چند روزه هی میخوام بیام بنویسم ولی دو تا خط که مینویسم خودم حالم بهم میخوره و زودی پاکش میکنم… هیچ اتفاقی تو زندگیم نمیفته… صبحها که سر کار و جلسه و آدم های دهاتی و دگم بعدشم که میام خونه حال هیچ کاری ندارم… گل باقالی همش داره درس میخونه… باورتون نمیشه عقده ای شدم که یه شب بریم یه پیتزا بخوریم لااقل… انقدر برنامه درسیش فشرده است که اصلا راه نداره تا سر کوچه بریم…دیروز میخواستیم بریم خونه مادرشوهر… الکی خودمو زدم به مریضی… یعنی یه کمی سرماخورده بودما ولی ظهر که قرص خوردم و خوابیدم خوب شدم… گل باقالی گفت اگه حالت خوب نیست نریم… داشتم نقشه میکشیدم که بگم نریم که بعدش بکشونمش بریم یه دوری بزنیم بعد دیدم تف سر بالاست… اگه مریضی که بگیر بخواب تو خونه دیگه وگرنه این لوس بازیا رو نداره!!! کل تفریحمون شده اینکه پنجشنبه شب ها بریم خونه مامانم و جمعه شب ها هم خونه مادرشوهر…حالا ببینا دو ماه این بیچاره داره درس میخونه کشتمش انقدر که غر زدم و نق نق کردم!!! جلوی خودش که چیزی نمیگم فقط تو دلم افسرده شدم… ولی جون شما اصلا از میزان فداکاری زن ایده آل چیزی کم نزاشتم… همش در نهایت بدبختی و بیچارگی غذا درست میکنم که بچه ام ضعیف نشه…حالا اون روز مامانش زنگ زده میگه براش کنجد و عسل و کوفت و زهرمار رو قاطی کن بده بخوره!!! برای تمرکز خوبه… گفتم شما نگران نباشین هر روز هم ویتامین سی میخوره هم امگا سه میخوره هم یه قرص حافظه و تمرکز که توش از ویتامین ب1 تا ب12 چیزی رو جا نزاشتن… این همه برسی به شوهرت آخرشم برات نسخه کنجد و عسل بپیچن!!! تازه میخواستم با یاسمنگولا برم بدنسازی که اونم گذاشتم گل باقالی امتحانش رو بده بعد ثبت نام کنم که یه موقع خسته نشم نتونم خدایی نکرده به شوهر جونم سرویس بدم… حالام همش دارم برای بعد از امتحانش برنامه ریزی میکنم… مثل این بچه کنکوریا که هی میگن تابستون میخوام گواهینامه رانندگی بگیرم منم همش دارم برای خودم کلاس ردیف میکنم و برنامه مسافرت میچینم و هی تحقیق میکنم که چه جوری تلافی این چند وقت رو دربیارم…
البته هفته پیش دختر خاله ام یه طوفان هیجانی تو زندگیم به پا کرد که داشتم سکته میکردم از حرص دیگه…بیچاره بعد از کلی وقت از خارجه اومده بود و مثلا فکر میکرد ما خیلی دلمون براش تنگ شده…. اولا که یه روز ما رو شام کشوند بیرون که چون گل باقالی درس داشت هزار تا دروغ مجبور شدم به خاطرش بگم بعدشم انقدر معطلمون کرد که ساعت شد 11 شب و گل باقالی به من گفت برو خونه مامانت من از اونجا میام دنبالت… میترسید سرم رو ببرن نزدیک خونمون!!! منم دلم نیومد اون بیچاره این موقع شب با تاکسی بیاد دنبال من و هیچی دیگه برای اولین بار در طول زندگی مشترکمون گل باقالی تنهایی خوابید خونمون و منم موندم خونه مامانم…بهش گفتم فردا میخوای بیای دنبالم با گل و شیرینی میای ها!!! حالا بازم این هیچی… برگشتم بهش میگم دو سه روز دیگه که مامانم ناهار دعوتت کرده من مرخصی میگیرم میام ببینمت…تو دلم هم کلی داشتم سرش منت میزاشتما… میگه باشه ولی خونه شما هم میخوام بیام!!! خانوم خارجی شده واسه من!!! آخه بگو مگه من اصلا دعوتت کردم!!!… حالا اینم هیچی!! یه شب نشستم حساب کردم دیدم ایول این داره میره و با این برنامه هایی که خانواده براش ترتیب دادن وقت نداره بیاد خونه من مگر اینکه فردا بیاد که اونم چون زنگ نزده منتفیه!! بعد ساعت 12 شب که میخواستم موبایلمو خاموش کنم بخوابم دیدم برام زده که عزیزم ما فردا میایم خونتون!!!!!!!!!!!!! حالا بازم اینم هیچی… به هر جال دخترخاله مه و بعد از کلی سال اومده و خونه منم تا حالا ندیده و این حرفا……..ولیییییییی تیر آخر رو اونجا زد که صبحش زنگ زده اداره مون میگه تو ساعت چند میری خونه… منم خیلی تیزهوشانه حساب کردم که برای تمیز کردم خونه حداقل دو ساعت وقت لازم دارم بنابراین اگه ساعت 4 برسم باید بگم 6 که وقتی اونا اومدن به کارام رسیده باشم… ولی وقتی گفتم 6، فکر میکنین چی جوابمو داد؟؟؟ گفت پس فربونت سر راه دنبال من و مامان هم بیا چون ما ماشین نداریم راه خونت رو هم بلد نیستیم!!!!!!!!!!!! بهش گفتم نه آخه عزیزم من نمیتونم بیام دنبالتون چون دیشب دیر بهم خبر دادی من خونه ام نامرتبه باید برم تمیز کنم… میگه عیبی نداره بابا فقط من و مامان هستیم میایم باهم تمیز میکنیم!!!!!!!!!!!! با این اوصاف به نظرتون من خیلی کولی هستم که تا یک ساعت بعد از تلفنش داشتم به زمین و زمان فحش میدادم؟؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که عیبی نداره خونه ام نامرتبه یا تو؟؟؟ من باید تصمیم بگیرم که میوه بخرم یا جلوی مهمونم میوه های کپک زده عید رو بزارم یا تو؟؟؟ اونم من مهمون ننواز!!! هیچی دیگه خانومی که شما باشین مرخصی رو رد کردم و رفتم خونه و د بساب حالا نساب کی بساب!!! بعدشم رفتم حموم و اومدم حاضر شدم تازه تو اون ترافیک عصر رفتم دنبال شازده خانوما!!! اولش میخواستم با لباس اداره برم که نفهمن رفتم خونه بعد پیش خودم گفتم حتما تو دلشون میگن این دختره چیز خله!! خونه اش به این مرتبیه الکی افه چسی میاد!!! بعدشم این خاله و دخترخاله من خدای منت گذاشتن هستن… یعنی یه کاری هم که براشون میکنی آخرش منتش سر خودت میره…. یه بار خاله ام اینا پارسال پیرارسال داشتن میرفتن آمریکا…ساعت 5 صبح باید میرفتن فرودگاه… من بهشون گفتم بیاین من میرسونمتون!!! که ایکاش لال شده بودم به جاش انقدر لجم نمیگرفت… هیچی دیگه شب که میخواستیم بخوابیم گفتن ساعت 4 بیدار شیم که آماده شیم بریم… من گفتم من رو 5 دقیقه قبل از اینکه بخواین برین بیدار کنین چون من زود حاضر میشم…یه دفعه شوهر خاله ام برگشته میگه نه اصلا ولش کن تو بخواب ما آژانس میگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی شما فکر کنین فینگیل بانو علاوه بر اینکه باید از خواب نازنینش میزد باید التماس آقا و خانوم هم میکرد که نه توروخدا افتخار بدین که من برسونمتون!!! کلا در زندگی اینجوری هستنا!!! اینایی که دارم تعریف میکنم آخرین خاطراتیه که ازشون بیاد دارم… این دفعه برگشتم به دخترخاله ام میگم که من عصرا که از سرکار میام وقت دارم…اگه خواستی جایی بری خریدی چیزی من باهات میام چون گل باقالی هم خونه نیست (الکی!!) من کاری ندارم!! یه دفعه خاله ام برگشته میگه خوب تو عصرا اگه تنهایی بیا خونه ما حوصله ات سر نره!!!!!!!!!!!!!! انگار من بیکارم مثلا آخرش منت هم سر آدم میزان که از تنهایی و بدبختی نجاتت دادیم… خلاصه گفتم مگه من چیم از اینا کمتره… یک منتی سرشون بزارم که اون سرش ناپیدا… ژیگول کردم و یه ماتیک قرمزم زدم رفتم دنبالشون….بعد که منو دیدن میگن وا تو اینجوری میری سرکار و انقدر غر میزنی؟؟؟؟؟؟ خلاصه اومدن و یه سه چهار ساعتی هم وقت نازنین گل باقالی رو گرفتن ولی شانس اوردن که سوغاتی تپل اورده بودنا چون بعدش اعصابم خیلی آرومتر از قبلش بود….
یه تستی تو همشهری جوان این هفته (تفریحات منو!!!) بود به اسم تست تاب آوری… کلا راجع به این بود که چقدر اتفاقات اطرافتون رو اعصابتون اثر میزاره… مال من جوابش شد ” زودتر به پزشک مراجعه کنین وگرنه به زودی دچار مشکلات روحی روانی میشوید” هفته پیشم مشاوره ام بهم گفت اگه تو تلویزیون چیزی نشون بده که موافقش نباشی چی کار میکنی گفتم فحش میدم و کانالو عوض میکنم… یه لحظه وحشت رو تو چشماش دیدم!!! فکر کنم داشته همین تست این مجله رو ازم میگرفته… این هفته هم یادم رفت زود زنگ بزنم ازش وقت بگیرم برای همین فاصله جلساتم این دفعه زیاد میشه… چون تا آخر هفته دیگه وقتش پره!!!
هیچی دیگه همین…

24 comments
Comments feed for this article
2009/05/23 در 22:26
پت
دلم سوخت. اما مراقب این کنجد و عسل باش! خیلی خیلی قویه. من و مت پارسال وسط زمستون داشتیم برای پایان ترم درس میخوندیم، زیادی خوردیم، دیگه نتونستیم سر جامون بند بشیم. 2-3 روز مونده به امتحان، سر از کوه در آوردیم. از من گفتن
—————————————–
نه بابا من كه به حرف اون گوش نميكنم… البته اونم گفت كه روزي يه قاشق بخوره… شما حتما يه دفعه يه بشقاب خوردين اور دوز كردين
2009/05/23 در 22:31
north
سلام با با شما که سر کار می رین دیگه عذرتون موجه است نباید فامیل ازتون انتظار پذیرایی داشته باشن
———————————————
نه بيچاره شام و ناهار نيومد فقط يه چايي خوردن خودم هم دو سه جور شيريني و كيك و اينا خريدم كه سرمون گرم بشه…
2009/05/23 در 22:48
Narges
Door as june familaat vaghean in akhlagh sohane shadide roohie vase atrafian badbakhti nemishe javabeshunam dad:(((( manam as in famila daram 2tarafeh! Madari va pedari!
Fingil soghatie topol yani che chizaei? Man mikham biam Iran jedan azaa gereftam chi bekharam vase in famile harf darbiar:((((((((rahnamaei non:-*
——————————————-
نرگس جونم اگه بخواي به سنت خانواده ما رفتار كني كه بدبخت ميشي… من 4/5 كمدم رو لباسايي تشكيل داده كه برام سوغاتي اوردن… به نظرم براي همه شكلات بيار… حالا كجا رفتي خانوم دانشمند؟؟؟ كي برميگردي؟؟؟ اگه كشوري هست كه مثلا صنايع دستي معروفي هم داره ميتوني بياري…
2009/05/24 در 07:50
من و گل آقا
سلام فينگيل
به نظرم خييلي حساسي! خب بعضي از اين چيزا كه نوشتي به نظرم منت گذاشتن نيست كه! ولي خب تو بهتر مي شناسيشون حتما منت ميذارن ديگه! راستي حالا اين سوغاتي چي بود كه باعث آرامش شد؟
————————————————–
منظورم دقيقا منت گذاشتن نبود… منظورم اين بود كه آخرش يه رفتاري ميكنن كه ارزش كاري كه براشون ميكني رو از بين ببرن… سوغاتي هم لباس بود و شكلات… جات خالي همشو خورديم تا الان…
2009/05/24 در 08:40
سورملينا
سلام فينگيل جونم. ميگم خوب تقصير خودمونه. وقتي توي روابطمون هنوز «تعارف» وجود داره، چطوري مي خواي اونها ته دلمون رو بخونند كه منظور ما چيه؟؟!! تو به اونها مي گي من ساعت 6 مي رم. اونم مي گه بيا دنبالم بعد تو تشخيص مي دي كه بايد زودتر بري. تمام اين ساعت ها هم داري كار مي كني و از اونها هم ناراضي هستي. ولي اونها كه نمي دونند تو اينقدر ناراضي هستي چون ديگه عمرا بيان خونه ات!!! وقتي هم كه مي بينيشون اونها اين تصور رو دارند كه تو از سر كار مي آيي. پس حق دارند تعجب كنند. تعجب هم كه مي كنند، تو شاكي مي شي.
كاملا دركت مي كنم. يه وقتهايي آدم حوصله فرهنگشم نداره. مي زنه به سرش مي گه بزنم زير كاسه كوزه همه و بگم بابا پاشين از خونه ام برين بيرون حوصله تونو ندارم.
يه بار ما در يه شرايطي بوديم كه اصلا نمي شد كسي بياد خونه مون. آبمون قطع شده بود و زندگي به گند كشيده شده بود. خاله ام هم كه خونه اش نزديك ما بود، اسباب كشي داشت. خلاصه حسابي ريخته بوديم به هم ديگه. تو اين هاگير واگير يكي از فاميل هاي دورمون زنگ زد كه ما از شهرمون اومده ايم و تهرانيم تا يكي دو ساعت ديگه هم مي آييم خونه تون. البته براي كار ديگه اي اومده ايم ولي حتما بايد به شما سر بزنيم!!! بابام هم گفت كه ما الآن درگير اسباب كشي خوهر خانمم هستيم و بچه ها اونجان و الآن نيستند. اونم خيلي پر رو گفت آدرس خواهر خانمت رو بده ما بياييم اونجا !!!! فكر كن … خلاصه كه اونها اومدند و ما با بي آبي پدرمون دراومد. خب اگه اين فرهنگ لعنتي ما اجازه مي داد و ما مي گفتيم آقا ما اين دفعه معذوريم. ايشالا دفعه بعد، چي مي شد؟!
خلاصه كه از ماست كه بر ماست. با يه بار دو بار هم درست نمي شه. چيزي نيست كه بشه يه شبه عوضش كرد. اگرم يه بار به يه نفر بگيم آقا اين دفعه نه، ايشالا دفعه ديگه بيا خونه ام، خودمون عذاب وجدان مي گيريم. چون هنوز نهادينه نشده. بله … عزيزم….!!!!
———————————————–
اتفاقا سورملينا جونم من خيلي سعي ميكنم با مردم تعارف نداشته باشم … چيزي هم كه ازش ناراحت شدم اين بود كه وقتي من گفتم نميتونم بيام دنبالتون بازم اصرار كردن… يعني جوري شد كه اگه بازم ميخواستم بگم نه خيلي بد ميشد… من خودم خيلي مراعات مردم رو ميكنم يه جوري كه بعضي وقتها واقعا خودم تو كلي زحمت ميفتم كه كسي مجبور نشه برام كاري بكنه براي همين از اين جور تحميلها خيلي بدم مياد…
2009/05/24 در 08:51
ariana
ميگم كه يواش يواش داشتم نگران ميشدم واسه ات! حالا گل باقالي امتحان داره تو كه مي توني بياي يه حالي از ما بپرسي كه!
ماشين درست شد راستي؟!
————————————–
قربونت برم تو كه خودت صد ساله نيومدي دو كلمه بنويسي… انقدر دپرس شدم جون آريانا كه نميدوني.. اينترنت سر كارمونم خيلي كند بود اين چند روزه… ماشينم دادم باباي بيچاره ام درست كردش… ماشين ازشون گرفتم كه خودم يه موقع وقتم تلف نشه!!!
2009/05/24 در 08:52
دختر مهربون
آخی الهی من از این فامیل های پر توقع بدم می آد آی بدم میاد که انگار از دماغ فیل افتادن اون قسمت منت گذاشتن خیلی بدم اومد بعضی آدما چقدر پر توقع هستند و فکر می کنند خدا اگه اینها رو خلق نمی کرد جهان یک وری می شد . وای بس کنم گله گذاری رو دیگه عزیزم . بوووووووووووووووس
————————————————–
آره حالا منت گذاشتن شون هيچي انقدر از خودشون تعريف ميكنن كه نميدوني البته واقعا هم تعريفي هستنا… منظورم اينه كه خيلي آدمهاي موفقي هستن تو همه زمينه ها ولي يه جوري از خودشون تعريف ميكنن كه آدم لجش درمياد
2009/05/24 در 09:16
نانازي
آخي چقدر زحمت كشيدي فينگيل! ماتيك قرمزه منو كشت!!دي
)
—————————————–
خودم رو هم همينطور
2009/05/24 در 09:17
نانازي
ضمنن افللللللللللل[بوسه]
————————————
الهي فدات شم فكر كنم دهم شدي
2009/05/24 در 09:50
deli
baba to ke taraf ro daghon kardi
behtar jalasat moshaverato zd be zod beri va on ghors abi ro be moghe bokhuri
———————————————–
ببخشيد اگه من طرف رو داغون كردم اونوقت اون منو چي كار كرد؟؟؟
حالا من خودم يه چيزي ميگم شما ها هم ديگه بل نگيرين!!
2009/05/24 در 11:14
پريزاد
میگم چقده ازت خوشم میاد.نگو که تو هم همشهری جوان خونی.
———————————————-
آره از صفحه اول تا آخرش ميخونم
2009/05/24 در 13:01
پگاه
فینگیل جااااااااااان!!!!!!!!!!!
منم داشتم جریانو میخوندم میخواستم یه کامنت بذارم تو مایه های همین تسته!
تو مثل اینکه فقط به مادر شوهر جان گیر نمیدیااااااااا:)
البته منم قبول دارم که بعضی فامیل ها قاطی دارند اما فامیلهای ما اونقدر پر روند که خوب بلدند چیکار کنن تا نشه تو روشون بهشون چیزی گفت!
اینم شانس ماست دیگه.
زیاد فکرشو نکن قربونت برم.
———————————————
آخه پگاه جونم من خودم خيلي مواظبم كه واسه كسي زحمتي ايجاد نكنم… هيچ وقت هم از كسي نخواستم برام كاري انجام بده… اگرم كاري كردن هزار برابر ازشون تشكر كردم… براي همين روي رفتار بقيه حساستر ميشم…
2009/05/24 در 14:21
نیکی گردالی
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
دوستم سلام،
می بینم که دوباره فعال شدی، تبریک، هم به خاطر عروسیت، هم به خاطر دوباره نوشتنت
کلی برا نبودنت غصه میخوردم. خدارو شکر که اومدی
———————————————
نيكي جونم چطوري؟؟ بابا من كه بودم تو نبودي… من يكي دو سال پيش كه وبلاگ رو عوض كردم اومدم برات آدرس رو گذاشتم ولي خبري ازت نشد
2009/05/24 در 15:00
مهسان
اگر من و تو رو قاطی کنن شاید یه آدم نرمالی از توش دربیاد!!! آخه تست همشهری جوان من جمعش شد 79! حالا برو ببین چقدر بدبختم!
————————————-
آخي قربونت برم قشنگ معلوم بود صبوري… ولي ديگه انگار خيلي صبوري
2009/05/24 در 15:14
آريانا
ولله من كه مريض بودم! در بستر مرگ داشتم با گلو درد دسته و پنجه نرم ميكردم! تو اداره هم چون بايد با فايرفاكس پورتيبل وب گردي ميكردم نمي تونستم بيام تو ورد پرس چيزي بنويسم، خلاصه كه شرمنده خانوم!
———————————————–
آره قربونت برم فهميدم فاير فاكس نداري ديگه… تو سالم باشي و فقط باشي ما راضي هستيم…بووووووووووووس
2009/05/24 در 19:57
sara
خاک برسر من پس اینجوریه.ایران وقتی به یکی میگی میام خونت این اتفاقا به صورت زیر پوستی میفته؟؟؟
من خودمو از حالا خونه همه دعوت کردم.وای وای!!!
آخه ما وقتی یکی از ایران یا هرجای دیگه میاد به صورت ام پی تری همه میخوایم ببینیمش و مهمونش کنیم.
همه محاسبات منو بهم ریختی که…
—————————————
عزيزم مثل هر جاي ديگه اگه دعوتت كردن برو اگه دعوتت نكردن نرو… بعدم من از اومدنشون ناراحت نشدم نميدونم چرا نتونستم منظورم رو برسونم… از اينكه دير خبر دادن و بعدم منو مجبور كردن كه برم دنبالشون فقط لجم گرفت
2009/05/24 در 20:45
زهره
اعصاب خوردیت و برم من (بوووووووووس)
ولی خداییش بعضی وقتا حق داری فینگیل. خیلی رو اعصاب آدم راه میرن. خدا صبرت بده مادر!
——————————————–
قربونت برم زهره جونم فقط تو منو درك ميكني
2009/05/25 در 13:14
نیکی گردالی
سلام دوستم
بابا کچل شدم اونقد اومدم تو اون پیجت، گشتم نبودی. آدرسی هم برام نیومد وگرنه عمراً اگه آدرست رو درست نمیکردم، به جون میرمحسن کروبی نژاد راست میگم.
حالا کلک این جریان رمز چیه؟ از فوضولی مردم، نمیشه به منم بدی؟
——————————————————
بابا من هي برات كامنت گذاشتم ديدم به روي خودت نمياري منم گفتم لابد چيزي شده… الان برات رمز رو ميزارم
2009/05/25 در 13:17
Narges
Holand hastam Fingil jan Va avale Paeiz gooshe sheitun kar mikham biam. Akhe be nazare to mishe vase kasani ke moghe raftanet pool ya seke ya khert o pert haye dige behet dadan faghat shokolat avord?
Badam ye akhlaghe badi ke daram hamash fekr mikonam ke khob alan dige hame joor shokolate khareji too iran rikhte dige farghesh ba inke man bekham vasashun biaram chie:(
Age ham bekham sanaye dastie holando biaramke kheili khafan mishe:)))))))))))))))))))))))))))))))
Khosh bashi
——————————————————-
واااااااي چه جاي خوبي هستي… ماري*جوانا بردار براي همه بيار ديگه بابا… اين كه فكر كردن نداره…
راست ميگي كلا هم سوغاتي خريدن خيلي سخته… من فقط براي سيب گل و مامانم راحت سوغاتي ميخرم… ببين اگرم چيزي ميخواي بياري كيف بيار… كه سايز نداره… از ارزون تا خيلي گرون هم داره….با لوازم آرايش… چون هر چي هم كه اينجا باشه هم گرونتره هم تقلبي
2009/05/25 در 18:50
baran
کلن این خارج رفته ها مخشون تالاپ تولوپ می شه…………. ما هم نمونه داریم…. فت و فراوون………;-)
به این تست های همشهری هم خیلی توجه نکن. تو مایه های فیس بوکه…………… بوس س س س
————————————————————
قربون باران مهربونم بشم عزيزم… مرسي
2009/05/26 در 23:39
green girl
سلام فینگیل عزیزم
بازم منم یادت هست که همون دانشجو روانشناسیه که اون دفه کلی ور زد
همیشه وبلاگتو می خونم ولی این بار به نظرم اومد یه چیزایی بگم
این تست های مزخرفو بی خیال
اصلا می دونی چیه
تعریف یه اختلال مثلا افسردگی اینه که فرد با هنجارهای حسی هماهنگ نباشه
ولی کسی نمی تونه بگه که اونی که افسرده اس حتما اشتباه می کنه .
توی این زندگی مسخره یه نفر که بهش می گیم افسرده با دید منفی که داره حرف درستو می زنه
ولی ما همش می خوایم به اون چیزی که فکر می کنیم درسته بچسبیم و در حالی که یه لحظه هم به طرز فکرمون فکر نمی کنیم
اندیشیدن به اندیشه هامون خیلی مهمه
من اگه از یه برنامه توی تلوزیون خوشم نیاد فحش می دم و کانالو عوض می کنم
اگه مادرشوهرم بخواد مادرشوهر بازی در بیاره جلوش وامیستم
من از غیبت کردن خیلی لذت می برم
هیچ کس هرچقدرم گنده باشه برام مهم نیست مگر اینکه شخصیت بزرگی داشته باشه
من همونطور رفتار می کنم که راحتم و البته در حدود اخلاقیاتم که توش به کسی آسیب نمی رسه
چون نمی خوام برای دیگران نقش بازی کنم
حالا ببین این آدمو بیشتر دوست داری یا اونی که ادعا می کنه باید همیشه مهربون بود
همیشه همه رو درک کرد
دید مثبت به دیگران داشت و فکر نکرد احتمالا طرف از حرفش یه منظوری داشته برای سوزوندن ک و ن آدم
فینگیل جون من تورو همونطور که هستی دوست دارم
تو مهربونیت بوی ریا نمی ده و این خیلی عالیه
فقط یه راه برای راحت زندگی کردن وجود داره که : (دیگرانو که اعصابتو خورد می کنن حساب نکنی)
البته گاهی هم پیش میاد که ممکنه کم بیاری و عصبانی بشی که اصلا مهم نیست خوب عصبانی بشو مگه چی میشه
راستی توی این مدت درس خوندن شوهرت پیشنهاد من کتاب خوندنه
من کتاب (ژاک قضا قدری و اربابش) (نوشته ی دیدرو ) (انتشارات فرهنگ نشر نو) بهت پیشنهاد می کنم
خودم اینو از کتاب سرای نیک انقلاب خریدم
امیدوارم وقت خوندنشو داشته باشی
فدای تو
———————————————–
قررررررررررربونت برم مرسسسسسسسسسسسي عزيزم… كي تو مطب ميزني من هر روز بيام پشت در منتظرت؟؟؟؟
مرسي عزيزم… راستش كتاب هم ميخونم درس هم ميخونم ولي اين چند وقته گير دادم به كارهاي خونه… نميدونم چهام شده همش دارم مثلا كشو رو خالي ميكنم رو زمين دوباره از اول ميچينم يا مثلا يخچال رو خالي ميكنم توشو ميشورم و دوباره ميچينم… از اين جور كارهاي ماشيني خيلي بيشتر لذت ميبرم تا كارهايي كه توش فكر كردن لازم باشه… ولي حتما اين كتاب رو ميخرم… مرسي براي حرفاي قشنگت و پيشنهاد خوبت
2009/05/27 در 10:28
عطر برنج
فینگیل جان!!
ما از دیروز در حال جان کندن برای نظر گذاشتن واسه شوماییم!!
راسش الان مغزم نمی کشه بگم از کجا اومدم پیدات کردم… اما اسم وبلاگت جذبم کرد!! فوضولیم گل کرد بیام ببینم اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟ و این خانوم لاود تینکر کیه؟؟؟
اما هر دفه نظر گذاشتم اینجا ترکیددددددددددددد و همه ش پرید!! نمی دونم چرا؟؟
به نظر من اگه آدم بخواد به این تستای روانشناسی اعتماد کنه باید همین الان بره روزبه بستری شه…
————————————————–
ااا اين وبلاگ من باهام لجه… آفرين كه پشتكار به خرج دادي… مرسي
2009/05/27 در 10:32
عطر برنج
…. از نوشته هات خوشم اومده … لینکت می کنم!! اصولن اینطوری نوشتنو دوس می دارممممم!!
————————————-
مرسي عزيز جان لطف داري
2009/05/30 در 15:37
samir
منم پايه ي همشهري جوان هستم شديد. از همون اولين شماره هاشو ميخوندم.
————————————————
من از عيد شروع كردم قبلا هم يه چند تاشو خونده بودم