You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2008.
ديروز تولد يكي از دوستاي دبيرستانم دعوت بودم… تو اين ده سالي كه نديده بودمش، گه گاهي يه خبرايي از هم ديگه به گوشمون ميرسيد… فكر نميكردم از ديدنش خيلي خوشحال بشم… چون راستش از فينگيل دبيرستاني زياد خوشم نمياد… براي همين فكر ميكنم كسي كه با اون فينگيل دوست بوده ديگه به درد اين فينگيل جديد نميخوره….ولي باورتون نميشه كه چه حس خوبي بود…
وقتي بغلم كرد گفت واي هنوز بوي همون فينگيل فسقلي رو ميدي…اولش تعجب كردم ولي بعدش يادم افتاد كه امسال بعد از مدتها دوباره هوس عطري رو كردم كه تو دبيرستان ميزدم…
مهموني جالبي بود…تو حياط خونشون گرفته بود و يه سري از دوستاش با خودشون ساكسيفون و گيتار و درامز اورده بودن و يه آهنگايي ميزدن كه من و گل باقالي كم كم داشتيم بال درميورديم و از سطح زمين فاصله ميگرفتيم… گل باقالي بهم ميگفت واقعا ازت ممنونم كه همچين دوستايي داري… البته همين يك ماه پيش مهموني يكي ديگه از دوستام رفته بوديم كه با رتبه يك كنكور ازدواج كرده بود و حتما همتون ميتونيد حدس بزنيد كه مهمونها چه شكلي بودن!!!! گل باقالي يه ليوان آب خنك گرفته بود دستش و يه جوري به مردم نگاه ميكرد كه من شخصا ميترسيدم…
ولي اتفاق خيلي جالبي كه افتاد اين بود كه وسطاي مهموني در حاليكه شوهر خواهر دوستم كنارم وايساده بود و داشت مخمو ميخورد به گل باقالي گفتم ساعت چنده… اونم گفت يازده و نيم… يه دفعه اين شوهر خواهره هول شد كه واي ما ديگه بايد بريم خونه، چون پسرمون فردا بايد بره مدرسه… خلاصه رفت زنشو صدا كرد و سريع شال و كلاه كردن و رفتن… منم رفتم تو تراس با دوستم مشغول باربيكيو كردن و حرف زدن شديم و ديگه تا شام رو دادن يك ساعتي طول كشيد… بعد از شام گل باقالي گفت بيا ديگه بريم خونه ساعت يك شده و فردا نميتونيم بيدار شيم… خلاصه منم عين اين بي تربيتا، به محض اينكه شامم تموم شد خداحافظي كردم و دست شوورمو گرفتم كه بريم خونه… ولي تا نشستيم تو ماشين ديدم ساعت يك ربع به دوازدهه تازه… نگو اين گل باقالي از دنيا بيخبر هنوز ساعت مچيشو با ساعت جديد تنظيم نكرده… يعني نزديك بود بكشمشا… چون ما خودمونم كه تو خونه هستيم تا ساعت يك نميخوابيم… حالا بعد از عمري مهموني به اين باحالي رفتيم يك ربع به دوازده آقا ما رو كشونده بيرون… از يك طرف از خنده مرده بودم كه خواهر و شوهر خواهرشو ساعت 10 و نيم شب فرستاديم خونه و از طرفي هم يه جاييم بدجوري داشت ميسوخت كه حالا الان اونا دارن چي كار ميكنن… گل باقالي ميگفت بيا برگرديم راستشو بگيم… گفتم نه مرسي من ديگه حاضر نيستم دوباره به چهل نفر سلام كنم و خداحافظي كنم…
ما فردا داريم ميريم همدان… ميبينين تو رو خدا… نه به اينكه تا همين دو ماه پيش پامونو از تهران بيرون نگذاشته بوديم نه به اينكه تو اين دو ماه دو بار رفتيم شمال و يك بار تفرش و حالا هم كه همدان…
بيشتر از اينكه از مسافرت رفتنمون خوشحال باشم از اين خوشحالم كه مادرشوهر رو اين هفته نميبينم… واقعا از لحاظ روحي آمادگيشو نداشتم…
كارمندي:
1.اون پسره همكارم بود كه تو پست قبلي جرش دادم، كثافت حالا همچين حرف همه رو گوش ميده كه انگار روز اول استخدامشه!!! ياسمنگولا برگشته بهش ميگه ساعت سرور رو يك ساعت بكشين عقب كه ساعت همه كامپيوترها درست بشه، برگشته ميگه: حتما… واقعا از تذكر به جاتون تشكر ميكنم!!! خوبه نگفت سپاسگذارم!!! مثلا ميخواد بگه اين فينگيل بانو خودش ديوونه بود كه با من دعوا كرد، وگرنه كه من همه كارامو سر وقت و به موقع انجام ميدم…
2.صبح با ياسمنگولا داشتيم پشت سر خواهر لظ**بين يكي از دوستاي مشترك حرف ميزديم و داشتيم فكر ميكرديم كه خانوادهاش ميدونن كه اين اينجوريه و انقدر روشنفكرن يا يه حدسهايي ميزنن و به روي خودشون نميارن كه يه دفعه همون دوست مشترك كه شايد تو عمر چت كردنم كلا ده بار با هم روي مسنجر حرف زده باشيم، بهم سلام كرد… يه لحظه انقدر هول شديم كه خدا ميدونه… ياسمنگولا به شوخي ميگفت خدا كنه نشنيده باشه چي گفتيم:))))
3.اين ماه رمضون براي ما كافرها هم ماه نعمت بود… اصلا از فكر اينكه بعد از عيد فطر بايد دوباره هشت صبح برم سر كار و تا چهار بمونم عزا ميگيرم… ديشب به گل باقالي ميگفتم حالا كه فارغ التحصيل شدم، دلم ميخواد استعفا هم بدم!!! حس ميكنم هنوز يه جورايي دست و پام بسته است و نميتونم اونجوري كه دلم ميخواد از زندگيم لذت ببرم…
روزمره:
فعلا برگشتم به همون برنامه مطالعه هدفدار!! ولي ديگه اين دفعه سراغ فلسفه و روانشناسي نرفتم… گفتم همون رمان خودمونو بچسبيم كه يه موقع به مغزم فشار نياد… از رمانهاي پل استر شروع كردم… از سه گانهي نيويوركي…تا اينجاش (صفحه 102) كه خيلي خوب بوده… بعدش هم ميرم سراغ جناب براتيگان و بعدش هم شايد دوباره برم سراغ احمد محمود جونم…
روحي و رواني:
1.هنوز اونجوري كه دلم ميخواد از هفت دولت آزاد نشدم… يعني شدما ولي حساش رو ندارم…انگار بدون عذاب وجدان نميشه تفريح كرد… همش مغزم داره با هفتصد اسب بخار كار ميكنه كه بتونه يه كار نيمه كاره پيدا كنه كه من انجامش ندادم و تفريحمو بهم كوفت كنه… نميدونم چمه به خدا!!! اين تز لعنتي زد ما رو خل و چل كرد حسابي!!! ديگه راه برگشتي هم نيست پنداري(جهت قافيه)!!!!
2.من نميدونم چرا تو كارهاي تكراري انقدر خنگم… مثلا سيصد بار رفتم تو اتاقمون و دست راستمو دراز كردم كه كليد چراغ رو بزنم، بعد ديشب كه رفته بودم تو اتاق هي دست چپم رو ميماليدم رو ديوار اونوري دنبال كليد چراغ ميگشتم!!! چند وقت پيش داشتم از پلههاي ساختمونمون ميومدم بالا، بعد به طبقه دوم كه رسيدم ديدم از طبقه بالا صداي در اومد… اومدم بالا ديدم يه لنگه چشم داره از لاي در منو نگاه ميكنه… گفتم مرتيكه فضول!!! سرمو انداختم پايين و دو سه تا پله ديگه اومدم بالا… هي گفتم نگاش نكنم… نتونستم!! … گفتم بزار ببينم انقدر پررو هست كه هنوز لاي در وايساده باشه!! سرمو اوردم بالا و ديدم بعله!!! كلي حرصم گرفت و سرعتمو بيشتر كردم و پيچيدم تو نيم طبقه بعدي … يه دفعه شنيدم كه مرتيكه در رو كامل باز كرد… همونجوري با سرعت داشتم ميرفتم بالا كه ديدم گل باقالي ميگه كجا ميري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برگشتم ميبينم خونه خودمون بوده و اون مرتيكه فضول هم گل باقالي بوده و منم يادم رفته بوده خونمون طبقه چندمه!!!!! گل باقالي ميگفت اول كه اونجوري با اخم نگاه كردي فكر كردم داري فيلم بازي ميكني!!! تازه اين كه چيزي نيست… يه بار كلا رفتم بلوك بقلي!!! و تا زماني كه سه طبقه نرفتم بالا نفهميدم كه اشتباه اومدم!!!!!!
خالهبازي:
نميدونم تو ذهنم چي گذشت كه زنگ زدم همه خاله خانباجي ها رو براي پنجشنبه خونمون دعوت كردم… حالا عين سگ پشيمون شدم… انگار من استرس نداشته باشم زندگيم نميگذره… حالا كلا سيزده تا صندلي و مبل داريم من 16 نفر رو دعوت كردم!!! به دختر خالهام گفتم زود بياين كه جا بهتون برسه!!!!!!!!!!!!!! از اون طرف هم نميدونم چرا ميخوام پنج جور غذا درست كنم كه سه جورش رو تا حالا تو عمرم درست نكردم!!!! اين پنج جور هم رفته رو مخم و به هيچ وجه دلم نميخواد غذاي ديگهاي درست كنم!!! البته راستش مامان باباي گل باقالي هم هستن و من تا حالا هر غذايي كه بلد بودم براي اينا درست كردم و نميخوام بفهمن كه غذاي ديگهاي بلد نيستم!!! البته با اون وضعيت آشپزي فلاكت بار مامان گل باقالي، هر چي كه براشون درست كنم بايد انگشتاشونم بخورن!!! فعلا هم تو دلم خيلي با مامان گل باقالي لجم و اصلا دلم نميخواد پنجشنبه ببينمش!!! پنجشنبه كه هيچي اصلا تا آخر عمرم دلم نميخواد ببينمش!!! هنوز نميدونم چرا دهنم بي موقع باز شد و گفتم اونا هم بيان!!! آخه به من ميگن شيريني فارغ التحصيليت كو پس؟؟؟ چرا بعضي از آدما نميتونن تو شادي مردم سهيم بشن مگر اينكه شيرينيش رو بخورن !!! يا تو غمشون شريك بشن مگر اينكه حلوا و خرماشو بخورن!!! منم تا بهم ميگن پس شيرينيت كو يه دفعه معذب ميشم!!! الكي دعوتشون كردم!!!…گل باقالي كه از خواب بيدار شد بايد دوباره يه جو حسابي بهش بدم كه خونه رو تميز كنيم و بعدشم بريم خريد…فكر كنم از چهارشنبه عصري بايد آشپزي رو شروع كنم!!!
دانشجويي:
روز دفاعم داور يه بيست دقيقهاي دير رسيد و وقتي كه همه داشتن ميومدن تو اتاق، لپ تاپم خاموش شده بود… وقتي زدم بياد بالا يه دفعه يادم افتاد كه عكس لاگينم يكي از عكسامه كه يه لباس دكلته پوشيدم و سرمو كج كردم و دارم ميخندم و دقيقا عكس تا جايي گرفته شده كه لباسم معلوم نيست… يعني انگار لختم!!! موهامم افشون كردم و يه ماتيك زرشكي هم زدم!!! بعد فكر كنين اين صحنه افتاده بود رو پرده دو در سه متر و دقيقا عكس اندازه كله خودم شده بود!!!! منم نميدونم چه مرضي داشتم كه به جاي پسورد تنظيم كردم كه با اثر انگشتم وارد لاگينم بشه… حالا هر چي انگشتم رو ميكشيدم هي ميگفت failed يعني ديگه رسما داشتم غش ميكردم!!! دو سه تا از اين شاگرداي اسكل دانشكدهمون هم كه از هيچ مطلب آموزشي نميگذرن اومده بودن نشسته بودن كه دفاع منو ببينن!!! استادها كه اومدن تو يه لحظه زل زدن به پرده و منم نميدونم چجوري به مغزم رسيد كه سيم ويدئو پروژكتور رو قطع كنم!!! يعني واقعا از من بعيد بود!! چون عكسالعملهاي سريعم خيلي افتضاحه!!! كلي به خودم افتخار كردم… ولي استاد مشاورم، همون حزب اللهيه، يه دفعه وقتي گل باقالي رو ديد گفت ايشون گل باقالي هستن؟؟؟ منم در حاليكه كف كرده بودم گفتم بله!!! حالا نميدونم از اينكه من اول تزم از گل باقالي تشكر كرده بودم، اسمش يادش مونده بود يا اينكه هم عكس رو ديد و هم فرصت كرد اسم لاگين ها رو بخونه!!! هنوز اميدوارم كه حدس اولم درست باشه با اينكه خيلي بعيده كه يه استادي انقدر بيكار باشه كه بشينه قسمت تشكر و قدرداني يه تزي رو هم بخونه!!! ولي نزديك بود به جاي فارغ التحصيل شدن، به جرم تشويش اذهان عمومي، اخراج بشم و خلاص!!!!
ما ديشب هول شديم گفتيم شنبه سهشنبهها بليط سينما نيم بهاست، بريم يه فيلمي ببينيم…تازه فقط همين يك هدف رو كه نداشتيم…هدف ديگه ديدن سينما آزادي بود كه تو اين هفت هشت ماهه حتي از جلوش هم رد نشده بوديم و فقط عكسشو ديده بوديم…. تو رو خدا زوجي به اين بافكري ديده بودين؟؟؟ رفتيم فيلم فرزند خاك يا به قول گل باقالي خاك آشنا!!! مثل اينايي كه اصغر فرهادي رو با فرهاد توحيدي اشتباه ميگيرن!!! آقا عجب فيلم شخمي بودا!! من نميدونم جشن خانه سينما چرا انقدر به اينا جايزه دادن… فقط يه مهتاب نصيرپور داشت كه انقدر خوب بازي ميكرد كه لجمونو دراورده بود و طبق عادت ايرانيها انقدر با بازيش حال كرده بوديم كه همش بهش فحش ميداديم!!! واقعا چرا؟؟ مثلا هي ميگفتيم بيشرف چقدر خوب بازي ميكنه!! يه چيزاي ديگهاي هم ميگفتيم كه جاي نوشتنش اينجا نيست ولي كلي بهش فحش داديم!!! اون يكي زنه اسمش چيه؟؟؟ نقش اوله… من متنفرم ازش با اون دك و دهنش!! تا حرف ميزد يادم ميفتاد كه دارم فيلم ميبينم…نه كه تا حالا هيشكي بهش توجه نكرده بود، فكر ميكرد الان اين فيلم براش يه سكوي پرشه و بعد همش زور ميزد و هنراشو فرت فرت ميداد بيرون!!! من كلا از اين فيلمهايي كه راجع به معجزه و تصادف و اين چيزاست خوشم نمياد… به قول گل باقالي ممكنه تصادف توي زندگي يه چيز عادي باشه ولي تو فيلم بايد كلي منطق پشتش باشه… نه همينجوري الكي اتفاقات تصادفي بيفته… يا مثلا معجزه بشه و اينا!!! ولي فضا سازي جالبي داشت فيلمش…اگه اين دختره رو اعصابم رژه نميرفت شايد بدم نميومد از فيلمش…
بعد از فيلم هم ديديم ديگه خيلي صرفه جويي كرديم و اصلا درست نيست كه آدم از خونه بياد بيرون و فقط 3000 تومن خرج كنه، اينه كه طبق سفارش وبلاگ سفالينه شكمينه رفتيم رستوران كوكو… عجب رستوراني بود… خوشگل… نقلي…آرامش بخش… با غذاي فوق العاده… اولا كه تا وارد شديم يه ميز خالي شد و من در حاليكه داشتم با شانسمون حال ميكردم رفتم پشينم كه يارو گفت قبلا ميز رزرو كرده بودين؟؟؟ گفتيم نخير… گفت پس لطفا شماره تلفنتونو اينجا بزارين كه هروقت ميز خالي شد بهتون زنگ بزنيم… خيلي خوشم اومد… هي الكي كسي بالاي سرت واينميساد كه غذاتو كوفتت كنه و رستوران هم خلوت باقي ميموند… ده دقيقه بعد بهمون زنگ زدن و رفتيم تو…. گارسونهاي فوق العاده با ادب و ظرفهاي خيلي قشنگ و به محض اينكه چيزي ميخوردي هم ميومدن ظرفها و چاقو و چنگالها رو جمع ميكردن و يه سري جديد ميچيدن…. در همون حين هم از كيفيت غذا ازت سوال ميكردن كه مطمئن شن الان داره بهت خوش ميگذره… من كه هم از غذاش خوشم اومد هم از محيطش… خلاصه يه سي چهل تومني پياده شديم و خيلي راضي اومديم خونه….
من نميدونم چرا از صبح اعصاب معصاب ندارم… هي الكي پاچه ميگيرم… صبح كه يكي از همكارامونو دقيقا قهوهاي كردم… آخه ميخواستم يه سري از فرمهاي قبل از دفاع رو پرينت بگيرم ببرم دانشگاه تحويل بدم، بعد چون ويندوزم جديده هنوز آكروبات ريدر نداشتم… هي رفتم به اين پسره كه مسئولشه بگم اين سي دي رو بده به من ديدم داره با تلفن حرف ميزنه… اصلا كلا يه يكي دو ماهيه رفتم تو كارش هي ميبينم اين دستش چسبيده به گوشيه تلفن… بعد عوضي آدم كه ميره تو برنميگرده نگاه كنه همون جوري با تلفن حرف ميزنه انگار مثلا مگس اومده تو اتاق… بعد كه ديگه حسابي لجم دراومد رفتم بالا سرش همونجوري كه داشت حرف ميزد گفتم سي دي آكروبات ريدر و براي من بيار سريع كار دارم… يه سري تكون داد و نيم ساعت بعد ديدم از اتاقش اومد بيرون و راهشو كشيد رفت… كثافت… منم همينجوري حرصم داشت قل قل ميكرد و ميومد بالا… يه نيم ساعتي گذشت برگشت مثل خروس جنگي پريدم تو اتاقشو گفتم مگه من نگفتم سي دي آكروبات ريدر رو ميخوام!!! از صبح كه چسبيدي به تلفن، بعدشم راتو ميكشي ميري؟؟؟ حالا انگار من رئيسشم!!! اونم شروع كرد زر زر كردن كه كار پيش اومد گفتم قبل از اينكه بري به كارت برسي بايد ميومدي سي دي منو ميدادي!!! من الان يه جلسه مهم دارم ميخواستم يه چيزي پرينت كنم نميشه كه سه ساعت واسه يه سي دي معطل بمونم… ولي تلفن رو كه گفتم جا خورد!!! بعدش كه به خودش مسلط شد شروع كرد پررو بازي!!! الان يادم نيست چي ميگفت… يعني راستش اون موقع هم انقدر خون جلوي چشمامو گرفته بود كه نميشنيدم چي ميگه … فقط از حالت چشماش فهميدم داره پررو بازي درمياره… منم يه دفعه صدامو بلند كردم و داد زدم سرش كه تو اينجا نشستي كه به من سرويس بدي!!!فهميدييييييييييييييييي؟؟؟!!!!! مودبانه سرويسسسسسسس بديييييييييي!!!! ديگه خفه شد عوضي… همچين اعصابم يه مقدار آروم گرفت… بعد كه رفتم دانشگاه يكي از اين پسراي سال بالايي اومد تو آزمايشگاه… يكي دو سال پيش يه دعواي حسابي باهم كرده بوديم… يه جوري كه ديگه كار به گيس و گيس كشي رسيده بود… البته بعدش به يكي از دوستام پيغام داده بود كه ازم معذرت خواهي كنه… براي همين منم به روي خودم نيوردم و باهاش خوب برخورد كردم… بعد يه دفعه برگشت گفت خانم فينگيل يادتونه ما چه دعوايي باهم كرديم؟؟؟ انقدر خجالت كشيدم!!! آخه نكه صبحشم با اون پسره همكارم دعوا كرده بودم، خيلي ديگه پيش خودم ضايع شدم… بعد شروع كرد ماجراي دعوا رو واسه يه پسره ديگه تعريف كردن و اون وسط هم گفت كه فلاني ساكت بود ولي خانم فينگيل خيلي اعصابشون خورد شده بود و كلي دعوا كردن با من!!! منم با يه لبخند مظلومانه به پسر جديده گفتم من يه مقدار زود جوش ميارم!!!
نيم ساعت پيشم يه دعواي نيم ثانيهاي با گل باقالي كردم و بهش گفتم خنگ!!! آخه حرصم ميگيره… من حرف ميزنم درست گوش نميده بعد سوالاي چرت و پرت ميپرسه…. بهش ميگم تو اينترنت خوندم اگه تو رستوران كوكو تلفني جا رزرو كني ده دوازده تومن ميگيرن اضافه… ميگه ااا از ما هم گرفتن يعني؟؟؟؟ منم مثل پلنگ بهش حمله كردم و گفتم مگه ما تلفني رزرو كرده بوديم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونا به ما زنگ زدن نه ما به اونا!!! الان گل باقالي خوابه… خدا تا شب رو بخير بگذرونه… فكر كنم فردا بيام ماجراي طلاقمونو براتون بنويسم!!!!
عرضم به حضور انورتون كه بنده 5 بار ديگه بخوابم و بيدار شم ديگه فارغ ميشم به سلامتي!!! چه فراغتييييييييييييييييييي… ديروز رفتم ديدن اون داور اوليه كه هر چي از انيت اش بگم كم گفتم… مرتيكه به من ميگه ببين شما يه زحمتي كشيدي يا نكشيدي، من بايد تا هفته ديگه بخونم بفهمم!!! بعدشم تز بچه هاي دانشگاه شما ضعيفه!!! من اصلا دوست ندارم بيام اونجا داوري… من نميخوام با شما درگيري عاطفي پيدا كنم!!!! اول ميخونم سوالامو ازتون ميپرسم بعد شما ميري دو هفته يك ماه ديگه كار ميكني مشكلات رو برطرف ميكني بعد برات وقت دفاع ميزارم… ميگم مرتيكه من تا آخر شهريور وقت دارم… ميگه يعني شما ميگي من الكي بيام اونجا اوكي بدم كارتو؟؟؟
يكي نيست بهش بگه بابا من كه ديگه پايان نامه ام نمره اي نيست، فقط يا رد ميشم يا قبول!!! منم ادعا ندارم كه نمره پاياننامهام بيسته ولي ديگه دوازده كه هست!!!
خلاصه هر چي من گفتم اون يه چيزي گفت و بعدشم ميگفت من نميخوام شما رو ناراحت كنم!!! گفتم ناراحت شدم ديگه!!! ميگفت واي نه چرا ناراحت ميشي؟؟؟ خوبه روز دفاعت من بيام اونجا نفهمم شما چي گفتي!!!!
اومدم خونه ديگه رو به موت بودم … از شانس گه خودم تو كف بودم…آخه از شما چه پنهون كه من چند وقته اين كتاب راز رو گرفتم دستم و هي توش ميخونم كه بايد انرژي مثبت بفرستم و فكر بد نكنم… منم همش فكر بد ميكنم… ماجراي همون فيل صورتي با خال خالاي بنفشه ديگه… الان من بهتون بگم به اين فيل فكر نكنين، همتون فكر ميكنين!!! منم همش اين روزا هر چي احتمال وجود داشت كه كارم يه جا گير كنه حداقل بيست ساعتي بهش فكر كرده بودم…
امروز صبح رفتم پيش استادم، همون بيسواده… گفتم اين داوري كه معرفي كردين خيلي نژاد پرسته!!!! بيچاره استادم چشماش چهارتا شده بود، بعدشم يك ساعت داشت به اين لغت نژاد پرست ميخنديد… گفتم كه گفته تز بچه هاي ما ضعيفه و استاداي ما كه ميرن دانشگاه اونا بچه هاي اونا رو اذيت ميكنن و الان اونم تصميم گرفته كه سخت بگيره… حالا دانشگاه ما حداقل دو رتبه از دانشگاه اونا بالاتره ها!!!! خلاصه مخ استادمو زدم و قرار شد داور ذخيره بياد براي داوري!!!! حالا شما اينا رو تو دو تا خط خوندينا، من سه ساعت داشتم پله هاي دانشكده رو بالا پايين ميرفتم تا آخرش موفق شدم… ظهرم رفتم پيش داور ذخيره نازنينم و كلي اونجا تحويلم گرفت و برام خاطره تعريف كرد و گفت معلومه خيلي زحمت كشيدين، بعدشم خيلي تلويجي گفت كه شنبه ساعت 5 ماه رمضون همه خستهان و شما نگران نمرهات نباش و فقط سريع جمع و جورش كن!!! اينه كه ديگه آبجيتون شنبه ساعت 6 به سلامتي زايمان ميكنن و تز دو ساله شونو پس ميندازن بالاخره!!! شما هام راحت ميشين ديگه از دست من… اصلا كلا به نظرم اينكه كارم سريع درست شد به خاطر اين بود كه استادام هم دلشون ميخواست زودتر از دستم راحت شن… مثلا در آخرين مرحله مجوز دفاع بهم گفتن كه شنبه ساعت 5 هيچ كلاسي خالي نيست و نميشه دفاع كني!!! ديگه اين آخرش بود… شنبه سي شهريور ساعت 5 همه كلاسا پر بود، باورتون ميشه؟؟؟ ديگه حتي تا دانشكدههاي بقلي هم رفتم و التماس كردم و هيشكي بهم جا نداد… به استادم كه گفتم، گفت تو كشتي منو!!! بيا اين كاغذ رو بگير بگو تو اتاق شورا برات پروژكتور بزارن!!! شوراي استاداها!!! اصلا من خودم تا حالا اون اتاق رو نديدم!!! اگه اونجا هم نميشد تو توالت برام جلسه دفاعمو برگزار ميكردن كه ديگه منو نبينن اون طرفا!!!
فعلا امشب رو به خودم استراحت دادم و دارم ميرم سينما… از فردا قول ميدم اسلايدهامو بسازم و تمرين كنم… چون ديگه اگه اونجا هم بخوام مدت دفاع رو ده دقيقه ده دقيقه تمديد كنم سه تا استادا از زير ميز مسلسل در ميارن و تمام تنمو پر گلوله ميكنن…
گل باقالي ميگه مثل برج ميلاد بايد دو تا شمارنده پشتت بزني!! رو يكيش بنويسي” 359 روز تاخير”!!! رو يكي ديگه بنويسي “فقط 5 روز باقي مانده”!!!
اگه ديروز اين پست رو مينوشتم بسته به اينكه قبل از ظهر بود يا بعد از ظهر ميتونست پست خيلي غمگين تر يا خيلي خوشحالتري باشه…
صبح رفتم دانشگاه دنبال اين مرتيكه حزب اللهي كه ببينم بالاخره تز منو خوند و رضايت داد يانه كه فرمودن “مگه تزتو داده بودي من بخونم؟؟؟؟” آخه آدم انقدر وقيح؟؟!!!… قبلا استاداي دانشگاه يه احترامي داشتن… ميشد بهشون گفت آدم حسابي… حالا ديگه هر خري شده استاد دانشگاه… بلد نيست چجوري با دانشجوش صحبت كنه حالا اينكه خانم هستم رو بيخيال!!! بعد از اينكه خيلي جدي يك ساعت زل زدم تو چشماش گفتم “يعني نخوندين؟؟؟” بعد مرتيكه نيششو باز ميكنه ميگه برو به استاد راهنمات بگو فرم احراز شرايط دفاع رو امضا كنه بيار منم امضا كنم!!! فرم رو گرفتم و برگشتم پيشش و ميگم يه وقت براي دفاع من بزارين كه من زنگ بزنم به استاد داور هم خبر بدم، يك كمي موبايلشو نگاه ميكنه و تقويمشو ورق ميزنه بعد تلفن رو برميداره و به يه نفر زنگ ميزنه بعد برميگرده به من ميگه خوب بليطم هم اوكي شد!!! يكشنبه كه دارم ميرم فلانجا، قبلشم وقت ندارم… بعد پشتشو ميكنه به من و شروع ميكنه به يه نفر ايميل زدن!!!! بعضي وقتها فكر ميكنم كه چقدر مردم شانس اوردن كه قتل جرم محسوب ميشه و اعدام داره… وگرنه خود من شخصا يه رويايي دارم كه توش يه مسلسل دستمه و هركي ميره رو اعصابم رو سوراخ سوراخ ميكنم… بعد از اينكه باز يك ساعت زل زدم به سر كچلش گفتم ” ببخشيد حالا تكليف من چيه؟؟” دوباره برگشته با تعجب نگام ميكنه و ميگه ااا هنوز كه اينجايي!!! ببين سه شنبه كه خيلي زوده… چهارشنبه من صبح جلسه دارم و عصرم دو تا دفاع دارم… پنجشنبه ها نميام… شنبه هم يه دفاع دارم… بعدم 19 ماه رمضونه!!!!! بعد يه نگاهي به قيافه بي اعصاب من انداخت و گفت باشه شنبه ساعت 5 برات وقت ميزارم… با بقيه استادا هماهنگ كن!!! استاد راهنمام كه خدا رو شكر حرفي نداره… دو تا استاد داور هم برام انتخاب كردن كه يكيشون در نقش ذخيره بوده كه البته من نميدونستم… به ذخيره زنگ زدم كه رفت رو انسرينگ… براش پيغام گذاشتم… ولي باز ديدم دلم شور ميزنه و بايد تكليف شنبه رو مشخص كنم… زنگ زدم به اون يكي كه ميگفتن خيلي سختگيره و گفت فردا ساعت 2 بعد از ظهر بيا دانشگاهمون تزتو ببينم بعد ميگم كه شنبه وقت دارم يا نه… بعد از ظهر خوابيده بودم كه ديدم موبايلم زنگ ميزنه!!! نگاه كردم ديدم شماره استاد داور ذخيره است… فقط تصور كنين كه يه استاد با شعور آدم حسابي چجوري با يه خانم 26 ساله باشخصيت كه ميخواد از تزش دفاع كنه حرف ميزنه، همونجوري باهام حرف زد… دائم ميگفت استدعا دارم… حتما حتما… باشه شنبه ميام با اينكه از نظر فيزيكي شنبه ها برام روز شلوغيه و دلم ميخواست سرحال تر باشم… واي موضوع تزتون چقدر جالبه… به به…آفرين… خواهش ميكنم… وظيفمه… هرجور راحتترين… هرجور ميلتونه…ببخشيد اون موقع كه زنگ زدين من سركلاس بودم… بعد از تلفنش مني كه قبلش داشتم از حال ميرفتم وسط هال از خوشحالي جفتك مينداختم… هيچ دلشوره اي براي روز دفاعم نداشتم و سرشار بودم از آرامش…
ولي امروز صبح كه رفتم دانشگاه از رئيس گروه آخرين امضا رو بگيرم بهم گفت بايد با داور اول هماهنگ كنم… داور دوم فقط براي مواقع اورژانسيه و مورد من اورژانسي محسوب نميشه… اگر داور اول وقت نداشته باشه، بايد صبر كنم اون انه از مسافرت برگرده!!! گفت تاريخ تصويب شدن تزت مهمه و از نظر ما وقتي تزي تصويب ميشه انگار كه دفاع شده و چهار پنج روز اين ور و اون ور اصلا مساله مهمي نيست!!!!
امروز ساعت 2 ميرم داور اول رو ميبينم و تزمو بهش ميدم… دعا كنين شنبه ساعت 5 وقت داشته باشه… ديگه خسته شدم…
خوب مثل اينكه اين روزا روز منه!!! از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون كه من تزمو تحويل دادم…. مرسي مرسي…قربون شما… منم همينطور…
الان مثل يك پر سبكم…البته اگر دوباره نگيرن از وسط بشكوننم!!! دوشنبه طبق معمول كه جوزده ميشم و ديگه حال خودمو نميفهمم تا نصفه شب بيدار بودم و تمومش كردم!!! تمومش كردم؟؟؟ آره !!!!!!!!!!!!!!
صبح دو سري پرينت گرفتم و دادم به استادام…
البته يه چيزهايي رو هم فهميدم كه خيلي حالم گرفته شد… اونم اينكه همون موقعي كه تز من رو تصويب كردن نوشته بودن قابل دفاع هست و حتي داورم رو هم انتخاب كرده بودن… ولي قرار گذاشته بودن به من نگن كه دو سه ماه ديگه هم تو اين وضعيت گهي بمونم… خيلي نامردن نه؟؟؟؟ البته واقعا خيلي تو اين دو سه ماه تزم پيشرفت كرد يعني يه جوري شد كه خودم ميگفتم اون تز قبلي رو كه اون همه آشغال بود چجوري تصويب كردن؟؟
تو اين مدت يه پسري كه تزش فقط تو دو تا كلمه در تيتر با من مشترك بود كلي راهنماييم كرد… يعني دقيقا بهم ميگفت كه چي كار بايد بكنم و چه چيزهايي كم دارم و چه چيزهايي بيخوده و بايد پاكشون كنم… خيلي جالبه ها!!! يه پسر هم سن خودم كه مثلا يك سال روي موضوع تز من ولي توي يه محيط متفاوت كار كرده بود ميتونست بهم بگه كه بايد چي كار كنم ولي استادم نميتونست!!! يعني ببينين يارو چقدر بايد بيسواد باشه!!! ديروزم كه تزم رو براش بردم يه نگاه هم نكرد بهش… فقط به نظرم فكر پولي بود كه بعد از دفاع من بهش ميدن… بهش ميگم براتون توضيح بدم چه تغييراتي كرده؟ ميگه نه نميخواد، خودم بعدا ميخونم… جون عمهاش!!! دفعه پيش ده روز قبل از جلسه تزمو بهش دادم يه نگاه نكرده بود ببينه من هنوز مراجعم نصفه و نيمه است… منم كه از همه جا بيخبر، فكر نميكردم موقع تصويب تز بايد فهرست جداول و اشكالمم كامل باشه!!! بعد از جلسه اومده بهم ميگه اون چه وضع فهرست مراجع بود؟؟ ميگم مرتيكه خوب من از كجا ميدونستم اين چيزا مهمه … تو كه ده روزه اين دستته يه نگاه نكردي، تو جلسه ديدي؟؟؟
حالا فعلا اين چيزا اهميتي نداره… مهم اينه كه همه چي براي دفاع من آماده است و فقط بايد مشاورم تزمو پاراف شده بده به راهنمام… البته فكر نكنين همينشم كم چيزيه.. چون اين استاد مشاور خيلي حزب اللهيه و منم كه قبلا نميدونستم كارم گير اين ميفته… هميشه با مقنعه عقب و آرايش از جلوش رد شدم … خيلي باهام لجه!!! اصلا از دخترا خوشش نمياد مرتيكه مريض!!!
حالا از دانشگاه كه برگشتم سر كار، يه دفعه يكي از همكارام زنگ زد كه فينگيل مگه تو گزينش نشدي؟؟ گفتم چرا!! همون موقع دو تا دختر چادري از دم در اتاقمون گذشتن… دختره برگشت گفت الان از گزينش اومدن داشتن سراغتو ميگرفتن…سريع گفتم مرسي و گوشي رو كوبوندم سرجاش و رفتم زير ميز… مقنعه امو كشيدم رو چشممام و كرمي كه روي لباي پوست پوستم زده بودم پاك كردم و اومدم بالا ديدم اينا اومدن تو و زل زدن به من و الكي سراغ يه نفر رو گرفتن و منم گفتم نميدونم كجاست!!! رفتن و باز اومدن تو و به ياسمنگولا گفتن شما تشريف بيارين كارتون داريم!!! من كه داشتم سكته ميكردم… خلاصه ياسمنگولا رو بردن تو اتاق جلسه و حالا سوال نكن كي سوال بكن… اونم چه سوالايي!!! گفته بودن اين چرا انقدر سياهه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باورتون ميشه؟؟؟؟ برنزه كردن در دين اسلام حرامه؟؟؟؟؟ يا مكروهه؟؟؟ ياسمنگولا هم گفته بوده كه اين هميشه همينجوريه و خيلي سبزه است
) بعد پرسيده بودن اس ام اس بازي ميكنه؟؟؟ زيورآلات ميندازه؟؟؟ با مردا ميخنده؟؟؟ كثافتا… حالا كاش فقط به ياسمنگولا ميگفتن!!! از ده نفر همين سوالا رو پرسيدن… خدا رو شكر همه هم گفته بودن اين سياه مادرزاديه!!! آبروم رفت!!! يعني فكر كنين هر چند دقيقه يك بار در اتاق ما باز ميشد و يكي از دخترا با خنده ميپريد تو و ميگفت واي فينگيل از من پرسيدن كه تو چرا انقدر سياهي!!!!!!!!!!!!!!! بعد جالبه كه عكس سياه سفيدمو نشونشون ميدادن و ميگفتن پس چرا اين تو سفيده!!!! يكي گفته بوده روتوش كردن يكي گفته بوده خوب عكس سياه سفيده ديگه!!! يعني بعد از نيم ساعت اتاق ما پر بود از آدم و همه با هم ديگه حرف ميزدن و ميخنديدن!!! بعدشم به من ميگفتن ناراحت نشو اينا عقده اين!!! يعني از اينكه اينا فكر ميكردن من چون سياهم، ناراحتم، بيشتر حرصم ميگرفت!!! به ياسمنگولا گفته بودن روزه ميگيره؟؟ گفته بوده آره… گفته بودن تو از كجا ميدوني؟؟ گفته بوده ما باهم ديگه بعضي وقتها افطار ميكنيم… گفته بودن اين كه دليل نميشه!!!
))) خوبه نيومدن دهنمو بو كنن!!! ولي خوب اينم از سرمون گذشت!!! حالا فكر نكنين من تو سپاه كار ميكنما!!! اداره دولتيه ديگه!!!
بعد از ظهر كه اومدم خونه از اينكه ديگه لازم نيست فكر تزم باشم تو پوستم نميگنجيدم… بعدشم يه نقشه كشيدم و گل باقالي رو هم جو زده كردم و همه خونمونو با هم ديگه مثل دسته گل كرديم… يعني تا اين حد كه اجاق گازي رو كه تو اين مدت سه دفعه شسته شده رو هم شستيم!!! الان خونه برق ميزنه از تميزي… بعدشم يه برنامه ريزي كرديم كه نزاريم ظرفامون يه هفته بمونه تا شسته بشه و چون گل باقالي قبول نميكرد كه هر روز ظرفها رو بشوره مجبور شدم منم فداكاري كنم و قرار شد روزهاي زوج اون بشوره و روزهاي فرد من!!! البته بعد از اينكه گل باقالي ظرفهاي يك هفته رو شسته بود فهميد كه امروز در واقع نوبت من بوده و فردا هم باز نوبت اونه
)) ولي ديگه كار از كار گذشته بود و قبول كرده بود….
امروزم كه رفتم سركار و جو رو به ياسمنگولا منتقل كردم و اتاق سر كارمونو تغيير دكوراسيون داديم و اين نظافتچي هاي پررومونو صدا كرديم كه بيان اتاقمونو تميز كنن!!! آخه قبلا به اين بهانه كه ميزهامون جاي بدي بود ميگفتن سخته اين جا رو تميز كنيم!!! بعدشم كه نوشته علي گنجه اي رو ديدم كه ديگه هييييييييچي ديگه!!!
الان هم با خيالي آسوده بدون اينكه برنامه خاصي داشته باشم اينجا نشستم و وجدانم هم اصلا درد نميكنه… در ضمن فردا احتمالا با ياسمنگولا اينا ميخوايم يه طرفي بريم و آخر هفته باشكوهي داشته باشيم… حالا يا ميريم كاشان يا تفرش يا دماوند… زندگي بهتر از اين نميييييييييييييييييييييييييييييييييشه…………………..زندگييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
اين آقا روز منو ساخت…
امشب به يك جشن بزرگ دعوت شديم… جشن 40 روزگي مرگ يكي از فاميلهاي گل باقالي… مثل عروسي يه تالار گرفتن و دويست سيصد نفر رو دعوت كردن… شام و افطاري… من مطابق معمول نميدونستم اين جور جاها چي بايد پوشيد و با خيال راحت يه مانتو و روسري مشكي كنار گذاشته بودم كه ديروز متوجه شدم كه عروس متوفي يك كت دامن 400 تومني براي اين مراسم خريدن و فهميدم كه مانتوهامونو بايد در بياريم…شانس اوردم وگرنه احتمالا يه تاپ صورتي اون زير تنم بود و بايد تا آخر با مانتو ميشستم… اول گفتم يه تاپ مشكي و شلوار جين ميپوشم كه مادر شوهر عزيز فرمودن كه دامن بپوش!!! واقعا موندم كه اين جور مراسم يعني چي؟؟؟ مامانم ميگفت كه معمولا مردم آرايشگاه هم ميرن!!! من واقعا خجالت ميكشم وقتي يه نفر مرده برم بشينم مرده خوري كنم چه برسه به اينكه بخوام موهامو سشوار بكشم و ماتيك قرمز هم بزنم لابد!!! حالا هم از لجم يه دامن بيست سانتي ميخوام بپوشم با كفش پاشنه بلند تيك تيكي!!! هر كاري كرديم بپيچونيم مادر شوهر عزيز نزاشت… هي هم هندونه زير بغل من ميزاشت كه لطف ميكني مياي و اين حرفا كه ديگه هيچ جوره نتونم بهانهاي بيارم… فاميلاي ما كه ميميرن يه ختم ميگيرن فقط اونم تو خونه بيشتر نه مسجد… آدم يه روز وقت ميزاره ميره و تموم… فاميلاي گل باقالي كه ميميرن انگار نذر دارن كه هرچي بيشتر وقت مردم رو بگيرن… هزارتا مراسم دارن ماشالله… يكي ديگه از فاميلاشون كه پارسال زمستون تو اون برف وحشتناك چهلم گرفته بود اونم كجا؟؟ كرج!!!! من كه نزاشتم گل باقالي بره… گفتم اينا تا 40 نفر ديگه رو تو 40 ام پسرشون نكشن دست بر نميدارن انگار!!! اين همه پول خرج ما آدماي شكم سير ميكنن و ادعاي مسلمونيشون دنيا رو برداشته!!! مامان گل باقالي بهشون گفته بوده همين پولو ببرين بين مردم فقير گوشت و مرغ پخش كنين بهشون برخورده بود… گفته بودن اگه مامان نميده خودمون ميديم!!! كه چي؟؟؟ كه لابد مردم نگن باباشون مرد براش خرج نكردن!!! مرده اين خاله زنك بازيهاشونم به خدا!!! ايشالله خدا عمر نوح بده به همه فاميلشون…
امروز گل باقالي خواب موند و نرفت سربازي منم كه مثل هميشه زورم اومد وقتي اون خوابه پاشم برم سركار… اينه كه منم خوابيدم تا راس ساعت 11 و بعدشم باهم صبحونه خورديم و مثلا من الان دارم تزمو كامل ميكنم… گل باقالي خبر نداره طفلي وگرنه كلمو ميكند همين الان جلوي شما…
فهميد!!! ميگه داري بازي ميكني؟؟؟ يا درس ميخوني؟؟؟ فعلا عزت زياد…دعا كنين امشب وبا نگيريم!!!!
يعني ديگه انقدر؟؟؟ مگه ميشه؟؟؟
من و گل باقالي تا حالا چند بار شده كه شبا يه خواب مشترك ديديم!!!!باورتون ميشه؟؟؟ راجع به يه موضوعي كه اصلا ربطي به كارها و حرفاي روزمره نداشته ها!!! يعني فكر نكنين راجع به يه چيزي حرفي پيش اومده بعد دوتايي خوابشو ديديم… نه!!! يه چيز بي ربط!!! آخريش همين پريشب بود كه من خواب ديدم به گل باقالي خيانت كردم… داشتم از ناراحتي ميمردم… حالا اون وسط هم همش ياد برنامه the moment of truth بودم و فكر ميكردم اگه تو اون برنامه شركت كنم و ازم بپرسن به شوهرت خيانت كردي يا نه ديگه نميتونم بگم نه!!! صبح هم كه بيدار شدم خوابم واضح يادم بود و تا ظهر هم همش بهش فكر ميكردم و يه جورايي حتي شايد مسخره باشه ولي عذاب وجدان داشتم…پيش خودم گفتم به گل باقالي نميگم ولي عصري به محض اينكه گل باقالي رو ديدم يه جوري انگار كه دهنم تحت اراده خودم نيست بهش گفتم ديشب خواب ديدم بهت خيانت كردم!!! گل باقالي چشماش چهارتا شد و گفت منم همين خوابو ديدم!!!! ميگه خواب ديده فهميده كه من بهش خيانت ميكنم بعد همش جلوي من زانو زده گريه ميكنه ميگه چرااااااااااااااااااااااا؟؟؟ ديگه خواب مشترك خيلي وحشتناكه… آخه فكر مشترك كه تقريبا روزي دو سه بار برامون پيش مياد… مثلا داريم يه فيلم اكشن نگاه ميكنيم و به جاي هيجان انگيزشم رسيديم بعد من يه دفعه فكر ميكنم كه فردا شب شنيتسل درست كنم با پوره و همينجوري تو فكرم دارم مواد لازم رو تو گوشه كنار آشپزخونه از ذهنم ميگذرونم كه يه دفعه گل باقالي برميگرده ميگه يه چيزي ميگم الكي تو رودربايستي گير نكنيا!!! اگه خواستي بگو نه!!! ميگم چي؟؟ ميگه فردا شنيتسل درست ميكني؟؟؟ هوس كردم!!! ديگه اون موقع است كه من خيلي آروم مثل جوي آب روان از روي مبل به زير ميز سرازير ميشم و يه دستمم گذاشتم روي قلبم كه داره تير ميكشه!!! اون لحظه هم بعد از اينكه سه چهار ثانيه به هم ديگه زل ميزنيم فقط به هم ديگه ميگيم “دوووووورووووووغ ميگي!!!!” اين دوروغ ميگيه يعني اينكه منم دقيقا همين الان داشتم به همين فكر ميكردم… حالا مثال خوبي نزدم ولي موضوعات خيلي بي ربط تر از اينا دائما برامون اتفاق ميفته… يه جوري كه ديگه وحشت كرديم…
مامانم خيلي بهتر شده و ديگه هي پاميشه راه ميره و هي غر ميزنه… هر كاري رو بايد دقيقا به شيوه اي كه خودش انجام ميداده انجام بديم … هر چيزي رو هم صد بار ميگه… ديگه ديشب بعد از اين كه شام مامان بابامو داديم و ظرفها رو هم شستيم و همه جا رو تميز كرديم با سيب گل و گل باقالي رفتيم سينما… هميشه پاي يك زن… واقعا فيلم مزخرف بي سر و تهي بود… البته برعكس هميشه كه من از همه فيلمها خوشم مياد و گل باقالي اه اه و پيف پيف ميكنه اين دفعه گل باقالي ميگفت بد نبود… ولي من واقعا بدم اومده بود… اصلا اين حبيب رضايي رو بدن دست من يه كتك مفصلي بهش ميزنم… به نظرم بايد بعد از اينكه تو آژانس شيشه اي نقش جانباز!!! رو بازي كرد از سينما مينداختنش بيرون… يا حالا بيرونم نه همون انتخاب بازيگر و اينا رو انجام بده به نظرم بهتره تا اينكه بياد جلو دوربين…چه سيبيلي هم گذاشته بود واسه من با اون دك و دهن شل و ولش….ولي همه چي به كنار تيتراژش هم به كنار… واقعا حال كردم… هم اولش هم آخرش.. به نظرم فوق العاده بود… از بازي اون پليس هم خيلي خوشم اومد يه جوري كه وقتي حرف ميزد همينجوري ذوق از گلوم ميزد بيرون… چند وقت پيش ميناي شهر خاموش رو هم رفتيم ديديم…البته از شما چه پنهون كه كارگردانش دوست ماست D: و من تابستون پيش اكران خصوصيش رفته بودم ولي گل باقالي نتونسته بود بياد… واقعا به نظرم از همه فيلمهايي كه الان رو پرده است فيلم بهتريه… همه چي استاندارد و سر جاش… شديدا بهتون توصيه ميكنم فيلم رو ببينين!!! البته اين توصيه رو نزارين به پاي فاميل بازي ها…
راستي تزم رو هم هنوز تحويل ندادمD:
