You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2009.
کلاس زبانمون به حد نصاب نرسید خدا رو شکر… فکر کنم یه ماهی راحت باشم… البته به علت خود آزاری تصمیم گرفتم کلاسهای یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم که از ساعت 4 تا هشت شبه!!! خوبیش اینه که فقط دو روز در هفته است و لازم هم نیست که برم خونه مامانمینا و اخلاقهای عجیب غریبشون رو تحمل کنم…ساعت هشت با گل باقالی برمیگردیم خونه….
امروز اولین روز از سری روزهاییه که عصرهای خوشگل تنهایی همراه با سیگار نعنایی و وبلاگهای نخونده از صبح در انتظارمن!! و به خاطر همین اولین بودن، امروز یادم رفته بود کلید خونه رو ببرم!!! ساعت سه و بیست و پنج دقیقه بود که وقتی داشتم با چشم غره به ساعت نگاه میکردم که کی این پنج دقیقه فاصله بین من و عصر قشنگم میگذره، به این موضوع پی بردم!!! دنیا رو سرم خراب شد…یاسمنگولا میگفت برو خونه مامانتینا تا گل باقالی بیاد ولی وقتی با چشمهای گشاد و لبهایی که از ناراحتی به شکل نوک کلاغ دراومده بودن نگاهش کردم گفت آره به نظر منم باید بری کلید رو از گل باقالی بگیری!!!! سه ربع بعد در حالیکه کلید رو در دستانم میفشردم داشتم نفس نفس زنان ولی با لبخند خیابون یک طرفه سر بالایی اداره مون رو فتح میکردم….حالا به نظرتون باید کلاس یکشنبه سه شنبه رو ثبت نام کنم؟؟
من تا وقتی خونه بابامینا بودم در سال حدود دو سه ماه با بابام آشتی بودم… جفتمون اخلاقامون یه جور گهه… بابام خیلی افراطیه… یه وقتایی یه جوری بهت محبت میکنه که دیگه کلافه میشی، یه وقتایی هم یه جوری نگاهت میکنه که یخ میکنی… کلا احساس امنیت عاطفی ندارم در مقابلش!! ولی از وقتی دیگه اونجا نبودم همش تو مود ماچ تفی و تلفن های هر روزه و دلم برات تنگ شده و اینا بود…. حالا همین یک ماهه که هی خونشون بودم دوباره دعوامون شد…اونم سر چی؟ سر کرفس!!! برای همین دیگه میخوام کمتر برم خونشون…خونه مامانینای گل باقالی هم کمتر میریم یعنی شده ده روز یک بار یا دو هفته یک بار…. انقدر این چند وقته برای چند ساعت تنها بودن عقده ای شدیم که دیگه داریم ارتباطمون رو با همه قطع میکنیم خدا رو شکر!!!
این هفته پنجشنبه رو به خارج از خونه اختصاص دادیم و جمعه رو به خونه…. یک زندگی مشترکی کردیم تو این دو روز که یه عالمه وقت بود نکرده بودیم
پنجشنبه همین جوری بیهدف داشتیم تو خیابونا میگشتیم و فکر میکردیم ناهار چی بخوریم که یه دفعه تصمیم گرفتیم اتو بخریم!!! اتومون خراب شده بود و یه چند وقتی بود همش لباسای چروک میپوشیدیم و کاملا مطمئن بودیم که کسی متوجه نمیشه!!!! خلاصه ماشینو یه جایی پارک کردیم و با تاکسی رفتیم جمهوری اتو بخریم که بعدشم ناهار بریم کافه نادری….ولی نمیدونم چی شد که همین جوری پیاده انقدر راه رفتیم که رسیدیم به بازار!!! آها یادم افتاد!!! حرف سبزی پلو ماهی شد گل باقالی یاد آکواریوم افتاد بعد فهمید که من تا حالا نرفتم پارک شهر و گیر داد که بریم اونجا آکواریومش رو نشونت بدم!!!
من سال 79 یه بار رفته بودم بازار و چلو کباب خورده بودم و برگشته بودم!!! و فکر میکردم غذایی به خوشمزگی غذاهای شرف الاسلامی وجود نداره… واقعا آدم باید خاطراتش رو دست نخورده نگه داره و هی اصرار نداشته باشه که تکرارشون کنه… چون این دفعه که گل باقالی رو به زور بردم اونجا هم از همهمه آدمها و صدای قاشق چنگالا سرسام گرفتیم هم دیدیم غذاش تعریفی نداره….بعدشم رفتیم یه اتو خریدیم با یک کیلو گردو تازه و اتو رو انداختیم رو کولمون و رفتیم نشستیم تو پارک شهر و عین گردو فروش ها تمام یک کیلو گردو رو شکستیم و خوردیم!!! البته این وسط پارک شهر کوچکترین اهمیتی نداشت برای اینکه در تمام اون ساعت هایی که نشسته بودیم اونجا فقط چشمامون گردو میدید!!! در ضمن آکواریومش هم تعطیل بود!!! من نمیدونم آکواریومی که پنجشنبه عصر تعطیله کی بازه؟؟
بعدشم یه مترو سوار شدیم و اومدیم سینما آزادی و فیلم تردید رو دیدیم… من که اصلا خوشم نیومد ولی گل باقالی خوشش اومد…تازه به منم گفت تو عشق سینما و تاتر و نقاشی و اینا نیستی وگرنه خوشت میومد!!! البته کلی هم از فیلم ایراد میگرفت ولی در خوش اومدنش تفاوتی حاصل نمیشد..
جمعه هم من در جو زدگی کامل یک کمد لباس اتو کردم و گل باقالی هم خونه رو مرتب کرد….بعد من ناهار درست کردم گل باقالی خونه رو جارو کرد….بعد هم به مدت 10 ساعت ولو شدیم جلوی تلویزیون و ماست میوه و آلبالو یخ زده خوردیم…. واقعا زندگی از این مشترک تر؟؟؟؟
صحبت از زندگی مشترک شد،فکر کنم بد نیست یک نیم ساعتی از این عصر نازنینم رو که دیگه داره شب میشه به آشپزی اختصاص بدم که شوهرمونم ازمون راضی باشه!!! حتما نباید اینجا وایسه بالا سرم و تهدید به ماچ و کتک بکنه!!! خودم باید وجدان داشته باشم!! فعلا خدافظ
امروز نرفتم کلاس زبان…اداره رو هم پیچوندم و ساعت 12.5 یواشکی زدم بیرون!! البته یواشکی که چه عرض کنم وقتی ماشینت رو بزاری تو پارکینگ اداره دیگه نمیشه یواشکی!! آخه از شما چه پنهون که تلفنمون قطع شده بود… البته خیلی هم تقصیر خودمون نبودا چون الان چند وقته هر دفعه قبض قبلی رو با اینکه پرداخت کردیم بازم میارن رو قبض جدیدمون… برای هر قبضی یه دور باید بریم مخابرات… ظهر زودتر اومدم و یه سر رفتم مخابرات و بعدشم اومدم خونه یه استیک مشتی برای خودم درست کردم و بعدشم پنجره اتاق خواب رو باز کردم و توی بوی بارون زیر لحاف هی میچرخیدم دور خودم و از خوشبختی نمیدونستم چی کار کنم!! وقتی یادم میفته تا همین دو ماه پیش ساعت 3.5 از اداره میپریدم بیرون و ساعت 4 جلو تلویزیون ولو بودم و نمیدونستم همین چیزا یعنی خوشبختی کلی حرصم میگیره… قدر زندگیهاتون رو بدونین عزیزان من…به روز من نیفتادین که آرزوی یه خواب بعد از ظهر بمونه به دلتون…. وای یعنی این یک ماهه که من سرویس شدم رسما… ظهر که میرفتم خونه مامانم فقط وقت داشتم یک ربع بخوابم…یعنی تا نئشه میشدم سیب گل تکونم میداد میگفت پاشو…پنج دقیقه طول میکشید که تپش قلبم آروم بشه و کنترل بدنم دوباره بیاد دست خودم…. آخه این زندگیه؟!!! هی سعی میکنم خیلی روانشناسانه اوضاع رو مثبت جلوه بدم بعد از چند دقیقه میبینم دارم به همه روانشناسان تاریخ فحش فک و فامیل میدم…. هی صبحها تو ترافیک به خودم میگم خدا رو شکر کن که هم کار داری هم ماشین داری که الان تو ترافیک دهنت صاف بشه…باز میبینم نه این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه… تو ترافیک باید مثل آدم بشینی حرص بخوری و هیچ فکر مثبتی هم نکنی… اصلا رسمش اینه!!! حالا خدا رو شکر این ماه رمضونه تموم شد زندگیم یک کمی نرمالتر میشه…. تازه بین خودمون باشه الان تو کلاس زبانمون کلا شیش نفریم که دو نفرمون به خاطر مدرسه و دانشگاه و این حرفا دیگه نمیتونن کلاسهای هر روز رو ثبت نام کنن و احتمالا به حد نصاب نرسه کلاسمون و من راحت شم…کلاس طراحیمونم تموم شد هفته پیش….ژوژمان داشتم (اوهو!!) انقدر طراحیم پیشرفت کرده که نمیدونین…کار جلسه اولمون رو اورده بود بزاریم کنار کارامون….کلی خندیدیم… حالا اگه بشه تو اداره کار جلسه اول و آخرم رو اسکن میکنم میزارم اینجا ببینین…من بیست شدم گل باقالی نوزده
))) به من اولش صفر داد عوضی
)) بعد یه دونه یک گذاشت کنارش…. کشت منو تا بیست داد… آخه من برای اینکه کارام با گل باقالی قاطی نشه بقل طراحیهام اول اسمم رو به انگلیسی نوشته بودم… استاده هم همش به گل باقالی میگفت برات نگرانم این زنی که تو گرفتی از ایناست که همه چیو میخواد به نام خودش بزنه…یه کوزه هم که کشیده بقلش اسمشو نوشته
)) بعدم میگفت برای اینکه تو خونه دعواتون نشه به دوتاییتون یه نمره میدم ولی کارای گل باقالی انقدر نصفه نیمه بود که خودشم برای اینکه کم نیاره وسط کاراش چند تا کاغذ سفید گذاشته بود!!! که حجم کار بیشتر بشه!! حالا کنکور عملی هنر که تموم بشه و سر استادمون خلوت بشه جمعه ها میریم آتلیه خودش… دو هفته دیگه هم شب قراره بریم کوه باهم… البته قاسم هم خودش رو انداخت وسط که باهامون بیاد… خدا کنه هوا خوب باشه برنامه مون بهم نخوره… آخه میخوایم وقتی ماه کامله بریم….
پست رو که شروع کردم تنها بودم الان گل باقالی اومده جون شما اصلا دیگه نمیتونم تمرکز کنم… آخه متدش پیشرفته شده دیگه سوال جواب راه میندازه!!! منم که مثلا وبلاگم یواشکیه ایشالله هی بهش میگم وایسا نیا برو اونور از اینجا رد نشو…الانم هی گفت بیام ماچت کنم دیر جواب دادم داره میگه بیام بزنمت؟!!! هر چی میگم نه مرسی گوش نمیده!!! دوباره میپرسه!!! اووووووووومد….کمکککککککککککک
آخه رئیس پشتیبانی عوضی ما، چی کار کنم از دست تو؟ ببین سمیر و صورتی هم فکر کردن من دپرس شدم!!! یعنی دو تا از قدیمی ترین دوستام!! ننه ات خوب بابات خوب این اینترنت ما رو درست کن دیگه لامصب!!! من نمیتونم از خونه پست بزارم!!!
آخه نمیدونین چه بساطی داریم ما!!! به محض اینکه من میشینم پای اینترنت این گل باقالی مرض کمبود توجه میگیره!!! یعنی پدر منو در میاره ها!! دو ثانیه یه بار باهام حرف میزنه… اگرم خدایی نکرده من حواسم نباشه و بگم “چی؟” ناراحت میشه!!! یعنی پشه پر میزنه تو خونه مون، من رو صدا میکنه بهم میگه پشه پر زد!!! یا یه دفعه میگه فینگیل اینو نگاه کن بعد من دو ثانیه بعد که سرم رو میارم بالا میگه تموم شد دیگه ندیدی!!! الان هم با حوله حموم تو خونه مامان بابا جانمون نشستیم و داریم با جیمز باند بازی پست میزاریم…. اینا کلی فضولن یه دفعه میپرن تو اتاق… اصلا اینجا پرایوسی وجود نداره…بفرما نزاشتن کلام من منعقد بشه!… سیب گل پرید تو!!!…. الانم که ساعت هفت شد باید برم دنبال گل باقالی….یکی دو تا نیست که بدبختی هامون!!!
الان یه دو ساعتی از جمله پیش گذشته و ما برگشتیم هوم سوئیت هوم*…. و چه استقبالی هم ازمون شد… به محض اینکه پامونو گذاشتیم تو برق رفت!!!ما هم به یک سری از مسائل زناشویی که احتیاجی به برق! ندارن رسیدگی کردیم تا الان!!!!
همین الان گل باقالی باهام حرف زد باز!!! ای خدا… ببینین من برای روی پا نگه داشتن این وبلاگ چه عذابی که نمیکشم!!
جونم براتون بگه که آخرین خبری که از ما داشتین این بود که ما موندیم و 200 تومن… یادتونه که ایشالله؟ خلاصه ما هم دیدیم که حالا درسته که فقیریم ولی قدرت انتخاب رو که ازمون نگرفتن… این شد که گفتیم به جای اینکه با این 200 تومنه یک هفته ده روزی رو بخور و نمیر زندگی کنیم یه دفعه بزنیم به سیم آخر و همش رو تو دو سه روز خرج کنیم که خیالمون راحت شه!!! الکی استرس نداشته باشیم که چقدرش خرج شد و چقدرش موند!! حساب پس انداز رو هم برای همین موقع ها ساختن دیگه!!! خوب نیست آدم انقدر پول پرست باشه!! خلاصه گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم… اول گفتیم برای ماشینمون ضبط بخریم… آخه یکی دو ماه پیش با یه سری از دوستامون رفته بودیم درباره الی بعد که اومدیم تو ماشین خواستیم بهشون پز بدیم که ما یه نوار داریم که خیلی وقت پیش خریدیم و آهنگ آخر فیلم توشه… ولی به محض اینکه نواری که ماهها پشت ماشین تو آفتاب مونده بود و تقریبا ذوب شده بود رو کردیم تو ضبط مثل سگ پشیمون شدیم…. نه نوار رو میخونه نه دیگه میاد بیرون لامصب…. حالا جالبیش هم اینه که رادیو هم که میخوایم گوش بدیم به محض اینکه میفتیم تو دست انداز نواره جا میفته اون تو و هی نک و ناله میکنه…. خلاصه وضعیتیه ها!!! ولی بعد پشیمون شدیم گفتیم بریم مسافرت…. من حدود دو ساله که تابستونا گیر میدم بریم هتل گ*اجره تو دیزین و یه شب بمونیم!! اصلا نمیدونم چی شد که اسم این هتل افتاد تو دهن من…. ولی همیشه اتاقاش پره و ما کلی تو کف این هتل بودیم…. گل باقالی یه زنگی زد و گفتن اصلا رزرو هم نمیخواد چون ماه رمضونه (باز گل باقالی باهام حرف زد!!! ) و هیشکی اون طرفا نمیره که یه موقع روزه اش باطل نشه…. خلاصه ما هم خوشحال و گفتیم کلاس طراحی رو بپیچونیم و پنجشنبه صبح زود بریم اونحا و جمعه ( باز حرف زد!!!) عصری برگردیم…شب خوابیدیم و صبح با تلفن مامان گل باقالی بیدار شدیم… یعنی اگه دستم بهش میرسید کشته بودمشا!! گفتم ببین تو رو خدا این زن فکر نمیکنه پنجشنبه صبح ساعت هفت زنگ نمیزنن خونه مردم… گل باقالی هم که داشت با تلفن حرف میزد اون وسط یه بیست سی تایی ایش و فیش کردم و مراتب نفرت خودم رو از تلفن اول صبحی به گل باقالی حالی کردم…. ولی موضوع چیز دیگه ای بود!!! ساعت ده بود و ما هیچ خاطره ای از زنگ زدن ساعت نداشتیم…بله خواب مونده بودیم…. خلاصه بدو بدو حاضر شدیم و گاز و گوز و خلاصه ساعت دوازده رسیدیم هتل!! یعنی هر چی از این هتل من بد بگم کم گفتم… فکر کنین اولا که جاده اش کوه لخت و پتی بود بدون ذره ای رنگ سبز… حالا وسط جاده چالوسیما…بعدش از یه دهاتی رد شدیم که همه مردم مثل آدم ندیده ها نگامون میکردن…ساختمونش رو که دیدیم اصلا آب سرد ریختن رومون… حالا جالبیش هم این بود که هم من هم گل باقالی خورده بود تو ذوقمون ولی برای اینکه اون یکی ناراحت نشه همش میگفتیم به به چه هوایی چه سکوتی!!! رسپشنش که اصلا روبات بود زنیکه نه لبخندی نه چیزی اصلا حرف هم نمیزد تا جایی که ممکن بود…. کلید اتاق رو داد بهمون و ما باز با به به و چه چه به سمت ساختمونهایی که از شدت نم زرد شده بودن راهی شدیم … دیگه وقتی وارد راهرو شدیم از شدت بوی بد داشتیم خفه میشدیم… ولی باز به روی خودمون نمیوردیم و داشتیم برای استخر رفتن برنامه ریزی میکردیم… در اتاق رو که باز کردیم دیگه با خاک یکسان شدیم!!! فکر کنین یه اتاق دو در سه با دو تا تخت آهنی با یه پنجره دو در یک و یک یخچال 50 سال پیش که توش یه پارچ فلزی آب بود… رو تختی طلایی چرک که زیرش پتوی گلبافت دهاتی و قدیمی و کثیف بود… حالا اینا هیچی… کف اتاق موکت بود و جا به جا موکتش سوخته بود!!! فکر کنم پاتوق تریاکی ها باشه!!! اشک تو چشمامون جمع شده بود… آخه نمیدونین چه فکرایی میکردیم ما… گل باقالی میخواست تارش رو بیاره بشینه تو بالکن از طبیعت وحی بهش برسه و تار بزنه!!!! حالا چرا فکر کرده بودیم بالکن داره خدا میدونه!!! دیگه دیدیم نمیشه اینجوری رو دربایستی رو گذاشتیم کنار و هر چی از اول جاده تو دلمون مونده بود رو برای هم اعتراف کردیم…. گفتیم عیبی نداره ناهار رو اینجا میخوریم و از امکانات هتل استفاده میکنیم و شب برمیگردیم خونه… برگشتیم رسپشن دیدیم استخرشون هم خرابه!!! کلید اتاق رو زدیم تو سر زنیکه و شناسنامه هامونو پس گرفتیم و برگشتیم… اول قرار شد بریم تو جاده ناهار بخوریم ولی همینجوری شوخی شوخی قرار شد بریم شمال!!!! حالا ما تا اون روز هیچ وقت بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشیم و ویلای دوستی آشنایی فامیلی کسی بخوایم بریم نرفته بودیم شمال….بدبختی این بود که 150 تومنم بیشتر نداشتیم…. ولی انقدر بهمون خوش گذشت که خدا میدونه… هم یه سوئیت خیلی خوب با نصف قیمت هتل گ*اجره گیرمون اومد اونم کوچه بقلی نمک آبرود هم بهترین غذاهای دنیا و بهترین تفریح های ممکن رو کردیم…. تا حالا انقدر بهمون خوش نگذشته بود… ما خیلی آدمهای ملاحظه کاری هستیم و هر دفعه با هر کی میرفتیم مسافرت همش سعی میکردیم کارایی رو بکنیم که بقیه دوست دارن ولی این دفعه خیلی فرق میکرد… همونجوری که مسافرت به این خوبی بدون برنامه ریزی برامون پیش اومد، همه اتفاقهای خوب هم بدون اینکه انتظارش رو داشته باشیم برامون پیش میومد…. روز اول که رفتیم تله کابین… انقدر خلوت بود که نمیدونین اصلا صف نداشت من و گل باقالی هم تو تله کابین تنها بودیم و کلی همدیگه رو ماچ مالی کردیم که رکورد ماچ مالی در زمین، آب، هوا و حالا معلق بین زمین و آسمان رو به اسم خودمون بزنیم… میخواستیم سورتمه هم سوار شیم که چون دیر رسیده بودیم دیگه تعطیل شد…بعد همینجوری شانسی دیدیم مردم دارن توی یه سری زمین بقل هم بدمینتون بازی میکنن…. پریدیم زمین و راکت کرایه کردیم و یک بازی جانانه ای کردیم که نمیدونین…. ولی من هنوز که هنوزه دستم درد میکنه….گل باقالی هم نمیدونم تو راهنمایی یا دبیرستان مدال استانی بدمینتون داره ولی رفیقتون یک بازی کرد که حال قهرمان سابق رو گرفت….یه کاری میکردم به اسم “اس مش” یا یه همچین چیزایی!!! و هی امتیاز میگرفتم… شبش هم رفتیم چالوس کنار دریا … از یه رستورانی هم میرزا قاسمی گرفتیم و اومدیم نشستیم تو ساحل خوردیم… فرداش هم من برای اینکه از زیر نیمرو درست کردن تو ماهیتابه مردم در برم پیشنهاد کردم که صبحونه بریم هتل هایت ولی مطابق معمول خواب موندیم!!! و نزدیک ظهر بیدار شدیم…بعد همینجوری الکی الکی تابلوی رستوران آبادگران رو دیدیم که قبلا تعریفش رو شنیده بودیم ولی چون هنوز برای ناهار زود بود رفتیم کنار دریا و کایت هوا کردیم… کایتمون روش عکس اسپایدرمن بود… انقدر باحال بود که نمیدونین…. از همه کایتهای تو ساحل هم بالاتر میرفت…. ایناهاش….وای از رستورانه هر چی بگم کم گفتم… خود خارج بود…. غذاش عاااااااااااالی منظره عااااااااااااااااالی تر…. جلوی رستوران هم تو ساحل میز گذاشته بودن برای چایی و قلیون…. چایی میگم چایی میشنوینا….ایناهاش… بعدشم که جاده یه طرفه شد و چهار ساعته رسیدیم خونه با جیب خاااالی…. خیلی به این مسافرت احتیاج داشتیم… حالا هم جوزده شدیم قراره هر یکی دو ماه یک بار یه همچین کاری بکنیم ولی به شرطی که زودتر بهمون حقوق بدن و تا اون موقع از گشنگی نمرده باشیم
خلاصه که دوستان دپرسی و اینا در کار نبود (میگم چند دقیقه است از گل باقالی خبری نیست! جلوی تی وی خوابش برده!!) من همش تو راه داشتم به تیتر مطلبی که قراره اینجا بنویسم فکر میکردم ” فینگیل بانو به هتل گ*اجره میرود” بعدش تبدیل شد به ” فینگیل بانو عمرا به هتل بیمارستان گ*اجره نمیرود”…. حالا الان دارم فکر میکنم چه تیتری بزنم!!!
*home
زندگیمون یه جور مسخره ای داره میگذره که همش فکر میکنی موقتیه!! انگار مثلا این هفته بگذره درست میشه! ولی همه چی یه جوری قاراش میش شده که تا سال دیگه هم وضعیتمون اگه بدتر نشه بهتر نمیشه!! چون جدیدا یه اتفاقاتی هم افتاده که با اینکه اگه فقط به اون اتفاق نگاه کنی خیلی فوق العاده است ولی کل زندگیمون پیچیده تر شده….فعلا که شنبه و دوشنبه خونه مامانم میخوابیم که من بتونم بدون ماشین برم سرکار… آخه یادتونه گفتم میخوام با مترو برم؟؟ فکر کنین فرداش گل باقالی با اعتماد به نفسی در حد خدا منو تو برهوت پیاده کرده میگه یه کم بری جلوتر یه سری پله هست که میخوره به مترو!!! بعدشم حداقل واینساد ببینه من پیدا کردم این مترو رو یا نه!!! حالا من هی از این میپرسم ببخشید مترو کجاست چشاش گشاد میشه میگه متروووووووو؟؟؟ از اون میپرسم میگه متروی کجا؟؟؟ یعنی نزدیک بود اشکم در بیادا… اصلا هیچ ایده ای نداشتم که حالا چه جوری باید خودم رو برسونم سرکار…. جالب این بود که گل باقالی از این ایستگاه مترو برای من خاطره هم تعریف کرده بود!!! و هی میگفت تو چجوری تا حالا ندیدی این ایستگاه رو؟؟!!!! خلاصه با این مغزم که هیچی جغرافی حالیش نمیشه یه مسیر هچل هفتی کشف کردم و سعی کردم تاکسی سوار شم….بعد از نیم ساعت یه پیرمرد هاف هافو سوارم کرد کلی ازم پول گرفت وسط راه هم پیاده ام کرد!! بعدم توصیه فرمودن که بقیه راه رو که فکر کنم هفت هشت کیلومتری میشد، پیاده برم…. حالا گل باقالی هم نامرد هی پشت تلفن میخندید….یعنی اون روز من یک پاچه ای از همه گرفتم که نمیدونین…. خلاصه دیدم اینجوری فایده نداره…. از هفته پیش قرار شد بیایم اینجا خونه مامانمینا بخوابیم…. اینجا خیلی خوبه با دو تا تاکسی کوچولو میرسم سر کار که برای اولین تاکسی با گل باقالی هم مسیریم… چند روز پیش به سرم زد که اصلا خونمونو عوض کنیم بیایم یه جایی نزدیک محل کارم ولی خوب من از خونه اجاره ای خیلی میترسم…فکر کنین من وام نمیگیرم انقدر که بدم میاد کسی ازم طلبکار باشه….پولم که نداریم خونه بخریم….فعلا منتظریم مامانمینا اردیبهشت سال دیگه دوباره برن آمریکا و ما دوباره تلپ بشیم خونشون و یه مدت مثل آدم حسابیا زندگی کنیم… فعلا فقط باید از مفت نشینی مون لذت ببریم…. البته مفت هم که چه عرض کنم!!! این خونه انقدر خرج الکی میزاره رو دستمون که نمیدونین… این ماه فقط سیصد و پنجاه تومن برای تعمیرات ساختمون خرج کردیم…. اصلا این ماه که داغونیما… فکر کنین تا آخر ماه فقط 200 تومن پول داریم!!! از اول شهریور تا الان یک میلیون و دویست هزار تومن خرج قلمبه کردیم به غیر از خورد و خوراک و رستوران و سیگار!!! تازه حقوق منم نصفه دادن این ماه!! و بعید نیست که از این به بعد هم همینجوری نصفه بدن!! نصف هم که نه ولی سیصد تومن هر ماه اضافه کار میدادن که اونو حذف کردن انگار!!! یعنی هر قدر که واقعا اضافه بمونیم بهمون اضافه کار میدن!!! گداها!! منم که ساعت کارم رو هم پر نمیکنم چه برسه به اضافه!!! فکر کنم سر ماه باید یه دویست تومنی هم بریزم به حساب آقای وزیر که با هم بی حساب بشیم…. خلاصه که اینجوریاست دیگه…. ما خیلی بدبختیم!! هم خونمون دوره هم هر روز -بدون اینکه خودمون بدونیم چرا- میریم کلاس زبان هم اضافه کار من قطع شده هم یه مسائلی پیش اومده که حالا حالاها نمیتونیم از ایران بریم هم اینکه همش خوابمون میاد هم اینکه پنجشنبه جمعه ها مامان گل باقالی ازمون آویزون میشه که بریم بهشون سر بزنیم هم خونمون خیلی کثیف و به هم ریخته شده و یخچالمون بوی کپک میده هم نمیدونم چه مرگمونه که دست از سریال بینی بر نمیداریم و در حالیکه کوچکترین وقایع سریال 24 برامون قابل پیش بینی شده بازم هی میبینیمش…. همین دیگه…ولی خوب کلی هم ریزه کاریهای قشنگ اون وسط هست که نمیزاره کپه مرگمونو بزاریم و بمیریم…. مثلا اینکه گل باقالی موهاش رو کوتاه کرده و ریشاش هم خیلی بهش میاد و خیلی هم گرم و نرمه هم اینکه مثل من انقدر بدجنس نیست و کلی با مامانمینا خوبه و از اینکه دو روز در هفته اینجاییم اصلا ناراحت نیست و حتی وقتی من از دستشون عصبانی میشم کلی دلیل برام میاره که حق رو به اونا میده هم اینکه خیلی وقته دست به سیاه و سفید نزدم و هر روز میام دست پخت مامان جونم رو میخورم هم اینکه یه مسیر خوب به محل کارم پیدا کردم که فقط چهل دقیقه توی راهم هم پارکینگ اداره مون راه افتاد و مجبور نیستم هر روز کلی دنبال جای پارک بگردم هم معلم کلاس زبانمون خیلی بامزه است و هر روز کلی میخندیم سر کلاس هم معلم کلاس طراحیمون داره هی بهمون نخ و طناب و اینا میده که باهامون دوست بشه و قراره تو هفته دیگه یه شب باهم بریم کوه و تا صبح بخوریم و بنوشیم و بخندیم… همینا دیگه!!! آها یه چیزی از اون بدبختی ها یادم رفت بگم اونم اینه که هی مجبوریم به خودمون یادآوری کنیم که چقدر خوشبختیم وگرنه یادمون میره!!!!!
