You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2008.

اي بابا… يه شب جواب منت كشي‌شو ندادما!!!! ببين چه بلايي سر خودش اورد!!!! صبح كه در حاليكه هدفون تو گوشش بوده و داشته در حال راه رفتن كتاب ميخونده افتاده توي يه دونه از اين جوب مشتي‌هاي وليعصر… بعدشم كه سريع خودشو رسونده خونه و شلوار خيسشو انداخته تو ماشين لباسشويي، يادش رفته قبلش گوشي موبايلشو از تو جيبش دربياره…

تا وقتي بخوابيم داشت از درد كمر و سوزش باسن مبارك به علت سوختن گوشي ناله ميكرد :D

ولي دلم خنك شدا!!!

آقا ما هم جواد شديم و هرشب يه عالمه لاست ميبينيم… پدرمون دراومده… از خواب و خوراك افتاديم… ديشب كه گل باقالي بعد از تموم شدن يكي از دي‌وي‌دي‌ها پريد يه دونه ديگه بزاره، گفتم بابا ساعت به نظرم 12 شده باشه بيا بريم بخوابيم… فكر ميكنين ساعت چند بود اون موقع؟؟؟ دو بامداد!!!! هيچي ديگه بدبخت شديم رفت… زبان خوندن كه تعطيل شده حسابي… غذا هم كه نميرسم درست كنم… هزار تا فيلم جديد و خوبم گرفتيم كه نميرسيم ببينيم… فقط اون وسط ساعت 9.30 تا 10.30 من desperate housewives ميبينم و گل باقالي كتاب ميخونه :D خيلي سرمون شلوغه خلاصه!!! البته همه اين برنامه‌ها در صورتيه كه اين دوست خوشگل خوشتيپا يه جا خفتمون نكرده باشن…پنجشنبه‌اي خونه مامان گل باقالي بوديم كه زنگ زدن بياين خونه ما فيلم ببينيم… هي من گفتم خسته‌ام ولي گل باقالي چرب زبوني كرد و راضيم كرد…كه اي كاش خر نشده بودم…تا ساعت شش صبح اونجا بوديم!!!!!!!!!!!! تازه ميخواستن به زور نگهمون دارن كه يه لوله زديم تو سرشونو فرار كرديم… هيچي ديگه من آفتاب روز جمعه رو نديدم!!!! از شش و نيم صبح تا پنج عصر خواب بوديم… بعدشم كه بيدار شديم تمام سيستم بدنمون به هم ريخته بود و حسابي دپرس بوديم!!!! قاسم زنگ زد بهمون كه بياين بريم يه جا راه بريم… آقا هنوز از خونه پامونو بيرون نگذاشته بوديم كه خوشگل خوشتيپه زنگ زدن كه نامردا چرا تلفن خونتونو جواب نميدين!!!! كجا رفتين بدون ما!!!!!!! جديا!!!! شوخي نميكردن!!! هيچي ديگه دوباره اومدن خودشونو رسوندن به ما و شام رفتيم با هم ديگه بيرون و دوباره تا ساعت يك شب داشتيم تو پارك با اين وسائل بدنسازي پيرزن پيرمردا بازي ميكرديم و ميخنديديم… يكي نيست بگه تو كه فردا صبح پاميشي فحش رو ميكشي به همه جد و آباد كسايي كه نزاشتن ديشب بخوابي چرا ساعت يك شب هرهر كركرت قطع نميشه؟؟

ولي ديگه خسته شدم… تا حالا دوستهاي به اين پيگيري نداشتيم!!! ديگه نميگم كه تو اين ماه يه برنامه مسافرت پنج روزه باهاشون داريم و تو ماه ديگه يه مسافرت ده روزه!!!!!

ديگه كي بزنيم همديگرو لت و پار كنيم و رابطه رو براي هميشه پايان بديم رو نميدونم… ولي اينجوري كه داريم پيش ميريم به خدا خطرناكه!!!!!

معرفي كتاب:

داشت يادم ميرفت… كتاب ها كردن پيمان هوشمندزاده رو حتما بخونيد… فوق العاده است… آدم خوشحال ميشه وقتي يه نابغه كشف ميكنه… فكر كنين دو سه ساعت منو گل باقالي در همون پوزيشني كه كتاب رو باز كرده بوديم باقي مونده بوديم و هر چند وقت يك بار كتاب رو ميبستيم و يه دل سير فرياد ميزديم و دوباره خيلي جدي باز ميكرديمش و بقيه‌شو ميخونديم….

من نميدونم چرا  وقتي مياي خونه مامانمينا فكر ميكني مسئول ادب كردن مني!!! هي ميگي پاشو ظرفهارو بشور…پاشو چايي بيار نزار مامانت بلند شن… چرا مامانت صدات كرد نشنيدي… چرا به بابات گفتي “برو بابا”… چرا انقدر بلند حرف ميزني…. چرا پاهاتو كه ميخواي بزاري رو ميز زيرشو نگاه نميكني….چرا بابات ميخواد فوتبال ببينه هي ميگي بزن اون كانال من سريال ببينم اي بابببببببببببببببباااااااااااااا چي كار داري تو به من؟؟؟ دلم ميخواد… خونه خودمونه… مامان خودمه… باباي خودمه… يه جوري رفتار ميكني انگار من يه دختر دهاتيم كه اومدم تو خونه اشرافي شما و هي دارم خرابكاري ميكنم…. بابا جون من دختر اينام… هر جوري كه هستم اينا ميدونن… ديدن…قبول دارن…. كار تو كه زشتتره كه جلو اونا با من قهر ميكني… پررو!!!!

:پنجشنبه بريم كوه؟؟

:نه!!

: :( چرا؟؟

:آخه خيلي سربالايي داره!!!!!!

بابام به خاطر اينكه مهاجرت كانادا سخت شده باهام قهر كرده….

چون با من قهر كرده با سيب گل دعواش شده…

سيب گل چون بابام باهاش بد حرف زده اومده خونه ما….

بابام چون تنها شده دل آدم براش ميسوزه…

چون دلم براي بابام ميسوخت بهش زنگ زدم…

چون بهش زنگ زدم برام قيافه گرفت…

هميشه وقتي قيافه ميگيره در مورد اين صحبت ميكنه كه ديگه به زندگي من كاري نداره و دخالتي نميكنه…

هنوز نفهميده كه وقتي دخالت نميكنه من راحتترم….

من وقتي اعصابم راحت باشه بهتر تصميم ميگيرم….

من تصميم گرفتم كه براي مهاجرت كانادا اقدام نكنم….

من ميخوام اين رو بپذيرم كه اگر بخوام از ايران برم بهترين كار گرفتن پذيرش دانشگاه است…

بايد قبول كنم كه درس خوندن راحتتر از زندگي كردن تو اين جهنمه….

من ميدونم كه براي پذيرش گرفتن بايد زبانم رو بهتر كنم…

من و گل باقالي روزي دو ساعت زبان ميخونيم….

گل باقالي از فينگيل بانوي جدي خوشش نميايد….

براي همين وسط درس روي پاهاي من مينويسد “دوستت دارم جيگر ط”

وقتي ميگويم نكن ميگويد فقط يه “لا” مونده وايسا

و وقتي معني يك لغتي كه تازه ياد گرفته‌ايم را از او دوباره ميپرسم مشغول بوسيدن گوشه‌هاي صورت من ميشود…

براي اينكه فكر نكنم سوفيا لورني چيزي هستم ميگويد كه از ريش‌هاي من خيلي خوشش مي آيد…

خواهرم وقتي اين حرف را ميشنود خوشحال ميشود و ميخندد…

………………………………………………………………………….

دلم ميخواست بابام آدم نرمالي بود….

دلم ميخواست خواهرم ميرفت خونه خودشون….

دلم ميخواست گل باقالي …. نه دلم نميخواست… همين جوري خوبه….

من هنوز خسته‌ام… امروز هي ميخواستم نيام سر كار بازم عين اين كارمند نمونه‌ها پاشدم اومدم پشت مانيتور نشستم و نق ميزنم… البته اگر كارمنداي نمونه شامل كسايي كه ساعت ده ميرسن اداره هم بشه!!!

ميخواستم زودتر بياما ولي گل باقالي ماشينو برده بود و من بايد با تاكسي ميومدم سر كار ولي يه دفعه يادم افتاد فقط صد تا يه تومني دارم!!!!! كه باهاش حتي تاكسيه حاضر نبود بندازه تو چاله كه رو من آب بريزه… تازه ديشبش با گل باقالي پولاي قلكمونو دراورديم و پنجاه تومني‌ها و بيست و پنج تومني‌ها رو با چسب به هم چسبونديم تا اندازه پول بنزين بشه كه امروز گل باقالي با دو تا ديگ عدسي تو خيابون نمونه…. اي بابا اشكاتونو پاك كنين اونقدرام فقير نيستيم…. كارت بانكمون مونده بود دست سيب گل و احمق خانم فقط جلدشو انداخته بود تو كيف من… منم با خيال راحت رفتم هزار تا آت و آشغال خريدم و وقتي اومدم خونه با گل باقالي رو هم ديگه 2 تومنم نداشتيم… خلاصه داشتم ميگفتم … اينه كه مجبور شدم وايسم تا ياسمنگولاي تنبل بياد سر كار كه آژانس بگيرم و برم بالا از اون پولشو بگيرم…. البته واينسادما خوابيدم!!!

عدسييييييييييي رو بگم كه چه شاهكاري شد… گل باقالي كه رسيد خونه يه قيافه پروفشنالي پشت تلفن گرفتم و بهش گفتم عزيزم آب عدس را خالي كن و دوباره آب بريز روش… گفت اتفاقا زنگ زدم همينو بهت بگم… هيچي آب نمونده توش و عدسا باد كرده اومده بالا و داره از قابلمه ميريزه بيرون!!!! حالا صبح كه آب ريخته بودم روشون ارتفاعشون پنج سانتم نبودا!!! اين شد كه مجبور شدم برم از مامانم هم يه ديگ بگيرم و نصفشون كنم… اول كه آب ريختم روش و سه تا سيب زميني خيلي بزرگم رنده كردم روشون و گذاشتم يك ساعت پخت تا نرم شد… بعدشم گل باقالي رو نشوندم تمام كيسه پيازامو برام خورد كرد و خودم رفتم تو تخت خوابيدم و كتاب خوندم :D پيازا انقدر زياد شد كه نصفشو ريختم رو پيازداغاي آماده‌ام و بقيه‌شو با چند تا سيب زميني ديگه كه نگيني خوردشون كرده بودم تفت دادم براي ادويه هم زردچوبه و آويشن و پودر سير و فلفل سياه و قرمز زدم و ريختم توش ولي هنوز كلي آب داشت با اينكه عدسش پخته بود… منم ابتكار زدم و آبهاي زيادي دو تا ديگارو ريختم تو يه قابلمه ديگه و گذاشتم غليظ بشه كه ديگه عدسام له نشه… بعدشم تو آب غليظ شده يه كمي رب زدم و دوباره رختمش تو عدسي ها…. ولي يك عدسي شد كه نميدونين… خيلي خفن بود… اين سربازا كه خيلي هيجان زده شده بودن و هي به گل باقالي گفته بودن از حاج خانم خيلي تشكر كن!!!! گل باقالي ميگه انقدر عدسيت جاافتاده بود كه به ذهنشونم نرسيد كه ممكنه خودت جا نيفتاده باشي، براي همين گفتن حاج خانم :) )))

بعد از خوردن عدسي هم هر كدوم از فرمانده‌ها ده روز تشويقي براش نوشتن كه ديگه از چهارشنبه نره :D اينجوري كه خودش حساب كرده 124 روز مرخصي استحقاقي و تشويقي و استعلاجي رفته، دو ماه هم كه از سربازي‌ها كم شد يعني كلا آقا 14 ماه رفتن سربازي…

اينم ماجراي يك عدسي كه 38 روز مرخصي تشويقي جمع كرد :D

مي‌خوام دوستاي جديدمونو حراج كنم… كسي چند تا دوست خوب كه هر هفته مهموني ميگيرن نميخواد؟؟؟

البته از اونجايي كه آدم خيلي خيلي صادقي هستم بايد يه موضوعي رو گوشزد كنم…. اگه معامله جوش خورد و صاحب اين دوستاي ما شدين، بدونين كه رفتن مهموني با خودتونه ولي برگشتنش نه!!!! يعني حتي ممكنه ديگه برنگردين….ولي باور كنين مي‌ارزه… منظورم اينه كه چند ساعت آخر عمرتون خيلي بهتون خوش ميگذره… ديگه چي ميتونه از اين مهم‌تر باشه؟؟؟؟

پنجشنبه پيش رفته بوديم خونه يكي از همين دوست جديدا… ساعت چهار و نيم صبح بود ولي نميزاشتن بيايم خونه… هر چي من ميگفتم آقا جان مادرت خوب پدرت خوب ما فردا ناهار خونه مادرشوهر دعوتيم، ميگفتن حالا فعلا تا ساعت شيش بمونين!!!! تازه بعدشم كه بالاخره رضايت دادن و ما تلو تلو خوران از در رفتيم بيرون،‌ دوست خوشگل خوش‌تيپ پولدارامون ميگفتن بياين بريم خونه ما فيلم ببينيم!!!!!…. من نميدونم اينا زامبي چيزي هستن؟؟؟ خواب و خوراك ندارن؟؟؟ از يه سياره ديگه انرژي براشون فرستاده ميشه يا چي؟؟؟ يه نيم ساعتي هم طول كشيد تا اونا رو پيچونديم و برنامه فيلم ديدن رو انداختيم براي جمعه عصر و بعدش با سرعت صد و چهل تا رونديم تا تو تخت خواب…چهار پنج ساعت خوابيديم( لطفا اين جمله آخر رو بي تفاوت نخونين) و رفتيم خونه مادر شوهر… اونجام چهل نفر قوم ظالمين مسابقه صندلي بازي راه انداخته بودن… انقدر تعداد زياد بود كه اگه نيم خيز ميشدي ليوان چايي تو بزاري رو ميز وقتي برميگشتي ميديدي روي پاي يه نفر ديگه داري ميشيني… البته من به علت كم خوابي، زده بود به سرم و هايپر شده بودم و تقريبا خودمو به كشتن دادم، چون تمام ظرفهاي ناهار رو شستم… البته سه تا دستيارم داشتم ولي آخرش همه از من تشكر ميكردن :D مهموناهم كه رفتن مديريت مرتب كردن خونه رو به عهده گرفتم و بازم وقتي خونه به شكل اولش برگشت همه از من تشكر كردن :D نه ولي جدي خيلي كار كردم… تازه مادر شوهر هم كه زنگ زد بگه مهموني گرفته، پيشنهاد دادم كه يه جور غذا براش درست كنم… انقدر خوشحال شده بود كه هي الكي ميخنديد و آخرشم رضايت داد كه چند جور دسر درست كنم… چون راستش پيرو پست قبلي نه قبليش كه تصميم گرفته بودم اخلاقمو درست كنم به اين نتيجه رسيدم كه اگر با هر آدمي جوري كه دوست داري با خودت رفتار بشه، رفتار كني، اگر بلد نباشه ياد ميگيره و اگرم بلد باشه و اهميت نده از اين به بعد اهميت ميده… راستش سر مهموني پير پاتالا خيلي از دست مادرشوهر ناراحت شده بودم، چون نه تنها هيچ پيشنهاد كمكي نداد بات آلسو از اول مهموني تا آخرش خودش و دختراش سيخ نشسته بودن و با فاميلاي ما اختلاط ميكردن!!!! سر ميز شام هم كه همه از ديدن شاهكار فينگيل فاميل كه به تنبلي و گشادي و بلد نبودن آشپزي معروف بود، به وجد اومده بودن و هي لپ منو ميكشيدن و ابراز احساسات ميكردن، مادر شوهر جان به تست كشك بادمجون اكتفا كردن… فرداي مهموني هم كه همه زنگ زدن تشكر كردن ولي مادر شوهر پس فرداشم كه زنگ زد به موبايل گل باقالي زنگ زد و با منم صحبت نكرد… البته گل باقالي ميگه آدم مياد خونه پسرش، فرداش زنگ نميزنه تشكر كنه… شايدم راست ميگه… ولي خلاصه اين دفعه كه اينجوري رفتار كردم، ديگه مادرشوهر از خود بيخود شده بود و همه‌اش مثل پروانه دور من ميچرخيد و قربون صدقه‌ام ميرفت… بعدشم اندازه يك هفته غذا و ميوه و شيريني داد بياريم خونه و ديروزم زنگ زد يك ساعت ازم تشكر كرد و گفت “اگه تو نبودي پدر من درميومد”… حالا چي كار كنم؟؟؟؟ از تزم كه دفاع كردم، با مادرشوهر هم كه دل ميديم و قلوه ميگيريم، تو اداره هم كه قضيه گزينش و اينا حل شد، ديگه به چي گير بدم و غر بزنم؟؟!!!!!

گل باقالي هم كه سه روز ديگه سربازيش تموم ميشه و بايد شيريني بده… شيريني‌هاي سربازي به صورت صبحانه سرو ميشه و قرار شده براش عدسي درست كنم ببره… منم سه كيلو عدس خريدم و از صبح گذاشتم تو بزرگترين قابلمه‌اي كه دارم كه خيس بخوره و الان دلم ميخواد عصري خودمو يه جا گم و گور كنم و نرم خونه… اصلا هيچ ايده‌اي ندارم كه تو سه كيلو عدس چقدر بايد ادويه ريخت؟!!! فكر كنم بايد با قاشق سوپ خوري نمك و فلفل بريزم توش… تازه يه نظرم بايد دو كيلو پياز بخرم براي پياز داغش… چون دلم نمياد پيازداغ كيلو شش تومن خودمو بريزم توش… ميخوام به گل باقالي يه عينك شنا و ماسك بدم بگم خودش پيازا رو خورد كنه كه حس تعاون و همكاريش تقويت بشه… فردا اگه شنيدين يه پادگان تو تهران رفته رو هوا بدونين مال عدسي بوده كه من درست كرده بودم….

همسر عزيزم ميدانم كه وقتي اينجوري شب‌ها به من ميچسبي نشانه علاقه و محبت توست ولي باور كن زماني كه دلم ميخواهد يك غلت ناقابل بزنم يا حداقل زانوهايم رو خم كنم و نميتوانم، دلم ميخواهد هلت دهم تا از روي تخت بيفتي پايين…

آن موقع كه داشتيم تخت خوابمان را انتخاب ميكرديم و تو ميگفتي كه تخت جمع و جوري بخريم تا بيشتر به هم بچسبيم من نميدانستم كه منظور تو اين است كه شبها در حاليكه زانوانت به شكمم فشار مي‌آورند و نفسم بالا نميايد بايد به زور ديده بر هم بگذارم تا بلكه خوابم ببرد…

از تو خواهشمندم كه حداقل نصف سهم 80 سانتي مرا در اختيارم بگذاري تا اگر برخلاف هر شب كه به پهلو ميخوابم خواستم دمر يا به پشت بخوابم يا حتي اگر خواستم از پهلوي راست به پهلوي چپ بروم جا داشته باشم

در ضمن همينجا بابت مشت و لگدهايي كه نصف شب تو پك و پهلويت ميزنم معذرت ميخواهم، بعضي وقتها تحمل خر و پفت واقعا از عهده من خارج است….

با امروز 9 روز ديگه از سربازي گل باقالي مونده… اصلا خوشحال نيستيم … خيلي دلمون ميخواد خوشحال باشيما ولي اصلا برامون مهم نيست… هر دفعه هم كه بهش ميگم چند روز مونده؟ و هي عدده كوچيكتر ميشه كلي ذوق ميكنيما ولي انگار يه جوريه كه خودمون ميدونيم حالا حالا ها تموم نميشه ولي الكي داريم فيلم بازي ميكنيم… حس ناباوري‌مون بيشتر از خوشحاليمونه… اصلا من ديگه نميتونم گل باقالي رو غير سرباز تصور كنم… مگه ميشه ديگه لباس سربازي به جالباسي جلوي در آويزون نباشه و يه پوتين داغون هم جلوي در غش نكرده باشه؟؟؟؟

حالا چند روزه كه گل باقالي به شدت داره دنبال كار ميگرده كه از دو هفته ديگه بره سر يه كار درست و حسابي… خيلي خوشحالم… با اينكه اگه يادتون باشه خودم بودم كه سه چهار ماه پيش اون همه صغرا كبرا چيدم كه گل باقالي نره سر كار و عصرا پيشم باشه ولي الان يه عالمه هيجان دارم كه وقتي ميرسم خونه تنهام و ميتونم خانم خونه باشم… تو اين مدت هم گل باقالي بيكار بيكارم نبود و يه وقتهايي يه كارايي ميكرد ولي برنامه مشخص نداشت كه مثلا من بدونم از اين موقع تا اون موقع قراره تنها باشم … منم وقتي گل باقالي با شورت خوابيده جلوي تلويزيون اگه پاشم شام درست كنم حس كلفتي بهم دست ميده… براي همين كاراي خونه رو خيلي تفنني انجام ميدادم، اونم با همكاري كامل گل باقالي… يعني اگه ميخواستم يه تيكه ظرف بشورم، گل باقالي رو ميفرستادم دم در آشغالا رو بزاره كه يه موقع ظلمي در حقم نشده باشه!!!!! ولي ديروز كه به صورت آزمايشي يه جا رفته بود سر كار وقتي رسيدم خونه بالاخره آخرين سري ظرفهاي مهموني كه گل باقالي هنوز نرسيده بود بشوره رو شستم و يه شام خوشمزه درست كردم و  آشپزخونه رو مثل دسته گل مرتب كردم و براي اولين بار تو اين خونه جارو برقي كشيدم و لباساي شش سال مونده رو انداختم تو ماشين لباسشويي و اتاق خوابمونو گردگيري و مرتب كردم و كوه لباساي شسته شده رو تا كردم و تو كشوها و كمدها جا دادم و بعدشم رفتم حموم و موهامو سشوار كشيدم و يه ماتيك جيگري زدم مثل آدم حسابيا نشستم سريالمو نگاه كردم… اگه موج خوشبختي رو تو چشاي گل باقالي وقتي كه رسيد خونه ميديديييييييييييييين!!!! اين مردا رو جون به جونشونم بكني دوست دارن زناشون كلفتي بكنن… دوست دارن ميرسن خونه شام حاضر باشه و چايي دم… همه جاي خونه هم برق بزنه… زنشونم موهاشو افشون كرده باشه و چشماشو خمار!!!!! از شما چه پنهون كه منم با اين سيستم خيلي حال ميكنم… قبلنا دوست داشتم همش از وقتي ميرسم خونه تو بغل گل باقالي باشم و آخر شبم يه غذايي سمبل كنم و حالشو ببرما ولي الان دلم لك زده واسه يه كمي كلفتي….

از صبح هزار تا دستور غذا پرينت كردم و ميخوام برگشتنه براي اولين بار تو زندگيمون بادمجون بخرم و يه سري غذاهاي بادمجوني درست كنم… آخه خريداي خونه ما محدود ميشه به بستني كيلويي و پاپ كورن و خامه و قارچ و از اين آت و آشغالا… هر صد سال يه بار اگه مامانم موقع خريد ميوه يادي از ما بكنه صاحب چند كيلو ميوه ميشيم كه اونام همه كپك ميزنه و صاف ميره تو سطل آشغال… اصلا از اون اول تا حالا من كاهو بادمجون كدو كلم و سبزيجات تو اين مايه‌ها رو نخريدم… تا حالا سالاد درست نكردم… هميشه خيارامونو در حاليكه يه مايع لزج سفيدي دورشو پوشونده بود ريختم تو سطل آشغال و حسرت يه ماست و خيار رو به دل خودمو گل باقالي گذاشتم … ولي ديگه گذشت اون روزا… حالا كه هيچ وابستگي به هيچ موسسه آكادميكي روي اين كره خاكي ندارم بايد يه فرقي بكنه زندگيم!!! ميخوام از اين به بعد براي آشپزيم وقت صرف كنم… البته اين موضوع كه تو آشپزخونه‌مون ميز نداريم يه كمي منو تو تصميمم مردد ميكنه ولي ميخوام اگه چند وقت به صورت مرتب وايسادمو اينو خورد كردم و اونو چرخ كردم ريختم تو اون يكي و بعد با هم ديگه ورزشون دادمو گيلي گيلي كردم و غلطوندم تو اون يكي و بعدم چيدم تو ماهيتابه و وايسادم بالا سرش كه نسوزه، به عنوان جايزه يه ميز ريزه ميزه براي آشپزخونه‌ام بخرم…

وايسين ببينم!!! حالا كه دارم خوب فكر ميكنم ميبينم كه همه اين ضربه‌ها از اينجا ناشي ميشه كه اون روز وقتي  اين سوزان ورپريده رو ديدم كه يه دستمال گرفته دستشو داره با اين پيس پيسي‌ها يخچالشو تميز ميكنه، دلم رفت!!! نشونه‌هاشم از همون فرداش ظاهر شد وقتي كه يخچال رو دستمال كشيدم و عكساي روشو با يه عالمه عكس جديد سه نفره از من و گل باقالي و خوشبختي!!! عوض كردم و هي وايسادم جلوي يخچال و يه دقيقه به عكسا نگاه كردم و يه دقيقه به سفيدي بينشون و پس فرداش بود كه اجاق گازي كه دو روز بود شسته شده بود رو با لبخندي كه فقط روي لباي يك زن پرفكت ديده ميشه دوباره تميز كردم و همين پسون فرداش بود كه يه دفعه موتورم روشن شد و زدم پدر خونه زندگي و خودمو دراوردم و گل باقالي رو انگشت به دهن گذاشتم…

مبرهن است كه: گل باقالي اگه ميدونست اين سريال چه تاثيري روي من گذاشته، از اين به بعد وقتي داشتم با ولع تكرار سريال ديشبو نگاه ميكردم بهم نميخنديد!!!!

واضح نيست كه: بانو در تيتر به قرينه لفظي يا معنوي يا حالا هرچي، حذف شده است…

چي ميتونه قشنگتر از اين باشه كه دو تا آدم صد كيلويي شكمو انقدر از دستپختت تعريف كنن كه لپات گل بندازه؟؟؟؟ چي ميتونه هيجان انگيز تر از اين باشه كه وقتي داري تعريف ميكني كه بلد نيستي غذاهاتو تزئين كني بگن حاضر بودن اين غذاهارو با زبونشون از رو زمين جمع كنن و بخورن؟؟؟ و چي ميتونه نيشت رو بيشتر باز كنه از اينكه بشنوي بعد از اين مهموني ديگه هيشكي روش نميشه مهموني بگيره؟؟؟؟

به خودم اميدوار شدم… راستش مهموني دفعه پيش كه پيرزن و پيرمرداي فاميل رو دعوت كرده بودم بدون كمك مامانم به گند كشيده ميشد… ولي اين دفعه همه كارا رو خودم كردم، اونم روز آخر… بدون اينكه مثل اسفند رو آتيش هي بپرم اين ور و اون ور… البته موقع كشيدن شام يه كمي هول شده بودم… يه جوري كه گل باقالي اومد در گوشم گفت آروم باشم و فكر كنم كه دارم براي خودمون دو تا شام ميكشم… غذاهام خيلي عالي شده بود و خوشبختانه همه سير شدن  و هنوز به اندازه حداقل 5 تا آدم شكموي ديگه تو يخچال غذا مونده …

مهمونا تا ساعت سه و نيم صبح خونمون بودن و نزديك بود كه همشون شب بمونن كه صبح بريم كله پاچه بخوريم كه خوشبختانه منصرف شدن …. من با اينكه بعد از ظهرشم دو ساعت خوابيدم ولي خيلي خسته شده بودم و لنزامم داشتن چشمامو اذيت ميكردن و همش دلم ميخواست زودتر همه چي تموم بشه… يعني بعد از اينكه ميز دسر رو چيدم تو دلم ميگفتم آخي ديگه هيچ كاري ندارم… براي دسر هم علاوه بر بستني و فالوده دو تا قوري آب جوش و چايي گذاشتم رو اين شمعهايي كه گرم نگه ميدارن و دو دست هم فنجون براي قهوه و چايي گذاشتم روي ميز و ديگه خودمو تا آخر مهموني راحت كردم… هر كسي چايي يا قهوه ميخواست خودش بلند ميشد ميريخت :D

راستي آخرش فيلم هم به زور براشون گذاشتيم… آخه نصف مهمونا شديدا ميخواستن فيلم ببينن و نصفي هم شديدا نميخواستن فيلم ببينن ولي چون ما تصميم گيرنده بوديم براشون فيلم تلما اند لوييز رو گذاشتيم كه آخرش حتي اونايي كه شديدا نميخواستن فيلم ببينن هم كلي هيجان زده شده بودن… بعدشم  بيست و يك بازي كرديم تا ساعت دو كه ديگه اين شكموها دوباره گشنشون شد و گفتن ما بازم كشك بادمجون ميخوايم و بعدشم تا ساعت سه و نيم گفتيم و خنديديم…

اين كشك بادمجونو من از مامان گل باقالي ياد گرفتم و واقعا ميتونم بگم تنها غذاييه كه خوب درست ميكنه البته آش رشته هاشم خوش مزه است…اينو هم در نظر داشته باشين كه خود گل باقالي ميگه كشك بادمجوناي من خيلي خوشمزه تر از مال مامانشه!!! بعد اون دفعه كه پير پاتالا رو دعوت كرده بودم وقتي اومده شام بكشه ميگه ببينم كشك بادمجونتو چه جوري درست كردي!!!!! انگار ميخوام امتحان بدم!!!! ديروزم كه داشت بازپرسي ميكرد كه چيا درست كردم تا گفتم كشك بادمجون، گفت خوب كشك بادمجوناتم كه از من ياد گرفتي و خوب درست ميكني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته الان به يه دركي رسيدم كه حتي ميتونم مامان گل باقالي رو دوست داشته باشم… و دوستشم دارم واقعا… چون ميدونم كه حرفايي كه ميزنه به خاطر اين نيست كه منو ناراحت كنه، شخصيتش اينجوريه… يعني اينجوري نيست كه بدونه كه اين حرف، زدنش خوب نيست، نميدونه!!! منم ديگه كاملا دركش ميكنم و از دستش ناراحت نميشم… البته يكي دو هفته است كه به اين درك نائل شدم و نميدونم چقدر دووم ميارم ولي فعلا كه حالم خوبه…

من ديگه برم ناهارمو بخورم :D آخ جووووووووووووووون كشك بادمجوووووووووووووووووووون

 

نوامبر 2008
ش ی د س چ پ ج
« Oct   Dec »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930