من رای دادم و این رای من یک تو دهنی بود به استکبار جها…نه نه ببخشید به دهن ممود….ولی چه استرسی بهمون وارد شدا…من بعد از ظهر خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفت شده…داشتم برای خودم تلو تلو میخوردم که یه دفعه یاسمنگولا زنگ زد گفت وووووووواااااااای هنوووووووووووووز رای ندااااااااادی؟؟ من سه ساعت و نیم تو صف بودم و انت*خا****بات رو هم تا ساعت هشت بیشتر تمدید نکردن و من هم ظهر شنیدم که وزار***ت کشور کلا میتونه دو بار ساعت رو تمدید کنه که تا الانم دو بار تمدید شده… یعنی نمیدونین من چه حالی شدم… اصلا نفهمیدم چجوری حاضر شدم و گل باقالی رو انداختم رو کولم و رفتیم دنبال حو***زه… حالا اون وسط هم گل باقالی من بدبخت رو گیر اورده بود هی میگفت من تعجب میکنم وقتی تو میدونی تا ساعت شش وقت قانونیشه چرا به من نگفتی…من واقعا نمیدونم تو که برای همه کاری عجله داری دقیقا همین امروز باید بگیری تا ساعت هفت بخوابی؟؟؟…. هی گفت هی گفت یه دفعه من قاطی کردم و شروع کردم جیغ زدن و فریاد کشیدن… آخه عادتشه هی همه چی رو میندازه گردن من…اولش بیچاره ترسید ولی بعدش شروع کرد ادای ممود رو در اوردن که مثلا منو بخندونه و هی میگفت من فقط دو تا سوال کردم شما چرا ناراحت میشی…حالا خوبه اصلا نمیخواست ر***ای بده ها!!! خودم راضیش کردم!!! خلاصه تو صف هم هی از اون طرف بهم لبخند میزد و من هی پشتم رو میکردم و بهش محل نمیزاشتم… توی صف هم دو تا دختره پشت سر من بودن از اینا که میخواستن از خونه بیان بیرون کله شونو کرده بودن تو کیف لوازم آرایششون و یه فوت گنده کرده بودن و هزار تا رنگ از رو پیشونیشون تا چونه شون رو پوشونده بود… تو دلم گفتم خدا رو شکر اینا عمرا احمد*** ی نپژادی باشن… آقا چشمتون روز بد نبینه تمام یک ساعتی که تو صف بودیم اینا قربون صدقه ممود و خونه پایین شهرش رفتن و از موسوی بدبخت بد گفتن!!!! داشتم روانی میشدم… دختره بیشعور میگفت من میخواستم به خاطر گش****ت ارش*اد به مو***..سوی رای بدم که خودش گفته اگه به این خاطر میخواین رای بدین ندین من نمیتونم کاری بکنم!!!…این روزا هم همش میگفتن تو صف با کسی بحث نکنین ولی من داشتم میمردم دیگه… خلاصه قوه ابتکاریم رو به راه انداختم و سعی کردم یک کمی حداقل براشون بچسم!!! ولی هر چی انتهای روده ام رو چک کردم دیدم کوچکترین بادی ذخیره نشده متاسفانه… ولی خوشبختانه چند تا دختر چادری جلوم بودن که میخواستن به مو&**سوی رای بدن و کلی همین موضوع خوشحالم کرد… الانم که فهمیدین انگار ساعت ده را*.&ی گیری رو تموم کردن!!! شما فکر کنین همیشه برای را&.*ی گیری مجلس کوفت هم که هیشکی شرکت نمیکرد تا ساعت 12 تمدید میکردن آشغالا… توی تبریز هم که همه میخواستن به مو&.*سوی رای بدن تعرف..ه ها تموم شده!!! خیلی ناراحتم… خدا کنه همه چی فردا تموم بشه… دیگه طاقت ندارم… دلم میسوزه که آدمایی مثل پشت سری های من توی صف میتونن اینجوری با سرنوشت من بازی کنن!!! اونوقت من باید گلوم رو پاره کنم و هزار نفر رو راضی کنم که را%&ی بدن که بعدش اینا زندگیشون بهتر بشه!!! دیروز بالاخره بابام رو هم راضی کردم… هرچی تو اینترنت اینروزا خونده بودم رو از حفظ تند تند براش گفتم و کلی تحت تاثیر قرارش دادم… دیشب بهم زنگ زده میگه باشه رای میدم ولی زیرش مینویسم به خاطر دخترم!!! :) )) گفتم تو به منم ر.ای میدی بده ولی را.ی بده!!! از صبحم که رفته را.ی داده پدر منو در اورده هی زنگ میزد میگفت اگه نری را.ی بدی فلان و بیسار… هرچی میگفتم بابا به خدا عصری را.ی میدم راضی نمیشد…ایشالله که فردا خبرای خوب بشنویم

باورم نميشه … هيچي نميتونم بگم…دارم از بغض ميميرم…از همشون متنفرم