چند روزه هی میخوام بیام بنویسم ولی دو تا خط که مینویسم خودم حالم بهم میخوره و زودی پاکش میکنم… هیچ اتفاقی تو زندگیم نمیفته… صبحها که سر کار و جلسه و آدم های دهاتی و دگم بعدشم که میام خونه حال هیچ کاری ندارم… گل باقالی همش داره درس میخونه… باورتون نمیشه عقده ای شدم که یه شب بریم یه پیتزا بخوریم لااقل… انقدر برنامه درسیش فشرده است که اصلا راه نداره تا سر کوچه بریم…دیروز میخواستیم بریم خونه مادرشوهر… الکی خودمو زدم به مریضی… یعنی یه کمی سرماخورده بودما ولی ظهر که قرص خوردم و خوابیدم خوب شدم… گل باقالی گفت اگه حالت خوب نیست نریم… داشتم نقشه میکشیدم که بگم نریم که بعدش بکشونمش بریم یه دوری بزنیم بعد دیدم تف سر بالاست… اگه مریضی که بگیر بخواب تو خونه دیگه وگرنه این لوس بازیا رو نداره!!! کل تفریحمون شده اینکه پنجشنبه شب ها بریم خونه مامانم و جمعه شب ها هم خونه مادرشوهر…حالا ببینا دو ماه این بیچاره داره درس میخونه کشتمش انقدر که غر زدم و نق نق کردم!!! جلوی خودش که چیزی نمیگم فقط تو دلم افسرده شدم… ولی جون شما اصلا از میزان فداکاری زن ایده آل چیزی کم نزاشتم… همش در نهایت بدبختی و بیچارگی غذا درست میکنم که بچه ام ضعیف نشه…حالا اون روز مامانش زنگ زده میگه براش کنجد و عسل و کوفت و زهرمار رو قاطی کن بده بخوره!!! برای تمرکز خوبه… گفتم شما نگران نباشین هر روز هم ویتامین سی میخوره هم امگا سه میخوره هم یه قرص حافظه و تمرکز که توش از ویتامین ب1 تا ب12 چیزی رو جا نزاشتن… این همه برسی به شوهرت آخرشم برات نسخه کنجد و عسل بپیچن!!! تازه میخواستم با یاسمنگولا برم بدنسازی که اونم گذاشتم گل باقالی امتحانش رو بده بعد ثبت نام کنم که یه موقع خسته نشم نتونم خدایی نکرده به شوهر جونم سرویس بدم… حالام همش دارم برای بعد از امتحانش برنامه ریزی میکنم… مثل این بچه کنکوریا که هی میگن تابستون میخوام گواهینامه رانندگی بگیرم منم همش دارم برای خودم کلاس ردیف میکنم و برنامه مسافرت میچینم و هی تحقیق میکنم که چه جوری تلافی این چند وقت رو دربیارم…
البته هفته پیش دختر خاله ام یه طوفان هیجانی تو زندگیم به پا کرد که داشتم سکته میکردم از حرص دیگه…بیچاره بعد از کلی وقت از خارجه اومده بود و مثلا فکر میکرد ما خیلی دلمون براش تنگ شده…. اولا که یه روز ما رو شام کشوند بیرون که چون گل باقالی درس داشت هزار تا دروغ مجبور شدم به خاطرش بگم بعدشم انقدر معطلمون کرد که ساعت شد 11 شب و گل باقالی به من گفت برو خونه مامانت من از اونجا میام دنبالت… میترسید سرم رو ببرن نزدیک خونمون!!! منم دلم نیومد اون بیچاره این موقع شب با تاکسی بیاد دنبال من و هیچی دیگه برای اولین بار در طول زندگی مشترکمون گل باقالی تنهایی خوابید خونمون و منم موندم خونه مامانم…بهش گفتم فردا میخوای بیای دنبالم با گل و شیرینی میای ها!!! حالا بازم این هیچی… برگشتم بهش میگم دو سه روز دیگه که مامانم ناهار دعوتت کرده من مرخصی میگیرم میام ببینمت…تو دلم هم کلی داشتم سرش منت میزاشتما… میگه باشه ولی خونه شما هم میخوام بیام!!! خانوم خارجی شده واسه من!!! آخه بگو مگه من اصلا دعوتت کردم!!!… حالا اینم هیچی!! یه شب نشستم حساب کردم دیدم ایول این داره میره و با این برنامه هایی که خانواده براش ترتیب دادن وقت نداره بیاد خونه من مگر اینکه فردا بیاد که اونم چون زنگ نزده منتفیه!! بعد ساعت 12 شب که میخواستم موبایلمو خاموش کنم بخوابم دیدم برام زده که عزیزم ما فردا میایم خونتون!!!!!!!!!!!!! حالا بازم اینم هیچی… به هر جال دخترخاله مه و بعد از کلی سال اومده و خونه منم تا حالا ندیده و این حرفا……..ولیییییییی تیر آخر رو اونجا زد که صبحش زنگ زده اداره مون میگه تو ساعت چند میری خونه… منم خیلی تیزهوشانه حساب کردم که برای تمیز کردم خونه حداقل دو ساعت وقت لازم دارم بنابراین اگه ساعت 4 برسم باید بگم 6 که وقتی اونا اومدن به کارام رسیده باشم… ولی وقتی گفتم 6، فکر میکنین چی جوابمو داد؟؟؟ گفت پس فربونت سر راه دنبال من و مامان هم بیا چون ما ماشین نداریم راه خونت رو هم بلد نیستیم!!!!!!!!!!!! بهش گفتم نه آخه عزیزم من نمیتونم بیام دنبالتون چون دیشب دیر بهم خبر دادی من خونه ام نامرتبه باید برم تمیز کنم… میگه عیبی نداره بابا فقط من و مامان هستیم میایم باهم تمیز میکنیم!!!!!!!!!!!! با این اوصاف به نظرتون من خیلی کولی هستم که تا یک ساعت بعد از تلفنش داشتم به زمین و زمان فحش میدادم؟؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که عیبی نداره خونه ام نامرتبه یا تو؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که میوه بخرم یا جلوی مهمونم میوه های کپک زده عید رو بزارم یا تو؟؟؟ اونم من مهمون ننواز!!! هیچی دیگه خانومی که شما باشین مرخصی رو رد کردم و رفتم خونه و د بساب حالا نساب کی بساب!!! بعدشم رفتم حموم و اومدم حاضر شدم تازه تو اون ترافیک عصر رفتم دنبال شازده خانوما!!! اولش میخواستم با لباس اداره برم که نفهمن رفتم خونه بعد پیش خودم گفتم حتما تو دلشون میگن این دختره چیز خله!! خونه اش به این مرتبیه الکی افه چسی میاد!!! بعدشم این خاله و دخترخاله من خدای منت گذاشتن هستن… یعنی یه کاری هم که براشون میکنی آخرش منتش سر خودت میره…. یه بار خاله ام اینا پارسال پیرارسال داشتن میرفتن آمریکا…ساعت 5 صبح باید میرفتن فرودگاه… من بهشون گفتم بیاین من میرسونمتون!!! که ایکاش لال شده بودم به جاش انقدر لجم نمیگرفت… هیچی دیگه شب که میخواستیم بخوابیم گفتن ساعت 4 بیدار شیم که آماده شیم بریم… من گفتم من رو 5 دقیقه قبل از اینکه بخواین برین بیدار کنین چون من زود حاضر میشم…یه دفعه شوهر خاله ام برگشته میگه نه اصلا ولش کن تو بخواب ما آژانس میگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی شما فکر کنین فینگیل بانو علاوه بر اینکه باید از خواب نازنینش میزد باید التماس آقا و خانوم هم میکرد که نه توروخدا افتخار بدین که من برسونمتون!!! کلا در زندگی اینجوری هستنا!!! اینایی که دارم تعریف میکنم آخرین خاطراتیه که ازشون بیاد دارم… این دفعه برگشتم به دخترخاله ام میگم که من عصرا که از سرکار میام وقت دارم…اگه خواستی جایی بری خریدی چیزی من باهات میام چون گل باقالی هم خونه نیست (الکی!!) من کاری ندارم!! یه دفعه خاله ام برگشته میگه خوب تو عصرا اگه تنهایی بیا خونه ما حوصله ات سر نره!!!!!!!!!!!!!! انگار من بیکارم مثلا آخرش منت هم سر آدم میزان که از تنهایی و بدبختی نجاتت دادیم… خلاصه گفتم مگه من چیم از اینا کمتره… یک منتی سرشون بزارم که اون سرش ناپیدا… ژیگول کردم و یه ماتیک قرمزم زدم رفتم دنبالشون….بعد که منو دیدن میگن وا تو اینجوری میری سرکار و انقدر غر میزنی؟؟؟؟؟؟ خلاصه اومدن و یه سه چهار ساعتی هم وقت نازنین گل باقالی رو گرفتن ولی شانس اوردن که سوغاتی تپل اورده بودنا چون بعدش اعصابم خیلی آرومتر از قبلش بود….
یه تستی تو همشهری جوان این هفته (تفریحات منو!!!) بود به اسم تست تاب آوری… کلا راجع به این بود که چقدر اتفاقات اطرافتون رو اعصابتون اثر میزاره… مال من جوابش شد ” زودتر به پزشک مراجعه کنین وگرنه به زودی دچار مشکلات روحی روانی میشوید” هفته پیشم مشاوره ام بهم گفت اگه تو تلویزیون چیزی نشون بده که موافقش نباشی چی کار میکنی گفتم فحش میدم و کانالو عوض میکنم… یه لحظه وحشت رو تو چشماش دیدم!!! فکر کنم داشته همین تست این مجله رو ازم میگرفته… این هفته هم یادم رفت زود زنگ بزنم ازش وقت بگیرم برای همین فاصله جلساتم این دفعه زیاد میشه… چون تا آخر هفته دیگه وقتش پره!!!
هیچی دیگه همین…