You are currently browsing the monthly archive for مارس 2009.

اینم از عید سال 88… من بدبخت از فردا باید برم سرکار!!! البته فردا رو احتمالا مرخصی میگیرم که از شنبه برم… چون خیلی زور داره… تا پارسال 13 روز تعطیل بودما!!! ولی از امسال چون استخدام شدم دیگه مرخصی هام شدیدا حساب میشه و به هیچ وجه نمیتونم زیر آبی برم…عیبی نداره، واقعا خدا رو شکر میکنم که از بهمن استخدام شده بودم، چون اندازه یه جراح پلاستیک بهمون این دو ماه آخر پول دادن… هم پولی که برای دبی، از روی پس اندازمون خرج کرده بودیم، برگشت سرجاش و هم برای تابستون دوباره یه مسافرت عالی میتونیم بریم…
ما بیست و نهم رفتیم کوه، استقبال بهار! خیلی خوش گذشت… هوا که فوق العاده بود ولی یک کمی نسبت به سالهای پیش شلوغ تر بود… پارسال تو ایستگاه “کارا”ی درکه فقط ما بودیم و دو سه تا پیرمرد خوش تیپ که قبلا خلبان بودن… نشستیم با هم دیگه گل گفتیم و شنفتیم… ولی امسال همه تخت ها پر بود… ولی ما به روی خودمون نیوردیم، پامونو گذاشته بودیم تو آب و دماغامونو گشاد کرده بودیم که بیشتر اکسیژن بره توش… بعدشم یه املت مشتی زدیم و اومدیم پایین… میخواستیم تجریش هم بریم که انقدر ولیعصر شلوغ بود و ترافیک بود که پشیمون شدیم و برگشتیم…

آقا ما انگار از تلویزیون ایران برای تحویل سال شانس نداریم!! امسال مثل یک زوج فرهیخته زدیم شبکه چهار… اونایی که دیدن میدونن ما چی کشیدیم… آشغالای عوضی… به مرتیکه سی بار گفتن دعای سال تحویل رو بخون، اصلا به روی خودش نیوورد…بعدشم که شروع کرد روح شهیدان و رهبر انقلاب اسلامی و این و اون و کشید وسط و حالا زر نزن کی زر بزن… آخرش مجریه پرید وسط حرفش و گفت “در ضمن سال هم تحویل شد”!!!!!!!!!!!!!! یعنی اینا اصلا شعور ندارن به جون خودم!!! من و گل باقالی همینجوری زل زده بودیم بهم و باورمون نمیشد که امسالم ریدن به سال تحویلمون…. جوری شد که من اصلا یادم رفت حتی برای خودم دعا کنم… تا الانم هنوز حس تحویل سال بهم دست نداده… البته سریع بعدش زدیم شبکه دو و “دیری دیری دی” رو شنیدیم…
سریال ها هم که خیلی چرت و پرته… قسمت اول مرد دو هزار چهره که خیلی بد بود… بابای من مخالف سرسخت سریالای تلویزیونه… شاید باورتون نشه ولی نمیزاشت ما نگاه کنیم سریال!!! هر وقت هم که دیدیم، یا خواب بوده یا پای کامپیوتر بوده یا حوصله نداشته بهمون گیر بده… از مهران مدیری که متنفره…. تا میدید من و سیب گل داریم سریال نگاه میکنیم یک ساعت میشست میگفت خجالت بکشین، مگه شماها خاله زنک هستین؟ چرا قصه نگاه میکنین؟ مغزتون از کار میفته… سریال های ماهواره رو هم که میزاشت نگاه کنیم قبلش توضیح میداد که اگه این به زبون انگلیسی نبود عمرا نمیزاشتم نگاه کنین!!!!! خلاصه از شانس من، قسمت اول سریال مدیری بابامینا خونمون بودن… منم خیلی جدی برگشتم به بابام گفتم که اینجا دیگه خونه ماست و ما تعیین میکنیم که از تلویزیون چی پخش بشه… بعدم گفتم که تو اگه بخوای منطقی این سریال رو نقد کنی باید اول یه قسمتش رو ببینی!!!! بابامم بیچاره اولش نشست نگاه کرد و یک کمی که گذشت دستاشو گذاشت تو جیبش و شروع کرد عصبی تو خونه قدم زدن… ما هم انقدر که این سریال لوس بود هممون معذب شده بودیم شدیییییید… آخرش دیدیم بهتره تلویزیون رو خاموش کنیم و از کانون گرم خانواده لذت ببریم… البته قسمت دومش رو به عشق امید روحانی نگاه کردیم… یادتونه ما میرفتیم کلاس تاریخ سینما؟ معلممون امید روحانی بود! یعنی عشق منه این مرد… میمیرم برای دهن بدون دندونش… اگه بازم به همین لوسی باشه وقتی نقش امید روحانی تموم بشه دیگه نگاه نمیکنم….
ما تقریبا دید و بازدیدهای مسخرمون تموم شده، از خانواده ما که فقط یه خاله داشتم که ایران بود و خانواده بابام هم عید دیدنی نمیرن و همشون یه روز دور هم جمع میشن و سه چهار ساعتی میگن و میخندن که به نظرم خیلی رسم خوبیه… چون فکر کنین ما مثلا میرفتیم خونه خاله گل باقالی، بعد به دائیش میگفتیم لطفا زودتر برین خونه ما میخوایم بیایم اونجا!!! زشت نیست به نظرتون؟؟؟ اگه قرار به دیدن باشه که دیدیمش!!! انگار مثلا میخوایم بریم ببینیم آجیل و شیرینی خریده یا نه!!!! بعدم تازه فرداش دوباره خونه یکی دیگه میدیدیمش و بعد اون میومد خونه ما!!!! حال آدم به هم میخوره از این رسم و رسومات مسخره!!! زشته به خدا… نکنین این کارارو…. هرچی هم به گل باقالی میگم که بابا تو که هر وقت اسم عمه ات میاد بهش فحش میدی، برای چی باید بریم عید دیدنیش؟ میگفت نه نمیشه!!! بابام ناراحت میشه!!!! حالا به خدا من راضیم برم خونه عمه اش ولی وقتی به بازدیدش فکر میکنم کله ام سوت میکشه… ماشالله یک نفر دو نفر نیستن که!!! با نوه و نتیجه راه میفتن میان خونه آدم، همه چی که ویران شد راشونو میکشن میرن!!! تازه از دهنم در رفت به عموش گفتم شام تشریف بیارین!!!! آخه پنجاه تومن عیدی گرفته بودم هول شده بودم!!!! حالا موندم توش!!!! دلم میخواد خونه زندگیمونو حراج کنیم و از این شهر بریم برای همیشه!!!! خلاصه که اینم از وضعیت ما… امیدوارم تا جمعه که آخرین روز تعطیلیمه فامیلهای گل باقالی همشون بیان بازدیدمون که تموم بشه بره وگرنه من کارمند بدبخت چجوری از اینا پذیرایی کنم؟؟؟

گل باقالي ميگه امسال ميدونم سر هفت سين چه دعايي بكنم… ميگم چي؟ ميگه ميخوام دعا كنم اخلاقت درست شه، يه روز در ميون با من قهر نكني!!!… پس لابد منم بايد دعا كنم گل باقالي اخلاقش درست شه يه روز درميون حرص منو در نياره!!!
من نميدونم دقيقا ما تو خونه‌مون چه كاري انجام ميديم كه انقدر زود كثيف ميشه…با اينكه خونه تكوني تقريبا تموم شده ولي الان تو خونه مون سگ ميزنه و گربه ميرقصه… امروز ظهر با تصميم خودم اداره رو تعطيل ميكنم و با گل باقالي ميريم خونه كه آخرين كارها رو هم انجام بديم… چون فردا مطابق رسم هرساله بايد بريم كوه… بعد از اونم ميريم تجريش گردي و عيدي بچه مچه ها رو ميخريم…
ما از ارديبهشت پارسال تلويزيون ايران رو نداريم…آخه خير سرمون گفتيم ايران رو با ماهواره بگيريم كه مثلا كيفيتش خوب باشه، ولي تو ارديبهشت، خرداد بود كه انقدر باد اومد كه ديشمون داغون شد و از اون موقع تا حالا هرچي فكر كرديم ديديم حاضر نيستيم به خاطر اين سريالهاي آبكي و برنامه ‌هاي مسخره، بيست چوق پياده شيم و واقعا هم كلي اعصابمون راحت بود… حالا از روزي كه شنيدم براي عيد ميخوان كلاه قرمزي نشون بدن عين اين بچه ها هي به شلوار گل باقالي آويزون ميشم كه برو آنتن بخر حداقل…بعدشم اصلا دوست ندارم سال تحويل شبكه‌هاي ايراني ما*هواره رو نگاه كنم … دلم حول حالنا ميخواد… با اون صداي بمب و اون آهنگي كه بعدش ميزنن… ديري ديري دي ديري ديري دي… امروز حتما ميفرستمش بره بخره….
من يك ماه پيش دو تا مجسمه گاو سفالي خريدم كه براي اولين بار جون عمه‌ام سبزه بزارم… اول با اسپري يه رنگ مسي بهش زدم كه به بقيه وسايل سفره هفت سينم بياد و از دو هفته پيش سبزه‌هام رو خيس كردم ولي لامصبا تا همين امروز صبح فقط ده بيست تاشون سبز شدن و تازه فقط دو سه سانت اومدن بالا… نميدونم چي كار كنم… فكر كنم مجبورم برم از بيرون سبزه آماده بخرم و ببرم و بزارم تو اين گاوهاي تنبلم
هفت سينم كه آماده بشه عكسش رو ميزارم اينجا به شرطي كه به گاوهاي مفت خورم نخندين….
عيد همتون مبارررررررررررررررررررك
———————————–
وضعيت من در ساعت 2 بعد از ظهر روز بيست و هشت اسفند سال هشتاد و هفت خورشيدي:گشنههههههههههههههههههه و تشششششششششنه… مشغول آماده كردن قسمتي از نرم افزار جديد براي ارائه در جلسه‌اي كه نيم ساعت ديگه برگزار ميششششششششه… ماااااااااااااماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان…. آخر سالي چرا دست از سرمون برنميدارن… اين مردا به خدا شعور ندارن، نيفهمن من ديشب كابينت زير ظرفشوييم رو خالي كردم وسط آشپزخوووووووووووووووووووووونه كه امروز تميزش كنم….

عاشقتم، وقتايي كه با اينكه عجله داري ولي سرعت ماشين رو كم ميكني كه من تا آخر آهنگ مورد علاقه ام رو قبل از رسيدن به مقصد گوش داده باشم
عاشقتم، صبحهايي كه ميخواي از خواب بيدارم كني و من بيچاره رو مثل نون تازه از تنور در اومده از اين دستت ميندازي رو اون دستت كه خواب از سرم بپره
عاشقتم، وقتهايي كه حرصت در مياد كه من بازم چراغ دستشويي رو خاموش نكردم و ميخواي چشماي گرد و بامزه ات رو به زحمت اخمو نشون بدي كه من ازت بترسم ولي از خنده من خنده ات ميگيره
عاشقتم، وقتهايي كه با روان نويس ميفتي به جونم و روي تنم يادگاري مينويسي

شوهر ذليلم ديگه!!! چي كار كنم؟؟؟ جاتون خالي بود ببينين ديشب چه ساكي بستم براي رفتن به عروسي!!! البته اولش خيلي سعي كردم كه به روش منطقي راضيش كنم كه نريم، نشد!! گفت فاميلامون فكر ميكنن من خودم رو براشون گرفتم… بعدش به روش دروغ متوسل شدم و گفتم ما شنبه تو اداره برامون مهمون خارجي مياد و حتما جلسه ميزارن و من نميتونم زودتر از چهار بيام بيرون كه باز گفت عيبي نداره، ساعت چهار ميام دنبالت، راهي نيست، زود ميرسيم…. بعد گفتم كه آرايشگرم بهم گفته چون موهات رو دكلره كردي دو سه روز نبايد بري حموم، منم كه با موهاي چرب نميتونم بيام، ولي چون بدون فكر اين بهانه رو اوردم، نرسيده بودم حساب كنم كه از سه شنبه كه موهام رنگ شده تا شنبه ميشه پنج روز!!!! هيچي ديگه عين يه دختر خوب يه ساك كوچولو بستم و خودمو سپردم به دست سرنوشت…
از اون طرف هم مادرشوهر جان بيچاره داشت حداكثر تلاشش رو ميكرد كه ما مجبور نشيم بيايم ولي چون با پدرشوهر قهر بود نميتونست زياد كاري از پيش ببره، به غير از اينكه هي پاي تلفن به ما بگه “خودتونو تو زحمت نندازين، نميخواد بياين” كه همه اين تلاشها با گفتن جمله “تو جاده مواظب باشين” پدر شوهر نقش بر آب ميشد!!!
ولي يه شانسي اورديم، اونم اينكه پدر مادر گل باقالي يه روز زودتر رفته بودن و وقتي رسيده بودن ديده بودن همچين خبري هم نيست و همه كساني كه گفته بودن ميان، زدن زيرش و خيلي اونجا سوت و كوره و كلا جو خوبي هم نيست و يكي از عمه ها با اون يكي قهره و خلاصه همه شرايط دست به دست هم داد كه خود پدرشوهر گوشي رو بگيره و به گل باقالي بگه نميخواد بياين!!! ولي شانس اورديما!!! هنوزم باورم نميشه!!!
ديشبم داشتيم ميرفتيم خونه مامانمينا كه وسط راه پنچر شديم… از تصور اينكه اين پنچري تو راه عروسي برامون اتفاق ميفتاد لرزه به تنم افتاد… كلا از كار هول هولكي خوشم نمياد… فكر كنين آدم صدها كيلومتر بره كه يه شام بخوره و برگرده!!!
پنجشنبه نزديك بود اينجا يه پستي هوا كنم كه گل باقالي رو از ريشه بخشكونما…. ولي در حاليكه اشك تو چشمام جمع شده بود و داشتم با قلبي آكنده از غم و اندوه گل باقالي رو به خاك و خون ميكشوندم، در باز شد و يه دفعه يه گل رز صورتي از ديوار كنار در اومد بيرون…ديگه رفيقتون انقدر احساساتي شد كه نه تنها اينترنت رو قطع كرد، اصلا كلا در لپ تاپ رو همچين بست كه انگار ديگه قرار نيست باز بشه… بعدشم پريد بغل گل باقالي و حالا گريه نكن كي گريه كن… آخه بغض لعنتيم دو روز بود همينجوري تو گلوم بالا و پايين ميرفت…
موضوع اينه كه گل باقالي وقتي عصباني ميشه از من فاصله ميگيره… وقتهايي كه از دست من عصبانيه، نه ها، كلا از دست من هيچ وقت يادم نمياد عصباني شده باشه… از دست هر كسي كه عصباني ميشه، يه دفعه جدي ميشه و به من بي محلي ميكنه و مثلا از در كه ميرسه اخماش تو همه، در حاليكه اصلا به من ربطي نداشته موضوع…. يعني روابط رو با هم ديگه قاطي ميكنه…. چهارشنبه اي خواهرش زنگ زده بود بهش كه فلاني با من بد حرف زده و ال و بل، بعد گل باقالي از دست اون فلاني عصباني شده بود و وقتي به من زنگ زد ماجرا رو تعريف كنه من خيلي منطقي برخورد كردم و شروع كردم گفتم “اولا كه من بعيد ميدونم اصلا اين اتفاقي كه افتاده به اين بزرگي باشه و دوما كه خواهر تو بيخود رفته با اون يارو حرف زده و سوما كه بهتره حالا كه ماجرا به اينجا كشيده شده تو نري بيخود گه رو هم بزني و همه چي رو بدتر كني و چهارما….” خلاصه همينجوري دليلهاي منطقي پشت هم رديف ميكردم و همين كارم رفته بوده رو اعصاب گل باقالي… بهم ميگه اينجور موقع ها به جاي اينكه كل ماجرا رو ببري زير سوال كه مثلا از ناراحتي من كم كني بايد هر چي من ميگم تاييد كني و دلداريم بدي ، بعد كه آروم شدم اينجوري دليل‌هاي منطقي برام من رديف كني… در حاليكه گل باقالي خودش همينجوريه… مثلا من براش تعريف ميكنم كه آبدارچيمون فلان حرف و زده و منم اينجوري جوابشو دادم، يه دفعه مثلا اگه دراز كشيده پاميشه ميشينه و شروع ميكنه خيلي جدي نصيحت كردن كه تو بلد نيستي تو اداره دولتي كار كني و اصلا چرا با آبدارچيتون حرف ميزني و هزار جور حرف ديگه كه آخر همشون اينه كه اصلا بيخود همچين كاري كردي… كلا موضوع اينه كه من وقتي ناراحت و عصباني ميشم به گل باقالي پناه ميبرم و اون چه ناز و نوازشم كنه چه دعوام كنه حق رو بهش ميدم و آروم ميشم… يعني هميشه براي گل باقالي يه راهي به قلب من هست، حالا تو بگو اصلا الان تو قلبم طوفان باشه ولي گل باقالي از هر راهي كه بره ميتونه بياد اون تو و همه چي رو آروم كنه… ولي وقتي خودش عصباني باشه من هيچجوري نميتونم آرومش كنم، چون خودش نميخواد… بعدم من وقتي ببينم گل باقالي اخم كرده و باهام حرف نميزنه زياد،‌منم بدتر ميكنم…. اصلا ديگه كامل ايگنورش ميكنم… مثلا چهارشنبه‌اي هر چي بهم ميگفت چه خبر ميگفتم هيچي!!! حالا يكي از دوستاي مشتركمون حامله شده بود و داشتم ميمردم كه بهش بگما، ولي هي تلويزيون رو نگاه ميكردم و ميگفتم هيچي!!! بعدشم ساعت ده شب رفتم تو تخت و براي خودم كتاب خوندم، بدون شب به خير و اينا…. كلا خوشم نمياد خودمو به كسي تحميل كنم، اگه ببينم طرف حوصله ام رو نداره، نامرئي ميشم… ولي خيلي بد بود چون همش دلم شكسته بود و دلم ميخواست خواهر بيشعورش رو خفه كنم كه باعث شده گل باقالي من عصباني بشه و منو ناراحت كنه…. بعدم مونده بودم كه اينا چجوري تونستن با يه همچين موضوع ساده اي انقدر گل باقالي رو هيجان زده بكنن، چون هميشه گل باقالي خيلي خونسرده و عكس العمل‌هاي منطقي نشون ميده….حالا الان كه شديدا آشتي هستيم ولي ميدونم كه بازم اگه اتفاقي بيفته كه باعث شه خيلي عصباني يا خيلي ناراحت بشه من بايد برم كنج ديوار وايسم و سينه بزنم و بگم وااااااااااااااااااي چه مصيييييييييييبتييييييييييييييييييييي

با راهنمايي علي خان گنجه اي يه نامه فرستادم به اداره قيلطرجات كه آقا جان لطفا شما اول تفهيم اتهام بفرماييد بعد بزنين ما رو داغون كنين… حالا همين الان جوابشون برام اومد… دارم از خنده ميميرم… گفته لطفا موارد زير را اصلاح و حذف فرماييد: ا- هيظ!!!‌2- لخط!!! 3- باصن!!! آخه تو رو خدا شما بگين به خاطر اينكه به قول خودشون شش مرتبه از كلمات بالا استفاده كردم بايد قيلطر بشم آخه؟؟؟ تازه من بهشون احترام گذاشتم از كلمه باصن استفاده كردم وگرنه كه اسم اصليشو بلد بودم!!! خلاصه كه الان بايد يه ساعت سرچ كنم و اصلاحات لازم رو به عمل بيارم… حالا از اين به بعد اگر به علت غلطهاي ديكته اي به سختي تونستين وبلاگ من رو بخونين مشكل قيلطرجاته به سواد من ربطي نداره…
آقا اين پسر عموي گل باقالي، بيشعور احمق برداشته يك هفته مونده به عيد تو ولايتشون عروسي گرفته واسه من!!! بعد حالا كلا يه دفعه منو از دور ديده ولي برداشته برامون كارت فرستاده!!! من واقعا اين روحيه افراد رو درك نميكنم كه به اين راحتي براي مردم مشكل درست ميكنن… خوب ميخواي عروسي كني، بكن، براي چي منو دعوت ميكني… اونم يك هفته مونده به عيد كه آدم هزار تا كار داره، دو روز وقت بزاره براي عروسي بيمزه تو… حالا از خونه تكوني و اينا كه بگذريم من بدبخت از يك ماه پيش براي اون روز وقت ابرو برداشتن گرفتم!!! خودتون ميدونين دم عيد آرايشگاها چه خبره ديگه!!! بعدم از اونجا كه خيلي اعتماد به نفس بالايي دارم و گذشته از اون چتري هام تقريبا روي ابروم رو ميپوشونه يك ماهه دست به اين پاچه بزها نزدم، به اميد اينكه دم عيدي آرايشگره بتونه يه ابروي درست و درمون از توشون برام دربياره… حالا آقا برداشته عدل همون روز عروسي گرفته!!! گل باقالي هم ميگه اگه بابام براش مهم باشه ميريم… منم كه اخلاق باباش دستم نيست، يه دفعه براي چهلم يه نفر ديگه معافمون كرد ولي حالا عروسي رو نميدونم چه تصميمي ميگيره… ولي اگه بخواد الكي مجبورمون بكنه بريم من نميرم و به گل باقالي ميگم كه خودش تنهايي بره… البته هنوز گل باقالي از نقشه من اطلاعي نداره چون دليلي نداشت كه خودمو پيش پيش خراب كنم كه!!! بعدم چون يه عالمه نقشه كشيده بودم كه هفته ديگه چجوري خونه رو بتكونم، مجبور شدم همه نقشه ها رو به اين هفته موكول كنم… از طرفي پسر دايي گل باقالي هم بعد از دو سال يادش افتاده كه ما رو دو هفته مونده به عيد پا گشاد كنه!!! يعني جمعه تا عصري وقتمون تلف ميشد… پنجشنبه هم با مامانم قرار خريد داشتيم و نميشد هيچ جوري كنسلش كنم… ولي منو كه ميشناسين… وقتي جو يه كاري منو بگيره ديگه هيچ كدوم از اين حرفها جلودارم نيست…
پنجشنبه بر خلاف همه هفته ها نه صبح بيدار شدم و بعد از اينكه با مامانم يه قصابي و يه مرغ فروشي رو خالي كرديم برگشتيم خونه مامانمينا… اولين بار بود كه خودمم با مامانم براي خريد گوشت رفته بودم… هر دفعه كافي بود كه برم دم خونشون و سبد پيك نيكي كه مامانم برام پر از گوشتهاي بسته بندي شده و برچسب زده كرده بود رو تحويل بگيرم و بيام بزارم تو فريزر… واي واقعا كار وحشتناكي بود… بگذريم از اينكه خود گوشت خريدن خيلي پروسه پيچيده اي هستش و بايد بدوني كه براي هر غذايي كجاي گاو رو ميريزن و كلا برنامه ريزي كني كه تو ماه آينده قراره چقدر از هر جاي گاو رو مصرف كني، صاف كردن گوشت چرخ كرده تو كيسه فريزر جدا پدر آدمو در مياره… حالا من نميدونم بقيه هم اين كار رو ميكنن يا نه ولي ما هميشه گوشت هامون رو تو كيسه فريزر انقدر با دست صاف ميكنيم تا ضخامتش كمتر از يك سانت بشه… فكر كنم به خاطر اينكه راحتتر يخش آب بشه يا مثلا جاي كمتري تو فريزر بگيره… خلاصه كه خيلي كار بيخوديه… تمام مفصل هام داغون شده بود… مامانم بهم ميگفت ” الهي من بميرم، تو چرا انقدر زپرتي هستي؟؟؟”!!!! از اونجا كه اومدم با اينكه به زحمت روي پاهام وايساده بودم يك استيك رويايي همراه با سس قارچ، پوره سيب زميني و سبزيجات پخته براي گل باقالي درست كردم كه براي نقشه اي كه براش كشيده بودم حسابي جون بگيره!!!! بعد هم از ساعت پنج تا هفت و نيم طبق برنامه ريزيم پرده اتاق خواب شسته شد و دوباره سر جاش برگردونده شد… شيشه ها و ديوارهاي اتاق شسته شد…. كمدها كاملا مرتب شد و دو تا كيسه زباله لباس تصفيه شد… يكي از فرشها شسته شد ولي چون فرقي نكرد اون يكي فقط جارو شد!!! از هفت و نيم تا دوازده و نيم هم كه به صورت فلج شده جلوي mbc4‌ دراز به دراز افتاده بوديم…
جمعه هم كه تا ساعت چهار مهموني بوديم… آها راستي يه سوال!!! اين آقايي كه ما رو پا گشا كرده بود خونش رو تازه عوض كرده بود، به نظرتون ما بايد براشون كادو ميبرديم؟؟؟؟ چون من تا اونجايي كه ديدم اون بايد به ما كادو ميداد… بعدم خوب وقتي يه نفر آدم رو پا گشا ميكنه به هر حال اولين دفعه هست كه آدم ميره خونش ديگه!!! حالا خونش نو باشه يا كهنه!!! نه؟؟؟ ولي خيلي بد شد چون اين آقا زرنگ بازي در اورده بود و به غير از ما يه زوج ديگه رو هم با همون يه مهموني داشت پا گشا ميكرد، بعد اون خود چس كن ها برداشته بودن براشون كادو اورده بودن!!!! بعد تازه يه اتفاق فوق العاده بدتر هم افتاد… اصلا الان كه يادش ميفتم عرق سرد ميشينه رو پيشونيم… يه كادو اونجا بود كه صاحبخونه نميدونست كي اورده بعد برداشت جلوي هزار نفر از من پرسيد فينگيل جان اين كادوي شماست؟؟؟؟ منم همه پرروييم رو گذاشتم رو هم و گفتم نه!!!!! واي خيلي بد شد!!! تا حالا انقدر ضايع نشده بودم!!! ولي جدي ما بايد مگه براشون كادو ميبرديم؟؟؟؟ اه خاك تو سرشون كه اينجوري با آبروي مردم بازي ميكنن با اين رسم و رسومات مسخره!!!
ساعت چهار كه برگشتيم چون كارت عروسي رو هم ديگه با چشم ديده بوديم و گل باقالي هم يه دسته گل اساسي به آب داده بود و خيلي جدي وقتي مامانش پرسيده بود شما هم مياين يا نه گفت آره ميايم، ديگه mbc4 و اينا رو بيخيال شديم و هفت ساعت تمام داشتيم در و ديوار ميسابيديم… يه اتاقي كه انباري شده بود رو به اتاق كار تبديل كرديم ودر و ديوار آشپزخونه و پرده و شيشه‌اش رو هم برق انداختيم… اين اتاق بيچاره خيلي وحشتناك شده بود… يعني من ديگه به حدي رسيده بودم كه بعضي وقتها درش رو باز ميكردم و يه آشغالي رو پرت ميكردم توش و سريع درش رو ميبستم… حتي به خودم زحمت نميدادم بزارم روي ميزي، كمدي، چيزي!!! فكر كنين گل باقالي در حاليكه نشسته بود كف اتاق و بين كتابها و كاغذها داشت غرق ميشد داشته پيش خودش فكر ميكرده كه چرا انقدر ناهار زياد خورده و بعد يه دستي به شكم گنده اش زده بوده و خيلي احساس پشيموني كرده، بعد همون لحظه يه كاغذ از روي زمين برداشته و تاش رو باز كرده ديده تيترش اينه :” چگونه چربي هاي زايد را از بين ببريم؟” :) ))))))) شما ديگه ببينين كف اين اتاق چه خبر بوده :) )))) من فقط اندازه پنج سري كپي تزم رو از گوشه و كنارش پيدا كردم… گل باقالي اندازه يك پك كامل فيلم چارلي چاپلين از روي ميز و زير كمد و اينا پيدا كرد… انقدر آشغال از تو اتاق جمع كرديم كه من همش اين تصوير ميومد جلوي چشمم كه دارم از پنجره براي ماشين آشغالي سوت ميزنم و دست تكون ميدم و اونم مياد زير پنجرمون پارك ميكنه و من گل باقالي تند تند اين كيسه هاي آشغال زو از بالا پرت ميكنيم تو ماشينش… چون شما فكر كنين هر دفعه كه از خونه ميريم بيرون اگر هر كدوممون دو تا كيسه برداريم بياريم پايين تا خود سيزده به در طول ميكشه تا اين كيسه ها از خونه بره بيرون!!!!
ديگه فقط مونده ديوارها و فرشهاي هال كه احتمالا ميگم كارگر مامانمينا بياد تميز كنه و پرده‌اش كه ميبرم خشكشويي و كابينتها كه فقط كار خودمه كه خورد خورد تو اين هفته انجام ميدم… از طرفي امروز رفتم براي سه شنبه وقت گرفتم كه موهام رو رنگ كنم اگه ديگه خيلي مجبور بشم برم عروسي همونجا ميدم ابروهام رو هم بردارن، به جهنم كه ده تومن واسه دو تا مو كندن ميگيره…ديگه برام مهم نيست هر خري كه ميخواد عروسي بكنه، بكنه… منم دعوت كنه، خوب بزار بكنه!!! اوري تينگ ايز آندر كنترل….

به نظر مياد وبلاگم قيلطر شده!!! اه چقدر احمقن… ميرم ديوان عدالت اداري شكايت ميكنم!!!
ميخواستم بيام يه مقداري از روحيه شاكي بودن هميشگيم بنويسم كه ديدم اينجوري شده و براي همين الان حسابي لجم گرفته!!!
ديروز با آبدارچيمون دعوام شد… يه دفعه وسط دعوا برگشته ميگه من از اولي كه اومدم همه بهم گفتن مواظب اين اتاق باش!! اينا همش مشكل درست ميكنن!!! آشغال عوضي… حالا نميدونم راست گفت يا نه يه چيزي از خودش دراورد كه وسط دعوا كم نياره و بگه كه شما با همه آبدارچي ها مشكل داشتين پس من بيگناهم اين وسط!!!‌ولي من از ديروز همينجوري رفتم تو فكر!!! ديدم خيلي هم بيراه نميگه… من هميشه فكر ميكنم از همه بيشتر ميفهمم و دلم ميخواد همه رو ادب كنم يا راه درست رو بهشون نشون بدم… همش تو فكر اينم كه چجوري حال فلاني رو بگيرم… خودمم خيلي بدم مياد از اين اخلاقم… نميگم حق ندارم ها!!‌ يعني هنوزم فكر ميكنم كه حق با من بوده ولي دلم ميخواست كول تر از اين حرفها باشم… وقتي مرتيكه بدون سيني يه دونه چايي ميگيره دستش و مياره ميكوبونه رو ميز من نميتونم آروم بگيرم… يا وقتي اون يكي آشغال بوگندو ميره تو اتاق جلسه ناهارشو كه يا ماهي گنديده است يا باقالي پخته ميخوره و موقع ناهار كفشاشم درمياره نميتونم هيچي نگم… وقتي مدير ساختمون بدون اينكه از قبل هماهنگ كنه يه خرج بيخود 100 هزار تومني ميزاره رو دستمون اونم تو ساختموني كه هزار تا مشكل ديگه داره با اينكه ميدونم پيرمرده و نماز ميخونه و مطمئنا حروم خورم نيست و دروغ نميگه نميتونم بهش نگم كه چرا فاكتور رو نزده رو برد يا چرا فكر كرده كه ميتونه از طرف ما تصميم بگيره… اصلا گفتنش مهم نيستا!!!‌مهم طرز گفتنه… من خيلي بد حرف ميزنم وقتي عصباني ميشم نميتونم در همون حال مودب هم بمونم… بي ادب نميشما ولي مثل بچه ها حرف ميزنم… بچه هايي كه عقل ندارن و لجشونم در اومده!!! واقعا از ته دل ميخوام كه مردم رو بزنم… حتي صحنه كتك زدنشون رو هم تجسم ميكنم… ميدونم اينا نشونه ديوونگيه!!! ولي حداقلش اينه كه خودم ميدونم چمه ديگه…يعني يه مرحله جلوتر از همه آدمايي هستم كه نميدونن چجوري ديوونن… الان دارم كتاب خداحافظي طولاني رو ميخونم مال ريموند چندلر… اين كاراگاه مارلو انقدر قشنگ جواب آدما رو ميده … انقدر قشنگ پوزه همه رو به خاك ميماله… كيف ميكنم… يه كلمه بد هم به كار نميبره ها… ولي يارو رو آتيش ميزنه… نميخوام مثل اونم باشما، ولي خوب ميبينم كه من اگه جاي اون بودم چه عكس العمل وحشتناكي از خودم نشون ميدادم… بعضي وقتها دلم ميخواد كه يك كمي مهربون تر بودم يا آدما رو بيشتر دوست داشتم يا حتي حداقل بهشون حق ميدادم كه همونجوري باشن كه هستن ولي نميتونم… تو محل كار با كسي مشكلي ندارم به غير از نامه رسون و دو تا آبدارچي و يه دونه مدير آبدارچيها!!! اينجوري نيستم كه هي راه بيفتم تو راهرو با همه دعوا كنم ولي به محض اينكه كسي بي شعور باشه ميره رو اعصابم و انقدر حرص ميخورم تا برگردم يه چيزي بهش بگم…نميخوام مثل گاگولا وقتي مياد چايي رو ميكوبونه جلوم بگم مرسي ولي ميخوام جلوي عصبانيتم رو كه يه دفعه آتيش ميگيره و از تو دلم ميزنه به زبونم رو بگيرم… بايد يه راهي باشه… بيشتر بايد راجع بهش فكر كنم…

 

مارس 2009
ش ی د س چ پ ج
« فوریه   آوریل »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031