بازم قسمت نشد ما بريم پاتختي…بعد از 3 سال دقيقا همون روز ساعت 4 بعد از ظهر كه من فقط براي ناهار خوردن و دوش گرفتن و آرايش كردن وقت داشتم باطري ماشينم تموم شد… راستش از دو سه هفته پيش كه باطري ماشين بابام تموم شده بود تو فكرش بودما… اتفاقا دو سه روز قبلش رفتم دم يه مكانيكي گفتم آقا ميشه مقدار باطري رو اندازه گرفت؟ گفت نه!!! ولي با اين قيافه اي كه باطري تو داره احتمالا زمستون تموم ميشه…بعدشم گفت بهش فكر نكن وگرنه اونم به تو فكر ميكنه… كه دست بر قضا فكر كرد و حسابي حالمو گرفت…آخرشم نفهميديم تو پاتختي ملت كجاهاشونو ميندازن بيرون!!!

ما دوباره رفتيم شمال!!! اين دفعه تو رودرواسي گير كرديم… آخه اين دوست پولدار خوش تيپ خوشگلامون 6 دفعه تا حالا ما رو دعوت كرده بودن به ويلاهايي كه در اقصا نقاط كشور و حتي خارج از كشور دارن و ما هر دفعه گفته بوديم ” ما تز داريم!!! ” و اين دفعه ديگه جدي رومون نشد!!! ولي مسافرت باحالي بود… داشتم فكر ميكردم كه آدم اگه دوست هاي جور وا جور داشته باشه خيلي خوبه… من فقط با آدمهايي كه مثل خودم فكر ميكنن و مثل خودم ميخورن و مثل خودم ميپوشن دوست ميشم در حاليكه باعث ميشه كلي تجربه هيجان انگيز رو از دست بدم… مثلا من مطمئنم كه ياسمنگولا اگه به مرگ هم تهديدش كنن با مانتو و روسري نمياد تو دريا!!! راجع به خودمم همين فكر رو ميكردم… ولي اين دفعه وقتي چهارتايي مثل دهاتيا رفتيم وسط دريا و آب ريختيم رو سر همديگه و رفتيم رو كول شوهرامونو با هم مسابقه دو گذاشتيم و توپ بازي كرديم و سعي كرديم با يه آبكش ماهيگيري كنيم تازه فهميدم كه چه اني بودم كه تا شمال ميومدم و وقتي موج ميومد طرفم جيغ ميزدم و فرار ميكردم كه نكنه نوك پام بخوره به آب جيشي دريا!!!!!  و نميدونستم همين كه بعد از اينكه تا ساعت دو بعد از ظهر خواب بودي و ساعت دو و نيم صبحونه خوردي ميشه هنوز يه چند ساعتي ريلكس كني و همش برنامه ريزي نكني كه كجا بري و كجا نري… ميشه مثل دراكولا ساعت 12 شب تازه از خونه بياي بيرون و بري دم دريا قليون بكشي و تازه ساعت سه نصفه شب بري بيليارد و بعدش دو تا بستني كيلويي بخري بياي خونه كه وقتي ساعت 5 صبح ميخواي شروع كني فيلم ديدن بستني هم بخوري… ولي خوب بايد يادتم باشه كه وقتي اينجوري ساعت خوابت رو برعكس ميكني حتما يه دو روز مرخصي اضافه داشته باشي كه بتوني با نيمكره اي كه توش زندگي ميكني هماهنگ بشي!!!!

حتي ياد گرفتم كه وقتي تو ماشيني نشستم كه داره با سرعت 170 تا تو جاده هراز ميره به جاي اينكه مثل هميشه صحنه مرگ دلخراشمو تصور كنم از سبقت گرفتن از اون بي ام دبليو پرروئه كه باهامون كل كل ميكرد عشق كنم…

فهميدم كه چه لذتي داره وقتي پليس نامحسوس تا دم پاركينگ ميبرتت و قلبتو مياره تو دهنت و از تو و شوهرت مارك و اينچ تي وي تونو ميپرسه و اسم خاله و عمو اونا رو از هم و بعد ولتون ميكنه(ويرگول)* يه سوژه اساسي بابت خنده دو روز براتون جور كنه و نه اعصاب خوردي

حتي ديدم ميشه حالا كه هوا گرمه و كولر خرابه و فقط دو تا پنكه داريم دشكامونو بچسبونيم به دشكاي دوستامون و بدون اينكه معذب باشيم تا خود صبح راحت جفتك بزنيم و غلت بخوريم و خواباي رنگي ببينيم…

اوووووووووووووووووووه چقدر ما انعطاف پذيريم!!! تا حالا دقت نكرده بودم!!!

* كامپيوتر من ويرگول نميزنه تو فارسي خيلي خره…