چند روزي بود كه مامانم ميگفت جمعه ميخواد بره خونه يكي از دوستاي قديميش و فرداش هم با هم ميخوان برن مسافرت… وقتي هم ميگفتيم كجا ميخواين برين؟ ميگفت معلوم نيست حالا يه جايي ميريم ديگه… هرچي به شوخي ميزديم و به جدي ميزديم كه يعني چي مشكوك شدي مگه ميشه آدم ندونه كجا ميخواد بره و حالا چرا ميخواي بري همش ميخنديد و جواب درست و حسابي نميداد… از طرفي گل باقالي كه امكان نداره الكي خودشو بندازه وسط ماجرايي هي به من و سيب گل ميگفت بابا به شماها چه ربطي داره؟ اين همه شما تا الان مامان باباتونو پيچوندين حالا مامانتون يه بار ميخواد شما رو بپيچونه!!! يعني انقدر تو گوش ما خونده بود كه واقعا سيب گل به من زنگ زده بود و ميگفت به نظرم مامان ميخواد ما از اين به بعد ديگه تو كاراش فضولي نكنيم!!! جمعه هم مامانم به صورت كاملا اتفاقي!!! موبايلشو تو ماشين بابام جا گذاشته بود و نميشد باهاش تماس گرفت… منم نشستم سر تزم چون بايد دوشنبه تحويل ميدادمش و گل باقالي هم كاملا جدي تا از سر جام پا ميشدم دعوام ميكرد! يكي دو بار شك كردم و به گل باقالي گفتم اين مامان من خيلي مظلومه شايد ميخواسته بره بيمارستان به ما نگفته اونم ميخنديد و ميگفت تو چرا مغزت اينجوريه؟؟؟

ديروز صبح سيب گل زنگ زد بهم و گفت به دوست مامانم زنگ زده و طرف خيلي مشكوك برخورد كرده و گفته مامانت اينجا نيست!!! يكي دو ساعت بعدشم مامانم زنگ زده باهاش دعوا كرده كه چي كار به كار من دارين و ديگه به من زنگ نزنين… تلفن رو كه قطع كردم زنگ زدم دو سه تا بيمارستان كه ميدونستم اگه مامانم بخواد عمل جراحي بشه ميره اونجاها كه هيچ كدوم مريضي به اسم مامانم نداشتن… دوباره سيب گل زنگ زد و گفت بابا به من زنگ زده گفته حاضر شو ميام دنبالت… بايد با هم ديگه بريم جايي!!!!

زنگ زدم به بابام ميگم مامان كجاست؟؟؟ زرتي ميگه بيمارستان!!!! ميگم چرا؟؟؟ ميگه دقيق نميدونم!!!! يه كيست داشته مربوط به اونه چيزي نيست… از ارديبهشت منتظره كه تو تزتو بدي بعد عمل كنه ديگه انقدر تو طولش دادي دكتر اين دفعه گفته كه آخرين مهلته!!!

خيلي از خودم بدم اومده از اين تز لعنتي كه تموم بشو نيست همش كش مياد مثل گه تمام سر تا پامو گرفته ديروز انقدر گريه كردم كه ديگه نميتونستم چشمامو باز كنم… عمل مهمي هم نبود… سنگ كيسه صفرا!!! اگه بهم گفته بود از اول انقدر حالم بد نميشد… كيست چيه ديگه؟؟؟ مثلا بابام فكر كرده بود اگه اطلاعات دقيق نده بهتره!! انقدر حالم بد شده بود كه اصلا برام مهم نبود تو اداره دارم اينجوري زار ميزنم… همين جمله “از ارديبهشت منتظره تو تزتو بدي” هي تو ذهنم تكرار ميشد و انقدر سرفه ميكردم كه ميخواستم بالا بيارم…

نميدونم چرا نسبت به مامانم اينجوريم… اصلا اگه اتفاقي براش بيفته برام تحملش غير ممكنه!! چند روز پيش نشسته بوده تو اتوبوس… سر ايستگاه خم ميشه خريداشو برداره كه اتوبوسه دوباره محكم ترمز ميكنه و مامانم سرش ميخوره به ميله جلويي و دهنش خون مياد… هيچكسم كمكش نميكنه… خريداشو برميداره و با دهن خوني مياد خونه به ما هم نگفته بود چند وقت پيش از دهنش پريد… الانم كه دارم مينويسم همينجوري اشكام داره مياد… اصلا نميدونم چرا انقدر اصرار داره براي كوچكترين كاري دورترين مسير رو بره و حتما هم خودش انجامش بده… بابام بيچاره هروقت بهش بگه مياد دنبالش ميبرتش اين ور و اون ور… ولي چون كار نميكنه احساس ميكنه يه چيزيش كمه همش بايد به بهانه يه قبض برق هم كه شده براي صبحش يه برنامه اي داشته باشه

صبح كه خودمو رسوندم بيمارستان تازه بهوش اومده بود همش با يه صداي نامفهومي ميگفت تو چرا اومدي؟؟ از كجا فهميدي؟ شب هم بهم گفت برو هروقت تزتو دادي بعد بيا من ببينمت…

امروز ميرم دانشگاه و تمومش ميكنم…به خدا تمومش ميكنم…