You are currently browsing the monthly archive for جولای 2009.
ما هفته پيش نه تنها نمرديم كلي كارهاي عقب افتاده اين چند وقت رو هم انجام داديم… در اين حد كه خيلي لوس رفتيم دندون پزشكي براي چكاپ ساليانه!!! يه روز ديگه رفتيم از دندونامون عكس گرفتيم بعد يه روز ديگه رفتيم عكس رو داديم به دكتر…. بعد باز ديديم هنوز به اندازه كافي مثبت نبوديم براي همين رفتيم چشم پزشكي بازم براي چكاپ ساليانه….بعد ديديم چشم من 25 صدم بيشتر شده شماره اش اونوقت دوباره خيلي لوس رفتيم فريم جديد خريديم و سفارش داديم و يه روزم رفتيم تحويل گرفتيم و خلاصه همين جوري بخوام بگم كه از 8.5 شب كه گل باقالي كلاسش تموم ميشه و مياد پيش من تا ساعت 12 چه كارهايي كه نميكنيم همتون كرك و پرتون ميريزه!!! ديگه نميگم كه اين وسط دو تا سيزن 24 رو هم ديديم تازه!!! جمعه هم نه تنها استراحت نكرديم بلكه گل باقالي خونه رو تميز كرد و منم سه چهار جور غذا درست كردم براي اين هفته…. ديگه يه كاري كرديم كه لج خدا رو هم دراورده بوديما اونم بدون ردبول!! …. براي همين اونم نامردي نكرد اول برداشت اداره منو انداخت وسط طرح زوج و فرد تو طرح ترافيك… حالا اونش به جهنم…از اين به بعد بايد هر روز صبح عرض تهران و يك كمي هم از طولش رو طي كنم تا برسم سر كار!!!!! اينم باز به جهنم…برداشتن اتاق نقلي بامزه مونو ازمون گرفتن و يه اتاق گنده بهمون دادن ولييييييييييي با دو تا همكار آقايي كه تحمل يكيشون واقعا براي من غير ممكنه!!!! فعلا كه مثل اين كتابهاي روانشناسي سعي ميكنم همه چي رو مثبت ببينم ولي تا حواسم يك كمي پرت ميشه ميبينم دارم با در و ديوار كتك كاري ميكنم و فحش و بد بيراه ميدم كه چرا اداره مونو جا به جا كردن…. در راستاي مثبت انديشي و اين حرفا با ياسمنگولا اينا ميخوايم از تعطيلات اسباب كشي استفاده كنيم و بريم شمال پارتي بگيريم!!…. اگه برنگشتم به همه بگين كه اين گل باقالي خيلي بد رانندگي ميكرد و هر چي من سرش جيغ ميكشيدم به روي خودش نميورد!!!!
كلي حرف دارم بنويسما ولي خيلي گشنمه… آبدارچي احمق نون هاي صبحونه رو ول ميكنه جلوي پنكه و ميره گم و گور ميشه!!! نون خشك هم از گلوم پايين نميره… از پنجشنبه كه فيلم آپارات B بي 30 رو ديدم و اونقدر حالم گرفته شد دارم تو ذهنم اين پست رو مينويسما… ميدونين ماجرا از اونجا شروع شد كه چند روز پيش ما فيلم كلوزآپ رو ديديم… من براي اولين بار ولي گل باقالي رو نميدونم… بعد من عاشق اين آدم شدم… كلا از كسايي كه ميدونن تو زندگي دقيقا چي ميخوان خيلي خوشم مياد… از كسايي كه رويا دارن… يه روياي جوندار… بعد طرف خيلي هم شبيه ا.ن بود ولي اونقدر به دل من ميشست كه خودم تعجب كرده بودم… ميخوام بگم كه معلوم ميشه كه اون جوري كه فكر ميكنم قيافه آدما تو قضاوتم تاثير نداره… فيلم كه تموم شد من با خوش خيالي به گل باقالي گفتم كه مطمئنم كه كيارستمي يا مخملباف كمكش كردن خيلي… حتما الان زندگي خوبي داره… كيارستمي به نظرم آدم فوق العاده اي اومده بود… يعني هيچ جوري نميتونستم فكر كنم كه به اين آدم كمك نكرده باشه… چون به هر حال با اين فيلمي كه ازش ساخت باعث شد همه دنيا بفهمن كه اين بيچاره يه غلطي كرده 1900 تومن از يكي قرض گرفته و نداده يا خودشو جاي كس ديگهاي زده…بعد پنجشنبه كه فيلمشو ديدم مردم براش!!! ديدم كلي فيلسوفتر شده و كلي بدبخت تر… وقتي گفت فهميده كه مخملباف رو از دور بيشتر ميتونه دوست داشته باشه خيلي حالم گرفته شد… وقتي گفت كه اگه من كلاهبرداري كردم كيارستمي هم كلاه برداري كرد وقتي اومد از من فيلم گرفت براي موفقيت خودش بود و زندگي منو داغون كرد، بغض گلوم رو گرفت…. اصلا نميفهمم چرا آدمي كه به اين مشخصي يك روياي دست يافتني داره نبايد بهش برسه… يعني اصلا اين آدم نبايد هيچ وقت روي خوش زندگي رو ببينه؟ مگه چي ميخواست از زندگي؟ يعني اون كيارستمي نامرد نميتونست يه دوربين براش بخره؟ يه كار براش پيدا كنه كه تو دست و پاي اين سينماييها باشه؟ نميشد تهيه كننده فيلمش بشه؟؟ تيتراژ آخر رو كه داشت نشون ميداد با گل باقالي تصميم گرفتيم هر جور شده پيداش كنيم… ميخواستيم براش يه دي وي دي بخريم و بعدم بهش فيلم قرض بديم….بيشتر از اين وسعمون نميرسيد…. من داشتم نقشه ميكشيدم كه برم با دوستام و فك و فاميل حرف بزنم اگه شد هر چند وقت يه بار يه پولي براش جمع كنم…بعد يه دفعه مجريه برگشت گفت شيش هفت سال پيش تو مترو به خاطر آسم نفسش گرفته و سه ماه تو كما بوده و بعدشم مرده!!! آخه تو چاپخونه كار ميكرد براي همين آسم گرفته بود… يعني حالم از هر چي خداست بهم خوردا!!! اينم شد سرنوشت آخه؟؟؟ مسخره!!
هيچي ديگه از اون روز بدم اومده كه به روياهام برسم… اگه تونستين امشب تكرارش رو ببينين ساعت 12 و ده دقيقه اگه نشد هم سه شنبه ساعت 9 و ده دقيقه
——————
ما از همين امروز رسما بدبخت شديم… همه كلاسهايي كه تو پست پيش گفتم رو ثبت نام كرديم… هر روز هفته 4 تا 6 من كلاس دارم و 6 تا 8 گل باقالي!!! بعد منم كه نميتونم ساعت 6 ول كنم بيام خونه كه، مجبورم دور و بر كلاس گل باقالي بپلكم تا ساعت 8 بشه و اون رو هم بردارم بيارم خونه… ديگه نميدونم ساعت 9 كه برسم قراره فوت كنم يا ناهار فردا رو درست كنم… گل باقالي داوطلب شده كه آشپزي ياد بگيره كه بكنيمش يك روز در ميون… حالا ايناش به جهنم من نميدونم ساعت 6 تا 8 قراره چه غلطي بكنم وسط شهر؟؟؟ اول فكر كرده بودم برم كانون يوگا ثبت نام كنم بعد مثلا داشتم غصه ميخوردم كه كلاساش فقط شنبه هاست و بقيه روزها رو چيكار كنم كه امروز فهميدم همونشم دو هفته است كه پر شده و ديگه ثبت نام نميكنن…بعد نميدونم چرا فكر ميكنم كه ساعت 6 بعد از ظهر ميتونم برم كلاس بدنسازي!!! واقعا نميدونم راجع به خودم چي فكر ميكنم!!! ولي احتمالا ماشين رو ميزارم دم كلاس بمونه و ميرم خونه مامانمينا… چون كلاسهامون بهم نزديكه… بعد گل باقالي شب ماشينو برداره بياد دنبال من… مامانم هم احتمالا شام شب و ناهار فردا رو بده ببريم خونه!!!! حالا چون ما اصلا آدمهاي مردني و بدون انرژي نيستيم امروز بعد از صد سال تصميم گرفتيم ماشينمونم بديم صافكاري!!!! بعد حالا من نميدونم الان چجوري بايد با تاكسي برم كلاس بعد با تاكسي برم خونه ننه بابام بعد ماشين سيب گل رو بگيرم برم دنبال گل باقالي كه بريم اون طرف شهر ماشينمونو تحويل بگيريم بعد باز برگرديم ماشين سيب گل رو پس بديم بعد بريم خونه؟ البته يه سوال ديگه هم برام پيش اومده بود كه آيا يه ردبول بخرم و با تاكسي برم كلاس به صرفه تره يا رد بول نخرم و آژانس بگيرم؟؟؟ البته فعلا كه ياسمنگولا جوزده شده و به شدت اصرار ميكنه كه ميخواد منو برسونه كلاس!!! اميدوارم تا عصري به همين شدت دلش بخواد كه منو برسونه تا من قبول كنم و رد بول بخرم و با ماشين ياسمنگولا برم… بعد حالا اينا هيچي!!! يه پنجشنبه تعطيل بوديم كه اونم سر ظهر ميريم كلاس طراحي!!! اونم كجا وسط طرح ترافيك !!! پلاك ماشينمون زوجه يا فرد؟؟ زوج!!! پنجشنبه اونوقت زوجه يا فرد؟؟؟ فرد!!!! خوش باشيم واقعا!!! پريروز اولين جلسه اش بود… معلممون خداست!!! يه غول خيلي بزرگه كه وقتي ميخنده چشماش بسته ميشه و همه دندوناش ميريزه بيرون… خيلي دوست داشتنيه… فعلا يه امتحان ازمون گرفت كه به عنوان مدرك جرم نگه داره و آخر ترم ببينه چقدر پيشرفت كرديم… يه صندلي دسته دار گذاشت وسط كلاس تازه روشم يه كوزه گذاشت…من تا حالا نميدونستم انقدر نقاشيم بده و هيچي پرسپكتيو و اينا حاليم نيست… آخه جام خيلي بد بود… رو به روي صندليه بودم… اصلا يكي از پايه هاشو نميديدم…بعد وقتي ميكشيدمش با سه تا پايه خيلي ضايع ميشد…. منو اينجوري نگاه نكنينا!!! من هشت سالم كه بود مدال برنز جهاني نقاشي گرفتم از ژاپووون تازه ديپلم افتخارم بهم دادن!!! از همون موقع بود كه نقاشي رو گذاشتم كنار… من كلا تو زندگيم به محض اينكه به يه جايي ميرسم يه دفعه همه چيو ول ميكنم و ميكشم كنار… عرصه رو براي ديگر علاقه مندان باز ميزارم!!! حالا اين جلسه مشقمون اينه كه خط افقي و عمودي بكشيم!!! انقدر سخته كه نميدونين… البته يه اتفاقي افتاد كه حالم يه خورده گرفته شد… يه دوست اني دارم كه يك ساله نديدمش!!!! بعد پريروز زنگ زده بهم بعد از دوماه… ميگه ظهر زنگ زدم نبودي و اينا كجا بودي؟ آخه هميشه عادت داره سر ناهار زنگ ميزنه و انقدر حرف ميزنه كه غذات يخ كنه!!! منم انگار كه مثلا وسط پل صراط وايسادم برگشتم ميگم كلاس بودم!!! اه اه اه…. خلاصه فضولي و اينا يه دفعه برگشته ميگه واي تو كه ميدوني من چقدر به نقاشي علاقه دارم!!! منم از هفته ديگه ميام باهاتون!!!! درحاليكه اونجا كلاس خودمون بود اونم معلم خودمون بود بقيه هم همكلاسيهاي خودمون بودن و دلم نميخواست با كسي شريكشون بشم!!! پررو!!! هر چي هم كه گفتم دير شده و اين ترم ديگه شروع شده و اين حرفا گفت نه من زنگ ميزنم باهاشون صحبت ميكنم و ثبت نام ميكنم!!! بعدم با خوشحالي ميگه آخ جون بازم با هم همكلاسي ميشيم!!!
همين ديگه… جمعه ها هم احتمالا ميريم كلاس انگليسي… شايدم معلم بگيريم هنوز معلوم نيست… البته بستگي داره كه اين هفته بميريم يا نه!!!!
واي هنوز ته گلوم ميسوزه از جيغي كه صبح سر گل باقالي زدم… انقدر بد رانندگي ميكنه اعصابم رو خورد ميكنه… انگار دو دقيقه ديرتر برسيم دنيا زير و رو ميشه… حالا خوبه هر روز صبح بايد نيم ساعت معطل بشم تا آقا انشون بگيره و برن دستشويي كه يه موقع تو راه دچار مشكل نشن!!! اي واي يادم رفت اول جمله ام بنويسم زير ده سال نخونن… از همه كسايي كه از خوندن كلمه “ان” حالشون بد شد معذرت خواهي ميكنم
واقعا چه معني داره كه آدم رو يك هفته تعطيل كنن بعد يه دفعه بگن از امروز ديگه بايد بري سركار!!! من الان سيستوم بدنم عوض شده ديگه نميتونم كار كنم…نه كه قبلا كار ميكردما، نه!!! ولي حتي نميتونم بشينم رو صندلي… دوشنبه اي يك غلط خيلي بزرگي كرديم با دخترخاله هاي گل باقالي رفتيم دماوند… من نميدونم بعضي ها اين همه انرژي رو از كجا ميارن… چشمتون روز بد نبينه از لحظهاي كه رسيديم اينا ما رو از كوه و تپه كشيدن بالا و پايين… نميشدم بهشون گفت بابا به من سيگاري معتاد رحم كن الان سكته ميكنم ميمونم رو دستت… فكر كنين اينا ميدويدن از كوه با شيب 90 درجه ميرفتن بالا… بعد ميشستن راحت استراحتشونو ميكردن تا ما با صورت كبود و لباي سفيد ميرسيديم اونجا ميگفتن بلند شين از اون يكي كوه بريم بالا…اگه از اين كوه نوردي هاي بي هدف و ليز خوردن پاي گل باقالي و افتادنش تو نهر آب و بوي لجن گرفتن لباساش بگذريم خيلي خوش گذشت ولي با همه اين حرفا اگه سه شنبه تعطيل نميشد تا همين امروز از همه فك و فاميل گل باقالي كه ما رو كشوندن بردن اونجا متنفر ميشدم…سه شنبه كه كامل به خواب گذشت فقط ظهر يه سر بيدار شديم ناهار خورديم كه تو خواب گشنه مون نشه باز خوابيديم تا شب بنابراين همونجور كه مستحضر هستيد ساعت خوابمون بازم كاليفرنيايي شد!!! هيچي ديگه شبا تا صبح فيلم ميديديم و صبحها تا شب ميخوابيديم…
اين چند وقته يه عالمه فيلمهاي عالي ديديدم… اولا كه سه بار رفتيم درباره الي… هر دفعه هم روز تعطيل رفتيم كه بليط 3 تومني بخريم كه خودمون دوتايي فروش فيلم رو بالا ببريم…تهران انار ندارد رو هم كه يه فيلم مستند خيلي بامزه هستش رو ديديم كه توصيه ميكنم همتون ببينينش… فقط سينما آزادي ساعت 5 داره و سپيده ساعت 8 و 9.5… بعدشم يه عالمه فيلم قديمي ايراني كه من نديده بودمشون چون مامانم نميزاشت با دوستام برم سينما وقتي دبيرستان بودم!!!! ليلا، بانو، دو زن، سلام سينما، طعم گيلاس، مشق شب، كلوزآپ، شوكران، باشو غريبه كوچك، رگبار، تنگنا، به همين سادگي… به غير از بانو از بقيه خيلي خوشم اومد… بعد از مشق شب و به همين سادگي هم گريه كردم تازه… چندتا هم فيلم خارجكي فوق العاده ديديم…روز شغال، مرد عوضي، 39 پله مال هيچكاك و مكالمه اووووووووه چيه بابا تعجب كردين؟؟ تازه فيلم چرت و پرت هم كلي ديديم كه ديگه نگفتم… مثلا فكر كنين يه فيلمي بود به اسم مرگ در ونيز بعد همه داستانش اين بود كه يه مرد سيبيلو كثافت عاشق يه پسر بچه بود بعد همه فيلم دنبال اين راه ميرفت!!! همين!!! آخرشم به سلامتي به علت وبا نفله شد در حاليكه ماتيك قرمز زده بود كه دل پسر بچه هه رو ببره… كلا ديالوگ هم نداشت… ما نيم ساعت آخر فيلم رو با دور تند ديديم و هيچي از دست نداديم!!! انقدر من از اين فيلم لجم گرفت كه به گل باقالي گفتم تا سال ديگه امكان نداره بزارم تو فيلمي براي ديدن انتخاب كني… خودشم كلي پشيمون شده بود ديگه هر چي فيلم عالي داشت رو كرد!!! ولي من هنوزم اعتمادم كامل برنگشته… مثلا فكر كنين ميخواست فيلم تنگنا امير نادري رو بزاره… اول كه يه عالمه معذرت خواهي ميكرد كه سياه و سفيده فيلمش بعدشم تازه بهش ميگفتم اگه ماجراش تو دهات ميگذره نزاريا حوصله ندارم… ميگفت نه… ميگفتم جنوب شهرين؟؟ ميگفت نه زياد… ميگفتم سيبيل دارن؟ تا ميگفت آره ميگفتم پس نميخواد بزاري!!!!!!!!!! ديگه بيچاره با اين معيارهاي زن عزيزش نزديك بود تشنج كنه كه خودمم خجالت كشيدم گفتم باشه بابا اگه ماچ و اينا داره بزار، عيبي نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بالاخره بايد اين گل باقالي هم بفهمه وقتي زن باكمالات ميگيره اين دردسر ها رو هم داره ديگه!!! به هر حال براي فيلم ديدنش هم اصولي داره و همين جوري هر فيلمي براش بزارن نميشينه نگاه كنه!!!! آره ديگه خلاصه… چي شد اصلا اينا رو تعريف كردم؟؟ آها ميخواستم بگم خوابم مياد و اصلا معني نداره كه شنبه و يكشنبه رو تعطيل نكردن… همين يه جمله رو ميخواستم بگما… اعصاب براي آدم نميزان كه صبحي اومدم حرصمو خالي كنم تا الان نشستم قصه حسين كرد شبستري تعريف ميكنم… خدافظ شما!!
خودشون كه اعصابمونو دم به دقيقه خورد ميكنن، از اون طرف يه شادي كوچولو هم كه ميخواي براي خودت درست كني بايد عذاب وجدان بگيري…جماعت من ديگه حوصله ندارم به خوب اميد و ز بد گله ندارم… همش اين چند روزه همين زير زبونمه…چند روز پيش به خودم گفتم عزاداري و لوس بازي و گريه و اين حرفا ديگه تعطيل…سريع زنگ زدم آرايشگاه و براي شيش هفت امر آرايشي و پيرايشي وقت گرفتم و از يه طرف ديگه رفتم تو سايت مهاجرت كبك و مداركي كه لازم بود رو يادداشت كردم بعدم چند جا براي كلاس انگليسي و فرانسه زنگ زدم و براي تعيين سطح وقت گرفتم…به همين راحتي جا زدم و مشكلم رو پاك كردم… الانم از زندگيم راضي هستم… عصرها گل باقالي ميشينه باهام فرانسه كار ميكنه كه ترم بالاتر قبول بشم و بعدش من با اون انگليسي كار ميكنم…ميخوايم كلاسهاي هر روزه اش رو ثبت نام كنيم…پنجشنبه ها هم قراره بريم كلاس طراحي!!! به خاطر اينكه هيچ كدوممون نميتونيم يه خط صاف رو كاغذ بكشيم و از اين موضوع مهمتر در حال حاضر در زندگيمون وجود نداره!!!… نميدونم قراره اين همه انرژي رو از كجا بياريم چون الان تو فكرشيم كه كلاس نقد عكس هم ثبت نام كنيم!!!! ميدونين كه خيلي لازم ميشه!!!
ديروز پريروزا تولدم بود….كلا تو مودش هم نبودم…. از دست گل باقالي هم حرصم گرفته بود چون حس ميكردم هنوز برام كادو نخريده!!! آخه هيچ حركت مشكوكي هم نميكرد لامصب كه دلم گرم بشه…ولي چهارشنبهاي كه سرم به وبلاگ سميرا و رويا گرم شده بود و يه چند ساعتي ازش غافل شدم كار خودش رو كرده بود!!! وقتي رسيديم خونه تو راه پله ازم جلو زد و بدو بدو رفت سمت خونه…من شاسگول شش ساله هم فكر كردم مسابقه دوئه!!! با خوشحالي دو تا پله يكي دنبالش ميدويدم!!! در رو كه باز كرد يه دفعه ديدم همه خونه رو از اين جينگيل وينگيلا آويزون كرده و همه جا پر از بادكنك صورتيه!!! همون جلوي در عر عر زدم زير گريه!!! اين همسايه روبه روييه فكر ميكنه من ديوونهام… يه بار ديگه هم كه اتوبوس بهم زده بود و تو راه برگشت به خونه هم يه اتفاق ديگه برام افتاده بود وقتي اومدم خونه هر چي در ميزدم گل باقالي در رو باز نميكرد و منم از اونجا كه اصلا فكرهاي بد تو ذهنم راه پيدا نميكنه همش قيافه گل باقالي در حاليكه سكته كرده و افتاده رو زمين جلوي چشمم بود و همينجوري ميكوبيدم به در و گريه ميكردم كه باز اين همسايه در رو باز كرد و وحشت زده به من نگاه كرد و در همون لحظه گل باقالي با چشماي پف كرده از خواب و موهاي هوا رفته در رو برام باز كرد و من خودم رو انداختم تو بغلش… اين دفعه هم دوباره در رو باز كرد ديد گل باقالي داره ميخنده و من گريه ميكنم و از گردنش آويزون شدم!!!!
فرداش هم مامانم برام تولد گرفته بود…شام رو كه خورديم با مهمونها رفتيم جلوي پنجره و الله و اكبر گفتيم!!! يه سري جلوي پنجره آشپزخونه بوديم و يه سري جلوي پنجره پذيرايي كه اون طرف تره ولي در همون راستاست…خواهر گل باقالي ميگفت آخرش يه تولدت مبارك هم بخونيم!!! باباي من و باباي گل باقالي نشسته بودن و به ما ميخنديدن و سيب گل هر وقت از كنارشون رد ميشد ميگفت آزادي انديشه از روي مبل نميشه!!!
هيچي ديگه همينجوري الكي الكي بيست و هفت سالم شد!!! عصرش با سيب گل كلي دعوا كردم كه من 26 سالم تموم شده چرا شمع اشتباهي خريدي!!! بعدم با انگشتام از سال 61 تا 88 رو شمردم و تا همون ثانيه آخر هم مطمئن بودم كه هشتاد و هشت منهاي شصت و يك ميشه بيست و شش!!!
وقتي شمع رو فوت كردم ميخواستم دعا كنم تولد سال ديگهام ايران نباشما ولي دلم نيومد!!!
