یه چند وقت بود نوشتنم نمیومد اصلا… یعنی راستش میخواستم بیام وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم ولی هر دفعه که بازش کردم دلم نیومد… نمیدونم چرا جو راستگویی انقدر منو گرفته بود که فکر میکردم وقتی میام از خوشبختی هام مینویسم باید حتما از بدبختیهام هم بنویسم و چون نمیخواستم از بدبختیهام بنویسم فکر میکردم اصلا ننویسم بهتره… حالا فعلا که حالم بهتره… نمیدونم شاید یه روزی بتونم تعریف کنم که اون روز کذایی چی به سرم اومد
هفته پیش بابام خونه تنها بود و من و گل باقالی مجبور شدیم بریم پیشش که مثل دفعه پیش از لوسی کارش به بیمارستان نکشه ولی نزدیک بود کار ما رو به بیمارستان بکشونه…. بیمارستان که خوبه، تیمارستان!!!
باورتون نمیشه ولی هر روز به یه بهانه ای ساعت 6 صبح ما رو بیدار کرد… اونم تو روز تعطیل!!! چهارشنبه صبح که اومده پشت در اتاق بعد با پچ پچ داد میزنه!!! که صبحونه نخورده نرین بیرون من دارم میرم نون تازه بخرم!!!! آخه چهارشنبه قرار بود باز با مامانینای گل باقالی بریم دماوند…پنجشنبه صبح ساعت شیش و نیم اومده در اتاق رو میزنه میگه امروز تعطیل نیست!!! در حالیکه ما کلا کاری نداشتیم و نمیخواستیم از خونه بریم بیرون… جمعه صبح هم موبایلش رو نبرده بود تو اتاقش و ساعت 6.5 با صدای زنگش که مثل آژیر آمبولانسه بیدار شدیم…یعنی وقتی صدای موبایلش بلند شد من و گل باقالی برگشتیم و با لبهایی که از حرص نازک شده بود و چشمهایی که از خواب به زحمت باز میشد همدیگه رو نگاه کردیم سرمونو تکون دادیم و دوباره پشتمونو کردیم به هم و لحاف رو کشیدیم رو سرمون…شنبه که مامانم برگشت هم لطف کرده بودن کلید نبرده بودن و ساعت 5 صبح زنگ خونه رو زدن… من نمیدونم اون موقعها چجوری تو این خونه تا ساعت 12 ظهر میخوابیدم…. دیشب هم که قرار نبود اتفاق خاصی بیفته و ما به شوخی و جدی بهشون تذکر داده بودیم که اگه بازم زودتر از وقتی که میخوایم بیدار بشیم بیدارمون کنن اون روی سگمون رو میبینن، خودم انقدر بد خوابیدم که تازه فهمیدم تا الان خیلی خوب میخوابیدم…. دقیقا پنج بار با فحش و جیغ و فریاد از خواب پریدم…. خواب مادرشوهر میدیدم!!!!
ما جمعه رفتیم فیلم بی پولی…در حالیکه همه تهران مسافرت بودن ما الکی یک ساعت و نیم زودتر رفتیم دم سینما که بلیط بهمون برسه!!!! بعد هم که دیدیم پرنده پر نمیزنه نمیتونستیم برگردیم خونه چون 1000 تومن پول پارکینگ داده بودیم!!!!!!بر پدر خسیسی لعنت!!! ولی بد هم نشد چون این کتاب فروشی سینما ملت خیلی جای باحالیه و کامل تمام یک ساعت و نیممون رو اون تو بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت… من که تقریبا صد صفحه ای از کتاب مصاحبه دریابندری رو خوندم… چون قیمتش 7500 بود و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که بتونم با این قیمتهای جدید کتابها کنار بیام!!!!وای که من چقدر عاشق این پیرمردم…. نمیدونم تعریف کردم براتون یا نه که بالاخره کتاب از سیر تا پیازش رو برای تولدم کادو گرفتم… حالا هم هر دفعه که میخوام استفاده اش کنم مثل قرآن اول بوسش میکنم و میزنمش به پیشونیم!!! هر چی که میخوام درست کنم اول این کتاب رو میارم و میگم بزار ببینم آقا چی میگه… همش دوست دارم یه جوری یه جایی ببینمش و بهش بگم که چقدر میفهمم که عجب کار بزرگی کرده… تا جایی هم که مصاحبه اش رو خوندم انگار تا کلاس نهم سواد داره!!!!
کتاب بهاره رهنما رو هم خریدم گرچه به نظر نویسنده آماتوری میاد از روی نوشته هاش ولی بدم هم نیومد…. کلا بیشتر به خاطر اینکه طرفدار موسوی بود کتابش رو خریدم… یه کتابی هم بود به اسم نون و نمک که اصطلاحات تهران قدیم بود مثل علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و این حرفا… ولی بعضی هاشون انقدر با مزه بودن که از خنده مرده بودیم…. تا فیلم شروع بشه مشغول این کتاب و یه کتابی شبیهش که نویسنده اش مرتضی احمدی بود، شده بودیم….. ولی مجددا به علت خسیسی من کتابش رو نخریدیم…. فیلمش هم به نظرم فیلم خوبی بود مخصوصا از اونجاش خوشم اومد که لیلا حاتمی پولی رو که پیدا کرده بودن انداخت تو صندوق صدقات و فضا خیلی معنوی شده بود و بارون میومد و قرار بود خدا کمکشون کنه که نکرد!!!! یعنی اگه کمکشون کرده بود درجه فیلم از الف میرسید به ی برای من!!!
الان دقیقا پنج روزه که نرفتیم خونه خودمون… من سه شنبه از اداره رفتم خونه یه جمع و جوری بکنم که برگشتیم نبینیم خونه کپک زده ولی انقدر نشستم سریال دیدم که دیرم شد… فقط رسیدم آشغالا رو از در و دیوار جمع کنم که کیسه اون رو هم جا گذاشتم تو خونه!!… امروز نمیدونم وارد خونه بشیم با چه صحنه ای رو به رو میشیم…
دیروز قرار بود بریم خونه ولی این زلزله که اومد گفتیم امشبم بمونیم پیش مامانمینا که اگه مردیم هممون با هم بمیریم… من خیلی ترسیدم دیروز ولی عکس العملم خیلی سریع بود خودم تعجب کردم اولین نفر از در اداره پریدم بیرون… تازه موبایل و کیفم رو هم برداشته بودم!!! یاسمنگولا داشت با یه آدمی از خود سازمان حرف میزد که یه دفعه خیلی جدی برگشت گفت زلزله خدافظ!!!! تق گوشی رو کوبوند و شروع کرد پشت سر من دویدن… حالا من هم از جمله یاسمنگولا خنده ام گرفته بود و هم هول شده بودم، تمام راه پله داشتم هر هر میخندیم و یاسمنگولا فکر کرده بود دارم گریه میکنم…بعد هم نتیجه گیری کرده بود که زمین هنوز داره میلرزه که فینگیل داره گریه میکنه و من نمیفهمم!!!! دیگه بیچاره نزدیک بوده سکته کنه… ولی خیابون ما خیلی باحال شده بود چون پر از اداره و شرکته و همه کارمندا ریخته بودن تو خیابون… ما هم یه ربعی تو خیابون بودیم و با همسایه ها اختلاط کردیم بعدم بابای یاسمنگولا چون خودش از زلزله خیلی میترسه تعطیلمون کرد گفت برین خونه… منم سریع رفتم یه بسته سیگار خریدم و در حالیکه هنوز دست و پام داشت میلرزید تند تند سیگار میکشیدم و فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دیگه چه کارهایی بکنم!!! ولی در کمال تعجب دیدم که اصلا برام مهم نیست اگه بمیرم و هیچ کاری رو هم اونقدر از ته دلم نمیخوام انجام بدم که مثلا بشه یه جورایی باهاش پیش عزرائیل حرفی برای گفتن داشته باشم….یعنی الان امیدی بهم هست؟؟؟

34 comments
Comments feed for this article
2009/10/18 در 18:52
north
من وقتی زلزله اومد داشتم با دوستم تلفنی حرف می زدم که با هم گفتیم زلزاههههه بغدش خیلی خوشگل بازم با هم حرفیدیم شدید بود ولی خیلی کوتاه بود !!!
———————————————-
منم فهمیدم قطع شده ولی ترسیدم دوباره بیاد… نمیدونی آدم تو اداره بمیره چه حسی داره
2009/10/18 در 18:59
زنجبیل بانو
زلزله اومد تهران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه تو رو خدا بلاگتم نبندی ها ! بابا هر چی دلت میخواد بنویس . هر جور که دوست داری.
———————————————
آره چهار ریشتر بود خدا رو شکر….قربونت برم باشه
2009/10/18 در 19:31
هستی دخت
همه ما یه وقتهایی تو زندگی کم میاریم. ولی من با روحیه ای که در تو سراغ دارم میدونم ازپسش برمیای و دوباره سرزنده و پرانرژی میشی. به امید اون روز…
————————————————
مرسی هستی جونم…. دارم کم کم خوب میشم
2009/10/18 در 23:11
باران
اول که دور از جونت. تا من بدبخت هستم تو چرا باشی عزیزم؟
)) نه بابا شرط میبندم من بدبخت ترم
دوم: کلا این پدر مادرها پیر می شند عجیب می شند.
سوم: عاشق این فرهنگی بودنات هستم که روزهای تعطیل هم در راستای ارتقای فرهنگ مملکت می کوشی……….
————————————————
2009/10/18 در 23:13
yeki mese baghie
khob ke chi? ye modat behtare faghat bekhobi o bebini o fekr koni…paya bashi
——————————————-
اتفاقا دیگه نمیخوام فکر کنم
2009/10/19 در 02:16
آمنه
سلام فینگیل خانوم
چه سبک قشنگی داری.ساده و بی شیله پیله بگم،دووست داشتی بهم سر بزن من تازه 1هفتس زاده شدم واومدم تو این دنیای عجیب احساس غربت میکنم .سپاس منتظرتم
———————————————–
مرسی باشه حتما
2009/10/19 در 09:25
پرطلا
به قول جودی آبوت وای از این بدبختی های کوچولو کوچولو
)) مگه چی کار میکنن؟
ببین ما جمعه اسباب کشی داریم و من هنوز تصمیم نگرفتم که به مامانم اینا بگم یا تموم که شد بگم. می ترسم باز یه کاری کنن که پشیمون بشم از گفتنش…
ولی حرفات حرف دل من بود …
—————————————————
چرا؟؟؟
2009/10/19 در 10:16
مهربون
سلام – حالت چطوره – بامزه بود . کتاب خیلی گرون شده ها موافقم باهات خیلی
——————————–
خیلی!!! این کتاب بهاره رهنما دقیقا باید 800 تومن باشه ولی 2200 بود
2009/10/19 در 10:17
دختر مهربون
کامنت من چی شد؟
2009/10/19 در 10:26
زنده باد غذای خوشمزه
بعضی اوقات الکی الکی و بی خودکی بی خودکی زندگی سخت میشه
)) غلط کرده حرف در بیاره زبونش رو آتیش میزنم زنیکه پررو رو
اینکه یک صبح زود روز تعطیل آدمو بی دلیل از خواب بیدار کنند مثل فحش ناموسی می مونه
و دفعه بعد که به سرت زد وبلاگتو تعطیل کنی به این فکر کن که چه احساسی به خواننده هات دست میده وقتی روی لینکت کلیک می کنند من که صبح ها وقتی میام سر کار یکی از هدف های اصلیم چک کردن وبلاگ شماست
مواظب خودت باش زیاد شیطونی نکن گل باقالی خان را هم سلام برسون
راستی نمی خوای این سیگارو ترک کنی پس فردا که انشاله مادر شوهر بشی خدای نکرده عروست برات حرف درمیاره ها از ما گفتن (.
————————————————
2009/10/19 در 10:31
امیر
یعنی من هروقت وبلاگتو میخونم هر بلایی که سر تو اومده عینا به منم نازل میشه!! مثل پست قبلت که بعد خوندنش تا یه هفته خوابم زهر مارم میشد. خدا این دفعه رو بخیر کنه. فک کنم یه هفته نذارن از 5 صبح بیشتر بخابم!
——————————————
من واقعا شرمنده ام:))
2009/10/19 در 11:22
سورملينا
سلام عزيز دلم. اولش بگم از اين جرات ها نداري وبلاگت رو تعطيل كني!!!! گفته باشم…
يه چيزي بگم بخندي. من يكي دو هفته است از اين مريضي «عدم تعادل» گرفته ام. يعني روزي سه چهار بار حداقل احساس عدم تعادل مي كنم و سرم گيج مي ره. فكر مي كنم همه دارند مي چرخند. وقتي زلزله اومد، توي اداره پشت ميز نشسته بودم. يه دفعه احساس كردم پام داره مي لرزه. با خودم گفتم: « آخي… چقدر مريضي ام پيشرفت كرده كه به غير از سرگيجه، پام هم داره تكون مي خوره! » تا اينكه ديدم بقيه همكارهام هم متوجه زلزله شده اند. البته ساختمون ما شش هفت طبقه است. ما هم طبقه آخر. ديگه به فرار نمي رسيم. بايد همون جا دراز به دراز بخوابيم و شربت شهادت رو سر بكشيم! ولي مي گن اين زلزله هاي ريشتر كم، خوبه. آخه باعث تخليه زمين مي شه. خدا مواظب همه مون باشه.
———————————————-
ببین حالا یه چیزی که از اختلاط با همسایه ها یاد گرفتم رو بزار بهت بگم…. یه موقع زلزله اومد نری زیر میز چون یه تحقیقاتی کردن دیدن کسایی که میرن زیر میز جونشون بیشتر در خطره چون میز میشکنه و له میشن بهتره تو سایه میز پناه بگیری
خدا کنه تخلیه شده باشه من خیلی از زلزله میترسم
2009/10/19 در 12:09
پستي سراسر نق و ناله… « My Light Nights
[...] ميناله، نمونهاش همين فينگيل خودمون، بعد عمري اومده يه پست گذاشته (بدتر از من!) همش كلاً از اول تا آخرش نالهاس!* [...]
))) نامرد من ناله هام زیر پوستی بود قرار نبود کسی متوجه بشه
—————————————–
2009/10/19 در 14:15
آريانا
اي جون! زير پوستي بود تازه؟!!!!!!
ببين اون روزي كه زلزله اومد يكي از اين همكاراي خل ما اومده بود تو اتاق ما، من داشتم با تلفن با يه آدم مهم حرف ميزدم، بعد يهو انگار آسانسور اداره افتاد پايين! عمرا فكر نميكردم زلزله باشه، من همينجوري ادامه دادم ديدم اين آقاه داره داد ميزنه: ساختمونو ترك كنين! ساختمونو تر كنين! ببين دقيقا با همين لحن ها، مثلا نگفت زلزله! برين بيرون! گفت “ساختمونو ” ترك كنيد!
منم كلي خنديدم به اين بيچاره! بعدش تازه ترس برم داشت! ولي عمرا فكر نكني من از پشت ميزم تكون خوردما! نه جونم همون جا موندم! فعلا كه زنده ام! به اون زلزله بزرگه هم فكر نميكنم!
—————————————
وای بزرگه رو که نگوووووووو!!
2009/10/19 در 14:27
sepideh
kheili bahali….lotfan bishtar benevis na inke bezari bery…..be happy
2009/10/19 در 15:08
سعيده
سلام يه وقت وبلاگتونو نبنديدا من خواننده پر و پا قرص شما هستم از نوشته هاتون خوشم مياد كلي روحيه ميده به من:) اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد. البته يه توصيه جهت حفظ سلامتي تون سيگارو بيخيال بشيد قصد فضولي ندارما به خاطر خودتون ميگم
——————————————-
مرسی عزیزم باشه
2009/10/19 در 15:24
آلما
راستش بعد اون زلزله من خیلی خیلی حس عرفانیم رفت بالا که یعنی پس چقدر مردن آسونه و این حرفا و بعدشم رفتم که شب با خانوادم خیلی خیلی مهربونتر باشم که بعدها حسرت نخورم و خلاصه یه جوی بود.
)) من اصلا به مهربونی فکر نکردم
الان می بینم همه اونا یادم رفته!!!!!!!!!!!!!
——————————————–
2009/10/19 در 15:29
maryam
من بعد از خوندن ÷اراگراف آخر جدن پغش زمین شدم .. یعنی جدی ها.. سر جریان خنده و گریه و زلزله
) مرسی باشه
بعد توروخدا اصن سعی کن به تعطیل کردن و اینجور چیزا حتی فکرم نکنی.لطفن.قلبمون ضعیفه حرفای وحشتناک نزن
———————————————–
2009/10/19 در 15:38
پرطلا
خوب می دونی بعضی چیزا رو وقتی تعریف کنی ممکنه طبیعی به نظر بیاد مثلا اینکه بابای تو سر صبح بیدارت میکنه ولی وقتی خود آدم تو ماجرا باشه میبینی که این فقط یه بیدار کردن نیست. خوب بابات باید خودشو جای تو بذاره و فکر کنه که فینگیل هر روز هر روز نمی تونه تا هر ساعتی دوست داره بخوابه و این دوست داشتن رو حق طبیعی تو بدونه. مثلا می گم ها.منظورم بابای خودمه.حالا هم این وسط با داشتن سابقه اشون می ترسم وسط اسباب کشی و برو بیای خودم کمک که نمی کنن عمه و خاله رو بردارن بیارن یا بگن اینا رو دعوت کن اونا رو چیکار کن. اعصابم خط خطی میشه از اینکه فقط به اونی که خودشون دوست دارن فکر می کنن و تو لیست انتظاراتشون از من هی به من نمره منفی میدن. اونوقت من باید آخرین نفری باشم که از ازدواج برادرم با خبر میشم (این ماجرا مال 4 سال پیشه و از این مسائل ریز و درشت زیاده). حالا که امروز بهشون گفتم. نمی خوام اگه راه اصلاحی هست من ببندمش ولی واقعا وقت فکر کردن به خاله بازی ندارم. اونم خاله هایی که فقط ازت توقع دارن. دست روی بدجایی از دلم گذاشتی فینگیل جونم. تقصیر خودت شد که من رفتم رو منبر
))))))
———————————————-
آخی چه بد
2009/10/19 در 15:54
neda
سلام خانمی
خیلی باحال می نویسی . من دوهفته ای هست که با وبت آشنا شدم. بعضی از پستهات رو هم خوندم. امیدوارم نوشتن رو ادامه بدی
2009/10/20 در 12:31
Narges
Kheili kheili saram shoolooghe vali didam byd in harfa ro behet bezanam, Man az taraf e khodam harf mizanam, fingil jan motmaen bash man vase in nemiam webloget ke dastan haye roozaneye romeo o juliet bekhunam ya bebinam dalghak bazie emroozet chi bude ke to bekhai baraye razi negah dashtan e ye kahnandeye in tipi naghsh bazi koni ya har vaght narahat budi nanevisi ya fekr koni ke hala age bekhai masalan ye bar ham be kasi ke kheili dooesh dari bad o birah begi ma dar moredet chi fekr mikonim. Zendegi ye haghighat e kamelan reale! man az khundan e zendegie real e to lezat mibaram na faghat khoshi ha. kheili weblog ha ro ham didam ke mian faghat ah o nale hashuno minevisan bad e ezzdevaj o in tavahom be adam dast mide ke taraf dare ba div zendegi mikoneh o ghabl e ezdevaj chejoori asheghesh bude o …. mani ke hanuz ezdevaj nakardam doos daram az to va amsal e to yad begiram ke eshgh ham rooye khub dare ham rooye bad va mohemtar inke ba har kodumesh chejoori barkhord konam. vaghti zendegie realeto ham rooye khubesho va ham rooye badesho benevisi mifahmim ke kei bayad modara konim kei mohkam vaisim kei pache begirim va kei narm barkhord konim hata eshtebah hamunam be hamdige komak mikone. vagarna to ke bikar nisti beshini vase ma ghese gol mangooli o soorati benevisi o ma ham bah bah chah chah konim o fekr konim zendegie real ein e film hendie. Kheili ziad shod in bud enshaye man;)) oh rasti ye soal ham azat daram ke dige mizaramesh vase enshaye badi
:))
)
——————————————
میدونم نرگس جونم منم همیشه هم آه و ناله کردم هم اینجا رو هی پر از بادکنک صورتی کردم ولی این دفعه یه جوری بود که نمیتونستم حتی برای خودم تعریفش کنم نمیدونم احساس کردم دیگه نمیتونم فینگیل بانو باشم ولی دیگه موضوع حل شد و تموم شد خدا رو شکر… مرسی که انقدر بهم محبت میکنین…. منتظر انشای بعدیت هم هستم
2009/10/20 در 16:10
فاطمه
بابا اینا که زلزله نیست.من زمان زلزله بم، کرمان بودم دیگه این زلزله ها به چشمم نمیان!
لطفا اصلا به فکر تعطیل کردن نباش .درسته کامنت نمیذاریم(از تنبلیمونه) ولی همیشه میخونیمشون.
————————————–
پس از بقل گوشت گذشته!!!
مرسی عزیزم نه دلم نمیاد که کامنتهای شما رو نبینم
2009/10/20 در 18:21
آوا
-سلااااااااااام دلم برات تنگ شده بود حسااااااابی

-تو در هر صورت خوشبختی بسکه طبیعی و رو راستی فینگیل بانوی دوست داشتنی مطمئنی ژنت ایرونیه خوشگل خانوم
-آی اماااان از دست بعضی مامان باباها نمیدونم چرا وقتی ازدواج میکنیم باهامون چپ میفتن
-منم امروز رفتم کتابفروشی برای چندمین بار” بارهستی ” میلان کوندرای عزیز رو خریدم یه بار خریدم تو اثاث کشی گم شد! یه بار خریدم خوندمش, یه بار خریدم هدیه دادم, اینبارم دارم می خورمش.
کتاب زنانی که با گرگها میدوند هم گرفتم به نظر جالبه یعنی فعلا در تفاهمیم و هنوز دعوامون نشده با هم.
دیگه چی گرفتم…آهان “وانهاده “سیمون دوبووآر
“خداحافظ گاری کوپر” رومن گاری رو هم اوایلشم.
اینم تلافی اینکه چیزای خوب خوب با ما شر میکنی دختر جااان
بوس و بای.
————————————–
وای مرسی عزیزم من بار هستی رو دبیرستان بودم خوندم عاشق سابینا بودم اسمش رو درست میگم؟؟؟ اتفاقا خیلی دلم میخواد دوباره بخونمش
2009/10/20 در 19:04
آوا
ببین نخرش! بارهستی رو میگم من یه چند ماه دیگه از تبعید برمیگردم بعد تو جابجایی گمشده هام احتمالن پیدا میشه تقدیم میکنم. آخه من از احتکار کتابای خوب احساس گناه میکنم البته یک جلد از هر کدام حق مسلم ماست.
)
آره سابینا تکلیفش با خودش و دنیا مشخصه اینقدر ذهنش بی حاشیه هست که همه چی رو واضح میبینه نه اینکه کامل و بی نقص باشه ولی کلن به دل میشینه زنانگیش.
دنیاییه این کتاب ضمن اینکه فصل آخرش رو اگه یادت باشه… من هم سگم رو به همون دردناکی از دست دادم و برام عجیب بود که کوندرای عزیز حتی در این مورد هم حرف دلم رو زد اونجور که باید…
——————————————
مرسی قربونت برم
ماجرای سگش رو یادم نیست ماجرا مال ده دوازده سال پیشه همین که اسمشونو یادم مونده خودش خیلیه!!! فکر کنم به محض اینکه تو ایران ترجمه شده من خوندمش!!!
2009/10/21 در 00:04
samir
اي بابا تازه به عنوان برترين وبلاگ بهت راي دادم اونوقت ميخواي وبتو تعطيل كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو چت شده فينگيلي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نكنه افسرده شدييييييييييييييييييييي
نهههههههههههههههههههه
طاقت ندارم
راسي كامنت پست قبلم تاييد نشده؟ چرا آخه؟
————————————–
واي مرسييييييييييييييي
چرا تاييد شده همون كه خوابمو ديدي ديگه؟ آخرين كامنتت همون بود كه جوابت رو هم دادم
2009/10/21 در 10:41
آريانا
ببين فينگيل بانوي افسرده بدبخت برو اين سايتو ببين يه كم سرت گرم ميشه:http://www.iranbazi.net ولي اگه معتادش شدي بعا نياي يقه منو بگيريا! من خودم اينجا اعتراف ميكنم كه مهتاد شدم رفت! مخصوصاً “سنود” رو!
در ضمن اين بار هستي يه فيلم عالي هم داره به اسم سبكي تحمل ناپذير هستي، كه عاليه، اگه تونستي پيداش كن و ببين:
Unbearable lightness of being
—————————————
الهي قربونت برم كه حواست به معتادي من هست… من اگه اينترنت درست و حسابي داشتم كه جواب كامنتا رو ميدادم و پست مينوشتم فدات شم… ولي فكر كنم ديگه تا شنبه اينترنتمون وصل بشه…
فيلم رو هم فكر كنم گل باقالي داره برميدارم ميبينم… دستت درد نكنه… ماااااااااااچ گنده
2009/10/21 در 15:29
ثنا
راست مي گي فينگيل جونم
منم از زلزله خيلي مي ترسم
راستي به من سر نمي زني خانومي
من كه لينكت كردم
——————————–
من به محض اينكه اينترنتمون درست بشه به همه سر ميزنم …. مرسي به هر حال
2009/10/22 در 00:28
روتین های مجهول جان
هی تو خیلی باحالیا
)))
یعنی چند جا شد که خندیدم
و این خیلی مهمه
تو تونستی منو بخندونی
————————————————
خدا رو شکر
2009/10/22 در 08:44
mahtab
salaam fingil joonam.to ro khoda ye vaght webloget o ta’til nakoni ha.tanha weblogi e ke man vaghti mikhoonam az kalameye avval taa aakhar dar haal e khandidanam.aashegh e ghalamet o sabk e neveshtaarit hastam.hamishe shaad baashi o salaamat.
————————————-
مرسیییییییییی مهتاب جون
2009/10/22 در 12:44
من و گل آقا
فينگيل جونم چي بگم جز اينكه مثل هميشه بسيار با حالي!
راستي مگه شدت زلزله اونقدر بود كه همه بپرن بيرون؟!
————————————
نه اون لحظه زیاد نبود ولی همه ترسیده بودن که این اولش باشه و بازم بیاد
2009/10/24 در 14:25
دعوت حشن بانوان برنر وبلاگستان
وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ….
پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه در محل تالار شهریاران جوان واقع در
خیابان استادنجات الهی ، نبش خیابان ورشو . برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
ساعت این همایش 16 الی 18 مي باشد . موفق باشید
در صورت نیاز به کسب اطلاعات بیشتر می توانيد از ساعت 16 الي 20 با شماره 09122070357
تماس حاصل فرمایید
——————————————
تعداد آراي كافي يعني چي اونوقت؟؟؟ يعني به من بيشتر از يك دونه راي دادن؟؟؟ رتبه؟ جان؟؟ يووووووووووووهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
2009/10/24 در 15:48
نسترن آزاديخواه
تو رو خدا سايتتو نبند خيلي با حال مي نويسي .خيلي خوبه نبندي ها……
دلم برات تنگ ميشه آخه تو توي فيور مني
——————————————
مرسی عزیزم… نه نمیبندم دیگه
2009/10/25 در 13:53
نانازی
فینگیل جون من خیلی روحیه می گیرم با خوندن نوشته هات. وبلاگتو تعطیل نکنی ها!! به همون ماهی یه بار آپ کردنتم راضیم. مرسی
))) فدات شم باشه
————————————
2009/11/05 در 01:22
فرشته کوچولو
سلام
وب خوبی دارید
منم می نویسم تازه وب سایت جدیدی راه انداختم از خاطرات من و نامزدم
خوشحال می شم بهم سر بزنی و نظرت رو بدونم
بازم بهت سر می زنم