یه چند وقت بود نوشتنم نمیومد اصلا… یعنی راستش میخواستم بیام وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم ولی هر دفعه که بازش کردم دلم نیومد… نمیدونم چرا جو راستگویی انقدر منو گرفته بود که فکر میکردم وقتی میام از خوشبختی هام مینویسم باید حتما از بدبختیهام هم بنویسم و چون نمیخواستم از بدبختیهام بنویسم فکر میکردم اصلا ننویسم بهتره… حالا فعلا که حالم بهتره… نمیدونم شاید یه روزی بتونم تعریف کنم که اون روز کذایی چی به سرم اومد
هفته پیش بابام خونه تنها بود و من و گل باقالی مجبور شدیم بریم پیشش که مثل دفعه پیش از لوسی کارش به بیمارستان نکشه ولی نزدیک بود کار ما رو به بیمارستان بکشونه…. بیمارستان که خوبه، تیمارستان!!!
باورتون نمیشه ولی هر روز به یه بهانه ای ساعت 6 صبح ما رو بیدار کرد… اونم تو روز تعطیل!!! چهارشنبه صبح که اومده پشت در اتاق بعد با پچ پچ داد میزنه!!! که صبحونه نخورده نرین بیرون من دارم میرم نون تازه بخرم!!!! آخه چهارشنبه قرار بود باز با مامانینای گل باقالی بریم دماوند…پنجشنبه صبح ساعت شیش و نیم اومده در اتاق رو میزنه میگه امروز تعطیل نیست!!! در حالیکه ما کلا کاری نداشتیم و نمیخواستیم از خونه بریم بیرون… جمعه صبح هم موبایلش رو نبرده بود تو اتاقش و ساعت 6.5 با صدای زنگش که مثل آژیر آمبولانسه بیدار شدیم…یعنی وقتی صدای موبایلش بلند شد من و گل باقالی برگشتیم و با لبهایی که از حرص نازک شده بود و چشمهایی که از خواب به زحمت باز میشد همدیگه رو نگاه کردیم سرمونو تکون دادیم و دوباره پشتمونو کردیم به هم و لحاف رو کشیدیم رو سرمون…شنبه که مامانم برگشت هم لطف کرده بودن کلید نبرده بودن و ساعت 5 صبح زنگ خونه رو زدن… من نمیدونم اون موقعها چجوری تو این خونه تا ساعت 12 ظهر میخوابیدم…. دیشب هم که قرار نبود اتفاق خاصی بیفته و ما به شوخی و جدی بهشون تذکر داده بودیم که اگه بازم زودتر از وقتی که میخوایم بیدار بشیم بیدارمون کنن اون روی سگمون رو میبینن، خودم انقدر بد خوابیدم که تازه فهمیدم تا الان خیلی خوب میخوابیدم…. دقیقا پنج بار با فحش و جیغ و فریاد از خواب پریدم…. خواب مادرشوهر میدیدم!!!!
ما جمعه رفتیم فیلم بی پولی…در حالیکه همه تهران مسافرت بودن ما الکی یک ساعت و نیم زودتر رفتیم دم سینما که بلیط بهمون برسه!!!! بعد هم که دیدیم پرنده پر نمیزنه نمیتونستیم برگردیم خونه چون 1000 تومن پول پارکینگ داده بودیم!!!!!!بر پدر خسیسی لعنت!!! ولی بد هم نشد چون این کتاب فروشی سینما ملت خیلی جای باحالیه و کامل تمام یک ساعت و نیممون رو اون تو بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت… من که تقریبا صد صفحه ای از کتاب مصاحبه دریابندری رو خوندم… چون قیمتش 7500 بود و باید حالا حالاها رو خودم کار کنم که بتونم با این قیمتهای جدید کتابها کنار بیام!!!!وای که من چقدر عاشق این پیرمردم…. نمیدونم تعریف کردم براتون یا نه که بالاخره کتاب از سیر تا پیازش رو برای تولدم کادو گرفتم… حالا هم هر دفعه که میخوام استفاده اش کنم مثل قرآن اول بوسش میکنم و میزنمش به پیشونیم!!! هر چی که میخوام درست کنم اول این کتاب رو میارم و میگم بزار ببینم آقا چی میگه… همش دوست دارم یه جوری یه جایی ببینمش و بهش بگم که چقدر میفهمم که عجب کار بزرگی کرده… تا جایی هم که مصاحبه اش رو خوندم انگار تا کلاس نهم سواد داره!!!!
کتاب بهاره رهنما رو هم خریدم گرچه به نظر نویسنده آماتوری میاد از روی نوشته هاش ولی بدم هم نیومد…. کلا بیشتر به خاطر اینکه طرفدار موسوی بود کتابش رو خریدم… یه کتابی هم بود به اسم نون و نمک که اصطلاحات تهران قدیم بود مثل علف باید به دهن بزی شیرین بیاد و این حرفا… ولی بعضی هاشون انقدر با مزه بودن که از خنده مرده بودیم…. تا فیلم شروع بشه مشغول این کتاب و یه کتابی شبیهش که نویسنده اش مرتضی احمدی بود، شده بودیم….. ولی مجددا به علت خسیسی من کتابش رو نخریدیم…. فیلمش هم به نظرم فیلم خوبی بود مخصوصا از اونجاش خوشم اومد که لیلا حاتمی پولی رو که پیدا کرده بودن انداخت تو صندوق صدقات و فضا خیلی معنوی شده بود و بارون میومد و قرار بود خدا کمکشون کنه که نکرد!!!! یعنی اگه کمکشون کرده بود درجه فیلم از الف میرسید به ی برای من!!!
الان دقیقا پنج روزه که نرفتیم خونه خودمون… من سه شنبه از اداره رفتم خونه یه جمع و جوری بکنم که برگشتیم نبینیم خونه کپک زده ولی انقدر نشستم سریال دیدم که دیرم شد… فقط رسیدم آشغالا رو از در و دیوار جمع کنم که کیسه اون رو هم جا گذاشتم تو خونه!!… امروز نمیدونم وارد خونه بشیم با چه صحنه ای رو به رو میشیم…
دیروز قرار بود بریم خونه ولی این زلزله که اومد گفتیم امشبم بمونیم پیش مامانمینا که اگه مردیم هممون با هم بمیریم… من خیلی ترسیدم دیروز ولی عکس العملم خیلی سریع بود خودم تعجب کردم اولین نفر از در اداره پریدم بیرون… تازه موبایل و کیفم رو هم برداشته بودم!!! یاسمنگولا داشت با یه آدمی از خود سازمان حرف میزد که یه دفعه خیلی جدی برگشت گفت زلزله خدافظ!!!! تق گوشی رو کوبوند و شروع کرد پشت سر من دویدن… حالا من هم از جمله یاسمنگولا خنده ام گرفته بود و هم هول شده بودم، تمام راه پله داشتم هر هر میخندیم و یاسمنگولا فکر کرده بود دارم گریه میکنم…بعد هم نتیجه گیری کرده بود که زمین هنوز داره میلرزه که فینگیل داره گریه میکنه و من نمیفهمم!!!! دیگه بیچاره نزدیک بوده سکته کنه… ولی خیابون ما خیلی باحال شده بود چون پر از اداره و شرکته و همه کارمندا ریخته بودن تو خیابون… ما هم یه ربعی تو خیابون بودیم و با همسایه ها اختلاط کردیم بعدم بابای یاسمنگولا چون خودش از زلزله خیلی میترسه تعطیلمون کرد گفت برین خونه… منم سریع رفتم یه بسته سیگار خریدم و در حالیکه هنوز دست و پام داشت میلرزید تند تند سیگار میکشیدم و فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دیگه چه کارهایی بکنم!!! ولی در کمال تعجب دیدم که اصلا برام مهم نیست اگه بمیرم و هیچ کاری رو هم اونقدر از ته دلم نمیخوام انجام بدم که مثلا بشه یه جورایی باهاش پیش عزرائیل حرفی برای گفتن داشته باشم….یعنی الان امیدی بهم هست؟؟؟