگو بقيه گلا رو جا گذاشتي برات بيارن مثلا بگو لازم دارم!!!!!!!!!!! فكر كن من اين كارو كرده بودم كه جون عمه ام با بقيه مهمونا يه فرقي داشته باشم بعد زنيكه ميخواست برينه به من!! اصلا من نميخواستم برم آرايشگاه به زور منو بردن… واقعا اين كارايي كه آدم روز عروسيش به خاطر مردم انجام ميده ميتونه كاملا روزشو خراب كنه… اشكشو درآره… و اگه نتوني به خودت مسلط بشي جوري بشه كه هر وقت فيلم عروسي تو نگاه ميكني يه عروس بداخلاق اخمو ببيني!! مثل عروس ديشب كه تو كل مهموني شايد دو بار لبخند زد… البته به غير از يك ربع نيم ساعت آخر كه من رفته بودم پيشش نشسته بودم و تند تند اقدسي ميكرديم و ميخنديديم…

راستي باورتون ميشه كه يه نفر روز عروسيش فيلمي كه يك سال پيش ازتون قرض گرفته بود رو با خودش اورده باشه كه پس بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من تازگي ها عضو فيس بوك شدم …روزاي اول وقتي مثلا يه خري كه تو راهنمايي ميشناختمش برام پيغام ميفرستاد و ميومد تو ليست دوستام كلي ذوق ميكردم ولي الان چند وقته از اينكه همه اون منگلا و دختراي زشت سيبيلو لندن و منچستر و پاريس و تورنتو و كوفت و زهر مار دارن زندگي ميكنن و ديگه خيلي آشغالاشون مالزي و دبي رفتن دارم ديوونه ميشم… رفته رو اعصابم… تو كل ليست فرندام دو نفر ايرانن!!! كه اونام خيلي خرن!!! زندگي براشون تو شوهر پيدا كردن و بچه دار شدن معني ميشه…تا حالا تو عمرم انقدر دلم نخواسته بود از ايران برم… با اينكه بابام از دو سالگي كه زبون آدما رو ياد گرفتم داره رو مخ من كار ميكنه كه برم از ايران… هميشه با اينكه هي به بابام ميگفتم خيالت راحت ولي كاملا نسبت به رفتن از ايران تنبلي ميكردم يعني دلم ميخواست برم ولي هيچ اقدامي هم نميكردم…عجله اي نداشتم… ميگفتم پادشاهي تو جهنم بهتر از نوكري تو بهشته!!!  ولي الان ديگه حتي نميتونم يك لحظه هم اينجا بمونم…  واقعا حالم داره از زندگيم بهم ميخوره… صبحها از خونه كه ميخوام بيام بيرون مقنعه مو تا جايي كه ميشه ميكشم عقب و موهامو ميريزم تو صورتم و با ماشين قراضه ام گاز ميدم تا اداره…اونجا كه رسيدم مقنعه مو تا جايي كه جا داره ميكشم جلو مانتومو قسم ميدم كه بازم بياد پايينتر و كيفمو ميگيرم جلوي مانتوم كه وقتي دارم از خيابون رد ميشم اگه باد زد و پاهام كه توي شلوار گشادم مدفون شده معلوم شد حراست نبينه!!! ظهرها به صداي قرآني كه ميپيچه تو راهرو گوش ميدم و اخبار جديد گه كاري هاي رئيس جمهورمو ميخونم….سعي ميكنم وقتي با ياسمنگولا ميخنديم صداي خنده ام بيرون از اتاق نره …بايد به فضولا جواب پس بدم كه چرا هيچ وقت تو نماز خونه منو نديدن!! از اون طرف ميرم دانشگاه باز مقنعه مو ميكشم جلوتر و وقتي ميخوام سخنراني كنم اولش ميگم بسم الله الرحمن الرحيم!! اوج تفريحم استخر رفتنه… مثلا بهترين استخر تهران!! موقع ثبت نام در حاليكه دارم 200 هزار تومن براي ده جلسه ميدم تهديدم ميكنن كه بايد حجابتو رعايت كني و مانتوي سفيد نپوشي!!! اگه همينجوري بياي كارتت باطل ميشه!!! تو استخر زنونه!!!! من حاضرم نوكري كنم ولي احساس امنيت داشته باشم… هر لحظه فكر نكنم قراره بهم تذكري داده بشه… قراره برام تكليف تعيين بشه… قراره خودم نباشم چون اگه خودم باشم بايد برم بشينم تو خونه بافتني ببافم… خدا كنه تا زماني كه سوار هواپيما ميشم تو همين جو باقي بمونم وگرنه كه هيچي سي سال ديگه يه بازنشسته چروكيده پلاسيده رواني آشغال ميشم…

ديشب كلي با گل باقالي رويا بافي كرديم… از يك زندگي جديد كه با زحمت خودمون دو تا ساخته ميشه … زحمتي كه نتيجه ميده… نه همين جوري الكي….دستامونو زده بوديم زير چونه مونو از پنجره رو به روي ميز ناهار خوري به افق نگاه ميكرديم و هر چند دقيقه يك بار لبخند ميومد رو لبهامون…تصميم گرفتيم بريم نيويورك!!! به نظرمون نيويورك يه شهر اروپايي تو آمريكاست… ديگه بهتر از اين چي ميشه؟؟ يه برنامه دكتراي پارت تايم پيدا كردم تو دانشگاهش كه بتونم كارم بكنم… گل باقالي هم ميخواد عكاسي بخونه!! فكر ميكردم ميشه سال ديگه مهر ماه درسمو اونجا شروع كنم ولي حالا ميبينم كه بايد تا 27 مهر امتحان جي آر اي بدم كه عمرا برسم بخونم براش…امتحان بعديش هم تو بهاره كه ديگه به امسال نميرسه… تافل هم بايد بدم و سه تا نامه هم از استادام بگيرم كه هيچ كدوم دل خوشي ازم ندارن!!! تا حالا هم نشنيدم كه كسي از دانشگاه نيويورك پذيرش بگيره!!! نميدونم چي كار كنم .. امروز حتي رفتم خونه اجاره اي نزديك دانشگاه سرچ كردم… چون دوست دارم روياهام كامل باشه!! عكساي ارزونترين خونه رو سيو كردم و هي نگاهشون ميكنم و مسير مترو از اون خونه تا دانشگاه رو هم پيدا كردم… نميدونم سال ديگه اين موقع چقدر به اين هدفم نزديك شدم ولي واقعا دلم آب ميشه وقتي بهش فكر ميكنم… نميتونم 5 سال اينجا صبر كنم تا كار مهاجرت كانادامون درست شه… دلم ميخواد تا جوونم يه زندگي جديد درست كنم… كانادا هم از چشمم افتاده… فقط به نيويورك فكر ميكنم…خدايا يعني ميشه؟؟؟

گل باقالي براي عكاسي خوندن بايد 20 تا نمونه از عكساشو براي دانشگاه بفرسته… بهش ميگفتم دارم پاكتي كه توش عكسارو ميزاري رو مجسم ميكنم ميگفت لامصب يه كاري نكن شب خوابم نبره :) )))

پي نوشت: ديروز كه اين مطلبو نوشتم بعدش فكر كردم نكنه كسي فكر كنه من انقدر احمقم كه فقط براي اينكه مقنعه مو بايد بكشم جلو از اينجا ميخوام برم… نه جانم… من از اينكه اينجا دارم ميپوسم…از اينكه بين يه عالمه بيسواد نيازي به تلاش نميبينم… از اينكه هر روز خريد خونه رو دست نيافتني تر ميبينم… از اينكه پدر و مادرم و همه اون دختر خاله پسر خاله ها و حتي خاله و شوهر خاله ها و عموم رو از سال 89 به بعد فوقش سالي چند هفته ميتونم ببينم… از اينكه دارم تمام وقت كار ميكنم ولي سختمه كه پول يه مسافرت درست و حسابي رو جور كنم و اينجا هم تفريحي ندارم كه دلم خوش باشه… خريد هم كه ميرم بايد حواسم باشه كه نيان دستگيرم كنن و به خاطر اينكه تو تابستون صندل پوشيدم مجرم شناخته بشم…و صد تا چيز ديگه كه همتون بهتر از من ميدونين… من از اينجا بدم مياد چون حس تحقير و نا امني بهم ميده…

راستش ديدن “وال اي” از سطح توانايي و ظرفيت من خارج بود…واقعا ريسك كردم… هر لحظه ممكن بود يه چاقو بردارم و قفسه سينه ام رو از وسط بدرم براي احساسات اين روبات بي شرف… تمام فيلم با دهن بسته جيغ زدم و با مشت كوبيدم تخت سينه ام… بعد از فيلم هم كلي رمانتيك شده بودم… اين گل باقالي رو گرفته بودم به ماچ و ولش نميكردم… كلا بعد از ديدن فيلمهاي رمانتيك درياي احساسات من مد ميكنه… (مد رو ميكنن ديگه؟؟؟) ولي جدي موافقم كه 700 سال ديگه هممون به گه تبديل ميشيم… گه متكلم… حتي متفكر هم نه ها!!! گه متكلم… براي اينكه ديگه نيازي نيست فكر كنيم…نميتونيم حتي روي پاهامون وايسيم چه برسه به اين كه كتاب ورق بزنيم… كي كتاب كوه هاي سفيد رو خونده؟؟؟ ياد سه پايه ها افتادم… چند وقت پيش فهميدم كه كتابش تريلوژي بوده و من فقط انگار وسطي شو خوندم… اين مامان باباي منم با اينكه ماهي سي تا كتاب براي من ميخريدن خيلي احمقانه خريد ميكردن… فكر كن آدم يه كتابيو بيست بار خونده باشه از همون هفت سالگي بعد تو بيست و هفت سالگي بفهمه از كل داستان فقط وسطشو ميدونه!!! واقعا به چنين پدر مادري چي ميشه گفت؟؟؟خلاصه كه هر جوري شده كارتون وال اي رو ببينين….عجب خلاصه اي كردما!!!

چند وقت پيشا رفته بودم داروخانه ديدم جلوي گيشه اش نوشته آيا از تبخال رنج ميبريد؟؟؟ آيا همش بي حاليد؟؟؟ آيا شما فينگيل بانو هستيد؟؟؟ آيا همش آفت ميزنيد؟؟ آيا گل باقالي هستيد؟؟؟ اومدم خط پايين ديدم نوشته پس شربت آلوئه ورا بخوريد!!! خلاصه شش تا هزاري بي زبونو دادم و خيلي خوشحال اومدم خونه… به گل باقالي گفتم بيا از اين به بعد صبحها قبل از صبحونه يه قاشق از اين شربته بخوريم… اونم يه نگاهي كرد و گفت نه نميخوام!!! من از ويتامين و شربت و قرص و اينا خوشم نمياد… منم گفتم چي كارت كنم خوب؟؟ خودم ميخورم!!! يعني آقا چشمتون روز بد نبينه … اصلا از اين شربت بد مزه تر تو دنيا وجود نداره… پدرسگا من نميدونم سر اون آلوئه وراي بدبخت چي اوردن كه اينجوري بدمزه شده لامصب!!! ولي براي اينكه كم نيارم حالا هر روز نه ولي يه روز در ميون يه قاشق از اين كوفتي رو ميخورم و سعي ميكنم تا قاشقه به دهنم ميرسه نصفشو از اين ور اون ورش بريزم رو زمين…همچينم مزه اش ميچسبه به دهن آدم كه سي ليتر آبم بخوري فرقي نميكنه… ولي واقعا رو بيحاليم تاثير داشته يعني ديگه روزا خسته نيستم همش… راجع به تبخال هنوز نميدونم چون خيلي وقته نزدم… فكر نكنين كم تبخال ميزنما… اين كه خيلي وقته نزدم به خاطر اينه كه خيلي وقته تو شرايطي نبودم كه دلم بخواد به هيچ وجه تبخال نزنم!!! وگرنه كه همه صورتم پر تبخال ميشد… من اول مهر سال 79 كه وارد دانشگاه شدم كل محوطه سيبيلم به اضافه قسمتي از لبم و حتي لپام پر تبخال بود!!! چون دلم ميخواست وقتي براي اولين روز وارد دانشگاه ميشم تبخال نزده باشم!!! داييم ميگفت شبيه رد باتلر شدي!!!! حالا فعلا كه انگار خيلي مد شده اين آلوئه ورا!!! منم عقب نموندم!!!

واقعا كي آبدارچي به اين باشخصيتي ديده؟؟؟ به خدا هر دفعه كه برام چايي مياره از خجالت آب ميشم… من كه هميشه وايميسم مردم بهم سلام كنن و كلا از احترام گذاشتن خوشم نمياد تا صبحها اينو ميبينم سريع سلام ميكنم و تازه صبح به خيرم ميگم… هر دفعه كه چايي مياره بيست بار تشكر ميكنم… الان رفته مكه و اومده براي همه مردا پيرهن مردونه سوغاتي اورده براي خانم ها هم ست خودكار و جا كليدي و يه سري مجسمه هاي خوشگل!!! اون وقت رئيس انمون برامون تسبيح اورد!!! تازه انقدر كه بيشعوره وقتي مياد تو اتاق و آدم پا ميشه وايميسه كه مثلا احترام بزاره نميگه بفرماييد بشينين!!! همينجوري تا وقتي تو اتاقه آدمو سرپا نگه ميداره بيشعور… من كه اصلا اگه خودم تنها بودم پا نميشدم… ياسمنگولا عكس العملهاي سريعش مشكل داره… هرچي بهش ميگم هر كي اومد تو اتاق لازم نيست پاشي وايسي يه دفعه از جاش ميپره… منم تو اون شرايط اگر پانشم ديگه خيلي ضايع ميشه…. ولي بعدشم ميگيرم ميشينم سر جام!!! مرتيكه !!!اون وقت آبدارچيمون …اون روز رفتم تو آشپزخونه ميبينم فنجونا رو يه جور باحالي چيده… بهش ميگم چقدر شما با سليقه اين!!! ميگه خانم فينگيل بانو آدم تو هر كاري كه ميكنه بايد بدرخشه حتي اگه كارش فقط چايي ريختن باشه!!! واقعا تا حالا آبدارچي به اين با شعوري كي ديده؟؟؟ از وقتي هم كه اومده رو ميز آشپزخونه يه پارچه خيلي خوشگل انداخته و يه راديو هم اورده كه حوصله اش سر نره… اين آبدارچي قبليه همش عين خلا ميشست به ديوار زل ميزد… وقتي هم كه چايي ميورد عين آدم آهني همينجوري با سيني چايي ها يه جاي دوري وايميساد كه آدم مجبور باشه خودش دستشو يه عالمه دراز كنه يه چايي برداره… البته من شركت قبلي كه كار ميكردم آبدارچيمون فيلمنامه مينوشت!!! جدي ميگما!!! البته خيلي فيلمنامه هاي شخماتيكي بود ولي به هر حال فوق العاده نيست كه آبدارچي فيلمنامه بنويسه؟؟؟ من همش براش كتاب ميبردم بخونه… يه سري كتابايي يكي از اين انتشاراتي ها ميزد كه مثلا يه سري زرد داشت داستانهاي كوتاه بود هر داستان توي يه كتاب… كتاباشم نازك و قد بلند بودن… مثلا دونه اي 100 تومن يا 50 تومن… فيلمنامه هاش به نظرم سبز بود… هر چي از اين كتابا ميخريدم خودم كه ميخوندم كادو ميدادمش به اون!!! من از رئيس شانس ندارم ولي از آبدارچي خدا رو شكر وضعم خوبه!!!

دو سه روزه پشت هم دارم ميرم آزمايشگاه الكي ميشينم كه خودي نشون بدم… ديروز استادم برگشته ميگه شما اصلا فوق ليسانس گرفتن تو برنامه زندگيت هست؟؟؟ الكي قيافه كسايي رو گرفتم كه بهشون برخورده و از طرفي تعجبم كردن كه چنين جسارتي بهشون شده… ولي جدي بعدش خيلي به اين سوال فكر كردم!!!!

 

آگوست 2008
ش ی د س چ پ ج
« جولای   سپتامبر »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031