You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2009.
دارم فکر میکنم دیگه هیچ وقت میتونم تو خیابون انقلاب راه برم و ویترین کتاب فروشی ها رو نگاه کنم و لذت ببرم؟
دیگه هیچ وقت میتونم برم شیرینی فرانسه و دماغم رو بچسبونم به ویترین شیرینی هاش که خوشگل ترینش رو انتخاب کنم و با قهوه ام لاس بزنم و نگاه آدما بکنم و دلم پر از خوشی باشه؟
میشه تو امیرآباد دوست داشتنیم راه برم و به جای این روزای سیاه به یه عالمه خاطرات خوبی که تو اون خیابون دارم فکر کنم؟
میاد اون روز که از خندیدنم، از فکر کردنم به مسائل روزمره، از کارمند بودنم عذاب وجدان نداشته باشم؟
میشه بعدها وقتی عکس برج آزادی رو دیدم یاد اتحاد مردمم بیفتم که انگار خیلی وقت بود فراموش شده بود و صورت اون کثافتی که گوشه لبش رو مثل رئیس جم هورش رو به پایین کشیده و تفنگش رو به هم وطنش نشونه رفته نياد جلوي چشمم؟
میشه یه روزی وقتی كسي خوابیده و از گوشه چشماش نگاهم میکنه صورت اون دختر نیاد جلوی چشمم؟
شبی میرسه که خواب برگه ر**ای و ب30جیهایی که دارن دنبالم میدون رو نبینم؟
میشه بهار بشه و من از دیدن سبزی برگ درخت ها یاد این نیفتم که قبل از این روزها با دیدنشون پر از امید میشدم که طبیعت هم داره تبلیغ شيراهنكوه مرد بزرگ رو میکنه؟
روزی میاد که بازم عکس یکی از سیاست مدارهای کشورم رو بندازم رو دسکتاپم و هر دفعه لبخند و دست های پیر و پشت خمیده اش رو میبینم که داره از کتابخونه اش کتاب برمیداره دلم براش ضعف بره و برای سلامتی و آرامشش دعا کنم؟؟
دوباره روزی میاد که مردم کشورم شاد باشن و سبز بپوشن و غریبه ها به هم لبخند بزنن؟؟
نمیخوام عادت کنم… نمیتونم فکر کنم که یه روزی دوباره بیام اینجا و چیزی که میخوام راجع بهش بلند فکر کنم درست کردن خورش قیمه باشه!!!!
…
…
من به انتخابم افتخار میکنم و به هیچ وجه از رای دادنم پشیمون نیستم… یک ساعت ایستادن در صف رای حتی برای اینکه رایم را در سطل آشغال بیاندازم کمترین کاری بود که میتونستم برای امید به دموکراسی در کشورم انجام بدم
این رای باعث شد که تکلیفم با کشورم مشخص بشه…
من به هیچ وجه از آقای موسوی که هر روز بیشتر از دیروز دوستش دارم توقع ندارم که کاری بکنه که از توانش خارجه… چون به نظر میرسه که دست اعجاز آفرین الهی پشت انتخاب ان آقا بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آقای موسوی هم قرار نیست با خدا در بیفته!!!
برای اطلاع از خبرهای معتبر میتونین به وبلاگ بهمن مراجعه کنین
من رای دادم و این رای من یک تو دهنی بود به استکبار جها…نه نه ببخشید به دهن ممود….ولی چه استرسی بهمون وارد شدا…من بعد از ظهر خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفت شده…داشتم برای خودم تلو تلو میخوردم که یه دفعه یاسمنگولا زنگ زد گفت وووووووواااااااای هنوووووووووووووز رای ندااااااااادی؟؟ من سه ساعت و نیم تو صف بودم و انت*خا****بات رو هم تا ساعت هشت بیشتر تمدید نکردن و من هم ظهر شنیدم که وزار***ت کشور کلا میتونه دو بار ساعت رو تمدید کنه که تا الانم دو بار تمدید شده… یعنی نمیدونین من چه حالی شدم… اصلا نفهمیدم چجوری حاضر شدم و گل باقالی رو انداختم رو کولم و رفتیم دنبال حو***زه… حالا اون وسط هم گل باقالی من بدبخت رو گیر اورده بود هی میگفت من تعجب میکنم وقتی تو میدونی تا ساعت شش وقت قانونیشه چرا به من نگفتی…من واقعا نمیدونم تو که برای همه کاری عجله داری دقیقا همین امروز باید بگیری تا ساعت هفت بخوابی؟؟؟…. هی گفت هی گفت یه دفعه من قاطی کردم و شروع کردم جیغ زدن و فریاد کشیدن… آخه عادتشه هی همه چی رو میندازه گردن من…اولش بیچاره ترسید ولی بعدش شروع کرد ادای ممود رو در اوردن که مثلا منو بخندونه و هی میگفت من فقط دو تا سوال کردم شما چرا ناراحت میشی…حالا خوبه اصلا نمیخواست ر***ای بده ها!!! خودم راضیش کردم!!! خلاصه تو صف هم هی از اون طرف بهم لبخند میزد و من هی پشتم رو میکردم و بهش محل نمیزاشتم… توی صف هم دو تا دختره پشت سر من بودن از اینا که میخواستن از خونه بیان بیرون کله شونو کرده بودن تو کیف لوازم آرایششون و یه فوت گنده کرده بودن و هزار تا رنگ از رو پیشونیشون تا چونه شون رو پوشونده بود… تو دلم گفتم خدا رو شکر اینا عمرا احمد*** ی نپژادی باشن… آقا چشمتون روز بد نبینه تمام یک ساعتی که تو صف بودیم اینا قربون صدقه ممود و خونه پایین شهرش رفتن و از موسوی بدبخت بد گفتن!!!! داشتم روانی میشدم… دختره بیشعور میگفت من میخواستم به خاطر گش****ت ارش*اد به مو***..سوی رای بدم که خودش گفته اگه به این خاطر میخواین رای بدین ندین من نمیتونم کاری بکنم!!!…این روزا هم همش میگفتن تو صف با کسی بحث نکنین ولی من داشتم میمردم دیگه… خلاصه قوه ابتکاریم رو به راه انداختم و سعی کردم یک کمی حداقل براشون بچسم!!! ولی هر چی انتهای روده ام رو چک کردم دیدم کوچکترین بادی ذخیره نشده متاسفانه… ولی خوشبختانه چند تا دختر چادری جلوم بودن که میخواستن به مو&**سوی رای بدن و کلی همین موضوع خوشحالم کرد… الانم که فهمیدین انگار ساعت ده را*.&ی گیری رو تموم کردن!!! شما فکر کنین همیشه برای را&.*ی گیری مجلس کوفت هم که هیشکی شرکت نمیکرد تا ساعت 12 تمدید میکردن آشغالا… توی تبریز هم که همه میخواستن به مو&.*سوی رای بدن تعرف..ه ها تموم شده!!! خیلی ناراحتم… خدا کنه همه چی فردا تموم بشه… دیگه طاقت ندارم… دلم میسوزه که آدمایی مثل پشت سری های من توی صف میتونن اینجوری با سرنوشت من بازی کنن!!! اونوقت من باید گلوم رو پاره کنم و هزار نفر رو راضی کنم که را%&ی بدن که بعدش اینا زندگیشون بهتر بشه!!! دیروز بالاخره بابام رو هم راضی کردم… هرچی تو اینترنت اینروزا خونده بودم رو از حفظ تند تند براش گفتم و کلی تحت تاثیر قرارش دادم… دیشب بهم زنگ زده میگه باشه رای میدم ولی زیرش مینویسم به خاطر دخترم!!!
)) گفتم تو به منم ر.ای میدی بده ولی را.ی بده!!! از صبحم که رفته را.ی داده پدر منو در اورده هی زنگ میزد میگفت اگه نری را.ی بدی فلان و بیسار… هرچی میگفتم بابا به خدا عصری را.ی میدم راضی نمیشد…ایشالله که فردا خبرای خوب بشنویم
باورم نميشه … هيچي نميتونم بگم…دارم از بغض ميميرم…از همشون متنفرم

آقا جان من دارم از دست ميرم!!! نميدونم اين همه هيجان براي چيه؟؟ من كه 4 سال پيش رفتم با دوستام تو صف وايسادم و گفتم و خنديدم ولي را.ي ندادم اين ممود چي كار كرد با من كه اينجوري شدم؟؟؟ با يك وسواسي اخبار رو دنبال ميكنم كه انگار ميخوام نقشه انتقام از قاتل بابامو بكشم!!! جدي ميگما!! من تو عمرم از هيچ كس انقدر متنفر نبودم… شايد باورتون نشه ولي تمام مدت منا.&*ظرهها من دست و پام ميلرزه… صدامم ميلرزه …ديگه خيلي هنر كنم يه فحش خواهر مادري به اين مرتيكه بدم… گل باقالي ديشب انقدر از دستم عصباني شده بود… ميگفت اگه بازم بلرزي تلويزيونو خاموش ميكنم… هي ميگه بابا اينا همه سركاريه… تو چرا انقدر تحت تاثير قرار ميگيري… بديش هم اينه كه نه طرفدار 100% موسو..ي هستم نه كرو..بي…. ولي از مناظره مو**سوي خيلي بيشتر خوشم اومد تا كر**وبي… به نظرم ديشب وقتي همه تلويزيونو خاموش كردن تو فكر شهرام جز*ايري بودن تا هاله*نور و پرونده ار*دبيل و پولهاي گمشده… تا حالا سي بار بين اين دو تا تغيير گرايش دادم… ولي امشب ديگه تصميمم رو ميگيرم…
اميدوارم همه كسايي كه اينجا رو ميخونن و خيلي تعدادشون زياده و حدوده نيم ميلينيوم جمعيت ايران هستش همشون را.ي بدن… اصلا مهم نيست كه به كي را.ي ميدين حتي محسن هم به نظر پسر خوبي مياد و خيلي منطقي حرف ميزنه فقط حيف كه وقتي حرف جنگ ميشه نيشش باز ميشه و چشماش برق ميزنه… فقط نه بزرگتون رو به ممود نشون بدين…بزارين وقتش آزاد بشه و بتونه بره بيمارستاني جايي بستري بشه…تا حالا هيچ وقت براي هيچ چيزي تو عمرم انقدر دعا نكرده بودم….
فعلا مامانم و گل باقالي رو راضي كردم كه راي بدن… البته بايد بگم كه مطلب “تحريم ميكنم” وبلاگ آلوچه خانوم تنها حربه اي بود كه روي گل باقالي اثر كرد… البته طرفداري بابك احمدي (گاد گل باقالي) از شيخ هم بياثر نبود… فعلا كه من سبزم و گل باقالي سفيد… ولي ايندفعه برخلاف وقتي كه بردن بارسا از منچستر برام مهم بود، هر كدوممون كه ببريم به اندازه يه دنيا خوشحال ميشم
پينوشت: من اين زبونم الكنه از شدت عصبانيت و استرس ولي ببينين اين خانوم چقدر قشنگ نوشته همه چيزايي رو كه باعث اين عصبانيت من شده
