You are currently browsing the monthly archive for دسامبر, 2008.
قاسم دو تا گواهي دكتر سفيد امضا!!! برام اورد و منم سه روز اول هفته رو به مناسبت سالگرد ازدواجمون تعطيل خصوصي اعلام كردم… برنامهام اين بود كه شنبه رو در آرايشگاه بگذرونم و يكشنبه رو در بغل همسر عزيزم و دوشنبه هم استراحت كنم… چه ميدونستم اين آرايشگاهها شنبهها تعطيلن!!!! ولي بازم از رو نرفتم و شنبه رو خوابيدم و يكشنبه سالگرد بازي كرديم و دوشنبه رو هم خوابيدم…. دلم ميخواست براي سالگرد ازدواجمون يه داستاني كه گل باقالي راجع به آشناييمون نوشته رو اينجا بزارم ولي ديدم فايده نداره چون ميخواستم آخرشو كه بيتربيتي!!!!! بود رو سانسور كنم كه ديدم ديگه حال نميده… خودمم نوشتنم نميومد….ديگه داريم بالاخ* ميشيما!!! شديم شيش سال!!!
يكشنبهاي ناهار به پيشنهاد ميز غذا رفتيم ريحون كه خيلي غذاش عالي بود ولي واقعا ارزون بود… جوري كه من شك كرده بودم كه ايني كه داريم ميخوريم گوشته يا نه!!!! البته آشپزخونهاش ورودش براي عموم آزاد بود…فكر كنين اولي كه رفتيم يه بشقاب ريحون و پنير با يه نون بهشتي اورد برامون بعدشم دو پرس كوبيده سفارش داديم كه چهار تا سيخ متوسط برامون اوردن كه فوق العاده خوشمزه بود و كاملا هم سير شديم ولي به نظر من كباب بدون برنج اصلا حال نميده… اينجا هم نميدونم چرا اصلا برنج سرو نميشد… بعد از ناهار هم رفتيم يك ساعت تو صف تئاتر شهر وايساديم كه بليط “مانيفست چو” رو بگيريم و آخرشم باورتون نميشه وقتي گيشه باز شد ديديم بهمون بليط نميرسه… مجبور شديم قاچاقي بريم به مسئول گيشه كه انقدر ما يه زماني تئاتر ميرفتيم ميشناختمون رو بندازيم و بليط بدون صندلي بگيريم ولي چون خدا ميدونست سالگرد ازدواجمونه، دو نفر از كسايي كه بليط صندلي دار داشتن رو تو راه معطل كرد كه به تئاتر نرسن و ما به محض اينكه رفتيم تو نشستيم رو دو تا صندلي خالي مونده و با لبخند مليحي در حاليكه داشتيم به پشتي صندلي تكيه ميداديم به همديگه نگاه كرديم!! راستش من زياد از تئاترش خوشم نيومد… اولا كه نميدونم به چه دليل مزخرفي به زبان انگليسي اجرا ميشد… البته ميدونم دليلشو، اينا احتمالا چون ميخوان برن خارج از ايران هم اجرا بزارن دارن از اول به زبان انگليسي تمرين كردن كه راحت باشن… من كه راحت فيلمها رو بدون زير نويس ميفهمم، اصلا بعضي جاهاشو متوجه نميشدم… اولا كه لهجهها افتضاح بود البته به غير از اشكان خطيبي كه خيلي خوب حرف ميزد، بعدشم با اون لهجههاشون هي جيغ جيغ هم ميكردن و اگر جيغ جيغ هم نميكردن يه نويز ديگهاي ايجاد ميكردن كه نتوني تمركز كني ببيني چي ميگن!!! دوما هم اينكه از موضوعش لجم گرفته بود و نميتونستم باهاشون هم عقيده باشم ولي بازيها كه خوب معلومه ديگه خوب بود توقع ديگه اي هم نداشتم…
اولي كه پست رو شروع كردم كلي خوشحال بودم… قرار بود بريم دب*ي خونه دوست خوشگل خوشتيپامون… يعني خيلي وقت بود كه قرار بود بريم ولي به كسي نگفته بوديم تا گذرنامه گل باقالي درست بشه و مطمئن بشيم…. شنبه كه گذرنامهاش اومد كلي خوشحال شديم و از اون موقع هم همش داريم نقشه ميكشيم كه اين كار رو بكنيم و اون كار رو بكنيم… حالا همين الان فهميدن كه چون چند وقته قبضهاشونو پرداخت نكردن شركتي كه خونه رو بهشون داده بوده، پلمپش كرده و گفته تا قبضاتونو ندين نميشه از خونه استفاده كنين!!!! مثلا خوشحال بوديم كه پول هتل رو جلو افتاديم و كلي ليست خريد نوشته بوديم، حالا نصفش كنسل شد!!!! ولي بازم انقدر اين دوست خوشتيپه تحقيقاتش دقيق بوده كه داريم با پول تور سه شب و چهار روز، نه شب و ده روز ميريم….
خيلي حالم گرفت… اولش كه اصلا داغون شدم… به گل باقالي گفتم حاضرم ضرر بليط و ويزا رو بديم ولي نريم با اينا مسافرت….چون لجم گرفت كه احساس مسئوليت نكردن كه وقتي مهمون دعوت ميكنن، اول خونشونو چك كنن… بعدم اگه قرار بود خودمون بريم كه تو اين تاريخ نميرفتيم كه اين همه حرص و جوش بخوريم تا گذرنامه بياد… تازه تو بهمن يه كنسرتي اونجا اجرا ميشه كه گل باقالي آرزوي عمرشه كه اونجا باشه… ولي بعد ديدم كه شايد اينجوري فكر كردن يه جورايي پررويي به حساب بياد… به هر حال اونها هم حالشون گرفته شده و دلشون نميخواسته كه يه خرج الكي بيفته رو دستشون… كلا من هميشه آدمهارو در لحظه قضاوت ميكنم… يعني به محض اينكه از يه نفر لجم ميگيره كل پيشينه طرف رو ميزنم تار و مار ميكنم….براي همين اين دفعه بعد از نشون دادن ناراحتيم از قضيه، گفتم هتل رو رزرو كنه!!!!
امشب بايد بريم از مامانمينا چمدون بگيريم…يوووووووووووووووووهووووووووو ميميرم براي چمدون بستن و قيلي ويلي رفتن دلم…
*بالاخ: اصطلاح پادگانی به معنی بالا رفتن تعداد ماه ها
———————————————
چمدونامونو بستیم و خونمونم مرتب کردیم… پس چرا من انقدر دلشوره دارم!!!!
با عرض معذرت خدمت غده ترشح كننده حسادت علي خان گنجهاي و ساير سربازان و سربازي نرفتگان،
ايشالله، اگه خدا بخواد، بدون حرف پيش، چشم شيطون كور و گوشش كر و دندشم نرم، گل باقالي ديروز كارت پايان خدمتشو گرفت ![]()
همين پيش پاي شما هم براي گرفتن گذرنامهاش اقدام كرد كه هر چه زودتر مرزهاي ايران رو درنورديم… اميدوارم كه همه چي مثل همين كارت گرفتنش سريع و بدون دردسر انجام بشه… ديشب كه فال حافظ گرفتيم بيشتر غزلش به زبون عربي بود و سيب گل گفت تعبيرش اينه كه ميرين دبي!!!!
از آخر هفتهمون بگم كه تفريحاتمون شامل عيادت مادربزرگ صد ساله گل باقالي در بيمارستان و دايي پنجاه سالهشون در يك بيمارستان ديگه بود…البته يه ماجراجويي هم داشتيم….
پنجشنبه كه همه تهران داشت برف ميومد ما در پارك چيتگر يك روز بهاري رو تجربه كرديم و انقدر دوچرخه سواري كرديم كه من هنوز زين سنگي دوچرخههاي آشغال كرايهاي رو دارم با تمام وجود در اعماق ماتحتم حس ميكنم و از اون روز نتونستم عين آدم روي صندلي بشينم… البته اولش خيلي راضي بودم چون با اينكه كل 5 كيلومتري كه داشتم عين گاو ركاب ميزدم چشمم به آسفالت بود كه بعد از 10 سال دوري از دوچرخه يه وقت كله پا نشم، حس ميكردم ارزش سوزوندن 1000 كيلو كالري رو داشت كه ديشب بابام آب پاكي رو ريخت رو دستم و گفت من هر روز 17 كيلومتر دوچرخه ميزنم و فقط 300، 400 كيلو كالري ميسوزونم و تو واقعا با 5 كيلومتر دوچرخه سواري چه فكري پيش خودت كردي؟؟؟
گفته بودم كه دارم كتاب تيم بوكتو رو ميخونم… دلم نميخواست داستانشو لو بدم ولي وقتي صفحه اول رو تموم كنين خودتون ميفهمين كه راوي داستان يك سگه!!!! اين فهميدنش خودش كلي كيف داشت كه همين الان ازش محروم شدين…مجبور بودم بگم… آخه ميخواستم تعريف كنم كه انقدر تحت تاثير مستر بونز (همون سگ داستان) قرار گرفتم كه ميخوايم يه سگ رو به فرزندي قبول كنيم… خواهر قاسم دو تا سگ داره و الان نگهداريش براش مشكل شده و قراره تا آخر هفته يكيشونو بده به ما… منم اين دو سه روزه همه سايتهاي تربيت سگ رو خوندم و الان يه پا مشاور تربيتي شدم… تنها مشكلم همسايههاي نديد بديد و دهاتيمونن كه بعيد نميدونم ازمون شكايتي چيزي بكنن… حالا اونا يه طرف، مامان گل باقالي اگه بفهمه ديگه طرف خونمونم نمياد ( چه بهتر!!!
) اسمشو قراره بزاريم وودي ( اَفتر وودي آلن!!!!)…شايد يك ماه مرخصي زايمان بگيرم تا وودي رو تربيت كنم كه بتونه تنهايي از عهده كاراش بربياد… به نظرتون خيلي خودخواهيه كه آدم از صبح تا عصر سگ بدبخت رو تو خونه تنها بزاره و تربيتش كنه كه واق واقم نكنه؟؟؟؟؟؟ خونه بابامينا كه بودم هر دفعه ميگفتم سگ بخرين مامانم ميگفت سه تا سگ دارم كافيمه …با عرض شرمندگي منظورش من و سيبگل و بابام بوديم… اصلا هيچ اهميتي براش نداشت كه ما عقدهاي بشيم… حالا بعد از تيم بوكتو ميخوام هيولا رو شروع كنم…گل باقالي ميگه خدا رحم كنه هوس هيولا بزرگ كردن نكني…اگه خبري ازم نشد يه نصيحت براتون دارم… هميشه قبل از خوندن يك كتاب جنبه خودتونو در نظر بگيرين!!!!
راستش اصلا حوصله نداشتم بيام چيزي بنويسم… هر وقت فاصله بين نوشتنم طولاني ميشه، فكرام تلنبار ميشه و ديگه همينجوري زير همديگه خفه ميشن و بلند نميشن اصلا كه بخوام بيام اينجا بنويسمشون…ولي ديشب كه داشتم دنبال يه سري مداركم ميگشتم يه تقويم پيدا كردم مال شش هفت سال پيش كه هر روز تلگرافي يه اشاراتي به اتفاقات كرده بودم و يه سري رو رمزي نوشته بودم كه اصلا يادم نبود معنيشون چيه و يه سري شعار معارم براي خودم توي هر روز نوشته بودم، مثلا اينكه، هر كسي احساس امنيت تو رو بهم زد فلان و بهمان بشه ايشالله و از اين حرفا… خودم از خنده مرده بودم… يه جاهاييش بود كه تازه ماشين خريده بودم هي نوشته بودم كه با ماشين رفتم ماست خريدم، با ماشين رفتم دنبال فلاني…كلي قربون صدقه فينگيل عقدهاي و ساده رفتم و تصميم گرفتم كه فكرا و دغدغههاي فينگيل 26 ساله كه احتمالا سه چهار سال ديگه بازم به شدت خندهدار هستن رو ثبت كنم كه خوراك فان سي سالگيم هم تامين بشه!!!!
شمال خوش گذشت… دوشنبه ساعت 1 شب راه افتاديم و سه و نيم رسيديم و تا 5 صبح داشتيم مارمولك ميكشتيم…. بله مارمولك!!! از همه جا بيخبر شومينه رو روشن كرديم و مارمولكا كه تا حالا اونجا خانواده تشكيل داده بودن و قوم و قبيلهاي بهم زده بودن ريختن بيرون… ما دخترا كه فقط همديگر رو بغل كرده بوديم و جيغ ميزديم و پسرا هم با دست لرزون افتاده بودن دنبال مارمولكا و نزديك بود اشكشون دربياد ولي به روي خودشون نميووردن… فقط اين صحنه رو تجسم كنين كه خوشتيپه مبل رو گرفته بالا و گل باقالي با يه دمپايي پلاستيكي آبي!! وايساده بالاي سر مارمولكه و ابروهاشو داده بالا و با تعجب ميگه اين چرا انقدر گندهاست!!!! هيچي ديگه مارمولكه فرار كرد!!!!
گل باقالي ميگفت احساس حماقت بهم دست داده بود كه ميخوام موجود به اين گندگي رو با دمپايي بكشم!!! خلاصه جور و پلاسمونو جمع كرديم و رفتيم طبقه بالا و پسرارو جلوي در خوابونديم و خودمون رفتيم پشتشون رو تخت خوابيديم ![]()
از اون به بعد هم بزرگترين نگرانيمون خوردن غذا و خوابيدن بود خدا رو شكر… اون وسط هم دو سه بار رفتيم دم دريا و يك بارم رفتيم جنگل…
وقتهايي كه سير بوديم معمولا يا فيلم ميديديم يا بازي ميكرديم كه من هم از همين فرصتها براي جبران كمبود خوابم استفاده ميكردم و تا ميديدم كسي حواسش به من نيست يه گوشه دنجي گير ميووردم و د برو كه رفتي!!! براي همين خدا رو شكر زد و خورد و قتل و غارتي پيش نيومد!!!!!
انقدر بهمون خوش گذشت كه قرار شد اين هفته هم دوباره بريم ولي انگار اونجا حسابي برف اومده و منم كه هميشه موقع شمال رفتن وصيتمو مينويسم و فكر ميكنم آدما فقط تو جاده شمال ميميرن، براي همين ديگه با وجود برف امكان نداره به سادگي خودمو به كشتن بدم… سريع هم چند تا برنامه با يه سري آدماي رو در بايستي دار ترتيب دادم كه گل باقالي هم تو منگنه قرار بگيره و الكي يكي به دو نكنه با من!!!!
اينجا هم چه برف مسخرهاي داره مياد… صبحي كنار خيابون چند تا يونوليت ريخته بود و قاسم (كه مطابق معمول شب خونه ما خوابيده بود) اصرار داشت كه برف نمياد و دونههاي يونوليت تو هوا پخش شدن!!! هر چي هم كه ميرفتيم جلوتر ميگفت احتمالا ماشيني كه يونوليتها پشتش بودن داره جلوي ما راه ميره!!!! شك هم نداشت لا اقل كه يك كمي كمتر حرصم بگيره…ولي تا الان ديگه حسابي ضايع شده!!!!
شنبه رو بگم كه خيلي شاداب و سرحال اومده بودم سركار كه از گوزينش زنگ زدن و من و ياسمنگولا رو احضار كردن!!! ما هم اول يه جدول ذهني كشيديم و خيلي سيستماتيك سعي كرديم براي هر چيزي كه گفتن يه دليل خيلي منطقي پيدا كنيم و خودمونو توجيه كنيم ولي بعدش فهميديم كه چقدر دلمون خوشه چون اونا كه منطق حاليشون نميشه… بعدش تصميم گرفتيم كه هر چي گفتن بگيم شما درست ميگين و بعدش دوباره گفتيم كه نه از خودمون دفاع ميكنيم ولي زياد هم گير نميديم…. واقعا چقدر ما سادهايم… اولا كه اونجا يك ساعت ما رو نگه داشتن تا زنيكه پاچه ورماليده سيبيلو وقت ملاقات بهمون بده… بعدشم يكي يكي بردنمون تو اتاق بازجويي و تنها مسئلهاي كه مطرح نشد همين جيغ و صداي بلندمون موقع خوشحالي بود… به من كه گفت رستنگاه موهات معلومه تو اداره!!!!! و آرايش ملايم ميكني – منظورش احتمالا chap stick بود!!!- مانتوي كوتاه ميپوشي- مانتوي تا زير زانو كوتاهه!!! – و آستيناشو ميدي بالا!!!!! بعدشم ترور شخصيتيم كرد و گفت خجالت نميكشي كه شوهرت بفهمه براي تذكر حجاب اومده بودي اينجا؟؟!!!! -واي خدا چه فاجعهاي!!- بعدشم يه تعهد ازم گرفت كه منم زيرش نوشتم همانطور كه تا الان حجابم را به خوبي رعايت كردم، از اين به بعد نيز خواهم كرد و از احساس زرنگي تو پوست خودم نميگنجيدم… ياسمنگولا هم به جرم تشويش اذهان عمومي و ايجاد بينظمي محكوم شد… خلاصه بگم كه حالمونو گرفتن!!! فكر كردين مردم چه جوري سرخورده و عقدهاي ميشن؟؟؟ همينجوريه ديگه!!! فرداش صبح اول وقت حرصمو سر آبدارچيمون خالي كردم!!! بدبخت بينوا!!!! البته يكي دو ساعت بعد ازش معذرتخواهي كردم بابت رفتار زشتم ولي دوباره يك ساعت نگذشت كه زنگ زدم به گل باقالي و يه طوفاني به پا كردم كه خودم توش دست و پا ميزدم… تا شب ديگه رو اعصابم مسلط شدم ولي فعلا از اثرات طولاني مدتش بيخبرم!!! يه وقت ديدي رئيسي چيزي شدم و يه صفايي به عقدههاي ايجاد شده دادم….هيچي بعيد نيست!!!!
اين چند روزه به هيچي فكر نميكنم، چه بلند، چه كوتاه… فقط وقتهايي كه بيدارم خوابم مياد و وقتهايي كه خوابم همش انگار بيدارم… راه ميرم و حرف ميزنم و ميخندم و… گل باقالي شبا دستاشو ميزنه زير چونهش و منو نگاه ميكنه… خوب حق داره… با اون سر و صدا كه نميشه خوابيد…همش به خاطر لاسته ميدونم…
چشمام ميسوزه، انگشتهامم بيحسه… آخه خوابم مياد، گفتم كه… من لاست اديكت شدم رفت… بدبخت شدم… بيچاره شدم… روزي ده ساعت لاست ميبينم…از چهار بعد از ظهر تا دو شب… هر روز صبح دير ميرسم سر كار با اينكه فقط شش، هفت ساعت ميخوابما، ولي بازم دير ميرسم… ديشب هي خواستم زود بخوابم كه امروز خسته نباشم… آخه خبر ندارين كه امشب داريم ميريم مهموني… البته ساكامونو ميزاريم تو ماشين… بعد از مهموني هم ميريم دم خونه خوشگل خوشتيپه و راه ميفتيم سمت شمال… يعني من حداقل تا چهارده، پونزده ساعت ديگه نميتونم به حالت افقي دربيام، تازه با توجه به اينكه خوشتيپه تو جاده هراز با سرعت زير 170 تا نميرونه!!!… اگر برنگشتم بدونين يا تصادف كردم و مردم يا در اثر بيخوابي زدم دو سه نفر لت و پار كردم و تو زندانم…
هيچي ديگه، همين…
هي شبا تو ذهنم يه عالمه پستاي قشنگ مينوسيم و فرداش كلا يادم ميره… حتي موضوعش… البته يكيش يادمه… يه تذكر رانندگي بود باز… ميخواستم بگم راننده محترم استهلاك كمك فنر در مقابل له شدن صندوق عقبت اهميت چنداني نداره… پس الاغ جون لطفا سر هر دستانداز يا سرعت گيري ايست كامل نكن كه من بيام از پشت بزنم داغونت كنم…
آها يادم اومد…يه چيزايي ميخواستم بنويسم راجع به اينكه از پارسال تا حالا چه چيزايي ياد گرفتم كه تو 25 سال گذشته فكرشم نميكردم… ولي الان حوصلهشو ندارم…راجع به شكوفاييهاي اقتصادي و آشپزي و مديريت يخچال و اين حرفا… احساس ميكنم دارم تو خواب حرف ميزنم… مطالبم هيچ ارتباطي به هم ندارن…پس شب به خير و خدا نگهدار!!!
بعدا نوشت: انگار انقدر خوابم ميومده يادم رفته بوده تيتر بزنم براي مطلبم… در ضمن ببخشيد كه كامنتها رو جواب ندادم!!!
ديروز تو دانشگاه تهران فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين رو نمايش ميدادن… من و گل باقالي هم كه خوره برنامههاي “ورود براي عموم آزاديم”، بدو بدو خودمون و رسونديم اونجا… البته من از اداره و گل باقالي از سر كار خودش… در جريان هستين كه گوشي گل باقالي چند روز پيش انداخته شد تو ماشين لباسشويي و قاسم هم چون بيست و چهار ساعت بود كه خونه ما بود شارژ موبايلش تموم شده بود، بنابراين از وقتي كه راه افتاديم ديگه از همديگه خبر نداشتيم…قاسم به گل باقالي گفته بود كه از در پزشكي بياين تو چون اونجا بهتون گير نميدن ولي گل باقالي مطابق معمول كه حرفاي همه رو برعكس ميفهمه به من گفت كه سالني كه فيلم رو توش نمايش ميدن دم دانشكده پزشكيه و بايد سر خيابون دكتر قريب!!!! از تاكسي پياده بشي… من بدبخت هم از همه جا بيخبر تو خيابون شونزده آذر داشتم دنبال خيابون دكتر قريب ميگشتم و حالا خوبه عقلم كار ميكنه و وقتي تابلوي سالن دكتر قريب رو تو كوچه پورسينا ديدم فهميدم كه گل باقالي اشتباه كرده و همينجا بايد پياده شم… يك كمي دور خودم چرخيدم و بعد از يه دختره كه اونور ميله ها داشت تو دانشگاه راه ميرفت پرسيدم كه سالن شهيد آويني كجاست، گفت پايين دانشگاه!!! حالا من دقيقا بالاي دانشگاه بودم اول حرفشو باور نكردم ولي بعد برام توضيح داد كه اينجا يه سالن به اسم شهيد اميني هست و احتمالا براي همين اشتباه بهت گفتن… منم يه فحشي به قاسم دادم و پياده راه افتادم تو شونزده آذر و هر دري كه ميديدم و ميخواستم وارد شم اين نگهباناي كثافت رام نميدادن و ميگفتن برو در بعدي… از يه نگهبانه هم پرسيدم سالن شهيد آويني كجاست گفت چي كار داري اونجا گفتم شما به كار من چي كار داري دارم ازت سوال ميپرسم… گفت نميگم كجاست بگو چي كار داري… گفتم نمايش فيلم داره گفت نه نداره… گفتم من ميدونم داره شما به من بگو كجاست گفت نميگم منم خيلي خوشحال تو چشماش نگاه كردم و گفتم “برو بابا ديوانه!!!” و اومدم بيرون و انقدر كه عقدهايم، هي قند تو دلم آب ميشد كه به كسي كه احساس قدرت ميكرده ريدم!!! خلاصه رسيدم دم در پنجاه تومنيه!!! و ديدم يه دختر خوشگل با پالتوي سبز و روسري قرمز وايساده داره با نگهبانه دعوا ميكنه كه نمايش فيلم ورودش براي عموم آزاده و نگهبان هم عوضي ميگه نه خير با ما هماهنگ نشده… من خيلي آروم اومدم رد شم برم تو كه نگهبانه گفت كجا؟؟؟؟؟؟؟ خودمو به اون راه زدم و گفتم نمايش فيلمه!!! گفت نميشه برين تو قيافهمو مظلوم كردم و گفتم آقا من شوهرم الان تو سالن منتظرمه و موبايلش هم خاموشه نگرانم ميشه بايد سريع برم تو !!!! اونم يه قيافهاي گرفت به خودش و تو دلش گفت به جهنم و با دهنش گفت خانوم گفتم نميشه برين تو… اون دختر خوشگله هم هي جيغ و داد ميكرد كه من خودم اينجا دانشجوي تئاترمو از اين حرفا… منم عين منگلا بهش گفتم به خاطر روسريت نميزارن بري تو؟؟؟ خوب از كجا بايد ميدونستم كه همه دختران دانشكده دختران زيبا با همين وضعيت و بلكه بدون مانتو و روسري اون تو دارن قدم ميزنن؟؟!!!! اون بيچاره هم يه لحظه چشماش گشاد شد و بعد گفت نه منو ميزارن برم تو ولي همراهمو راه نميدن….واقعا اين دانشگاه تهران عين قلعه ميمونه و نگهباناشم عين سگ… خلاصه يه كمي وايساديم اونجا تا نگهبانه بيسيم زد واسه درهاي ديگه و گفت فقط فلان در ميتونه تصميم بگيره كه وارد بشين… حالا به نظرتون كدوم در منظورش بود؟؟؟ بععععععععله همون دري كه من به نگهبانش گفته بودم “برو بابا ديوونه” كلي تو دلم ضايع شدم و راه افتادم سمت در بعدي و در نهايت نا اميدي وقتي نگهبانه پشتش بود از در وارد شدم و بعد از ده قدم شروع كردم دويدن و عين ديوونهها از ته دل ميخنديدم!!!! يعني واقعا وارد شدن به يه دانشگاه انقدر بايد سخت باشه؟؟؟؟ حالا اين كه چيزي نيست منتقد فيلم رو هم راه نداده بودن و بيچاره نيم ساعت جلو در داشته التماس ميكرده در حاليكه دعوتنامه هم دستش بوده و باز هم اين كه چيزي نيست كارگردان فيلم رو هم راه نداده بودن… فكر كنين سامان سالور با اون قيافه سه ربع تمام جلو در منتظر بوده كه يه نفر با انتظامات هماهنگ كنه كه راهش بدن تو!!!!! واقعا خيلي عوضين… حالا اگه گردهمايي نيروهاي بسيج بود، دم در احتمالا بهمون شيريني و شربت هم ميدادن….ولي خوشم اومد كه همه سالن پر شد و آخرشم به هدفشون نرسيدن… فيلمش بد نبود، ولي اونقدراهم كه فكر ميكرديم خوب نبود… ولي ديدن محسن نامجو در نقش يه آدم نرمال خيلي جالب بود… در ضمن تا حالا صداشو موقع حرف زدن نشنيده بودم… تمام فيلم انتظار داشتم در جواب چرندياتي كه نقش مقابلش بهش ميگه بشنوم كه ميگه “خفه بابا” يا نميدونم يه چيز ديگه كه نشونه بيحوصلگيش باشه و نشونه اينكه هيچي به شخمشم نيست ولي انقدر مهربون و نرمال بود كه آدم يه جوري ميشد…
نمايش فيلم كه تموم شد اومديم نشستيم جلو دانشكده و درحاليكه داشتيم چايي ميخورديم به اين نتيجه رسيديم كه خيلي كار فرهنگي كرديم و الان بايد يه كار بيفرهنگي انجام بديم و براي همين پاشديم هلك هلك رفتيم سينما عصر جديد و چارچنگولي رو ديديم… يعني هرچقدر من از اين فيلم بد بگم كم گفتم … البته دروغ نگم دو سه جاش خنديدم ولي بعد كه از سينما اومده بوديم بيرون از خودم خجالت ميكشيدم…
حالا كه اين پست انقدر فرهنگي و بيفرهنگي شد يكي دو تا كتاب هم معرفي كنم… در ادامه پل استر خونيهام كتاب تيم بوكتو رو شروع كردم كه به نظرم خوبه ولي نه به اندازه مون پالاس… يه كتابي هم گل باقالي داره ميخونه به اسم بچه هاليوود كه به زور هر پنج دقيقه يك بار يه تيكهشو براي منم ميخونه، جوري كه وقتي ديروز داشتن با قاسم راجع به كتابه حرف ميزدن منم اظهار نظر ميكردم… خيلي جالبه بخونينش
