You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2009.

يكي نيست بگه آخه تو چي كار به زندگي مردم داري؟ اين همه واسه اين ريحا*ناي خاك تو سر غصه خوردم كه دوست* پسرش زده اونجوري آش و لاشش كرده و هي با گل باقالي چك و چونه زدم كه اين يه زن معمولي نبوده كه وقتي دوست پسرش ميزنتش مهم نباشه يا عادي باشه و هي تا عكسشو با صورت خوني و ورم كرده ميديدم ميزدم پشت دستم و لبم گاز ميگرفتم و هي پسر رو تف و لعنت ميكردم، حالا دختره بيشعور رفته باهاش آشتي كرده!!!! خلايق هر چه لايق!!! به خدا!!!
ديگه تصميم گرفتم تو زندگي اين سلبر*يتي ها دخالت نكنم، به من چه؟ خوب دوست داره كتك بخوره، بخوره… نوش جونش…هرچند كه هنوز نميتونم نگران جنيفر آنيستون نباشم… اگه نماز ميخوندم مطمئنم كه هر دفعه بعدش اين جنيفر رو دعا ميكردم كه يه شوهر خوبي براش پيدا بشه و به يه سرانجامي برسه… آخه شما حساب كنين آدم يه زماني زن برد پيت بوده باشه،‌ديگه چه راه پيشرفتي براش باقي ميمونه؟؟ تازه اينم حساب كنين كه الان برد پيت با كي ازدواج كرده!!! خوب اين جنيفر بدبخت چجوري ميتونه دماغ اينا رو بسوزونه؟ مگر اينكه زن جورج كلوني بشه كه اونم امكان نداره، براي اينكه جرج كلوني و برد پيت رفيق فابريكن!!! خلاصه اين جنيفر هم به يه سر و ساموني برسه كلا از خط اين سلب*ريتي ها ميكشم بيرون…
من يه كار اشتباهي ميكنم كه پنجشنبه ها ميرينم به برنامه خواب و بيداريم… به اين صورت كه تا ساعت يك شب مستند بي‌*بي*‌سي نگاه ميكنم بعد ميزنم mbc4 آخراي in*sider رو ميبينم و بعدش شوي ديويد* لترمن رو نگاه ميكنم بعد سريال فرند*ز رو بعدشم تا جايي كه سرم گيج نره امر*يكن آيدل رو ميبينم… اينجوري ميشه كه جمعه ها تا ساعت سه بعدازظهر خوابم… خوب وقتي هم كه سه بعد از ظهر تازه بيدارشي مگه شب به اين آسوني‌ها خوابت ميبره!!! بنابراين جمعه شب ها هم ساعت دو و سه به زور خوابم ميبره و شنبه خسته و كوفته بايد بيام سر كار و كل هفته‌مو به گند بكشم… حالا خوبه معمولا جمعه ها قاسم شب خونه ما ميخوابه و صبحها مجبورم تا يه جايي برسونمش، وگرنه همه شنبه ها رو مرخصي رد ميكردم… اين بيخوابي كل سيستم بدن منو بهم ميريزه…الان دست راست و پاي چپم بي حسه، نميدونم معده‌امه يا قلبمه كه يه دردي رو تا گردنم داره ميفرسته… غبغبم هم منقبظ شده و وسط رديف پايين دندونام هم داره تير ميكشه… حالا ميخوام رفتم خونه به هر ترتيبي كه هست نخوابم تا شب به موقع خوابم ببره!!! ولي بازم مطمئنم كه ساعت هشت شب جلوي تلويزيون خوابم ميبره!!! و دوباره بدبخت ميشم!! حالا البته يه نقشه اي كشيدم… از اونجا كه عاشق كلفتي هستم ميخوام سر راه يه شامپو فرش بخرم برم فرشهاي اتاق خوابمونو بشورم… اگه از اين ابرهاي جادويي هم پيدا كنم شايد ديوار اتاق خوابمونم بشورم… آخه پنجشنبه اومدم ملافه‌هامونو عوض كنم كه يه دفعه از بقل تشك ديدم كه اون زير انقدر مو ريخته كه سياه شده!!! يعني انگار سه بار گل باقالي كاملا موهاي تنش رو اون زير تكونده باشه…به هر بدبختي كه بود دشك هزار كيلوييمونو رو با اهرم كردن تخت بلند كردم و انداختم اون طرف… ولي خود تخت رو نميتونستم تكون بدم… رفتم سراغ گل باقالي ميگم بيا سر تخت رو بگير من ميخوام زيرشو جارو كنم… اومده دستشو زده به كمرش و با افتخار هر هر ميخنده به موهاي *تنش، بعدشم ميگه ولش كن حالا بزار براي عيد تميز ميكنيم… ولي به محض اينكه چشمش افتاد تو چشماي من كه داشت از توش آتيش بيرون ميزد سريع جارو رو از دست من قاپيد و خودش تنهايي بقيه كارا رو انجام داد… ولي بعدش كه ديگه نسبت به موهاي تن گل باقالي حساس شدم يه دفعه ديدم كل خونه رو گرفته!!! يعني يه صندلي هست كه معمولا پشتش ميشينه و مينويسه، زيرش سياه بود!!! آخه ما سالي يه بار كه مهمون رو دربايستي دار داريم فقط خونه رو جارو ميكنيم…حالا تنشم زياد مو نداره ها ولي موهاي *تنش فره!!! خيلي هم سياهه!!!‌ حالا از اون روز به محض اينكه تو خونه لخ.ط ميگرده من جيغم ميره هوا!!! بهش گفتم از اين به بعد بايد حتما شلوار بپوشي تو خونه و پاچه هاشم بكني تو جوراب!!! ميگه باز تو دست به سياه و سفيد زدي ميخواي منو به زنجير بكشي؟؟؟ آخه بعدشم جو خونه تكوني منو گرفت بالاخره و بالش و ملافه و همه رو كلهم ريختم تو ماشين و شستم و الان يه جورايي يه حس مقدسي نسبت به اتاق خوابمون بهم دست داده… مثلا ميخوام چيزي از تو كشو بردارم خيلي با طمانينه درش رو باز ميكنم يا حتما بعد از اينكه از تو كمدم لباس برداشتم درش رو ميبندم و شبا كه ميخوام بخوابم دمپايي‌هام رو جفت ميكنم ميزارم پايين تخت!!! براي همين چون فرش و ديوارها تو حس قداست اتاق مشكل ايجاد ميكنن بايد هر چه سريعتر شسته بشن!!! فقط اميدوارم امشب خودمو به كشتن ندم!!!

آينه بغل ما از چند هفته پيش كه ماشينمونو داديم به يه نفر غير از ماشين شور هميشگيمون -شاهين خان!!- كه مثلا بشورتش، دو تا جون از سه تا جونش رفته بود… يعني در واقع فقط به يه پيچ وصل بود و وقتهايي كه باد و بارون ميومد دست به دعا بوديم… تا اينكه چون ما پيش خدا در كتگوري گربه سياهه قرار داريم، پريروز جلوي چشممون آينه بغلمون ميخواست پرواز كنه و بره!!! كه البته چون پاش توي ماشين گير كرده بود فقط تونست آويزون بشه!!! ديروز صبح كه داشتم ميومدم اداره هر وقت ناخودآگاه ميخواستم آينه بغل رو نگاه كنم چند لحظه مات ميموندم به جاي خاليش و پيش خودم فكر ميكردم كه “چي كار ميخواستم بكنم؟” يا مثلا ” دنبال چي ميگشتم؟ ” … خلاصه ديدم الانه كه خل و چل بشم و براي همين برگشتنه رفتم يه آينه بغل خوشگل سه پيچ خريدم و سر هزار تومن!!!‌ خسيسي كردم و ندادم يارو خودش برام آينه رو نصب كنه و جاتون خالي نباشه به يك گه خوردني افتادم كه نميدونين!!! اولا كه تمام راه عين مستها داشتم رانندگي ميكردم… يه دفعه ميكشيدم سمت چپ، بعد تا صداي يه بوق ناموسي ميشنيدم يه دفعه ميكشيدم سمت راست… تا اينكه دقيقا وقتي كه بيشتر از هر زماني تو خودم بودم و داشتم كور كوري ميرفتم صداي يه تصادف وحشتناك منو بهوش اورد… بله تصادف كردم اونم با يه وانت مزدا يا به قول ياسمنگولا “سالار” كه يه راننده لات داشت كه يه چشمشم كور بود. من كه به محض اينكه تصادف ميكنم سيستم عصبي بدنم كاملا قاطي ميكنه… اولا كه به هيچ وجه يادم نميومد كه قبل از تصادف چه اتفاقي افتاده… اينكه من خودم دوباره گرفتم سمت راست و كوبيدم به اين بيچاره يا من داشتم راه خودمو ميرفتم و اون گرفته سمت چپ و زده به من… دوما هم كنترل دست و پام رو از دست ميدم و مجبورم با چشماي گشاد بالا و پايين پريدنشونو نگاه كنم و هيچ كاري هم از دستم برنياد… خلاصه در حاليكه داشتم بندري ميزدم با يه لبخند ساختگي از سالار خان، احوال ماشينشونو جويا شدم كه خوب مشخص بود كه با اينكه در عقب و گلگير من داغون شده بود، ماشين ايشون خال هم بهش نيفتاده بود… سالار خان مدعي شدن كه مقصر بنده هستم و منم چون هيچي يادم نبود و از طرفي بابت نداشتن آينه خودم رو سرزنش ميكردم، تقصير رو به عهده گرفتم و ازشون خواهش كردم كه تا اومدن پليس صبر كنن كه حداقل من از بيمه بدنه ام استفاده كنم… همون موقع دو تا جوجه پليس بدو بدو از سر چهار راه خودشونو به ما رسوندن و به سالار گفتن كه مقصره… منم تا ديدم كه برگ برنده با منه رفتم و باص*ن مبارك رو چسبوندم جاي آينه بغل و در همون حال سعي كردم جمع رو هدايت كنم سمت ماشين سالار كه كسي نفهمه من آينه بغل ندارم و شك كنن كه مقصر من بودم… سالار كه باي ديفالت* داشت لات بازي در ميورد و حاضر نبود كه تو تصادف با يه ضعيفه مقصر قلمداد بشه و منم اون وسط سعي ميكردم سر همه رو گرم كنم كه كسي ماشين منو نگاه نكنه… حدود يك ربعي سالار داشت لات بازي در ميوورد و منم دلقك بازي تا اينكه پليس 110 رسيد و يه دفعه ديدم يه ورژن خشن شده آلن دلون با موهاي جو گندمي كه مرتب به سمت عقب شونه شده بود از ماشين پليس پياده شد و يه نگاهي به ماشين من انداخت و يه نگاهي به اون يارو چشم كوره و خيلي مودب به من گفت كه ماجرا رو تعريف كنم…بين خودمون باشه كه من هيچ اشاره اي به از بين رفتن حافظه كوتاه مدتم در اثر شك نكردم و با مظلوميت تمام گفتم كه داشتم صاف راه خودم رو ميرفتم… اونم رو كرد به سالار و با بداخلاقي بهش گفت كه معلوووووومه كه تو مقصري… بعدم يه دفعه چشماش يه برقي زد و رفت طرف ماشينش و يه دفعه صداشو برد بالا و گفت آينه مخصوصت كووووووووو؟ سالار من و مني كرد و تا اومد جواب بده آلن دلون دوباره فرياد زد كه ميخواي ماشينتو بخوابونم؟؟ هان ؟؟ ميخواي؟؟؟ منم در حاليكه داشتم از ترس ضعف ميكردم عقب عقب رفتم و تكيه دادم به جاي آينه بغلم و فقط خدا خدا ميكردم كه زودتر قال قضيه كنده بشه كه يه دفعه يه كاميون قرمز خيلي گنده كه داشت از بقلمون ميگذشت چشم آلن دلون رو گرفت و در حاليكه داشت به يارو علامت ميداد كه بزنه كنار خيلي سريع كارت ماشين و بيمه سالار رو انداخت تو بغل من و بهش گفت با خانم قرار بزار براي بيمه…. مقصرييييييي… سالار هم اول يك كمي اين پا و اون پا كرد و بعد كارت ويزيتش رو خيلي شيك با دو تا انگشت گرفت طرف من و با اون چشم سالمش بهم چشم غره رفت… خدا رو شكر بخير گذشت… من البته هنوز نميدونم كه آينه مخصوص چيه و نميدونم كه نداشتن آينه بغل جرم هست يا نه ولي باعث شد كه يه درس عبرتي بگيرم كه از اين به بعد سر هزار تومن خسيسي نكنم كه فرداش گل باقالي بيچاره از كار و زندگي بيفته كه بره بيمه و ماشيني كه همين يك ماه پيش صافكاري بود داغون بشه و باز هم ماجراهاي تاكسي سواري من از سر گرفته بشه… آها راستي اگه هنوز تو كف كارت ويزيت جناب سالار هستين بايد بگم كه اصلا هول نشين چون ايشون تو جنوبي ترين نقطه تهران مكانيكي داشتن!!!!!!!!!!
از همينجا ميخواستم خوشحالي خودم رو از اسكار گرفتن كيت وينسلت عزيزم اعلام كنم با اينكه از ابروهاي پاچه بزيش خيلي لجم ميگيره ولي ديشب اين زن با بازي فوق العاده اش توي فيلم the reader‌ منو شرحه شرحه كرد…. حاضرم براي سه فيلم آخري كه ازش ديدم بشينم ساعتها گريه كنم… ديشب كه من بعد از تموم شدن فيلم براش مراسم سينه زني راه انداخته بودم و ميگفتم بهترين فيلم عمرم بود گل باقالي بهم گوشزد كرد كه بهتره خودم رو كنترل كنم و انقدر جوزده نشم، يادش رفته بود كه وقتي وسط فيلم از فرط غم بلند شدم كه خودمو بزنم، ديدم كه چجوري صورتش قرمز شده و همه عضلاتش منقبضه و چشماشم پر اشكه!!!!!
از بين فيلمهاي كه اسكار گرفتن فقط مليونر زاغه نشين رو نديدم و ندارم كه ببينم… كه اونم همه جايزه ها رو درو كرده… گل باقالي ديشب بيدار مونده بود و اسكار رو ديده بود ولي تا ساعت هشت صبح كه با چشماي نيمه باز اومد كنار من بخوابه هنوز انگار جايزه هاي اصلي رو نداده بودن… من كه به محض اينكه چشمامو باز كردم ازش پرسيدم كيت وينسلت اسكار گرفت؟؟؟ اونم در حاليكه داشت به سمت بالش سقوط ميكرد گفت هنوز معلوم نيست و در آخرين تلاش‌هاش براي حرف زدن قبل از بيهوش شدن گفت ” خيلي باشكوه بود”

روايت اول: عشق باطني

فينگيل بانو: ميخوام موهامو صورتي چرك كنم!!
گل باقالي: الان كه موهات خيلي خوشرنگه
فينگيل بانو: نه ميخوام يه كار هيجان انگيز بكنم
گل باقالي: :) ))))))) باشه
———————————
فينگيل بانو: ميخوام موهامو با نمره هشت بزنم بعد هر چي كه موند رو نارنجي آبنباتي بكنم
گل باقالي: :) ))))) باشه…
——————————–
فينگيل بانو: جوجه به نظرت ضايع نيست لنز بنفش بزنم؟؟؟
گل باقالي: مگه لنز بنفش هم ميسازن؟
فينگيل بانو: نميدونم… ولي ميپرسم
گل باقالي: با چشمهاي مشكي به نظرم خوشگل تري ولي خوب تنوعه ديگه!!

روايت دوم: عشق ظاهري

گل باقالي: ميخوام ريش اين مدلي بزارم
فينگيل بانو: نه من اصلا خوشم نمياد…
گل باقالي: اي بابا خوب خسته شدم از قيافه ام…
فينگيل بانو: تو كه مهم نيستي!!! من نبايد خسته بشم كه نشدم!!
———————————-
فينگيل بانو: {جيغ} چرا ريش هاتو كامل نزدي؟
گل باقالي: بابا جون شارژ ريش تراشم تموم شد
فينگيل بانو: سريع با تيغ بزن من اصلا اينجوري نميتونم نگاهت كنم
گل باقالي: چرا خيلي باحال شده كه… سه هفته تحمل كن تا بلند تر بشه، ببينم چه شكلي ميشم
فينگيل بانو: {داد و بيداد} من دوست ندارم شبيه غول شدي تو كه با اين قدت نبايد ريش بزارييييييييييييييييييييييي… برو گل باقالي خودمو بيار… اصلا احساس ميكنم يه آدم غريبه شدي… چرا براي نظرات من ارزش قائل نيستي…
گل باقالي: بابا فقط سه هفته صبر كن يه كم بلند بشه… فقط ميخوام ببينم چه شكلي ميشم…
فينگيل بانو: باشه، پس تو اين سه هفته من باهات حرف نميزنم… نگاهتم نميكنم…دوستتم ندارم
———————————-
فينگيل بانو: برو ديگه موهاتو كوتاه كن، خيلي بلند شده
گل باقالي: نه تازه خوب شده كچلي هام معلوم نيست
فينگيل بانو: اي بابا چند دفعه بگم موهات كه كوتاهه بيشتر دوستت دارم؟
———————————-
فينگيل بانو: ويجي ويجي عاشقتم چقدر تو خوشگلييييييييييييي قربون قياسه(قيافه) ات بشم من
گل باقالي: چرا من هر وقت اين بلوز رو ميپوشم انقدر عاشق من ميشي؟

———————————————————————————————-
به نظرتون من مشكلي دارم؟؟؟ به خدا گل باقالي رو خيلي دوست دارم ولي نميدونم چرا انقدر ظاهرش تو دوست داشتنم موثره… يعني واقعا عاشق سانتي متر به سانتي متر عرض شونه اشم… عاشق اندازه دور بازوشم… عاشم لباي نازك و سفتشم… عاشق دماغ خوشگلشم… عاشق دونه دونه انگشتهاي دست و پاشم و به هيچ وجه حاضر نيستم هيچ تغييري تو ظاهرش رو قبول كنم… هميني كه هست رو دوست دارم… نه اينكه حالا اگه خدايي نكرده اتفاقي براش بيفته ديگه دوستش نداشته باشما ولي اصلا نميتونم تحمل كنم كه خودش همينجوري الكي مثلا ريش بزاره يا حتي موهاش رو يه جور ديگه شونه كنه!!! حتي وقتي يه لباساي خاصي ميپوشه هي ما*چش ميكنم و نا*زش ميكنم و قلقلكش ميدم و …
ديشب بهش ميگم تو اگه دوست نداشتي من موهامو كوتاه نميكردم، ميگه ميدونم ولي اگه حتي كوتاه هم ميكردي من بازم همينقدر دوستت داشتم… ميگفت من نميفهمم كه چرا من اگه ريش بزارم تو ديگه دوستم نداري… و من هيچ جوابي نداشتم كه بهش بدم!!

من به آشپزي به چشم يه هنر نگاه ميكنم… انگار كه دارم يه تابلو ميكشم… نه كه تزئين و اينا برام مهم باشه ها!!! اتفاقا به محض اينكه يه نفر براي بار دوم، سوم مياد خونمون، ديگه با شوخي و خنده، غذا رو با قابلمه ميارم رو ميز!!! ولي خود آشپزي رو خيلي دوست دارم… اصلا از اينكه اون مواد خام رو ميتونم به يه غذاي خوشمزه تبديل كنم، قند تو دلم آب ميشه… معمولا هم با اينكه دفعه اول سعي ميكنم به دستور غذا وفادار بمونم، ولي از دفعه هاي بعد يه كرمي وول وول ميزنه تو سرم و باعث ميشه ادويه هاي بي ربط و موادي كه مال غذاهاي ديگه است رو هم امتحان كنم… مثلا تا حالا كدومتون تو خورش قيمه، سس سفيد ريخته؟؟؟ من ريختم!!! كي به كشك بادمجون پنير پارمزان زده؟؟؟ من زدم!! كي رشته ماكاروني رو بعد از پختن سرخ كرده؟؟ من كردم!!! كي تو كباب ماهيتابه، جعفري خورد شده و آرد سوخاري ريخته؟؟ من !! من!!
ديشب هم كه مطابق معمول ماكاروني داشتيم، وقتي مايه ماكاروني رو با گوشت و قارچ درست كردم، نصف پاكت خامه رو هم ريختم توش و يه قاشق كوچيك سركه خرما هم بهش اضافه كردم نميگم خيلي خوشمزه شدها، ولي من از اينكه دارم يه ماكاروني بنفش ميخورم خيلي هيجان زده شده بودم…
دلم ميخواست يه كلاس آشپزي ميرفتم كه برام مواد غذايي رو دسته بندي كنه و بگه چه موادي با هم ديگه خوشمزه ميشن و يا چه چيزهايي رو هيچ وقت نبايد امتحان كرد…از دستور غذاهايي كه ايراني ها مينويسن زياد خوشم نمياد… دوست دارم غذاهاي عجيب غريب درست كنم… مخصوصا از وقتي تو خورش قيمه و قورمه سبزي و بقيه غذاهاي روتين ايراني به مرحله اي رسيدم كه گل باقالي بهم ميگه بايد بري وسط ميدون شهر وايسي بگي “انا الحق”…..الان پيش خودتون فكر نكنين كه شوهرش يه چيزي گفته اينم باور كرده‌ها!!! بالاخره خودمم عقل دارم و ميفهمم چقدر با استعدادم!!! (چيه؟ عادت كردين به آدماي ترسو كه فقط از بي استعداد بودنشون تعريف ميكنن؟؟)
دلم ميخواست همه موادي كه تو دستور غذاهاي خارجي نوشته رو ميشد تو ايران خريد…. حالا خيلي مواد دور از ذهني هم منظورم نيستا مثلا الان چند وقته ميخوام زنجبيل رو وارد چرخه غذايي مون بكنم ولي اصلا نميدونم از كجا بايد خريدش … انقدر دلم ميخواد سر آشپزي چيزي بشم… از اينا كه كلاه سفيد بلند ميزارن سرشون و به ديگران دستور ميدن و وقتي همه چيز آماده شد فقط خيلي مسلط چند تا چيز بي ربط رو بهش اضافه ميكنن و ميچشن و با اشاره ابرو به كسي كه بقل دستشون وايساده ميگن ايـــــــــــــــــنه!!! حيف كه دير شروع كردم و الان يك ساله و چند ماهه كه آشپزي ياد گرفتم وگرنه تا الان به يه جايي رسيده بودم… مطمئنم…

تا آگهي وسط فيلم شروع ميشه ميپرم روش و چشمام رو ميبندم و لبا*م رو ميزارم رو لبا*ش…

با نوك انگشتش تق تق ميزنه تو سرم

چشمام رو كه باز ميكنم ميبينم چشماش رو برام چپ كرده!!!!

تويي كه خرامان خرامان از جلوي ماشين هايي كه تا همين الان پشت چراغ قرمز بودن و انتظار ميكشيدن رد ميشي

تويي كه سرزده ميري خونه مردم

تويي كه ساعت دو شب زنگ خونه ما رو اشتباه ميزني

تويي كه هر نكته جالبي كه بهت ميگن، ميگي ميدونستم و مثل سگ دروغ ميگي

تويي كه بقيه پول خريدم رو جلوم پرت ميكني

تويي كه بدون اينكه راهنماي طبقات رو تو آسانسور نگاه كني، مياي تا برسي به اتاق من كه آدرس بپرسي

تويي كه لباسات بوي گه ميده ولي كفشاي نوك تيزت رو هر روز واكس ميزني

متاسفانه در چند روز گذشته حضور برخی افراد اندک ماه چس درجه، در عرصه تهیه فرهنگ اصطلاحات مقدس رایج در پاد*گان باعث بروز برخی شبهات در میان افراد بالاخ شده است که آیا اینگونه افراد فاقد صلاحیت به واقع دارای برگه صحبت هستند و یا از سر ندانم کاری و جوانی اقدام به اظهار نظر نموده اند. پس از بررسی تیم تحقیق صحت مدارک* آکسفو*رد، این تیم طی گزارشی به انجمن بالاخان به سرپرستی گل باقالی عزیز، بالاخ بالاخان، سرور سولاخان، ابراز کرده که چس ماه فوق الذکر به جز شستن استکان های چای و فراهم آوردن بساط صبحانه و رفع و رجوع امور محوله در نظافت اتاق، هیچگونه وظیفه دیگری نداشته و صحبت کردن ایشان بجز در مواردی مثل سلام کردن و چشم گفتن و پا کوبیدن جایز نمی باشد. لذا این انجمن به دلیل استقبال جالب توجه وب نوردان عزیز، اقدام به انتشار فرهنگ جامع این اصطلاحات مطابق آخرین تغییرات می نماید.

آش خور: به کلیه افرادی که در حال گذراندن دوره خدمت سربازی می باشند.

چس ماه: چس ماه به سربازی گفته می شود که با احتساب دوره دو ماهه آموزشی، شش ماه یا کمتر خدمت کرده باشد و از اواخر ماه هفتم به بعد کم کم از چس ماهی به در می آید.مثال: اولی- چند ماه خدمتی؟ دومی- شش هفت ماه    اولی-پف! چس ماه! به سرباز چس ماه “یقلوی” یا ” آویزون” نیز اطلاق میشود.

اندک ماه: مودبانه چس ماه، که این اصطلاح بیشتر در میان چس ماه ها رایج است.

گوز ماه: هر گاه سربازی بیشتر از ده ماه از خدمتش باقی مانده باشد به او میگویند که هنوز گوز ماه دیگر باید خدمت کند.

چس ماهی کشیدن: همان وضعیتی که دوست عزیز چس ماه ما در زمینه چای و نظافت و پا کوبیدن برای بالاخ ها به آن دچار است. البته لازم به ذکر است که هیچ چس ماهی به این که دیگران از او چس ماهی میکشند اعتراف نمیکند. مخصوصا اگر درجه او بالا باشد. او حتی نمیداند که همان کارهایی که به نظر او انجام دادنشان به دستور یک گروهبان بی سواد رسمی عادی است، دقیقا همان چس ماهی کشیدن محسوب میشود. چس ماهان عزیز اگر دقت کنند میبینند که بیشتر از هر کسی در پادگان از این قبیل کارهای عادی انجام می دهند. حتی وقتی از او می پرسند آیا چای میخوری یا نه به نوعی او را دچار چس ماهی کشیدن کرده اند… چرا که هر انسانی به اراده خودش میفهمد که چه زمانی میخواهد چایی بخورد.

بالاخ: کوتاه شده بالا خدمت است و به درستی فقط زمانی به کار میرود که سرباز ماه دوازده خدمت را پشت سر میگذارد.

بالاخ بازی: سربازان چس ماهی که با درجه بالا فکر میکنند میتوانند به دیگران زور بگویند با عبارت “برو بابا، بالاخ بازی درنیار” و کم محلی حتی از سوی سربازان صفر مواجه می شوند.

پایه خدمتی: تاریخ دقیق ورد به دوره سربازی… مثال: اولی- پایه ات چنده؟ دومی- 1/8/87…. در بیشتر موارد هنگامی که سربازان هیچگونه سوژه ای برای تفریح ندارند به یک چس ماه میگویند ” پایه تو بگو بخندیم!!!”

برگه ی صحبت: برگه ای مجازی که به سرباز پس از پشت سر گذاشتن ده ماه خدمت اجازه میدهد تا گاهی اوقات با صلاحدید بالاخ ها در مورد موضوعاتی که از او سوال میشود، و نه به تشخیص خود،  لب به سخن بگشاید.

اضاف کشیدن: سربازی که دوران قانونی خدمت او به پایان رسیده و مشغول گذراندن تنبیهات خود به صورت ماه های اضافه بر خدمت قانونی است.

سرباز خسته: سربازی که در دوران اضاف به سر می برد.

کلاه، پوتین، درجه یا لباس خسته: این اصطلاح در مورد پوشش ظاهری سرباز خسته به کار می رود. البته در بیشتر موارد سربازان چس ماه با شکستن لبه کلاه خود با توسل به زور و پاره کردن قسمتهایی از آن و یا نشستن و کثیف نگه داشتن آن و حتی در مواردی گرفتن کلاه یک سرباز ترخیص شده سعی در خسته نمودن ظاهر خود دارند. این مورد شرم آور در پوتین، لباس و درجه هم دیده شده است. برای مثال با سابیدن پوتین به آسفالت یا درجه به دیوار سیمانی

چس درجه: این از نوادر اصطلاحاتی است که در مورد افراد رسمی یا کادر هم به کار میرود. به معنی نو بودن درجه و یا تازه بودن ترفیع درجه می باشد.چس درجگی از فرسخها دورتر به چشم خواهد آمد.

بوی چس: این اصطلاح به نوعی حالت ابلاغ و دستور دارد، به طوریکه سربازان بالاخ موظفند به محض ورود یک چس ماه با گفتن عبارت ” اه اه چه بوی چسی می آید” انزجار خود را از حضور یک چس ماه در میان خود ابراز کنند.

سر*هنگ: به سربازی گفته می شود که از روابط حسنه ای با فرمانده خود برخوردار است.

سر*دار: به افسر چس ماه با درجه بالا اطلاق می شود.

سو*لاخی:به سربازانی با درجه های ستوان سوم، دوم و یکم،  ستوان سو*لاخی گفته می شود.

جشن پتو: این جشن برای سربازان چس ماه برگزار می شود و به نوعی حالت خوش آمد گویی دارد. به این صورت که بی هیچ گونه دلیلی و بدون اطلاع قبلی، بیخود و بیجهت یک شب حوالی ساعت خاموشی پتویی بر سر او انداخته و پس از غافلگیر کردن او با مشت و لگد، سعی در خورد کردن استخوان های او می کنند. به طوریکه حداقل آن شب بوی چس در آسایشگاه به مشام نرسد.

فیتیله: این مزاح در مورد سربازانی که مثل آدم سرشان را پایین میاندازند و خدمت میکنند به کار می رود. به این صورت که ابتدا فیتیله ای از جنس کرک و پرز پتوهای آسایشگاه ساخته می شود، سپس فیتیله مذکور را در میان انگشت اول و دوم پای آن شخص که در خواب ناز به سر میبرد، قرار داده و سر فیتیله را آتش میزنند. البته گفتنی نیست که تعداد فیتیله ها میتواند بیشتر از یک باشد.

هم بند: عملی که در آن بند پوتین های یک سرباز به خواب رفته را با چندین گره کور به هم می بندند. به طوریکه هنگام صبحگاه برای پوشیدن پوتین هایش، اجدادش جلوی چشمش بیایند. در مواردی دیده شده که سرباز بی اطلاع از هم بند شدن، در حالت گنگی و گیجی صبحگاه با مغز با لبه تخت مجاور خود برخورد کرده است.

خط: سربازان صفر به ازا هر شش ماه خدمت یک خط اتو پشت پیراهن خود از این شانه به آن شانه می اندازند.  وقتی از سربازی پرسیده میشود که چند خطی؟؟، به این مضمون اشاره دارد.

پسر/نوه خدمتی: سرباز یا سربازانی که نه ماه پس از ورود شما به پادگان وارد می شوند، پسر خدمتی شما محسوب می شوند. بعد از سه ماه دسته دیگر سربازان تازه وارد شده نوه خدمتی شما هستند.

لایی کشیدن: به برگه های مرخصی گفته میشود که از لای پرونده سرباز توسط او یا دوستانش بیرون کشیده می شود تا در محاسبه تعداد مرخصی ها به حساب نیاید.بدیهی است که برای سربازان چس ماه این امر دست نیافتنی می نماید.

بیرون کشیدن: همان لایی کشیدن، البته بیشتر در مورد برگه های بازداشتی به کار میرود.

بابا بزرگ: سربازی که با درجه بالا وارد مرحله بالاخی می شود.

بیسکوئیت: کلمه ای رمزی در میان سربازان به معنی سیگار

جا*ساز: محل نگهداری اشیا ارزشمند سرباز که البته بیشتر شامل سیگار و مواد *مخد*ر میشود.

هتل: وقتی سربازی در یگان خدمت خود از شرایط مطلوبی برخوردار باشد، آن یگان هتل محسوب میشود. این اصطلاح بیشتر توسط چس ماه ها به کار میرود.

بر*جک: منظور نگهبانی در بر*جک است. مثال: این هفته سه تا بر*جک دارم.

سا*چمه پلو: همان عدس پلو

پا کوبیدن: توهمی است که یک چس ماه سپاهی در سه چهار ماه اول خدمت خود به آن دچار می شود. به این صورت که فکر میکند باید به هنگام دیدن افرادی با درجه های بالاتر به آنها سلام نظا*می بدهد و یا در هنگام وارد شدن به اتاق به حالت خبردار پا بکوبد و صدای مهیبی از پوتین های خود تولید نماید.

انداختن و رفتن: سربازان دیگر به سربازی که به مرخصی میرود، میگویند ” چند روز میندازی، میری؟”

خط انداختن: این عمل توسط افراد ترخیص شده و به محض دریافت کارت پایان خدمت انجام میشود. به این صورت فرد ترخیص شده بوسیله کارت پایان خدمت خود خطی بر روی یک کاغذ آ چهار انداخته و آن را بر روی دیوار محل کار سربازان دیگر نصب می کنند تا سربازان هر روز با دیدن این کاغذ روی دیوار به این موضوع پی ببرند که تا وقتی کارت خود را نگرفته اند به واقع همگی چس ماه محسوب می شوند. البته در بیشتر موارد دیده شده که فرد ترخیص شده در آخرین لحظات پس از خداحافظی کارت خود را به شکل سیلی بر صورت سربازان دیگر میکوبد.

امیدوارم بعد از خواندن این فرهنگ جامع چس ماهان عزیز با آگاهی بیشتر این ماه های عذاب آور را پشت سر بگذارند.

من بالاخره بعد از دو سال از كاغذبازي‌هاي استخدامم، سرافراز و زنده بيرون اومدم و با كله به جمع حقوق‌گيران هفت رقمي پيوستم، باشد كه اين رقمها هر سال اضافه شود و دل ما شاد

من هميشه فكر ميكردم كه اين چه رسميه كه تا آدما بهت ميرسن و ميبينن از يه موضوعي خوشحالي ميگن “شيرينيش كو؟؟” انقدر از اين مدلهاي آويزوني بدم ميومد كه خدا ميدونه…يه لبخندي ميزندم و تو دلم ميگفتم اگه راست ميگين بدون شيريني از شادي من خوشحال بشين…

تا الانم تو اداره مقاومت كرده بودم… نه كه خسيس باشم كه البته تا يه حدودي هستم ولي كلا، آخه شما فكر كنين من عروسي كردم به من ميگن شيريني بده… اي بابا… همينم مونده كه اين مرداي دوجنسي عقب افتاده اداره‌مون فكر كنن كه من كلي نذر و نياز كردم تا شوهر پيدا كنم و حالا هم انقدر از اين موفقيت خوشحالم كه به همه دارم شيريني ميدم… حالا اون هيچي… اصلا من خوشم نمياد فرداي عروسيم همه با نيشخند بهم نگاه كنن بگن مبارك باشه!! يه بارم سر فارغ التحصيليم گفتن شيريني بده كه مصادف شد با ماجراهاي گز*ينش و اينكه گفته بودن ما رفتيم تو اتاق يه نفر كه شيريني بخوريم و بزن و بر*قص كرديم كه من ترجيح دادم تو اون شرايط شيريني ندم كه حالا يه حرف ديگه هم پشت سرم دربياد…

ديگه رسيد به ماجراي استخدامم و ديدم ديگه خيلي ضايعه كه سه ساله من اينجا كار ميكنم تا حالا يه قطره آب از دستم نچكيده رو زمين… اينه كه گفتم بزار اين دفعه شيريني رو بدم كه نفهمن من خسيسم… يعني واقعا تا حالا كاري دلنشين تر از اين انجام نداده بودم… اصلا فكرشم نميكردم همچين عكس العملهايي ببينم… از لحظه‌اي كه اين شيريني تو طبقات گردونده شد سيل ايميل و PM بود كه به سمت من سرازير ميشد… تلفنم زنگ ميزد و صداهاي خيلي خوشحالي بهم تبريك ميگفتن…پيرمردا و دو*جن*س*ي‌ها دم در اتاق صف كشيده بودن و تبريك ميگفتن…و همه اين اتفاقات تا فرداي روزي كه شيريني دادم ادامه داشت… تا حالا از اين اداره خراب شده انقدر انرژي مثبت نگرفته بودم… انقدر سر حال اومده بودم كه تو راه برگشتن به خونه يه دفعه متوجه شدم كه يه لبخندي سفت و سخت چسبيده رو لبم و يه جورايي احساس سبكي ميكنم… ياسمنگولا هم كلي هيجان زده شده بود و ميگفت بيا يه روز در ميون شيريني بديم به اينا!!! چه كيفي ميده… حالا فكر كنين اگه براي يه موضوع مهمتر شيريني داده بودم ديگه چي كار ميكردن برام… البته متوجه يه چيزي هم شدم كه خيلي خجالت كشيدم بابتش… اونم اينكه من هر دفعه كه شيريني خورده بودم با اينكه مناسبتش رو پرسيده بودم حتي اگه 5 دقيقه بعدش طرف رو تو راهرو ديده بودم اصلا بهش تبريك نگفته بودم و به خاطر شيريني تشكر نكرده بودم!!! خوب نميدونستم زشته!! آخه اصلا به دهنم نميومد كه بخوام مثلا به دو*جن* * س*يه بگم كه مبارك باشه كه زنت حا*مله شده!!! ضايع نيست به نظرتون؟؟؟ يا مثلا به منگله بگم كه مبارك باشه كه تو چهل سالگي گواهينامه تو گرفتي!!! والله!!!

خلاصه كه خيلي كيف داد… الان همش دلم ميخواد به خاطر شيريني دادن هم كه شده يه بچه‌اي چيزي بزام!! آخه فعلا هيچ بهانه‌ ديگه‌اي تو دست و بالم نيست… نه خداي نكرده ميخوام دكترا قبول شم، نه شوهر دوم بكنم…

من و گل باقالي يه چند هفته‌اي هست كه يه روز در ميون ميريم استخر… به اين صورت كه من گل باقالي رو دم استخر مردونه باشگاه *انقلاب پياده ميكنم و خودم تنهايي ميرم استخر زنونه‌اش… هميشه فكر ميكردم كه تنهايي استخر رفتن خيلي وحشتناكه كه حالا فهميدم كه اتفاقا خيلي هم حال ميده… دفعه هاي اول خيلي جو ورزشكاري منو گرفته بود و تا اونجا كه توان داشتم شنا ميكردم… آخه آخرين ركوردي كه از خودم به يادم مونده بود صد تا عرض همين استخر باشگاه انقلاب بود كه بدون توقف شنا كرده بودم… يعني يه جور فجيعي كه وقتي وايسادم دو سه نفر به فاصله چند ثانيه ازم پرسيدن “چند تا شد؟؟”!!!!… دفعه اول اصلا نشمردم چند تا رفتم و وقتي كه اومدم بيرون گل باقالي يه قيافه‌ي خيلي خونسردي به خودش گرفت و پرسيد چند تا عرض شنا كردي؟ گفتم نشمردم! گفت به نظرت سي چهل تا رفتي؟؟ گفتم آرررررررررره باااااااااااااباااااااااااا و ديدم كه گل باقالي تو خودش فرو رفت!!! دفعه دوم كه شمردم ديدم چهل تا بيشتر نميتونم برم و ديگه آش و لاش اومدم بيرون و گل باقالي هم گفت كه چهل تا عرض رفته و خيلي خسته شده… همينجوري گذشت تا من با جون كندن رسوندم خودمو به هفتاد تا عرض كه البته دو تا سجده(عرض) سهو! هم رفتم كه اگه اون وسط اشتباه شمرده بودم در حق گل باقالي ظلم نشده باشه چون اون بيچاره ركوردش حول و حوش پنجاه، شصت باقي مونده بود… ديگه وقتي مطمئن شدم كه گل باقالي فهميده كه تو شنا نميتونه با من رقابت كنه دست از شمردن برداشتم و روزا واسه خودم تو آب بازي بازي ميكردم كه يه روز خيلي اتفاقي از نجات غريقه پرسيدم كه عرض اين استخر چند متره؟؟ آخه مثلا ميخواستم مقدار شنام رو به كيلومتر به عرض بابام برسونم كه بهم افتخار كنه كه ديدم 16.5 متره و وقتي داشتم به گل باقالي ميگفتم: با اين حساب من بيش از يك كيلومتر شنا ميكنم، ديدم گل از گلش شكفت و معلوم شد كه عرض استخر مردونه 33 متره!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امان از دهني كه بي موقع باز بشه!!! ولي حالا از اين بگذريم كه با اين وضع زن و شوهرها امكان رقابت رو از دست ميدن، واقعا چه معني داره كه استخر اونا 4 برابر مال ما باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا از اون روز هر چي سعي ميكنم بزرگي استخرشونو تصور كنم نميتونم… آخه چيزي كه تو اون باشگاه زياده زمين خاليه، چرا استخر ما رو انقدر كوچيك ساختن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اوووه چقدر حرف تو حرف شد، اصلا از اول ميخواستم يه چيز ديگه تعريف كنم، اونم اين كه همتون بدونين من اگه يه روزي اين چشمهاي كورم رو بسپرم به تيغ جراح، فقط به خاطر اينه كه تو استخر نميتونم ساعت رو ببينم!!! حتي بغل دستيمو نميتونم ببينم كه اگه مثلا دفعه بعد هم، همديگه رو ديديم يه لبخندي بزنم… حالا اصلا لبخند نزنم، ولي اگه اون لبخند زد عين بز نگاش نكنم!!! واقعا هميشه داشتن چشم سالم جز حسرت‌هاي من بوده و اين حسرت خودشو تو حموم و استخر بدجوري نشون ميده… بعدم هميشه چون فكر ميكردم همينجوري كه هيچي نميبينم اگه عينك شنا هم بزنم كه ديگه هي بايد با سر بخورم تو در و ديوار، هيچ وقت امتحانش نكرده بودم… تا اينكه همين دفعه پيش عينك قبلي گل باقالي رو برداشتم با خودم بردم كه ببينم چه جوريه و آقا واقعا جاتون خالي… يك تصاوير صاف و جالبي!!! زير آب ميديدم كه نميدونين…  اگه چشمام سالم بود كه ديگه رزولوشنش نفس‌گير ميشد…منم كه هي*ظ!! كلي پر و ***پا*چه *مردم رو ديد زدم اون زير و كلي خدا رو شكر كردم كه استخرامون مختل*ط نيست… چون ديگه خودم به هر كي كه عينك زده بود اطمينان نداشتم و وقتي ميرسيدم بهش يه اخمي بهش ميكردم كه يعني من ميدونم داشتي منو ديد ميزدي… از طرفي هم همش سعي ميكردم قيافه‌ام رو زير آب كنترل كنم… چون ميديدم كه بعضيا چجوري صورتاشونو زير آب كج و كوله ميكنن بدون اينكه متوجه باشن كه هزار تا چشم اونا رو زير نظر داره!!! خلاصه فعلا تفريحات سالم و ناسالمي داريم و خدا رو شكر سرمون گرمه…

(آها راستي!!! تو رو خدا منو تشويق نكنين كه چشمامو عمل كنما!!! چون خيلي زحمت كشيدم تا منصرف شدم)

من نميدونم چند هزار بار بايد به اين سيب گل بگم كه تلفن اداره ما كنترل ميشه…مغز نخوديش نميكشه… روزي سي دفعه اولا به من زنگ ميزنه كه اصلا من نميدونم چرا؟! بعدشم هر دفعه كه زنگ ميزنه حتما يكي از موارد مشرو**********باط ع*ل****كلي، غم*ا****ر، رابطه جن*ص(ث)****ي با نامحر**مان و ديگه حداقل مسافرت رفتن با دوست**********پسر، احوال پرسيدن از دوست دختر فلان پسر، دادن القاب ص****گ**ثثثي و جي* *گر به پسرهاي موجود، رو مياره وسط!!! هر دفعه هم كه من الكي سرفه ميكنم كه خفه بشه ميگه ” اوا تو رو خدا ببخشيد يادم نبود تلفنتون كنترل ميشه!!!!!!!!” اون روز عصر زنگ زده خونمون ميگه  يه ماجراي باحال اتفاق افتاده فردا زنگ ميزنم سر كار برات تعريف ميكنم، چون اينجوري حال نميده فقط خودمون دوتايي رو خط باشيم!!!

من اصلا نميفهمم چرا اينا انقدر به من زنگ ميزنن؟؟ چي كار دارن با من آخه؟؟ بابام روزي حداقل دوبار بهم زنگ ميزنه، مامانم سه بار، سيب گل پنج بار…واقعا ديگه جلوي گل باقالي خجالت ميكشم… تلفن خونمونم اسم كسي كه زنگ ميزنه رو ميخونه، هي دم به ديقه ميگه مامانينا، مامانينا، مامانينا… هر چي بهشون كم محلي ميكنم فايده نداره، تازه بعدش بايد جواب پس بدم كه چرا تلفن رو كشيده بودم يا چرا موبايلم خاموش بوده!! يعني تا حالا نشده من يه بعد از ظهر كه ميگيرم كپه مرگمو ميزارم خودم بيدار بشم… هر دفعه با زنگ تلفن اينا بيدار شدم… بابام ديگه نميدونم چرا انقدر بهم زنگ ميزنه؟ واقعا شما باباهاتون هر روز بهتون زنگ ميزنن؟؟؟ موبايلمم كه جواب نميدم يك ثانيه بعد زنگ ميزنه اداره… ياسمنگولا ميخنده ميگه گناه داره!! ميگه تو خيلي بدي!!! ولي آخه هر دفعه مكالممون اينجوريه كه من ميگم سلام، بابام ادامو در مياره صداشو لوس ميكنه ميگه سلام، بعد من ميخندم، بابام اداي خنده‌مو درمياره، بعد من ميگم چه خبر، ميگه شما چه خبر… همين!!!! خوب باباجون اين مكالمه ديگه اگه روزانه باشه ديگه خيلي به آدم فشار مياد، حداقل بكنش هفته‌اي يه بار….مامانم هم كه خيلي جدي همش منو بازجويي ميكنه و بابت تنبلي‌هام (كلا تو زندگي) ملامتم ميكنه… خيلي دوستشون دارما به خدا… اصلا وقتي فكر ميكنم مامانم رو چقدر دوست دارم اشك تو چشمام جمع ميشه، ولي ديگه خسته شدم انقدر كه هر روز بهش جواب پس دادم كه كار استخدامم يا گرفتن مدرك دانشگاهم يا هزار تا كوفت و زهر مار ديگه رو چرا پيگيري نميكنم… اصلا كلا مامانم هميشه از من توقع بيشتري از توانم داشته… شايد خيلي از موفقيتامو مديون همين سركوفتهاي مامانم باشم، چون اصولا آدم…گشادي هستم و اگه كسي با پيگيري‌هاش رو اعصابم نره هيچ كاري انجام نميدم…ولي هيچ وقت يادم نميره كه يه روز كه امتحان داشتم و با عينك و بدون آرايش از كتابخونه اومدم خونه، مامانم بهم گفت تازه شدي دختر مورد علاقه من!!! منظورش دختر درس خون عينكي زشت بود!! واقعا الان جا نداره كه من سرمو بكوبم به ديوار؟؟همون شد كه عزممو جزم كردم براي فوق اون دانشگاه خراب شده قبول شدم كه آخرشم موندم توش ديگه!!!  يا مثلا هر شب زنگ ميزنه ميگه هنوز شام درست نكردي؟؟؟ تو آخرش سوتغذيه ميگيري!! اي بابا خودم و گل باقالي حرفي نداريم اونوقت مجبورم به شما جواب پس بدم…هر دفعه كه ميرم خونشون چه ساعت سه بعد از ظهر باشه چه نه شب، دير كردم… اصلا كلا بدون خبر هم كه ميرم خونشون اف اف رو كه برميدارن ميگن پدرسوخته آخه الان وقت اومدنه؟!!!! به خدا همش استرس دارم ميخوام برم اونجا، انگار مثلا امتحان دارم يا مثلا يه نفر رو زير برف و بارون تو خيابون منتظر گذاشتم…

مثل اينكه برنامه شده هر پست يه خانواده رو بشورم و پهن كنم رو بند!!! اعصاب نميزارن براي آدم كه!!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


 

فوریه 2009
ش ی د س چ پ ج
« Jan   Mar »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28