You are currently browsing the monthly archive for ژانویه, 2009.
خانم كوسه هميشه قبل از ساعت 8 كارت ورود ميزند و بعد از ساعت 4 از اداره خارج ميشود… با هيچ كس تا به حال دعوا نكرده و هيچ كس حتي به ذهنش هم خطور نكرده كه پشت سر او حرفي بزند… چون خانم كوسه مثل روح است و كسي او را نميبيند…. خانم كوسه متين است و هرگز لبخند نميزند… و در جلسات هميشه نوك كفشش را نگاه ميكند و اظهار نظري نميكند چه برسد به بحث يا احيانا مخالفت….او در سلام كردن به مقام بالاتر پيش دست است …..خانم كوسه هيچ وقت آرايش نميكند و موجهترين لباسهاي اين ساختمان را ميپوشد… گشاد و بلند و تيره…
فينگيل هر روز صبح با تاخير كارش را شروع ميكند… وقتي عقربه كوچيكه روي سه باشد و عقربه بزرگه روي 6 به سرعت از جايش پريده و جلوي آسانسور اين پا و آن پا ميكند….اكثر همكارانش روي نروش هستند و تا به حال چند باري خبر زير آب زنيهاي بقيه به گوشش رسيده…. هيچ وقت حوصله سلام كردن به كسي را ندارد و سعي ميكند از جايي رد شود كه كسي او را نبيند و يا سرش را مياندازد پايين و بيصدا رفت و آمد ميكند و حتي شده كه خودش را به حواس پرتي بزند كه مجبور نشود به كسي سلام كند…فينگيل با اينكه به گزينش تعهد داده، هنوز هم هر روز صبح با ذلت و خواري رژ گونه را آرام به گونههايش ميمالد و با لبخند در آينه به خودش نگاه ميكند….فينگيل وقتي شلوار پارچهاي ميپوشد احساس ميكند ل**********خت است، بنابراين هر روز در حاليكه منتظر يك تعهد كتبي ديگر در پروندهاش است، شلوار جينش را ميكشد بالا و روي آن مانتوي گشاد چروك كهنهاي كه مال خواهر چاقش بوده و قرار بوده تو سطل آشغال انداخته شود را پوشيده و سعي ميكند را****ن**هايش را كه در شلوار جين ******تنگش خودنمايي ميكنند را با سنجاق قفلي كه به پايين مانتو ميزند، بپوشاند… مقنعهاي كه زير چونهاش شكافته و برايش گشاد است و به زحمت موهاي كوتاه تيغ تيغياش را نگه ميدارد روي سر ميكشد و با كوتهفكري سعي ميكند جوراب و كفش و كيفش را ست كند تا ضايعگي مانتو و مقنعهاش جبران شود… فينگيل چند ماهي است كه ديگر با كولهپشتي به اداره نميرود، چون دوستانش با مهرباني به او متذكر شدهاند كه كسي كه كولهپشتي بيندازد هيچ وقت سمتي بالاتر از كارشناس نميگيرد…
امروز ناگهان فينگيل احساس كرد كه دلش ميخواهد شبيه خانم كوسه بشود… همان لحظه فهميد كه بالاخره در سراشيبي كارمندي افتاده و روزي را ديد كه در حاليكه با گوشه سيبيلهايش ور ميرود، با دست ديگر شكم گندهاش را ميخاراند و به هيچ چيز فكر نميكند
از اواسط هفته قرار شد پنجشنبه يه جشنواره شكم چراني راه بندازيم… تمام هفته به اميد پنجشنبه گذشت… قرار بود اول بريم تو جمهوري قدم بزنيم… بعد در اولين ايستگاه كه كافه نادري معروف باشد يك شاتو بريان مشترك بزنيم بعد بريم به سمت منوچهري و يه كم ويترين ديد بزنيم و دلمون رو آب كنيم و ببينيم مجسمه اي كه از پنج سال پيش نشون كرده بوديم كه براي خونمون بخريم فروش رفته يا نه بالاخره…بعد برگرديم به سمت حافظ… وسط راه يكي دو تا رضا لقمه چرب و چيلي بخوريم، البته نه اونقدر كه اشتهامونو براي پاستاهاي كافه چهار ميز كه ايستگاه سوممون بود از دست بديم…ولي امان از دست حرص و آز!! همون ايستگاه اولي گل باقالي مخ منو زد كه يه شاتو بريان كه به جاييمون نميرسه و يكي رو كرد دو تا و كل برنامه روزمونو بهم زد… چون بعدش انقدر سير بوديم كه فقط تونستيم تلو تلو خوران خودمونو به منوچهري برسونيم و بعدشم يه ميانبر بزنيم و از همونجا يه دربست بگيريم و برگرديم!!! تازه خونه هم كه رسيديم يه چهار پنج ساعتي خوابيديم كه معدهمون فرصت كنه ببينه چه بلايي سرش اومده… قرار شد ادامه برنامه رو موكول كنيم به هفته آينده… ايشالله كه باز هفته ديگه تو ايستگاه رضا لقمه خودمونو خفه نكنيم!!
فكر ميكنم تا الان متوجه شده باشين كه من آدم جو زدهاي هستم… اگه بتونم زمانهايي كه تو جو هستم رو تحت كنترل خودم بگيرم و بهتران استفاده رو ازشون بكنم مطمئنم كه تو زندگي نهايتا به يه جايي ميرسم… چون هر چي كه ميگذره تعداد حملات جو از لحاظ زماني تراكم بيشتري پيدا كرده… اگه يادتون باشه همين چند روز پيش بود كه يكي از اون حمله شديدها بهم دست داده بود….جاتون خالي نباشه ديروز يه دونه از اون شديدتر بهم دست داد كه از ساعت 6.5 بعد از ظهر تا يك صبح داشتم مثل فرفره دور خودم ميچرخيدم و به خونه سر و سامون ميدادم….يعني در اين حد كه به اندازه ماه آينده پياز داغ درست كردم و تمام هويج هاي توي يخچال رو نميدونم به چه علت پوست گرفتم و به حق چيزهاي نديده و كارهاي نكرده لباسهاي تابستوني!! رو بعد از پنج ماه جمع كردم و گذاشتم تو چمدونها… ديگه كارهاي روتين رو نام نميبرم ولي الان كه خودم بهش فكر ميكنم تو بهت عجيبي فرو ميرم…البته حتما اين رو هم ميدونين كه من وقتي جو زده بشم گل باقالي رو هم بي نصيب نميزارم… كاش ديشب بودين و ميديدين بچهام با دستكش جراحي و عينك شنا و ربدشامبرش در حالي كه داشت پياز خورد ميكرد چقدر بامزه شده بود… در اون شرايط اگر كسي ميديدش احتمالش بود كه يا غش كنه يا بدو بدو بره زنگ بزنه به تيمارستان….ميدونم كه متاسفانه فعلا حملات در حد جوزدگي براي كلفتي باقي مونده ولي خودم اميدوارم كه به زودي در زمينههاي علمي-فرهنگي-هنري هم پيشرفتهايي ديده بشه…
من يا خوابم يا خوابم مياد!!! چرا اينجوري شدم… آخه بهارم نيست كه بگم همه اينجورين!!!
ماشينمونم كه يكي دو روزه تركمون كرده!!! رفته صافكاري و نقاشي… يادتونه كه شب مسافرت دلشوره گرفته بودم؟ واسه اين بود كه گل باقالي( كه رفته بود سيب گل رو (كه اومده بود تو چمدون بستن به من كمك كنه) برسونه خونه) تو راه تصادف كرده بود…. اين دل لامصب من عين گوي جادو ميمونه!!! همه چي به دلم ميفته…. يعني در حدي كه گلباقالي جلو دلم سجده ميكنه بعضي وقتها!!!
حالا پيش خودم حساب كرده بودم كه صبحها با تاكسي ميرم سر كار و صرفه جويي ميكنم ولي انقدر كه خواب ميمونم هر روزشو آژانس گرفتم! بگذريم كه با تاكسي رفت و آمد كردن هم ديگه اسمش صرفهجويي نيست… ديروز دو تا تاكسي خيلي كوتاه سوار شدم تا خونه 700 تومن شد!!! تازه ياسمنگولا تا يه جايي رسونده بود منو، وگرنه كه 1000 تومن بايد پول تاكسي ميدادم!!! تازه راه بيست دقيقهاي تبديل شد به يك ساعت!! البته من تاكسي و اتوبوس سوار شدن رو خيلي دوست دارم…يعني خوشم مياد با چند تا آدم ديگه كه بعضيهاشون خستهان و بعضيها خوشحال و حتي بعضيها ديوانه بشينيم كنار هم و رو برو رو نگاه كنيم، گاهي وقتها با هم سر صحبت رو باز كنيم يا دزدكي كتاب بغل دستيمونو بخونيم و حرصشو در بياريم، حدس بزنيم طرفشون چي داره تو موبايل بهشون ميگه كه اينا اخم ميكنن يا لبخند ميزنن يا اصلا همين كه از پنجره آدما رو نگاه كني به جاي اينكه همش چشمت به چراغ قرمز و پلاك ماشين جلوييت باشه، خيلي حال ميده
ديروز كه با تاكسي رفتم خونه خيلي جو زحمتكشي منو گرفته بود… تا رسيدم خونه دو جور غذا درست كردم… حالا از وقتي از مسافرت اومده بوديم فقط يه بار آشپزي كرده بودما!!! دو بارم ماشين لباسشويي رو روشن كردم كه اونم از وقتي اومده بوديم روشن نشده بود… در حدي كه ديگه شورت و جوراب نداشتيم ولي بازم داشتم مقاومت ميكردم!! ديگه جوري شده بود كه از جام كه ميخواستم پاشم گل باقالي دستمو ميگرفت، ميگفت كجا؟؟!!! حالا فكر نكنين كه نميخواست زنش دست به سياه سفيد بزنهها، فكر خودش بود… آخه من توي هر كاري بايد يه دستيار داشته باشم… تنهايي هم كه كاري انجام ميدم بالاخره يه خرابكاري ميكنم كه گل باقالي مجبور شه ده برابر اون كار كنه تا همهچي به حالت اول برگرده… مثلا همين ديشب مرغ درست كرده بودم، بعد چون تنبليم ميومد گوني جديد برنج رو باز كنم، گفتم بزار با سيب زميني پخته كه روش روغن زيتون و نعنا(ع؟) خشك ميريزم و كلي عاشقشم بخوريمش… بعد باز چون تنبليم ميومد كه ظرف بزنم گفتم بزار براي اولين بار بزارمشون تو مايكرو فر كه پخته بشن…. واقعا خاك تو سر سامسونگ… يك ساعت نشستم سيب زميني ريز ريز كردم كه تازه تو دستور كارش ننوشته بود ريز ريز كنين انقدر كه به خودش مطمئن بود، ولي من گفتم حالا شايد نميدونسته سيب زميني هاي من اندازه كله گربه است، بزار ريز ريز كنم كه خوب مغز پخت بشه… هيچي ديگه شيش ساعت داشت اينا رو اون تو ميچرخوند، آخرشم سيب زمينيهامو خام بهم تحويل داد… تنها كاري كه كرده بود اين بود كه يه كمي چروكشون كرده بود…. از يه طرف ديدم حالا كه تا اينجا پيش رفتم اگه بخوام دوباره از اول قابلمه بزارم و اينا رو بپزم خيلي بهم فشار مياد، از طرفي هم نميدونستم اگه دوباره بزارمشون تو مايكروفر چه بلايي سرشون مياد و به چه مادهاي تبديل ميشن، اينه كه تصميم گرفتم سيب زميني ها رو رنده كنم و باهاشون كوكو درست كنم…. حالا شما فكر كنين اون سيب زمينيهاي ريز ريز سفت رو چجوري ميشه رنده كرد… گل باقالي بيچاره آستيناشو زد بالا و با يه وسيله اي كه به نظر مناسب ميومد يك ساعت داشت سيب زميني رنده ميكرد… منم از اون طرف رفتم گوني رو باز كردم و مثل آدم برنج گذاشتم… ولي نميدونم چه سري هست كه من نميتونم كوكو درست كنم!!! هميشه خدا كوكوهام وا ميره و مجبورم با ملاقه بكشمشون تو بشقاب!!! خلاصه بعد از اينكه كوكو رو خورديم، اومدم برم شلغمهايي كه ديگه داشت از توش درخت ميومد بيرون رو بزارم بپزه كه گل باقالي مچمو گرفته بود و ميگفت چرا اينجوري شدي تو؟؟؟خواهش ميكنم بشين… ديگه براي امشب كافيه!!!
بعدشم يه فيلم فوق العاده گذاشت كه لينكش رو تو مطلب قبلي گذاشتم… اصلا از سينماي تركيه همچين انتظاري نداشتم… پريشب هم فيلم revolutionary road رو ديديم كه اونم واقعا فوق العاده بود… يعني كيت وينسلت غوغا كرده بود…. شب قبلش هم اين فيلم جديده استاد رو ديديم كه خيلي تو ذوقمون خورد…. فكر كنم استاد آخر عمري قاطي كرده باشه
بعد از كلي وقت كه همش فيلمهاي به قول قاسم Crap ميديديم بالاخره چهار تا فيلم درست و حسابي دستمون رسيد…به موقع هم بود چون تو اين بي ماشيني به غير از فيلم ديدن چه كاري ميشه كرد؟؟؟ بگذريم كه وقتي هم كه ماشين بود پامونو از خونه بيرون نميزاشتيما ولي حالا كه نداريم همش هوس رفتن به باشگاه انقلاب و شهروند و نمايشگاه عكس ميكنيم!!! ماييم ديگه!!!
راجع به مسافرت بگم كه بد نبود… يعني كلا خوش گذشت ولي من تو مسافرت تفريح خيلي برام بيشتر مهمه تا خريد كردن كه متاسفانه د***بي پتانسيل خريد كردنش خيلي بيشتره تا تفريح…
براي تفريحاتمون فقط يه تور صحرا رفتيم كه بد نبود… كاش بودين ميديدن اين ايرانيا شب عاشورا لخت و پتي چه قري ميدادن اون وسط!!! زن عربه هم كه اومد برقصه، بين اون همه آدم صاف اومد دست منو گرفت كه برم كنارش قر بدم كه به هر زحمتي بود خودمو نجات دادم… اونم دست دوست خوشگله رو گرفت و انگار اونم منتظر همچين لحظهاي بود پر در اورد و رفت اون وسط و يك عربي ر****قصيد كه شوهرش كلاهشو هي ميزاشت بالاتر… البته مامانم ميگفت من جاي تو بودم ميرفتم ميرقصيدم… گفتم بله ولي به شرطي كه هزار تا ايراني هيز اون دور ننشسته بودن و ازم فيلم نميگرفتن… والله!!!
يه موتور سواري هم تو همون صحرا كرديم كه خيلي حال داد… گل باقالي از من فيلم گرفته انقدر بامزه شده كه خدا ميدونه… موهام با باد رفته عقب… خيلي هم با دقت نشستم پشت موتور و هي گاز ميدم و جيغ ميزنم… بعد كه جامونو عوض كرديم و گل باقالي نشست جلو من دستم رفته رو دكمه خاموش دوربين و يك ربع تمام با چه زحمتي دوربين خاموش رو گرفته بودم دستم و سعي ميكردم جلو دوربين خيلي جيغ ويغ نكنم…
تو د*بي مال هم كه تازه باز شده رفتيم تو تونل آكواريومش و يه جا هم به اسم ديسكاوري گذاشته بودن كه اونم رفتيم…
به نظر من آدم هر چقدر خرج تفريح كنه هميشه به عنوان يه خاطره خوب يادش ميمونه ولي شايد يادش نمونه كه اصلا اين كيف رو چند تومن خريد يا اصلا چرا خريد و چقدر استفاده كرد… ولي خوب وقتي كه با يه جمعي ميري مسافرت نميشه به ميل خودت رفتار كني… من خيلي دوست داشتم موزه شو هم ميرفتم كه انقدر از اين مركز خريد رفتيم اون مركز خريد كه وقت نشد…
يه كمي دلخوري هم پيش اومد كه به نظرم طبيعي بود… چون آدم ده روز بيست چهار ساعته با خواهرشم باشه اعصابش خراب ميشه چه برسه به اينكه با كسي باشي كه تا حالا شناختت ازش در حد اين بوده كه بشينين با هم فيلم نگاه كنين…
ميخواستم بازم بنويسم ولي بايد برم خونه… هرچند كه ديگه چيز قابل نوشتني هم نمونده… ولي اگه كسي خواست بره من كلي تجربه دارم كه ميتونم بهش بگم…
تصميم گرفتم خودمو بيشتر دوست داشته باشم و همينجوري خودمو ول نكنم به امون خدا…. اول ميخواستم سيگارمو ترك كنم (اي واي خاك عالم!!! يادم نبود شما نميدونين من سيگاري هستم!! ) كه نشد!!! يعني راستش دو هفته هم با افتخار سمتش نرفتم ولي به قول يه دوستي سيگار مگه موتوره كه ترك داشته باشه!!! بعد ديدم حالا كه اينجوري دارم دندونامو، پوستمو داغون ميكنم، حداقل يه كرمي، مرطوب كنندهاي، ضد آفتابي چيزي بزنم به اين صورت لامصب كه سر جووني صورتم پر لك و چروك نشه…. هيچي ديگه خانومي كه شما باشين آخر اين مسافرته ته جيبمونو تكونديم و دو تا كرم شفاف كننده روز و شب و يه كرم كامپيليت كر* و يه ضد آفتاب خريديمو و خودمونو خجالت داديم… حالا يه چيزي ميگم نخندينا ولي باور كنين از ديروز كه شروع كردم به زدن اين كرما، انقدر پوستم شفاف و سفيد شده كه عمرا ديگه كسي جرات كنه بهم بگه سياه سوخته!!!! بگذريم كه رو جعبه يه كرم قويتر از اين نوشته بود حداقل 5 روز طول ميكشه تا جواب بگيرين!!! ولي خوب هميشه يه استثنائي هم هست…. حالا البته يه مشكلي برام پيش اومده… اونم اينكه ديشب هي گل باقالي دماغشو ميچسبوند به لپاي من و ميگفت چرا بوي خودتو نميدي!!! بهش گفتم اين بوي زناي خوشگله… از اين به بعد بايد به اين بو عادت كني كه زير بار نرفت…. تازه گير داده بود كه من فينگيل كك مكي دوست دارم كه من خيالشو راحت كردم كه كك مك به اين كشكي ها از رو صورت آدم نميره و ميتونه مطمئن باشه كه من هميشه يه زن كك مكي براش باقي ميمونم… حالا اگه بتونم دو سه ماه ديگه هم مقاومت كنم و ته اين كرما رو دربيارم، خيالم راحت ميشه… از طرفي يادم افتاد كه همين شيش ماه پيش بود كه مثل بدبختها دستمو ميزدم زير چونمو ميگفتم وقتي تزمو بدم ميرم كلاس كوفت و زهر مار و شبا ميرم ميدوئم و جمعه ها ميرم كوه و … اما دريغ از يه كار درست و درمون كه من بعد از تحويل اون تز كوفتي انجام داده بشم… البته به غير از ديدن سريال لاست…. الان مامانم كه ماشالله هزار ماشالله دو سال ديگه ميره تو شصت سال، با دوستهاي دانشگاهش!!!! دارن ميرن كلاس رقص آذربايجاني!!! كه خودشون ميگن هر دفعه دستمونو ميبريم بالا مطمئن نيستيم كه دوباره بتونيم بياريمش پايين و از اون ور بابام كه ماشالله هزار ماشالله سه سال ديگه ميره تو هفتاد سال روزي هيفده كيلومتر دوچرخه سواري ميكنه و يه عالمه كيلومترم شنا ميكنه… اون وقت من از صبح تا شب ميشينم پشت اين كامپيوتر كوفتي شبم ميرم خونه لم ميدم رو مبل و از اين كانال به اون كانال معلوم نيست دنبال چي ميگردم… بعدشم يه غذاي چرب و چيلي ميخورم و تو تخت هي از اين دنده به اون دنده ميشم و به خودم فحش ميدم كه اين دفعه موقع روغن ريختن تو غذا به حرف گل باقالي گوش ندم…
حالا ديگه تصميم گرفتم شيوه زندگي مو تغيير بدم…يه جوري زندگي كنم كه يه نفر از بالا نگاه ميكنه فكر نكنه ميخوام خودمو بكشم!!!… آخه بدبختي اينه كه هميشه وقتي ميخوام يه تصميم بنيادي بگيرم يه شرايطي هست كه امكان عملي كردن اش رو به تاخير ميندازه… مثلا الان گل باقالي سرما خورده… خودمم تازه سرماخوردگيم خوب شده… از طرفي بعد از خوردن اون همه فست فود تو اين مسافرته (به علت ارزوني) دارم ميميرم براي اون غذاهاييم كه بعد از خوردنشون بشقاب نارنجي ميشد انقدر كه چرب و چيلي بود….بعدم هوا سرده … برف مياد…. زمينم لابد كجه ديگه!!!
——————————
*complete care
