بابام به خاطر اينكه مهاجرت كانادا سخت شده باهام قهر كرده….

چون با من قهر كرده با سيب گل دعواش شده…

سيب گل چون بابام باهاش بد حرف زده اومده خونه ما….

بابام چون تنها شده دل آدم براش ميسوزه…

چون دلم براي بابام ميسوخت بهش زنگ زدم…

چون بهش زنگ زدم برام قيافه گرفت…

هميشه وقتي قيافه ميگيره در مورد اين صحبت ميكنه كه ديگه به زندگي من كاري نداره و دخالتي نميكنه…

هنوز نفهميده كه وقتي دخالت نميكنه من راحتترم….

من وقتي اعصابم راحت باشه بهتر تصميم ميگيرم….

من تصميم گرفتم كه براي مهاجرت كانادا اقدام نكنم….

من ميخوام اين رو بپذيرم كه اگر بخوام از ايران برم بهترين كار گرفتن پذيرش دانشگاه است…

بايد قبول كنم كه درس خوندن راحتتر از زندگي كردن تو اين جهنمه….

من ميدونم كه براي پذيرش گرفتن بايد زبانم رو بهتر كنم…

من و گل باقالي روزي دو ساعت زبان ميخونيم….

گل باقالي از فينگيل بانوي جدي خوشش نميايد….

براي همين وسط درس روي پاهاي من مينويسد “دوستت دارم جيگر ط”

وقتي ميگويم نكن ميگويد فقط يه “لا” مونده وايسا

و وقتي معني يك لغتي كه تازه ياد گرفته‌ايم را از او دوباره ميپرسم مشغول بوسيدن گوشه‌هاي صورت من ميشود…

براي اينكه فكر نكنم سوفيا لورني چيزي هستم ميگويد كه از ريش‌هاي من خيلي خوشش مي آيد…

خواهرم وقتي اين حرف را ميشنود خوشحال ميشود و ميخندد…

………………………………………………………………………….

دلم ميخواست بابام آدم نرمالي بود….

دلم ميخواست خواهرم ميرفت خونه خودشون….

دلم ميخواست گل باقالي …. نه دلم نميخواست… همين جوري خوبه….