You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2009.

دو سه روز پيش بعد از اينكه كامنت ثمينا رو خوندم و ياد ماجراي كولر خريدن پارسالم(1و2) افتادم، يه دفعه ديدم كه چند وقته وبلاگم يك سالگيش رو تموم كرده و ديگه ميتونم ببينم كه پارسال توي همچين روزي چه حالي داشتم و چي ذهنم رو مشغول كرده… كلي برام جالب بود كه دقيقا يكي از جمله‌هاي آخرين پستم توي پستي كه پارسال يه روز قبلش نوشته بودم تكرار شده بود… اينكه ” دوست ندارم چيزي بهم تحميل بشه، احساس خفگي بهم دست ميده”!!!! خيلي بده كه آدم يك سال تمام با يه موضوعي مشكل داشته باشه و هيچ پيشرفتي هم نكرده باشه‌ها!!!! خدا رو شكر كه بالاخره بعد از يك سال فهميدم كه غر زدن خالي فايده نداره و اگه خودم نميتونم براي خودم كاري بكنم حداقل از يكي كمك بگيرم…. بعد توي پست بعدي ديدم ماجراي اولين باري كه دوست خوشگل خوشتيپامون اومدن خونمون رو نوشتم و ديدم چقدر بيخودي باهاشون حال كرده بودم… راستش الان چند وقتيه كه داريم سعي ميكنيم رابطه‌مونو باهاشون قطع كنيم… در حدي كه بيخيال 400 درهمي شديم كه براي كرايه ماشين پيش شركتش ديپازيت گذاشته بوديم كه اگه جريمه‌اي چيزي شديم از روي پولمون كم كنه و بعدش بقيه پول رو بده به برادر خوشگله كه دبي زندگي ميكنه كه اون بهمون پس بده… البته اگه اونا دست از سرمون بردارن… بازم شب عيد ساعت 12 و ده دقيقه زنگ زدن كه بياين بريم شمال!!!!!! واقعا راست گفتن كه آدما رو توي سفر بايد شناخت…. انقدر اينا كارهاي بچگانه‌اي تو اين مسافرت كردن كه پدر مارو دراوردن… البته من هنوزم وقتي از مسافرت اومده بوديم تو فكر قطع رابطه نبودم و فقط فكر ميكردم كه خوب شد شناختيمشون و فهميديم كه رو اين آدما نميشه حسابي باز كرد ولي هر چي گذشت ديدم نه اصلا تحمل آدمي كه همش ادعا داره و در عمل مثل دختراي پنج ساله رفتار ميكنه خيلي مشكله… ده روز تمام چه كارهايي كه با ما نكردن!!!‌ هر جا اونا ميگفتن بايد ميرفتيم و تازه بايد تعريف هم ميكرديم كه عجب جاي خوبيه… انگار مثلا معمار ساختمون امارات مال اين خانم هستن و اگه بگيم دبي مال بهتر بود بهش بايد بربخوره….ولي وقتي ما يه جايي ميخواستيم بريم يه دفعه پاشون درد ميگرفت و ميگفتن ما نميايم!!! هر خريدي كه ميكرديم بايد بهشون جواب پس ميداديم و از دلشون در ميورديم… در اين حد كه وقتي توي زارا من يه پالتوي خوشگل پيدا كردم و خانم نتونستن چيزي پيدا كنن بهمون اخم كردن و قبل از اينكه كار ما تموم بشه ولمون كردن تو مغازه و يه دفعه گم و گور شدن و حتي موبايلشونو جواب نميدادن و كلي ما رو نگران كردن!!!! بعدشم شب آخر در حاليكه من شديدا سرما خورده بودم يك ساعت تمام من و گل باقالي رو گذاشتن تو پاركينگ سيتي سنتر كه برن سريع يه پالتويي كه قبلا ديده بودن رو بخرن و بيان كه از شانسشون پالتوها همشون فروخته شده بود و اينا بدون اينكه فكر كنن ما تو پاركينگيم داشتن هنوز دنبال پالتو ميگشتن!!! بگذريم كه آخرشم اومدن ما رو رسوندن خونه و بازم رفتن دنبال پالتو!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تا ساعت 11 شب در حاليكه فرداش 7 صبح مسافر بوديم!!! و وقتي كه ما ميخواستيم كپه مرگمونو بزاريم و بخوابيم همه چراغا روشن بود و اينا با جيغ و ويغ داشتن چمدوناشونو ميبستن!!!! از اون وحشتناك تر اينكه اونا قبل از من سرما خورده بودن و قرص سرما خوردگي خريده بودن و وقتي من سرما خوردم يه تعارف نكردن كه دو تا قرص بدن من بخورم و گل باقالي بدبخت ساعت 11 شب پياده رفت كلي گشت تا برام قرص پيدا كرد!!! و اينا تازه يادشون افتاد كه ميتونستن به من قرص بدن!!!! تازه تمام اين كارها رو بزارين در كنار اينكه دائما جلوي ما مثل بچه كوچولوها در گوشي حرف ميزدن و ميخنديدن!!! تازه جالبه كه وقتي ما بالاخره خيلي جدي بهشون گفتيم كه درگوشي حرف زدن جلوي ديگران زشته گفتن كه ما داشتيم قربون صدقه همديگه ميرفتيم چون هنوز مثل شما راحت نيستيم كه بلند بلند به هم ابراز محبت كنيم!!!! مثلا شما فكر كنين وقتي گل باقالي ميرفت دستشويي يا يه جايي كه من با اين دو تا تنها ميموندم تمام مدت بايد تنهايي راه ميرفتم و اينا دو متر از من فاصله ميگرفتن و دستشون مينداختن گردن هم و پچ پچ پچ پچ!!!! هر روزم از ما ميپرسيدن چقدر از پولتون مونده!!! منم ساده تا درهم آخرش رو گزارش ميدادم بعد يه دفعه اينا ساكت ميشدن و ميرفتن تو هم و دوباره پچ پچ پچ پچ!!!! خلاصه كه خوب شناختيمشون…. آخي دلم وا شد يه كمي غيبت اينا رو كردم…
آره ديگه خلاصه تو اين يك ساله مردم رو شناختيم ولي خودمون رو نشناختيم و نتونستيم درست كنيم…. كه ايشالله تا سال ديگه اين مشكل هم حل شده باشه ….حالا اون وسط يكي از نامه‌هاي كوتاه به گل باقالي رو هم خوندم و ديدم چقدر خوب نوشتم و كلي عشق اومد تو دلم…. راستش من ميخواستم سالگرد ازدواجمون تمام اين نامه ها رو كه بعضي هاشو با عصبانيت نوشته بودم و بعضي‌هاشو با كلي عشق و محبت بزارم توي يه پاكت و كادو بدم به گل باقالي كه يادم رفت…. دو سه هفته بعدش كه يادم افتاد گفت عيبي نداره عيدي بهش ميدم كه بازم يادم رفت…. براي همين اون شب رفتم به گل باقالي گفتم بيا بشين چند تا نامه‌اي كه تو وبلاگم برات نوشتم رو بخونم برات… آقا تا دهنم رو باز كردم كه اين نامه رو براش بخونم زدم زير گريه و اصلا نفسم بند اومده بود از فرط عشق!!! گل باقالي بيچاره معذب شده بود و اومد منو بغل كنه من هي ميگفتم نه اين جا نيا وبلاگم رو ميبيني يه دفعه !!! بيچاره نميدونست موضوع چيه و اون وسط لنگ در هوا مونده بود كه من چه‌ام شده!!! آخرش كه ديگه با صداي دو رگه از بغض و هزار بدبختي تا آخرش خوندم ديگه داشت بال بال ميزد و ميگفت به خدا منم دلم برات تنگ ميشه!!! احساس ميكرد مثلا داره محاكمه اي چيزي ميشه!!! خودمم نميدونم چرا يه دفعه انقدر احساساتي شدم!!! قبلش خودم تو دلم از روش خونده بودم و چيزيم نشده بودا ولي تا خواستم براي گل باقالي بلند بلند بخونم افتادم به عر عر و رقت ناك شدم!!!! دو سه تا ديگه از پستام رو هم مجبورم كرد براش خوندم و انقدر ازم تعريف كرد كه نزديك بود جوزده بشم آدرس و رمز و ساير اطلاعات لازم رو براش با خط نستعليق بنويسم و تقديم كنم!!! نگران نشين بابا، خودم رو كنترل كردم….
الان انقدر خوشحالم كه وبلاگ مينويسم و فكرا و احساسات يكي دو سال پيشم رو ميتونم اينجوري زنده جلوي خودم ببينم كه ممكنه همين الان پياده برم سازمان نظام وظيفه و ازشون تشكر كنم كه گل باقالي رو بردن آموزشي كه من از دلتنگي شروع كنم حرفام رو تو وبلاگم براش بنويسم….

دوستاني كه رمز قسمت قبل رو داشتن به قسمت عددي هفت تا اضافه كنن بعد شش تا كم كنن!!!! از الان هم بگم كه شرمنده دوستان نشم من فقط به كسايي پسورد ميدم كه يا وبلاگ داشته باشن يا قبلا هم برام كامنت گذاشته باشن… موضوع مهمي هم ننوشتم چيزي از دست نميدين!!! پيشاپيش از همكاريتون متشكرم!!!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


ديشب رفتيم فيلم وقتي همه خوابيم… به نظر من كه خيلي مزخرف بود…. حالا كاري ندارم كه حالم از ضجه مويه (زنجه موره؟؟؟!!!) و آه و ناله بهم ميخوره ولي كلا فيلمش رو هم دوست نداشتم… اصلا بيضايي استاد فيلم در فيلمه، من نميدونم اين چي بود ساخته بود!!! نه فيلمي كه تو فيلمه بود رو دوست داشتم نه اغراق هايي كه هنرپيشه جديدها ميكردن!!! البته گل باقالي تمام مدتي كه من داشتم به دست اندر كاران اين فيلم فحش ميدادم ساكت بود و حتي وقتي قاسم برگشت گفت مهرجويي كه مهمان مامان ميسازه، بيضايي هم بايد همچين فيلم چرتي بسازه، فقط برگشت گفت “مهمان مامان كه خيلي خوب بود” ولي شب كه داشتيم ميخوابيديم در يك اقدام انتقام جويانه بهم گفت ميخوام فردا يه چيزي راجع به اين فيلم بنويسم كه جواب كسايي كه فكر ميكنن بيضايي داره ناله ميكنه رو بدم!!! حالا امشب بايد برم ببينم چجوري من و قاسم رو قهوه اي كرده!!!
فيلم ديگه‌اي هم روي پرده نيست كه!!! اخراجيها رو هم كه امكان نداره برم ببينم چون به هيچ وجه دلم نميخواد تو آمار فروشش سهمي داشته باشم حالا تو بگو حتي نيم بها!!! اصلا هم از گوزيدن و شوخي‌هاي ناموسي خنده‌ام نميگيره!!!
ولي واقعا اگر كسي منو خوب روشن كرده بود كه اين وقتي همه خوابيم هم انقدر چرته، امكان نداشت وقتم رو تلف كنم… بعد از عمري آدم بره سينما، اونم اينجوري حالش گرفته بشه!!! حالا سينما كه هيچي اصلا كلا تو سال 88 يه دونه فيلم هم نديده بوديم… چون قاسم رفته بود مسافرت و نبود كه هي بره فيلم بخره بياره بده به ما!!!! به خاطر همين وقتي ساعت 11 شب رسيديم خونه، ديدم اينجوري نميشه!!! فيلمهاي توي كيف قاسم رو خالي كرديم و به انتخاب من اين فيلم رو ديديم اونم فقط به خاطر جنيفر جونم كه اونم رو سياهمون كرد… البته خيلي هم بد نبود فيلمش ولي اگه ميخواين از سگ خريدن و بچه اوردن پشيمون بشين اين فيلم رو حتما ببينين… خيلي آموزنده بود!!! اگه فكر ميكنين بعد از اين دو تا فيلم ما از رو رفتيم بايد بگم كه اشتباه ميكنين… ساعت 1 شب هم اين فيلم رو گذاشتيم كه بد نبود و كلي خنديديم… يعني در سطحي كه ادعاش رو داشت خيلي خوب بود… چون من كلا به فيلمي ميگم خوب كه اون چيزي كه ادعا ميكنه، باشه… حتي اگه فيلم Crap‌ باشه….
يه چند وقتي هست كه بدجوري دارم به خودم ميرسم… شبا شيش جور كرم به سر تا پام ميزنم و همش حسرت ميخورم كه چرا موهام بلند نيست كه وقتي جلوي آينه ميشينم بگيرمشون تو دستام و روش برس بكشم و به يه نقطه دوردست تو آينه خيره بشم!!!! كلا زنانگيم بدجوري زده بالا!!! دو سه هفته‌اي هم هست كه دو روز در هفته صبح خيلي زود با گل باقالي ميريم باشگاه انقلاب و كلي ميدويم… با اينكه خواب براي من خيلي مقدسه ولي نميدونم چجوري اين گل باقالي صبحها راضيم ميكنه كه از زير لحاف بيام بيرون و باهاش برم… آخه خودش هفته ‌اي پنج روز ميره!!! ولي بين خودمون باشه كه با اينكه دو ماهه كه بدون وقفه ورزش ميكنه و تقريبا روزي 75 دقيقه ميدوه ولي كلي چاق شده!!! 103 كيلوووووووووووووووووووووووووووووووو!!!! واي واي!!! شوهر سه رقمي!!! البته با قد 5-194 آدم چاقي حساب نميشه فقط يه خورده غول شده!!! همين!!! تعجب كردين؟؟؟ آخه من هي ميگم گل باقالي گل باقالي لابد ياد اون جوجه تو خونه مادربزرگه ميفتين!!!! نه خير ايشون واسه خودشون كلي غول تشريف دارن!!! البته هيچ وقت تو عمرش وزنش سه رقمي نشده بود كه از وقتي اومده زير دست بنده، ماشالله هر چي ميخوره گوشت ميشه به تنش!!! چشم حسودا كف پاش!!
خلاصه كه يه خورده داريم زندگيمون رو مثل آدم حسابيا ميكنيم… ديگه خيلي وقته كه شبا فيلم نميبينيم و صبحها دير نميرسيم سر كار… ورزش ميكنيم و غذاي سالم ميخوريم… اي واي نكنه داريم پير ميشيم؟؟؟؟ حتي حتي حتي درس ميخونيم!!! من كه شروع كردم زبان خوندن براي آيلتس و گل باقالي هم براي يه امتحاني كه به كارش مربوط ميشه داره درس ميخونه… انقدرم خرخونه كه نميدونين!!! اصلا بلند نميشه از سر جاش!!! منم ديگه به ناچار بساط G5 رو به راه كردم و فعلا تند تند دارم كلمه حفظ ميكنم تا تابستون كه با گل باقالي با هم ديگه بريم كلاس….
p.s. راستي اگر كسي كتاب خوبي براي آيلتس ميشناسه لطفا بهم بگه

قبل از عيد بالاخره به نداي درونيم – كه منو دختري بلوند ميدونست – جواب مثبت دادم و موهام رو اين رنگي كردم…يه دو سه هفته‌اي براي خودم خوش بودم تا اينكه كم كم ديدم موهام داره اين رنگي ميشه و از طرفي حدود يك سانتي رشد كرده بود و موهاي سياه كر پلاغيم از اون زير زده بود بيرون…. اي بر پدر خسيسي لعنت!!! گفتم كاري نداره كه ميدم مامان جونم ريشه موهام رو دكلره كنه و بعدم روش رنگ مورد علاقه ام رو كه چند وقتي بود تو فكرش بودم، ميزنم… ولي از اونجا كه اين شانس ما از كر‌گي(با تشديد خوانده شود) دم نداشت، يك اتفاقات عجيب و غريبي از چهارشنبه كه من اولين قلمو رو به موهام زدم تا ديشب افتاد كه الان به طاووس ميگم زكي!!! شما فكر كنين الان ريشه جلوي موهام قهوه‌اي شده، جلوي موهام سبز سبز شده… يعني قشنگ تعريف رنگ سبز…بغلاش زيتونيه ولي با ريشه‌هاي نارنجي…پشت موهام هم قرمز نارنجيه!!!…. ديشب رفته بودم تو بغل گل باقالي و حالا گريه نكن كي گريه بكن!!! يعني وقتي از حموم اومدم بيرون و ديدم جلوي موهام سبزه نزديك بود غش كنم…. ولي همش فكر ميكردم الان اگه خشكش كنم رنگش قشنگ ميشه!!! از طرفي هم مامان بيچاره‌ام روحيه خلاقش رو ول كرده بود كه بياد رو سر ما پي پي بكنه و حالا به شدت عذاب وجدان گرفته بود و من هي ميخواستم بداخلاقي نكنم كه اون ناراحت نشه ولي از اون طرفم هي سيب گل و گل باقالي بهم دروغكي ميگفتن خيلي رنگش باحال شده، خيلي بهت مياد و از اين حرفها و منم لجم گرفته بود كه چرا اينا فكر ميكنن من احمقم… حالا اون وسط هم سيب گل هي ميرفت از پشت سرم عكس ميگرفت بهم نشون ميداد كه بهم ثابت كنه كه خيلي خوشرنگ شده موهام و بدتر حال منو با ديدن اون ريشه هاي نارنجي بد ميكرد… ولي خيلي كار بدي كردم كه اونجوري ننه من غريبم بازي در اوردم، چون مامانم وحشتناك ناراحت شده بود و هي اعتراف ميكرد كه من تا حالا اين كار رو امتحان نكرده بودم، ببخشيد!!! الهي قربونش برم اصلا ارزشش رو نداشت كه ناراحتش كنم…ولي به هر حال تا هفته ديگه نه ميتونم كسي رو ببينم و نه ميزارم كه كسي منو ببينه… فعلا اين يك هفته رو ميخوام به موهام استراحت بدم و شنبه ديگه ميرم پيش آرايشگرم ببينم چه رنگي ميتونه از توي اين شلم شوربا دربياره برام… فقط موندم كه اين يك هفته چي كار كنم بدون موهام… مامان من هميشه ميگفت من نميدونم تو اين روسري يا مقنعه‌ات رو به كجاي سرت گير ميدي كه نميفته پايين… ولي امروز صبح وقتي از خونه اومدم بيرون بايد منو ميديدين كه چجوري مقنعه‌ام رو تا نوك دماغم كشيده بودم جلو… صبح هم كه براي ياسمنگولا تعريف كردم كه چي شده نميخواستم بهش نشون بدم موهام رو ولي به زور مقنعه ام رو از سرم كشيد و بعدشم نشسته بود رو صندليش و ميزد رو پاش و ريسه ميرفت از خنده و هي ميگفت ببخشيد!!! نميتونم نخندم!!!… براي همين الان كه برم خونه بعيد نيست كه جلوي گل باقالي هم چادر و مقنعه سرم كنم، چون اونم نامرد از ديشب بهم ميگه فينگيل كله كدو!!!! آدم اينجور وقتها دور و بريهاش رو ميشناسه ديگه!!!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


 

آوریل 2009
ش ی د س چ پ ج
« Mar   May »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930