You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2008.

الان من اینجا چی کار میکنم؟؟؟ نکنه فکر کردین دیشب همه غذاهامو درست کردم؟؟!!! نخیر!!! دیشب فقط رسیدیم خونه رو تمیز کنیم…

سه شنبه شب از ساعت هشت نشسته بودم جلو تلویزیون و لحظه شماری میکردم که desprate housewives شروع بشه، اونوقت دقیقا ساعت نه و بیست و پنج دقیقه گل باقالی رفت تارشو اورد و به منم گیر داد که برم باهاش ویلن بزنم و آواز بخونم!!!!!! میبینین تو رو خدا چجوری از من استفاده های فرهنگی میکنه؟؟؟؟ منم که مغزم تعطیله، اصلا یادم رفت برای چی تا الان نشسته بودم و زل زده بودم به تی وی … اینه که دیروز مجبور شدم از ساعت پنج تا شش تکرار سریال دیشب رو ببینم و از ساعت نه و نیم تا ده و نیم سربال همون شب رو  و از ساعت یازده و نیم تا دوازده و نیم هم the moment of truth…. خوب چه توقعی دارین؟؟؟ از ساعت 6 تا نه و نیم که نمیشه هم خونه رو تمیز کرد و هم دو جور غذا درست کرد!!!!

صبحم از هشت و نیم این ساعتم خودشو جر داد انقدر زنگ زد تا دیگه ساعت ده بیدار شدم… الانم اولین غذام داره قل قل میکنه رو اجاق و چون فقط یه ماهیتابه بزرگ دارم اینه که در هر لحظه فقط میتونم یه غذا درست کنم!!!

دیشب هم خانم خوشگل پولدار زنگ زد بهم و گفت که اگه میخوام از صبح بیاد کمکم!!!! منم در حالیکه اشک تو چشمام حلقه زده بود گفتم نه….  خیلی باشعورن، نه؟؟؟؟؟

انقدر حالم از اين اداره كوفتي بهم ميخوره كه خدا ميدونه… ديگه جدي جدي نميتونم تحمل كنم… يكي از دوستايي كه باهاشون رفته بوديم دماوند بهم قول داده كه كار تدريس تو يه دانشگاه رو برام جور ميكنه… البته خودش ميگفت اونجا بدتر زيرآب زني رواج داره… نميدونم چرا آدما نميتونن تو صلح و صفا كنار همديگه كار كنن!!! اگه بدونين ماجراي اون جيغي كه نوشتم تا كجاها رسيده… فقط همينو بگم كه هر روز مرداي ادارمون ميان بهم ميگن امروز ما گزينش بوديم گفتن اين خانوم فينگيل كيه اونجا كه بزن و برقص راه انداخته!!! يكي از دوستام بهم ميگه كه نبايد نقش قرباني رو بازي كني، به قول خودش ميگه بايد اگرسيو باشي… ميگه برو جلو سه چهار نفر ديگه بپر به زنه كه چرا رفتي زير آب منو زدي؟ چرا دروغ گفتي؟؟ البته زنه آشغال به يه نفر ديگه گفته به روح برادر شهيدم من نرفتم به گزينش بگم… دروغ ميگه مثل سگ… خيلي ناراحتم… دلم ميخواد با گل باقالي و ياسمنگولا و يه سري ديگه از دوستامون يه شركت خصوصي بزنيم و با هم ديگه كار كنيم… هر كدوم از كارمندامونم كه اومد زير آب يكي ديگه رو بزنه، يه تو دهني بخوره كه تنبيه بشه… هر روز تو دلم ميگم من بايد آدم خوبي باشم… من بايد ببخشم… من بايد بگذرم… دوباره فردا ميان بهم ميگن گزينش فلان حرفو زده و حراست آمارتو از فلان كس گرفته… دوباره هرچي كينه و بدخواهي و نفرته ميريزه تو دلم…. حالا باباي ياسمنگولا قول داده كه طرف رو بندازه بيرون… چون براي كل مجموعه خيلي بد شده كه همه دارن ميگن اونجا بزن و برقصه و جيغ ميزنن و آرايش ميكنن و صندل ميپوشن و … فقط دلم به اين خوشه كه دارم از اين مملكت ميرم…بايد بزنم به دنده بيخيالي و ازشون پول بگيرم و آخرشم يه بيلاخ نشونشون بدم و برم… خاك تو سر بي لياقتشون… كسي كه از آدم فروشي نون ميخوره ديگه چه توقعي ميشه ازش داشت… به خدا ميرفتن ميگفتن اين فينگيل كار نميكنه دائم داره وبلاگ ميخونه انقدر بهم برنميخورد… اينكه هر روز اين پسرا ميان با يه ابروي بالا انداخته و نيش باز بهم ميگن كه از فلاني پرسيدن كه اين فينگيل كيه اعصابم ميريزه بهم… اين آبدارچي احمقمونم كه ازش پرسيدن گفته نميدونم من نديدم در بسته بود!!! ميگم آخه انتر، در اتاق ما كي بسته بود؟؟؟؟ بيشعور… ميخوان كار آدمو درست كنن بدتر ميرينن به آدم… ولش كن ديگه اه…

حالا پنجشنبه رو بگو!!! ميخواستم جوجه كباب بزارم و خودمو راحت كنما… اين گل باقالي نميزاره… هي منو شير ميكنه، ميگه تو كه آشپزيت انقدر خوبه حيفه خودت غذا درست نكني!!! از طرفيم چون تراسمون تو اتاق خوابه، دوست ندارم اين نره خرا اتاق خواب ما رو بكنن اتوبان و هي با كفش برن و بيان كه جوجه كباب درست كنن، بعدشم كلا كنترل مهموني از دستم خارج ميشه… منم كه همه عمرم نشستم تو اتاق فرمان… حالا ديوانه شدم ميخوام باقالي پلو با ماهيچه و كشك بادمجون و شپرد پاي* و چيكن استروگانف درست كنم… ولي همشو چهارشنبه درست ميكنم و پنجشنبه گرم ميكنم… به من چه كه غذاي كهنه ميشه… اگه اينجوري نكنم از استرس از پا در ميام… گل باقالي هي ميگه براي چي استرس داري من كمكت ميكنم!!! ميگم باباجون تو مگه ميدوني براي ده تا نره خر چند تا پيمونه برنج بايد گذاشت و چقدر باقالي ريخت و چقدر شويد… نميدوني ديگه!!! منم نميدونم!!! پس كمك معني نداره…. ميخواد مثلا خياله منو راحت كنه سعي ميكه كار رو كوچيك نشون بده، منم حرصم ميگيره…به مامانم هم نميخوام بگم بياد كمكم… خدايا اين چه غلطي بود من كردم… از طرفيم يه فكر خيلي مسخره تو ذهنمه… اونم اينه كه ما هر وقت مهمون داريم براشون فيلم ميزاريم ببينن… ولي دو سه تا از مهموناي پنجشنبه اهل فيلم ديدن نيستن و يكيشونم كه انقدر شيطونه كه امكان نداره دو ساعت بتونه ساكت بشينه، حالا وحشت دارم كه چجوري بايد مهمونامو سرگرم كنم… آخه تا حالا اگه مهموني داشتم يا به فيلم ديدن گذشته يا اصلا از اين مدلا بوده كه همه وسط بودن و داشتن ميرقصيدن… من از اين به بعد اگه بالاي سه نفر مهمون دعوت كردم اسممو عوض ميكنم… گل باقالي هم هفته پيش تو پادگانشون شيفت بود و مطابق معمول واينساده… حالا ديروز براش 48 ساعت بازداشت نوشتن كه فعلا در رفته… ديشب بهم ميگه اگه فردا نتونستم در برم پنجشنبه ظهر كه بيام خونه رو تميز ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم عزيزم اگه تو بازداشت بشي من زنگ ميزنم مهموني رو كنسل ميكنم!!!!! ميبينين چقدر خونسرده!!!!

پي‌نوشت:ياسمنگولا يه وبلاگ داره كه هيچ كدوم از مطالبش رو پابليش نميكنه، فقط مثل يه دفترچه يادداشت رمزدار ازش استفاده ميكنه… حالا امروز داشت خودش مطلب آخرشو ميخوند، ديد روز 30 مهر نوشته : ” خوب امروز هم آخرين روز از فصل بهاره”!!!! از اون موقع داريم ميخنديم…. بهش ميگم خوبه فقط خودت ميخونيشون!!!

* نپرسين شپرد پاي چيه… فعلا حوصله ندارم دستورشو بنويسم… هفته ديگه شايد يه دستور مصور ازش بزارم

مگه من خيلي ديوم؟؟؟ يا آدم جدي عوضي هستم؟؟؟ چمه؟؟؟

اون روز كه بهم زنگ زدي با تعجب ميگي فينگيل، پلنگ صورتي ديوونه شده!!! ميگم چرا؟؟ ميگي زنگ زده ميگه من نزديك خونتونم دارم ميام اونجا!!! الهي ننت بميره برات كه ميترسي به من بگي دوستم داره مياد خونمون… آخه مگه من تا حالا به غير از دو سه مورد كه قاسم دو سه روز خونمون مونده بود و قصدي هم براي رفتن نداشت غري زدم؟؟ يا دعوا مرافعه راه انداختم؟؟؟ خوب دوستته داره مياد خونمون ديگه، مگه چيه؟؟؟

يا وقتايي كه ميام خونه و يكي از دوستات اونجان و با چشماي نگران منو نگاه ميكني و وقتي با خوشرويي ميرم جلو دست ميدم و سلام ميكنم و احيانا يه شوخي هم همراهش، انگار يه نفس راحت ميكشي و يه دفعه يه لبخند بزرگ به جاي چشماي نگران مياد تو صورتت!!! واقعا من انقدر ترسناكم؟؟؟؟

يا اصلا همين ديشب كه بهم ميگي اجازه ميدي پلنگ صورتي و قاسم رو هم براي پنجشنبه دعوت كنم؟؟؟ مگه من بايد اجازه بدم؟؟؟ خوب ده نفرن ميشن دوازده نفر ديگه!!! حالا اصلا بگو از باشعوريته كه داري از من اجازه ميگيري، حالا چرا وقتي ميگم باشه ميپري ماچم ميكني و ميگي مرسي؟؟؟!!!! مگه من مامانتم؟؟؟؟ مگه اجازه ات دست منه؟؟؟؟

تو رو خدا بگو چي كار كردم كه انقدر ازم حساب ميبري؟؟؟

من اينجوري دوست ندارم به خدا!!!

خدا نصيب شما هم بكنه، اين دوست خوشگل خوش تيپ پولدارامون بعد از اينكه چهارشنبه دعوتشون به شمال رو رد كرديم و پنجشنبه دعوتشون به سينما رو ، شنبه ما رو بردن دماوند… فقط ميتونم بگم تا حالا انقدر بهم خوش نگذشته بود…

نمي‌دونم از حمله ده نفرمون به ماهيتابه نيمرو بگم يا از مرغ سحر و گلنار و زهره خوندناي دسته جمعي‌مون از روي كتاب ترانه‌هاي قديمي، از خالي شدن كيف پولمون بعد از بازي بيست و يك يا رقص سرخ پوستيمون دور آتيش، از  كبابي كه با گوشت گوسفندايي كه تو دماوند علف خورده بودن درست كرديم يا از آش رشته‌اي كه وقتي هوا تاريك شد خورديم، يا اصلا از همه مهمتر اينكه چقدر اين ده نفر با همديگه جور شده بودن يا ديگه از همه همه مهمتر از جوي كه منو گرفت و همشونو براي پنجشنبه شام خونمون دعوت كردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با اينكه ديشب 6 ساعت خوابيدم ولي كلي انرژي دارم، مامانم هم صبح ديد فرصت براي نصيحت كردن پيش اومده، نيم ساعت داشت به من ميگفت شماها جوونين چرا جمعه ها تا ظهر ميخوابين؟؟؟ از اين به بعد هر هفته برين تو طبيعت… ولي واقعا چي ميتونه از اين سخت‌تر باشه كه بعد از يه روز به اين شلوغي ساعت هشت صبح بياي وسط اين آشغالا بشيني و دستتو بزني زير چونت و زل بزني به مانيتور…

يه چيزي كه خيلي برام جالب بود اين بود كه اين دوست خوشگل خوش تيپ پولدارامون كه اصلا هم نميتوني بهشون بگي خسيس، چقدر حساب شده پول خرج ميكردن… صبح قرار شد چند بسته جوجه كباب كاله بخريم و بريم… ما اصلا هيچ ايده‌اي نداشتيم كه جوجه كباب كيلويي چنده!!! با اينكه من شايد هفته‌اي يك بار وقتي حوصله آشپزي ندارم از نزديك ادارمون يك كيلو جوجه كبابي يا شنيتسل فيله ميخرم كه نيم ساعته بتونم يه چيزي درست كنم و بخورم ولي به هيچ وجه يادم نميومد هر دفعه چقدر پولش ميشه… براي همين بدون اينكه نگاهي به قيمت بسته‌هاي جوجه كباب بكنم يه چندتايي برداشتم و از دوست خوش تيپ پولدارمون پرسيدم كه به نظرت براي ده نفر چند تا بسته كافيه؟؟؟ خوش تيپ پولدار يه نگاهي به روي بسته كرد و چشماش گرد شد و گفت نميخواد از اين كاله ها بخريم، اينا تقريبا كيلويي هشت تومن درمياد كه خيلي گرونه و خلاصه ما رو برد دم يه مغازه مرغ فروشي كه من تا حالا پامو توي يه همچين مغازه اي نگذاشته بودم و جوجه كباب آماده خريد كيلويي 5500، تازه ميگفت گرون داده و چون عجله داشتيم مجبور شده بخره… يا مثلا زنش تعريف ميكرد كه براي نامزديشون چجوري از خوشگليش استفاده كرده و رفته مدل يه آرايشگر خيلي معروف و يك عكاس معروف‌تر شده و اينجوري آرايش و عكس نامزديش مجاني دراومده… يا اينكه چجوري براي عروسيش ميخواسته لباس يكي از دوستاش رو قرض بگيره و نشده!!! عصرش هم همه پولهايي كه بچه‌ها خرج كرده بودن رو روي يك كاغذ نوشتن و گفتن سهم هر كس انقدر شده… شايد تو نگاه اول عجيب باشه كه يه پسر جوون اينجوري حساب كتاب همه چي دستش باشه ولي به نظر من خيلي عاليه… نشون ميده كه تازه به دوران رسيده نيستند و براي پولشون زحمت كشيدن و قدرشو ميدونن… اصلا اين كارارو روي حساب خسيسي نزارين چون واقعا آدماي دست و دلبازين ولي حساب كتاب هم سرشون ميشه…. مسافرت كردن با يه همچين آدمهايي واقعا كار راحتيه… تكليف آدم مشخصه… هي موقع حساب كردن هر چيزي لازم نيست يقه همديگه رو جر بدين كه آقا بزار من حساب ميكنم… تازه مطمئني كه همه خرجها با رضايت اكثريت و حداقل هزينه انجام شده… واقعا نميتونم بگم چقدر خوشحالم كه همچين دوستايي پيدا كرديم… ما كه خودمون خيلي آدمهاي بي معرفت و عوضي هستيم ولي خيلي عاليه كه اونا انقدر پيگيرن… يعني باورتون نميشه كه بعد از مسافرت شمال دفعه پيش ما يك زنگ به اينا نزديم!!!! ميدونم خيلي بيشعوريم ولي من كه از ته دلم دوستشون دارم و از اين به بعد هم سعي ميكنم كه براي دوستيهام انرژي بيشتري بزارم و الكي هي غر نزنم كه چرا ما چهار تا دوست باحال نداريم… تا پاي عمل هم رفتم و پنجشنبه همشونو دعوت كردم و واقعا ريسك كردم،  اگه ميديدين كه بعضي هاشون چجوري يه گاو درسته رو قورت ميدادن!!!!!

تصميم گرفتم براي اينكه به خودمم خوش بگذره فقط يه سوپ بزارم و برنج و با يه جوجه كباب سر و تهشو هم بيارم… برم ببينم اين مغازه بقل اداره تا الان جوجه كباب چند تومني تو پاچه من ميكرده!!!! در ضمن معرفت آقاي خوش تيپ پولدار رو ببينين كه ميگفت بزار من جوجه كبابتو برات درست ميكنم ميارم!!!! واقعا شما جاي من بودين از داشتن چنين دوستايي كه يه دفعه جلوتون سبز شدن، تو پوستتون ميگنجيدين؟؟؟؟

دو دو دو دو چي چي چي چي هاهاهاهاها

بيا بغل من و جمهوري اسلامي بخواب!!!!!!!!!!!!!!!!

تولدت مبارك مغز نخوديييييييييييييييييييييييييييي من…. عاشمقتم هوار تا

اي ننه ننه ننه ننه…. ميميرم برات ننه

فهمیدین سربازیا دو ماه کم شد؟؟؟ اصلا موندم تو خرشانسی این گل باقالی!!!! قدیمیترین ورودی هایی که این قانون بهشون میخوره همین گل باقالیه که تیر 86 سربازیش شروع شد!!! اصلا نفهمید این سربازیش چه جوری گذشت (خوبه اینجا رو نمیخونه وگرنه خودشو جر میداد از حرص) اولا که از 45 روز مرخصی 60 روزشو رفته و هنوز 30 روزش مونده!!! انقدر که پرونده شو دست کاری کردن براش!!! از طرفی هم فرمانده اش بهش گفته بود که میخواد یه حال اساسی بهش بده و دو ماه آخر رو مرخصش کنه…. یعنی چی؟؟؟ یعنی گل باقالی کافیه که تا آخر مهر بره سربازی!!! البته فعلا مطابق برنامه ریزی خودش و با در نظر گرفتن مرخصی ها و تشویقی ها و جمعه ها کلا 18 روز دیگه از سربازیش مونده… همش راه میره تو خونه و داد میکشه میگه نبود 18 روز؟؟؟؟ گردن کلفت شده دیگه!!!! با ادبیات پادگانی، بالاخ شده…

منم سه شنبه ای که خبر شدم که اینجوری شده لجم گرفت و چهارشنبه الکی برای خودم یه مرخصی رد کردم که یه استراحتی بکنم… آخه این روزا اداره خیلی رو اعصابمه… تازه فهمیدم که تو این جور محیطها کار کردن چقدر وحشتناکه… خلاصه دردسرتون ندم…چهارشنبه صبح بیدار که شدم دیدم اصلا نمیتونم از گلو درد حرف بزنم و این وضعیت تا پنجشنبه شب ادامه داشت… اینم از تعطیلات ما…تازه پنجشنبه و جمعه عروسی این دوست خوشگل خوشتیپ پولدارامون دعوت بودیم(بله هم پنجشنبه و هم جمعه، هر دو روزم عروسی کامل بودا… هی من میگم پولدارن شما باور نکنین، تازه نامزدی خفن سه ماه پیششون هم که یادتونه ایشالله؟؟!!) خلاصه پنجشنبه به هر جون کندنی بود حاضر شدم و رفتیم ولی جمعه دیگه رو به موت بودم…واقعا تا حالا به این شدت سرما نخورده بودم…با اینکه از ترس تبخال زدن اصلا دستمال کاغذی نکشیدم به دماغم، ولی انقدر تو دستشویی فین کرده بودم که پوست دماغم رفته بود… مامان منم از بچگی هر وقت ما سرما میخوردیم دیگه خیلی میخواست لطف کنه بهمون ادالت کلد میداد!!! با آنتی بیوتیک و قرص و شربت و اینا اصلا میونه ای نداره!!! ولی این دفعه دیگه گل باقالی به زور برم داشت برد یه درمانگاهی و اولا دو روز استعلاجی نصیبم شد این وسط، بعدشم یه آمپول زدن بهم که بعد از نیم ساعت اصلا انگار نه انگار که سرما خورده بودم و وقتی رسیدم خونه با اینکه قبلش کاملا قطع امید کرده بودم از رفتن به عروسی ولی سریع حاضر شدم و رفتم اونجا و انقدر قر دادم و جیغ زدم که شب دوباره حالم بد شد و تا صبح داشتم ناله میکردم…

راستش چند وقت بود که میخواستم بیام اینجا از گل باقالی یه عالمه بد بگم… ولی دوست نداشتم شما ها از دستش لجتون بگیره… آخه خودم پس فردا دوباره عاشقش میشدم ولی شماها دیگه دوستش نداشتین… چند وقت بود احساس میکردم بهم درست و حسابی توجه نمیکنه…. از راه که میرسیدم تا شب خواب بود بعدشم یه هدفون میزاشت گوشش و هی با خواننده هه عربده میکشید… تو کارای خونه هم کمکم نمیکرد… ظرفها دو هفته همین جوری میموند تا خودم بشورم… راستش اولایی که اومدیم تو یه خونه، دلم میخواست یه جوری زندگی کنیم که انگار هم خونه ایم… یعنی واقعا حال میکردم که مثلا من بشینم فیلم مورد علاقه مو ببینم و گل باقالی هم برای خودش مجله بخونه… یا مثلا اینکه کسی ازم توقع نداشته باشه که هر شب آشپزی کنم و منم از گل باقالی توقع نداشته باشم وقتی کتابشو میخونه دوباره بزارتش تو کتابخونه….خیلی حس روشنفکری!! بهم دست میداد!!! ولی چند وقت بود که دیگه این زندگی رفته بود رو اعصابم… اصلا دوست نداشتم از سر کار بیام خونه… ساعت شش میرسیدم خونه میدیدم گل باقالی رو مبل خوابه… تلویزیونم که نمیتونستم نگاه کنم… مثل این زنای بدبخت یه غذایی درست میکردم و یه دستی به سر و روی خونه میکشیدم و میرفتم تو اتاق میخوابیدم و کتاب میخوندم…خلاصه کنم، کسی نبود نازمو بکشه….ولی از چهارشنبه که مریض شدم اصلا گل باقالی از این رو به اون رو شده ها… روزی دو بار برام آب لیمو شیرین و پرتغال میگیره… شلغم برام پخته!!!! سوپ برام درست کرده ( از این آماده ها :) ) ) الارم موبایلشو کوک میکنه که قرصامو به موقع بهم بده… شبا بیدار میشه آب کیسه آب گرم رو عوض میکنه و میزاره رو سرم که راحتتر بخوابم و دیگه خلاصه بدجوری شرمنده ام کرده… تازه فهمیدم که چرا وقتی ما دو روز دیرتر میریم خونه مامان گل باقالی، خودشو میزنه به مریضی :) )))  نگو جواب میده… بالاخره تجربه اش از من بیشتره دیگه :) ))

راستی ما سه شنبه رفتیم فیلم کنعان… شدیدا توصیه میکنمش… من که خیلی خوشم اومد… هم از کارگران مشغول کارندش خیلی خیلی خوشم اومد هم از این یکی… فیلم دیگه ای هم ازش ندیدم ولی از این به بعد این مانی حقیقی هر گوزی که بده من میرم از ته دل بوش میکنم…

امروز هم داریم میریم آواز گنجشکها… بریم ببینیم و تعریف کنیم…

از وقتي از همدان اومديم هزار تا كار مثل طوفان منو درنورديده!!! اولا كه به احتمال خيلي زياد اداره‌مون قراره به منتهي اليه جنوبي تهران منتقل بشه ولي چون چند تا كارمند خارجي داريم كه اگه اون طرفا(منتهي اليه جنوبي) رو ببينن، ديگه اين طرفا(ايران) نميان براي همين منو ياسمنگولا داريم خودمونو ميچسبونيم به اين خارجيا كه بزارن ما هم با اينا تو همين ساختمون بمونيم… براي همين بساط كارمند نمونه شدن و اين حرفا به راهه!!!! ديگه هشت صبح ساعت ميزنيم و تا شش عصر سر كار ميمونيم و واقعا هم كار ميكنيما!!! يعني راستش يه كاري يك ماه پيش بهمون دادن كه اصلا نگاشم نكرده بوديم، حالا از اون موقع به صورت موازي من دارم تحليل و طراحي‌شو انجام ميدم و ياسمنگولا بدون اينكه روحش از طرز طراحي من خبر داشته باشه داره نرم‌افزارو مينويسه!!! اگه سه نفر بوديم احتمالا اون يكي قبل از نوشتن نرم‌افزار داشت تستش ميكرد!!!! خلاصه كه اوضاعيه!!!

از طرفي كار فارغ التحصيليم و استخدامم و يه مشكل پزشكي و گواهينامه‌ام كه يك سال و نيمه گم شده رو دارم با هم ديگه پيش ميبرم… يه پام تو آزمايشگاه و دارم آزمايش شاش ميدم و يه پام تو دفتر اسناد رسمي دارم تعهد ميدم كه ديگه گواهينامم رو گم نكنم، يه دستم داره از كتابخونه مركزي امضا ميگيره كه كتاباشو پس دادم و يه دستم داره نمودار كوفت ميكشه!!!

ولي با اين همه كار هيچ وقت انقدر خوشحال و خندان نبودم… از فكر اينكه هيچ تزي تو دنيا نيست كه من مسئول نوشتنش باشم قند تو دلم آب ميشه… از اون حالتهاي روحي و رواني هم خيلي وقته برام پيش نيومده… يعني باورتون نميشه كه چقدر مامان گل باقالي موضوع حل شده ايه برام!!! اصلا بگي يه نوك سوزن از دستش حرص بخورم، نميخورم… هر چي خودشو به آب و آتيش ميزنه و حرفاي صد من يه غاز ميزنه تنها چيزي كه گيرش مياد يه لبخند احمقانه است كه پشتش هيچ فكري نيست… هيچيا…. يعني واقعا لبخند احمقانه است… همين!!! به يه آرامش روحي بينهايت رسيدم… نه كه بگم چون تزمو دادم اينجوري شدا… راستش بعد از تحويل تزم فهميدم كه هيچ چيزي تو دنيا نيست كه ارزش اينو داشته باشه كه يه روز تو رو خراب كنه… كلا دو تا رويكرد ميشه داشت در مقابل اينجور مسائل… يا كلا بايد بزاريش كنار مثلا اگه آدمي رو اعصابته رابطتو باهاش قطع كني يا اگه امتحانت رو اعصابته حذفش كني… يا اگه نميشه بزاريش كنار مثل مادرشوهر كه نميشه باهاش قطع رابطه كرد يا تز كه دلت نمياد حالا كه همه چي تموم شده انصراف بدي، بايد تحملش كني… خود اين تحمل ميتونه همراه با حرص خوردن و خود آزاري باشه، ميتونه همراه با پذيرفتن سرنوشت و حفظ كردن آرامش باشه… من همين آخري رو انتخاب كردم… و اين انتخاب يك قدرتي بهم داده كه خودمم توش موندم… مثلا همين چند روز پيش بود كه يكي از همكارام كه نمونه يك كارمند آشغال و عوضيه، بابت اينكه از شنيدن قبولي دوست صميميم تو امتحان فوق كه يه عالمه براش زحمت كشيده بود و هيچ اميدي هم نداشت، خوشحال شدمو با صداي بلند خنديدم و بغلش كردم، بهم گفت كه ” انگار شما هنوز نميدنين تو ادارات دولتي چجوري بايد رفتار كرد!! ” با كلي چرت و پرتاي ديگه شامل ” شانس اوردي گزينشت دو هفته پيش بود ” و ” اگه اين رفتارت به گوش معاون سازمان برسه برخورد بدي باهات ميكنه ” و ” حالا چون دوست ياسمنگولا هستي و باباي ياسمنگولا رئيس اينجاست، فكر نكن كه تو شركت خصوصي كار ميكني ” و ” شما دفعه دومه كه همچين رفتاري ميكني، دفعه پيشم به خاطر اينكه بهت گفتن مامانت بيمارستانه، بلند گريه كردي” و غيره…. البته نميخوام دروغ بگم اولش خيلي ناراحت شدم… يعني ترسيدم… از اين همه كثافتي كه تو چشماش داشت موج ميزد ترسيدم… از اينكه يه آدمي كه خودش فوق ديپلمه و به همه ميگه فوق دارم، با شنيدن خبر قبولي يه نفر ديگه انقدر داغ ميكنه كه دنبال يكي ميگرده كه عقده‌شو خالي كنه، ترسيدم… از اينكه هم من بلند خنديده بودم و هم ياسمنگولا، ولي چون باباي من رئيس نبود، فقط به من تذكر داده شد لجم گرفت… ولي يه نيم ساعتي كه گذشت يه دفعه احساس كردم اصلا برام مهم نيست!!! قدرتي داشتم كه يه دفعه دلمو گرم كرد… اگه اين اتفاق يك ماه پيش برام افتاده بود نفرتش لااقل دو سه هفته‌اي تمام تنمو ميخورد…. حتي نرفتم پيش باباي ياسمنگولا كه زير آبشو بزنم فقط گفتم جواب كارشو ميگيره، مطمئنم!!! لازم نيست كه بگم فرداش با دست باندپيچي شده اومد اداره و دستش دچار سوختگي درجه نميدونم چند شده بود!!!!

هفته پيش دو روزي از زندگي زناشويي مرخصي گرفتم و رفتم دختر مامان بابام شدم… گل باقالي رو براي يه مانور برده بودن كرج كه قرار بود اونجا نقش شور*شي رو بازي كنه و كتك بخوره!!! بگذريم كه همش زير درخت بيد خوابيده بوده و چلو كباب ميخورده و من اينجا از دست مامان بابام حرص ميخوردم و خدا رو شكر ميكردم كه فقط دو روز قراره اين وضعيت رو تحمل كنم!!! بابام كه همش جلوي تلويزيون دراز كشيده بود و ميگفت هيس!!! مامانم هم جلوي كامپيوتر كه الان تو اتاق سابق منه، نشسته بود و كليك كليك اسپايدر بازي ميكرد و هر نيم ساعت يك بار با بوي پياز داغ سوخته از جاش ميپريد!!

واقعا من چه صبري داشتم تا شش ماه پيش!!! اصلا فكرشو نميكردم!!!

معرفي كتاب:

كتاب سه‌گانه نيويورك پل استر به شدت پيشنهاد ميشود

مون پالاس مال همون مرتيكه نابغه بالايي كه ديگه هيچي!!! از پيشنهاد گذشته، مجبورتون ميكنم بخونين

معرفي فيلم:

از اين فيلم مسخره‌تر و بي‌معني تر تا حالا نديده بودم…

از اين فيلم بيمزه‌تر هم به هم‌چنين!!!!

تو رو خدا فيلم دعوت رو نرين ببينين!!!

اتوبوس شب رو تو سينما نديده بوديم و سي دي شو گرفتيم كه من خوشم اومد خيلي!!!

 

اکتبر 2008
ش ی د س چ پ ج
« Sep   Nov »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031