You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2009.
ما يه دوستي داشتيم قديما كه خيلي كنه بود… ما منظورم من و ياسمنگولاست… اين بيچاره هي زنگ ميزد به ما مهموني دعوتمون ميكرد و برنامه ميزاشت كه بريم اين ور و اون ور و ما هر دفعه يه جوري ميپيچونديمش تا اينكه يه چند وقتي بود بي خيالمون شده بود كه تو فيس بوك ديديم بچه دار شده… يه دختر بينهايت خوشگل كه اسم من رو هم گذاشته بود روش!!!! اسم من هم از اون اسمايي نيست كه روزي دو بار بشنوين… من كلا تو عمرم سه نفر هم اسم خودم ديدم…. اولش كلي خوشحال شدم و گفتم به به چه سليقه خوبي دارن ولي چند وقت پيش كه فاميلي شوهرش رو فهميدم ديدم وااااااااااااااي چون حروف اسم من و فاميلي شوهرش يكيه احمقهاي بي خلاقيت برداشتن اسم من رو گذاشتن رو بچه شون كه اسم و فاميلش ست بشه لابد!!!! حالا اينا كه فرعيات بود… كلا منظورم اين بود كه اين دختر انقدر خوشگل بود كه ديديم ديگه اين دفعه نوبت خودمونه كه كنه بشيم و يه روز بريم به اين فسقلي دست بزنيم و احيانا اگه ننه اش اجازه داد حتي بغلش هم بكنيم… ولي خوب كنه شدن هم استعداد ميخواد كه ما نداشتيم و پنجشنبه بعد از 5 ماه تصميم گيري بالاخره ما رفتيم خونه اينا… و آنچه براي خود ميپسنديم براي ديگران هم پسنديديم و قبلش بهش گفتيم كه بعد از شام ميايم… حالا اگه اين حرف رو به من ميزدن كلي خوشحال ميشدم و نهايتش يه ميوه و شيريني ميزاشتم رو ميز ولي همه كه مثل من نيستن… اين رفيق ما با داشتن يه بچه فسقلي يك پذيرايي از ما كرد كه من تو عمرم از هيشكي نكرده بودم… از سالاد ميوه تزئين شده و انواع و اقسام شيرينيجات عجيب غريب كه بگذريم يك ميزي براي مزه نجسيجات چيده بود كه من يكي تا حالا نديده بودم!!! يعني اگه يه ديگ قرمه سبزي و باقالي پلو و كوفت و زهر مار درست كرده بود كمتر زحمت داشت….من نميدونم واقعا بعضيا اين همه ميل به پذيرايي از همنوع رو كجاشون جا ميدن؟ فكر كنين وقتي ما رسيديم چند تا شمع هم در اقصي نقاط خونه روشن بود!!!! ديگه ببينين تا كجاي كار رفته بود!!! ولي ولي ولي دريغ از يك جو حس ميزبان بودن… تمام مدتي كه ما خونه اينا بوديم خودمون چهار نفر (با ياسمنگولا و شوهرش) با همديگه حرف ميزنيم با اين حال كلي سكوت هاي عذاب آور هم اون وسط پيش ميومد…يعني اصلا اين ابله ها به ذهنشون هم نميرسيد كه بابا الان بايد ما رو سرگرم كنين شما!!! يعني انقدر فهميدن اين موضوع سخته؟ حالا اصلا سرگرم كردن بخوره تو سرتون حداقل وقتي يكي داره درمورد يه موضوعي حرف ميزنه شما هم نظرتون رو بگين نه اينكه هي لبخند گشاد بزنين!!! بيشعورها بچه شونم خوابونده بودن!!! فكر كرده بودن بعد از اين همه سال ما دلمون براي خودشون تنگ شده بوده…. بهشون ميگم آلبوم نداره بچه تون ميگه نه عكساش رو كامپيوتره بعد اون هيكل رو تكون نميده بره لپتاپشو بياره يا اصلا به ما بگه بياين بريم پاي كامپيوتر عكسا رو نشونتون بدم!!! خلاصه يك حرصي خورديم من و ياسمنگولا كه ديگه هيچي… شانس اوردن كه بچه شون ساعت 11 شب بيدار شد و يك كمي جو رو بهتر كرد انقدر كه برعكس خودشون اجتماعي و خوش خنده بود…. بعد از اون شب كلي به خودم اميدوار شدم… درسته كه اگه كسي بياد خونه ما ممكنه به شكمش خيلي خوش نگذره ولي به خودش حتما خوش ميگذره… من بيشتر از اينكه فكر كنم براي مهمونهام چي بايد درست بكنم به اين فكر ميكنم كه چه جوري سرگرمشون كنم … تازه من يه بچه خوشگل بامزه نرم و گرم هم ندارم كه بندازمش وسط خونه و همه مهمونهام قربونش برن تا آخر شب!!!
بچه شون انگار در شبانه روز فقط هشت ساعت ميخوابيد كه اونم دقيقا افتاده بود وقتي كه ما رفته بوديم خونشون كه بعدا اصلا مامانم گفت تقصير خودشونه و بايد عادتش بدن كه هم بيشتر بخوابه هم شبها بيدار نمونه … چون تنها مشكلي كه داشتن اين بود كه شبها نميتونستن بخوابن و بايد ميشستن با خانم بازي ميكردن… من بچه شون رو كه ديدم با اينكه همتون ميدونين كه من چقدر نسبت به خوابم حس تقدس دارم ولي به گل باقالي گفتم كه من با كمال ميل حاضرم كه براي همچين فرشته اي كه گردنش بوي بهشت ميده شبها نخوابم ولي ساعت يك همون شب گل باقالي با يك جمله من رو تا آخر عمر از بچه دار شدن پشيمون كرد… دقيقا لحظه اي كه داشت خوابمون ميبرد گفت فكر كن اونا الان با اون همه ظرف كثيف با چشماي قرمز مجبورن با بچه شون بازي كنن…. واقعا اين جمله در اون حالت تن من رو به لرزه انداخت!!! خدا به همه پدر مادرها صبر بده!!!
امشب تولد گل باقاليه… براي اولين بار انقدر تو كادو خريدن دست دست كردم كه همه كارهام افتاد به ديروز و امروز… امروزم كه روز فرد و من ماشين ندارم و ياسمنگولا هم از شانس من دقيقا همين امروز ماشين نيورده و كيك هم نخريدم و تازه ميخوام برم خونه رو مرتب كنم و بادكنك هم باد كنم و لازانيا هم درست كنم و …. دقيقا همين امروز هم هورمونهام در يه شرايطي هستن كه اصلا اجازه ايجاد مهر و محبت و فداكاري و اين حرفا رو نميدن…. فقط ميتونم گريه كنم و برم بتمرگم زير لحاف… ديگه نميدونم كي ميخواد با اين حالت تهوع بادكنك باد كنه!!!
رااااااااااااااااستي خيلي از همه كسايي كه بهم راي داده بودن ممنونم كلي خوشحال شدم از اينكه حائز تعداد آراي كافي شده بودم…يه ده بيست سالي ميشد كه هيچ لوح تقديري نگرفته بودم!!! به گل باقالي نگفتم كه مردا تو مسابقه نبودن … كلا يه جوري براش تعريف كردم كه در حد نوبل ادبيات هيجان زده شد… الان كلي بهم افتخار ميكنه…. نميدونه كه همه موفقيتهام رو مديون مامانش هستم!!! حالا ميگم شما ها كه تجربه دارين نميدونين كه به همه لوح تقدير ميدن يا فقط به رتبه هاي بالا؟؟؟ انقدر دلم لوح تقدير ميخواد كه احتمالا پنجشنبه ميام… اگر كسي خواست منو ببينه من همونيم كه كلاه شاپو سرشه و يقهي بارونيش رو داده بالا و دستاش تو جيبشه!!! عينك آفتابي هم ميزنم احتمالا!! ولي هنوز تصميم نگرفتم كه سيبيل هم بزارم يا نه!!
یه چند وقت بود نوشتنم نمیومد اصلا… یعنی راستش میخواستم بیام وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم ولی هر دفعه که بازش کردم دلم نیومد… نمیدونم چرا جو راستگویی انقدر منو گرفته بود که فکر میکردم وقتی میام از خوشبختی هام مینویسم باید حتما از بدبختیهام هم بنویسم و چون نمیخواستم از بدبختیهام بنویسم فکر میکردم اصلا ننویسم بهتره… حالا فعلا که حالم بهتره… نمیدونم شاید یه روزی بتونم تعریف کنم که اون روز کذایی چی به سرم اومد
هفته پیش بابام خونه تنها بود و من و گل باقالی مجبور شدیم بریم پیشش که مثل دفعه پیش از لوسی کارش به بیمارستان نکشه ولی نزدیک بود کار ما رو به بیمارستان بکشونه…. بیمارستان که خوبه، تیمارستان!!!
باورتون نمیشه ولی هر روز به یه بهانه ای ساعت 6 صبح ما رو بیدار کرد… اونم تو روز تعطیل!!! چهارشنبه صبح که اومده پشت در اتاق بعد با پچ پچ داد میزنه!!! که صبحونه نخورده نرین بیرون من دارم میرم نون تازه بخرم!!!! آخه چهارشنبه قرار بود باز با مامانینای گل باقالی بریم دماوند…پنجشنبه صبح ساعت شیش و نیم اومده در اتاق رو میزنه میگه امروز تعطیل نیست!!! در حالیکه ما کلا کاری نداشتیم و نمیخواستیم از خونه بریم بیرون… جمعه صبح هم موبایلش رو نبرده بود تو اتاقش و ساعت 6.5 با صدای زنگش که مثل آژیر آمبولانسه بیدار شدیم…یعنی وقتی صدای موبایلش بلند شد من و گل باقالی برگشتیم و با لبهایی که از حرص نازک شده بود و چشمهایی که از خواب به زحمت باز میشد همدیگه رو نگاه کردیم سرمونو تکون دادیم و دوباره پشتمونو کردیم به هم و لحاف رو کشیدیم رو سرمون…شنبه که مامانم برگشت هم لطف کرده بودن کلید نبرده بودن و ساعت 5 صبح زنگ خونه رو زدن… من نمیدونم اون موقعها چجوری تو این خونه تا ساعت 12 ظهر میخوابیدم…. دیشب هم که قرار نبود اتفاق خاصی بیفته و ما به شوخی و جدی بهشون تذکر داده بودیم که اگه بازم زودتر از وقتی که میخوایم بیدار بشیم بیدارمون کنن اون روی سگمون رو میبینن، خودم انقدر بد خوابیدم که تازه فهمیدم تا الان خیلی خوب میخوابیدم…. دقیقا پنج بار با فحش و جیغ و فریاد از خواب پریدم…. خواب مادرشوهر میدیدم!!!!
ما جمعه رفتیم فیلم بی پولی…در حالیکه همه تهران مسافرت بودن ما الکی یک ساعت و نیم زودتر رفتیم دم سینما که بلیط بهمون برسه!!!! بعد هم که دیدیم پرنده پر نمیزنه نمیتونستیم برگردیم خونه چون 1000 تومن پول پارکینگ داده بودیم!!!!!!بر پدر خسیسی لعنت!!! ولی بد هم نشد چون این کتاب فروشی سینما ملت خیلی جای باحالیه و کامل تمام یک ساعت و نیممون رو اون تو بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت… من که تقریبا صد صفحه ای از کتاب مصاحبه دریابندری رو خوندم… چون قیمتش 7500 بود و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که بتونم با این قیمتهای جدید کتابها کنار بیام!!!!وای که من چقدر عاشق این پیرمردم…. نمیدونم تعریف کردم براتون یا نه که بالاخره کتاب از سیر تا پیازش رو برای تولدم کادو گرفتم… حالا هم هر دفعه که میخوام استفاده اش کنم مثل قرآن اول بوسش میکنم و میزنمش به پیشونیم!!! هر چی که میخوام درست کنم اول این کتاب رو میارم و میگم بزار ببینم آقا چی میگه… همش دوست دارم یه جوری یه جایی ببینمش و بهش بگم که چقدر میفهمم که عجب کار بزرگی کرده… تا جایی هم که مصاحبه اش رو خوندم انگار تا کلاس نهم سواد داره!!!!
کتاب بهاره رهنما رو هم خریدم گرچه به نظر نویسنده آماتوری میاد از روی نوشته هاش ولی بدم هم نیومد…. کلا بیشتر به خاطر اینکه طرفدار موسوی بود کتابش رو خریدم… یه کتابی هم بود به اسم نون و نمک که اصطلاحات تهران قدیم بود مثل علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و این حرفا… ولی بعضی هاشون انقدر با مزه بودن که از خنده مرده بودیم…. تا فیلم شروع بشه مشغول این کتاب و یه کتابی شبیهش که نویسنده اش مرتضی احمدی بود، شده بودیم….. ولی مجددا به علت خسیسی من کتابش رو نخریدیم…. فیلمش هم به نظرم فیلم خوبی بود مخصوصا از اونجاش خوشم اومد که لیلا حاتمی پولی رو که پیدا کرده بودن انداخت تو صندوق صدقات و فضا خیلی معنوی شده بود و بارون میومد و قرار بود خدا کمکشون کنه که نکرد!!!! یعنی اگه کمکشون کرده بود درجه فیلم از الف میرسید به ی برای من!!!
الان دقیقا پنج روزه که نرفتیم خونه خودمون… من سه شنبه از اداره رفتم خونه یه جمع و جوری بکنم که برگشتیم نبینیم خونه کپک زده ولی انقدر نشستم سریال دیدم که دیرم شد… فقط رسیدم آشغالا رو از در و دیوار جمع کنم که کیسه اون رو هم جا گذاشتم تو خونه!!… امروز نمیدونم وارد خونه بشیم با چه صحنه ای رو به رو میشیم…
دیروز قرار بود بریم خونه ولی این زلزله که اومد گفتیم امشبم بمونیم پیش مامانمینا که اگه مردیم هممون با هم بمیریم… من خیلی ترسیدم دیروز ولی عکس العملم خیلی سریع بود خودم تعجب کردم اولین نفر از در اداره پریدم بیرون… تازه موبایل و کیفم رو هم برداشته بودم!!! یاسمنگولا داشت با یه آدمی از خود سازمان حرف میزد که یه دفعه خیلی جدی برگشت گفت زلزله خدافظ!!!! تق گوشی رو کوبوند و شروع کرد پشت سر من دویدن… حالا من هم از جمله یاسمنگولا خنده ام گرفته بود و هم هول شده بودم، تمام راه پله داشتم هر هر میخندیم و یاسمنگولا فکر کرده بود دارم گریه میکنم…بعد هم نتیجه گیری کرده بود که زمین هنوز داره میلرزه که فینگیل داره گریه میکنه و من نمیفهمم!!!! دیگه بیچاره نزدیک بوده سکته کنه… ولی خیابون ما خیلی باحال شده بود چون پر از اداره و شرکته و همه کارمندا ریخته بودن تو خیابون… ما هم یه ربعی تو خیابون بودیم و با همسایه ها اختلاط کردیم بعدم بابای یاسمنگولا چون خودش از زلزله خیلی میترسه تعطیلمون کرد گفت برین خونه… منم سریع رفتم یه بسته سیگار خریدم و در حالیکه هنوز دست و پام داشت میلرزید تند تند سیگار میکشیدم و فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دیگه چه کارهایی بکنم!!! ولی در کمال تعجب دیدم که اصلا برام مهم نیست اگه بمیرم و هیچ کاری رو هم اونقدر از ته دلم نمیخوام انجام بدم که مثلا بشه یه جورایی باهاش پیش عزرائیل حرفی برای گفتن داشته باشم….یعنی الان امیدی بهم هست؟؟؟
