You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2009.

نذر كردم اگه جلسه‌مون كنسل شد بيام يه پست بنويسم…( الان معلومه كه جلسه مون كنسل شده ديگه، نه؟)
حالا چي بنويسم؟
آها… چند وقت پيش آقا جاتون خالي نباشه ما يه حراج 70% ديديم و هول شديم و يه شلواري خريديم كه اصلا اندازه مون نيست!!! اين كه چه فكري تو سرم گذشت كه شلوار رو خريدم بدين قراره كه پيش خودم گفتم اينو وقتايي كه ميخوام برم بيرون با اون چكمه قهوه ايه ميپوشم و زير پالتو حتما لازم نيست كه زيپش رو ببندم!!! از اونجايي كه اين شلوار هم به شدت تنگ بود با زيپ باز هم از جاش تكون نميخورد!!! ولي زمستون پارسال اومد و رفت و من يك بار هم اين شلوار رو نپوشيدم ولي هر دفعه كه نگاش ميكردم ته دلم قنج ميزد كه شلوار به اين خوبي رو مفت خريدم!!
حالا چند وقت پيش داشتم يه سر و ساموني به كمدم ميدادم كه شلوار مذكور رو ديدم…به هر زحمتي بود كشيدمش بالا و دكمه‌اش رو بستم ولي نميدونم چه مرگش بود كه زيپش بالا نميومد…. يعني كلا زيپش به شكل پرانتز باز و بسته شده بود و به هيچ صراطي مستقيم نميشد…. ولي منم از رو نميرفتم… خلاصه من بكش و اون بكش… بالاخره موفق شدم در حالي كه به صورت افقي خوابيده بودم رو تخت و گردنم رو منقبض كرده بودم و چشمام رو محكم بسته بودم و تمام 32 تا دندونم رو در معرض نمايش گذاشته بودم، اين زيپ پررو رو بكشم بالا…. ولي خوب با اينكه موفق شده بودم، هنوز يك مشكل باقي بود… اونم اينكه نميتونستم به حالت عمودي برگردم… اون شلوار هم از اون لباسايي نبود كه تو حالت افقي بپوشيش و لذتش رو ببري!!!…. توي همون روزا بود كه تبليغ special K رو ديدم…. دختره تو تبليغ دقيقا مشكل من رو داشت ولي در عرض دو هفته تونست از شلوارش استفاده بكنه…. با اينكه تو فكر خريدش بودم، اين مريضي هاي پشت هم امون نداد… ولي به جاش كاملا مجاني يه عالمه من رو لاغر كرد….ديشب ميخواستيم بريم سينما و منم خيلي خوشحال شلوارم رو كشيدم بالا و به نسبت راحت دكمه اش رو بستم و زيپش رو كشيدم بالا… ولي تا اومدم بشينم جلوي آينه كه آرايش كنم ديدم بدنم به دو قسمت تقسيم شد…. بالاي كمر شلوار و پايين كمر شلوار…. كه قسمت اول قطرش حدود ده سانت از قسمت دوم بيشتر بود كه البته حاوي معده و روده اينجانب بود!!! حالا تو فكرم كه اگه تو اين مرحله دو هفته special k‌ بخورم شايد بالاخره بتونم با شلوار عزيزم بشينم… حتي خدا رو چه ديدي شايد يه روزي بشه باهاش چمباتمه هم زد!!!!
صحبت از سينما شد… ما ديشب رفتيم محاكمه در خيابان و بايد بهتون بگم كه من خوشم اومد…. گل باقالي هم خوشش اومده ولي نميگه!!! بعد من كه يه سري از ديالوگ ها رو تكرار ميكنم كر كر كر با من ميخنده و ذوق ميكنه!!! البته من هم كلي ايراد دارم به فيلم بگيرما ولي كلا اين فيلم منو گرفت!!! يكي از ايرادهاش كه به نظرم كاملا شعور بيننده رو نشونه گرفته بود اين بود كه انگار كاملا عمدي به جزئيات بي دقت بود…. يارو به فاصله چند دقيقه ريشش هي بلند ميشد هي سه تيغه ميشد دوباره بلند ميشد باز كوتاه ميشد…. اون يكي يه سيگار دستش بود كه هر 5 ثانيه يك بار كه نشونش ميداد يا همون دقيقه روشن شده بود يا داشت تموم ميشد… اون يكي سيگار وينستون ميكشيد ولي پاكتش مارلبرو بود….طرف داشت دور ميدون فردوسي ميچرخيد بعد در يك لحظه ميرفت سر حافظ و لحظه بعدي باز داشت دور فردوسي ميچرخيد دوباره لحظه بعدي دور ميدون وليعصر بود باز نشون ميداد كه داره دور فردوسي ميچرخه…. يه جا خوندم كه تو اين فيلم اصرار داشته تهران رو نشون بده كه خوب خدا پدرت رو بيامرزه چرا اينجوري؟؟؟ مگه سريال خانواده داري ميسازي كه به اين چيزا توجه نميكني؟ اين همه عجله براي چيه؟ خلاصه كه اينجوري… ولي از صداها خيلي بهتر بود به نظرم… ما جامون خيلي بد بود… رديف سوم بوديم تو سينما پارك ملت كه پرده هاش اون همه بزرگه… همش حس ميكردم بقل پاي فيلمبردار نشستم….براي ديدن هر صحنه بايد گردنمون رو مثل پنكه 180 درجه ميچرخونديم!!! خوب بود همش كلوزآپ گرفته بود!!! گفتم كلوزآپ بگم كه اين حامد بهداد هم خيلي خوب بود تو اين فيلم… از اون همه تيك و ادا و اطوار اصلا خبري نبود…. كلا ديروز خيلي سينماها شلوغ بود چون انگار دو روز تو هفته پيش سينماها تعطيل بوده…براي همين ملت هجوم اورده بودن…. ما هم كه انقدر عاشق اين سينما ملت شديم كه اصلا سينماي ديگه اي بهمون نميچسبه…. راستي نميدونم ديدين يا نه كه تو سالن انتظار سينما يه كتابخونه كوچيك گذاشتن و مردم ميتونن برن كتاب بردارن بخونن تا فيلم شروع بشه و بعد بزارن سر جاش… من كه كلا فن قاليبافم و در هفته حداقل هفت دفعه بلند بلند مراتب ارادتم رو به ايشون در گوش گل باقالي فرياد ميزنم… گل باقالي هم فقط به خاطر اينكه اين مرد خادم ملت روزي روزگاري تو سپاه بوده باهاش لجه….ديروز هم كه داشتيم ميرفتيم تو سالن وقتي ديدم بيشتر از نصف مردم كتاب دستشونه و دارن ميخونن زدم به گل باقالي و گفتم ببين اين مرد چقدر باشعوره!!! (نميدونم چرا فكر ميكنم تو اين چيزهاي ريز هم خود قاليباف شخصا دستور ميده!!!) بعد چون ديشبش هم داشتيم با هم ديگه كتاب پي نكته هايي بر جامعه شناسي خودماني رو ميخونديم و تو اون كتاب هم نوشته بود كه راه حل اينكه مردم ايران كتابخون بشن اينه كه كتاب مجاني بريزيم زير دست و پاشون تا معتاد كتاب بشن و منم با استناد به اين كتاب سعي داشتم به گل باقالي ثابت كنم كه فقط قاليبافه كه ميدونه بايد چي كار كنه…. ولي وقتي داشتيم برميگشتيم و سالن انتظار خلوت بود رفتيم ببينيم چه كتابهايي گذاشتن كه چشمتون روز بد نبينه…يك آت و آشغالايي بود كه اون سرش نا پيدا… همش كتابهاي مذهبي چرت و پرت ….ضايع كه شدم هيچ دلمم سوخت!!! آدم بدونه بايد چي كار كرد ولي ندونه چجوري!!! راستي اين كتاب رو حتما بخونين اگه جامعه شناسي خودموني رو خونده باشين كه ميدونم مشتري هستين ولي اگه نخوندين دوتاييش رو بخرين و بخونين…. خيلي جالبه
ديگه اينكه ما آخر هفته بالاخره اومديم خونه خودمون… بعد انقدر جو زده بوديم كه هي خودمونو ميماليديم به در و ديوار…. شما فكر كنين چايي هم دم كردم دو بار!!! اونم با هل!!! بعد يه نواري كه فكر كنم اولين كادويي بوده كه من به گل باقالي داده بودم رو هم گذاشته بوديم و هي باهم اختلاط ميكرديم….كلا خيلي اصرار داشتيم كه از خونمون فقط استفاده ابزاري نكنيم و يه كاري بكنيم كه بهش روح بديم… مثلا همين چايي خوردن يا اينكه چهار تا انار گنده توي ظرف ميوه وسط ميز گذاشتن و يه عودي اون طرف تر روشن كردن و اين حرفا…. هر چي به گل باقالي ميگم بيا با زندگيمون رو به رو شيم….قوي باشيم… بمونيم تو خونه خودمون و به جاش شبا يك ساعت كمتر بخوابيم و صبحها انقدر از ترافيك نترسيم… ميگه تو الان كه خوابت نمياد از اين حرفا ميزني!!!! هيچي ديگه باز ديشب اومديم خونه مامانمينا!!!!

فهميدين چي شد؟؟؟ اين باصن درد و پا درد ما ادامه آنفولانزاي خوكيمون بود انگار!!! هيچ ربطي هم به صندليهاي فريزري و اين حرفا نداشت… آخه نشد كه بگم بهتون… آنفولانزاي ما واقعا خوكي بود!!! البته كلا به كسي نگفتيم… چون همه يه جوري رفتار ميكنن انگار ايدز داري مثلا بعد داري سرنگ استفاده شده‌ات رو هم بهشون تعارف ميكني… فرار ميكنن ازت…. حالا پريروز باز من رفتم اين كلاس فوق الذكر و يك بلايي سرم اومد كه نميدونين… كلا اين كلاسه به من نميسازه فكر كنم…. صبحش يك كمي دل درد داشتم كه اهميتي ندادم ولي وقتي رسيدم به كلاس ديگه همينجوري به خودم ميپيچيدم از درد….اصلا همين كه نميشد ناله كنم حالم رو بدتر ميكرد…سي دفعه پاشدم رفتم از كلاس بيرون و دوباره برگشتم….يك ستوني هم وسط كلاس بود كه هر دفعه بايد مثل اين هنرپيشه هاي هندي از اين ستونه آويزون ميشدم كه نخورم به كسي كه پشتش نشسته… هي رفتم دستشويي بعد هي آرزو كردم كه بالا بيارم… ديدين بعضي وقتها چقدر بالا اوردن حال ميده؟؟؟؟ دقيقا از همون وقتها بود…. حالا ببخشينا من خيلي دقيق حالات معده و روده ام رو براتون تشريح ميكنما… ميخوام بگم اين آنفولانزائه خيلي فولان زائه پدرسگ…. هيچي ديگه جونم براتون بگه كه دفعه آخر ديگه روم نشد برم ستون رو بغل كنم… براي همين بيرون كلاس نشستم تا موقع حاضر غايب… وسطش هم گل باقالي زنگ زد بهم و بعد هم همراه با دوستش كه پزشكي ميخونه پشت تلفن تشخيص دادن كه من رودل كردم و يه قرص دايجستيو خريدن و اومدن دادن در كلاس بهم و رفتن ولي بعد از خوردن قرصه حالم بدتر شده بود… ديگه كلاس كه تموم شد در حاليكه بلند بلند ناله ميكردم راه افتادم اومدم خونه مامانمينا….اومدم تاكسي سوار شم يه دختره بهم گفت من زودتر پياده ميشم…بعد هم وايساده بود كه من با اون حالم خودم رو بكشونم تو ماشين…. منم با چشمايي كه از درد و خشم ريز شده بود خيلي آروم و با اشاره سر بهش گفتم برو تو…. الان هم كه يادش ميفتم كه دختره چجوري سرش رو انداخت پايين و خزيد تو ماشين خنده ام ميگيره….فكر كنم قيافه ام خيلي داغون بوده….خلاصه به هر زحمتي كه بود خودم رو رسوندم البته بگم كه وسط راه به آرزوم هم رسيدم!!!! از وقتي هم كه رسيدم هي نيم ساعت جيغ ميزدم بعد به آرزوم ميرسيدم دوباره نيم ساعت ديگه جيغ ميزدم بعد يه بار ديگه به آرزوم ميرسيدم….يعني جوري شده بود كه مامانم كه كلا با سيستم بيمارستان و اين حرفا مخالفه وسط جيغ زدنها التماس ميكرد كه اين شلوار رو پات كن بتونيم ببريمت بيمارستان… منم كه كولي!!! هي ميگفتم به من دست نزنين!!! مگه نميگم به من دست نزنين!!!…. خلاصه گل باقالي هم خودش رو رسوند اونجا و باباي بيچاره ام هم از سركار اومد خونه و دست جمعي منو بغل كردن و انداختن تو ماشين يه سطل ماست پاكبان هم داده بودن دستم كه به آرزوم برسم هي!!!….ولي رسيدم بيمارستان بهتر شده بودم كه لامصبا گير دادن كه بايد خون بدي!!! اول البته فشارم رو گرفتن گفتن خوبه بعد كه ميخواستن خون بگيرن انقدر از ترس فشارم افتاده بود پايين كه اصلا رگم رو نميتونستن پيدا كنن و هي پرستاره عوضي ميكوبوند رو دستم محكم…. آخرشم دو تا آمپول زدن دو طرفم و يه سرم هم وصل كردن و رفتن… گل باقالي هم اون وسط هي اومده بود دم گوش من ميگفت مرتيكه ك…نت رو ديد!!! حالا من چي كار كنم؟!!!!…. منم تا ميخنديدم دوباره دلم منقبض ميشد و جيغم ميرفت هوا… يك وضعي بود خلاصه!!! آخرشم يه تشخيص درست نتونستن بدن!!! خونم هم لخته شد و دوباره اومدن منو كتك زدن و ازم خون گرفتن كثافتا…بعدشم گفتن احتمالا اون آنفولانزائه هنوز تو بدنت مونده و داره نشونه هاي ديگه اش رو نشون ميده….ببرينش خونه اگه باز حالش بد شد بيارينش ببينيم چي كار ميشه كرد!!!!!….. تا شب هم انقدر آب بدنم رفته بود كه تو تب ميسوختم و هذيون ميگفتم و اين مامانم و گل باقالي به زور ORS‌ به خوردم ميدادن…. يعني خفه ام كردن!!! فكر كنين تو چهار پنج ساعت دو ليتر ORS‌ خوردم اونم با قاشق چايي خوري!!!! چون اگه قلپ قلپ ميخوردم به آرزوم ميرسيدم!!! ديگه ببينين چه بلايي به سرم اوردن…. تا سرم رو ميزاشتم رو بالش ميگفتن پاشو دو تا قاشق ديگه هم بخور!!! بله ديگه!!! پس فكر كردين چجوري دو ليتر رو با قاشق چايي خوري تو چهار پنج ساعت ميشه به يك نفر فرو كرد؟!!!!
ديگه دوشنبه بهتر شدم… البته يه مشكلاتي داشتم هنوز كه از توضيحش معذورم… چون براي خانواده خودم كه توضيح ميدادم با چوب ميفتادن دنبالم و فحش ميدادن بهم ديگه شماها كه هيچي ديگه!!! سيب گل به گل باقالي ميگفت ما دست خودمون نبود كه با اين فاميل شديم، تو كه دست خودت بود چرا اين كار رو كردي؟؟!!!
حالا دوستان عزيز اگر ميخواين كه اين بلاها سرتون نياد لطفا از اين سرم هاي شست و شو بخرين و هر روز، روزي سه بار گلوهاتون رو بشورين باهاش… يك بار هم دماغتون رو!!! ميدونم كه هيچ كدومتون اين كار رو نميكنين ولي اگه بكنين خوبه باور كنين… از اين ژل هاي ضدعفوني هم از داروخانه بخرين كه هي دستاتون رو تميز كنين… البته به دور و بريهاتونم بگين همين كارهارو بكنن!!! چون من بدبخت روزي سي بار دستم رو ميشستم آخرشم انقدر اين گل باقالي مريض رو بوس كردم كه خودم به اين روز افتادم….
حالا كه هشدار بهداشتي دادم يه هشدار فرهنگي هم بدم… اين فيلم كتاب قانون خيلي چرت و پرت بود!!!‌ ميدونم خيلي هاتون خوشتون اومده ولي واقعا ببخشيدا به نظرتون تو سال 88 هنوز بايد فيلم اخلاقي ساخت؟؟؟!!! دروغ نگين…پشت سر هم حرف نزنين…. مسخره…. گل باقالي ميگفت اگه مازيار ميري جلوم بود دلم ميخواست مثل شرك (كارتون) داد بزنم بهش بگم كثافت بعد از تو دهنم كرم و مارمولك و اينا بريزه تو صورتش….يعني اصلا سناريو و اين حرفا مطرح نبود تو اين فيلم فقط ميخواست درس اخلاق بده!!! ولي هنرپيشه خارجيه عجب جيگري بودا!!!! اين از اين!!!
فيلم صدا ها رو هم رفتيم ديديم … از لج اينكه اكران فرهنگي كردنش…. بد نبود ولي خوب هم نبود… يعني فيلم رو يه جوري ساخته بود … اه بزار درست توضيح بدم ديگه…. اگه نديدين نخونين ولي اگه بخونين هم چيزي دستگيرتون نميشه… فيلم از آخر به اول تعريف ميشد و كاركرد اين كار اين بود كه اگه از اول تعريف ميشد خيلي خيلي خيلي مسخره ميشد!!!! بعد حالا عيبي نداره اومدي فيلمت رو از آخر تعريف ميكني حداقل يك چيزي بزار تو گذشته كه براي من جالب باشه كه بدونم، كه وقتي برگشتي و تعريف كردي بگم آها پس اينجوري بود… ولي هر چي برميگشت به عقب هيچ چيز دندون گيري نصيب كسي نميشد… ولي برين ببينين كه لج اين مافياي اكران در بياد….
(صداها تموم شد بياين از اينجا بخونين) ديگه ديشب هم فيلم روز كارنامه رو ديديم… گل باقالي سي ديش رو خريده بود…. خيلي بامزه بود به نظر من… كارگردانش مسعود كرامتي بود همون كه تو باغ هاي كندلوس تو تصادف نمرد!!!(چه فيلمي بود ولي اين باغ هاي كندلوس… فكر كنم تا الان پنج بار ديدمش بازم دلم ميخواد ببينمش)…. پسر كوچولوئه خيليييييييييييي عالي بازي ميكرد بقيه هم بد نبودن ولي موضوعش خيلي عاليييييييييي بود…. اگه سليقه تون با من يكي بود حتما بخرين و ببينين
آقا ما از جمعه شب خونه ننه باباي من مونديم!!!! مامانم ميگه تا خوب خوب نشي نميشه از اينجا برين… البته خوش هم ميگذره ها ولي ديگه خسته شدم….فردا عصري فكر كنم ديگه بريم خونه خودمون!!! حالا بابام پنجشنبه دعوتمون كرده باز خونشون!!! دقت كردين كه دعوتمون كرده!!!!
تو فكريم كه خونه خودمون رو يواشكي اجاره بديم كه از نظر مالي هم دستمون بازتر بشه….چطوره؟؟؟

يه كلاسي از طرف اداره ما رو فرستادن كه قراره وقتي تموم شد كارمندهاي بهتري باشيم… مثلا صادق باشيم دزدي نكنيم از قوانين سر در بياريم و اين حرفا… حالا استادهاي همين كلاس از همه دنيا دزدتر و دروغگوترن!!! كلاس چهار ساعته تا حالا از يك ساعت و نيم بيشتر طول نكشيده… نه كه فكر كنين زود تعطيل ميكنن ها!!! نخير بيشتر دير تشريف ميارن تا زود تعطيل كنن!!! فكر كن ساعت هشت و نيم صبح خودت رو رسوندي وسط تهران در حاليكه داري از خواب ميميري بايد تا حدودهاي ساعت ده وايسي تا كلاس شروع شه… بديش هم اينه كه هر جلسه استادها عوض ميشن و نميتوني اين دير اومدن ها رو تعميم بدي به جلسات آينده و يه تصميم گيري درست و منطقي بكني كه مثلا يك ساعت ديگه بخوابم بعد برم!!!! نه دير ميشه رفت نه ميشه غيبت كرد چون آخر هر جلسه مبحث همون روز رو امتحان ميگيرن… اگر هم قبول نشي پول كلاس ميره تو پاچه خودت!!!‌ خلاصه كه وضعيت ناجوريه… البته خوب من با همه اين مشكلات كنار اومدم ولي يه مشكلي در رابطه با اين كلاس وجود داره كه تقريبا منو فلج كرده بود!!! لامصبا انگار صندليهاي كلاس رو هر روز صبح از تو فريزر در ميارن ميان ميچينن اونجا… اصلا لحظه اي كه ميشيني حس ميكني باصن و مخلفات رو ( مخلص اداره قيلطرجات هم هستيم!!!) داري ميكني تو تشت يخ… جلسات اول هنوز متوجه نشده بودم كه چه بلايي داره سرم مياد…. حتي وقتي تمام هفته پيش از كمر درد و پا درد خوابم نميبرد و صبح با همون درد از خواب بيدار ميشدم…. كاملا از كار افتاده بودم…. ظهرها كه ميرسيدم اداره پاهام رو تو بغلم جمع ميكردم و آه و ناله راه مينداختم بعد پاهام رو ميزاشتم رو ميز و باز ناله ميكردم بعد ميزاشتم زيرم و باز آه و ناله ميكردم و اين ماجرا ادامه داشت تا سه شنبه كه دوست بدبخت محبت نديده تون به صورت معجزه آسايي شفا پيدا كرد… نه تنها شفا پيدا كرد بلكه بالاخره چهارشنبه كه داشت ميشست تو صندليهاي يخ در جهنمي اون كلاس مسخره بعد از اينكه استخونهاي نشيمن گاهش به سمت ترقوه اش تير كشيد ناگهان دوزاريش افتاد كه كمر درد هفته اخير زير سر همين كلاس كارمند نمونه شويم بوده … ماجراي سه شنبه اين بود كه كلاسمون تشكيل نميشد و از اونجا كه من تنها كارمند اين دفتر هستم كه تو اين كلاسها شركت كردم و بنابراين كسي به غير از من نميدونست كه من سه شنبه كلاس ندارم و باز هم از اونجا كه مطالب كلاس خيلي تاثير گذار بود و من با گوشت و پوست و خونم باور كرده بودم و ايمان آورده بودم كه نبايد دزد و دروغگو باشم تصميم گرفتم كه اون روز رو جشن بگيرم …. به اين صورت كه صبح ساعت رو كوك نكنم و هر وقت كه عشقم كشيد پاشم و بيام سر كار و بعد هم يك ماموريت آموزشي خوشگل رد كنم كه مثلا كلاس بودم… گل باقالي هم كه پايه خلافكاري من بود در يك اقدام نمادين اون هم موبايلش رو كوك نكرد و بعد هم در اقدام نمادين تر با دست راستش من رو بغل كرد و بعد هم پاي چپش رو انداخت روم و حالا نخواب كي بخواب!!!!! ولي حتما خودتون هم تجربه كردين كه اين جور وقتها آدم ساعت هشت الي هشت و نيم چشماش باز ميشن و حس ميكنه كه هيچ وقت از اين سرحالتر نبوده و هر چي خودش رو ميماله به بالش و لحاف كه نيم ساعت ديگه هم بخوابه افاقه نميكنه كه نميكنه… نقشه مون كه خورد تو ديوار خيلي دمغ شديم… ساعت نه هم رسيديم سر كار…. ولي گل باقالي كوتاه نيومده بود!!! ظهر بهم زنگ زد و گفت بيام دنبالت ناهار بريم بيرون!!! كاري كه صدها سال بود نكرده بود… چون ميدونين كه زن و شوهر ها ديگه لازم نيست همديگه رو سورپرايز كنن و در طول روز دلتنگي كنن و اين لوس بازيا!!! منم جو نامزد بازي و اين حرفا گرفته بودم پريدم تو دستشويي و يه خط چشمي كشيدم و يه سرخاب سفيدابي زدم و مقنعه ام رو كشيدم عقب و ديدم از قيافه ام راضيم… باز دوباره مقنعه ام رو كشيدم جلو و از دستشويي اومدم بيرون و رفتم پشت مانيتورم قايم شدم تا گل باقالي بهم زنگ بزنه….نزديك اداره مون يه رستوران باحالي هست كه مبل داره و من عاشق رستوران هايي هستم كه به جاي صندلي مبل ميزارن و گل باقالي هم همون جا رو انتخاب كرده بود…. حالا در نظر داشته باشين كه من هنوز دارم از كمر درد و پا درد ميميرم و هر چي خودم رو روي اين مبلا جا به جا ميكنم فايده اي نداره و دردم كمتر نميشه…. مشغول همين تكون خوردنها بودم كه يه دفعه گل باقالي يه كادو از كيفش در اورد و گذاشت جلوم و گفت هيس!!!! عكس العمل شديد نشون نده!!!!…. آقا اين شوهر ما برامون بي مناسبت كادو خريده بود بعد توقع داشت عكس العمل شديد هم نشون نديم!!! البته حالا كه فكر ميكنم ميبينم شايد همين عكس العمل شديد نشون ندادنه باعث شفا پيدا كردنم شد!!!! يعني من از روز سه شنبه ساعت 12 و خورده اي خوب شدم…. فقط يه دست محبتي ميخواستم كه روي سرم كشيده بشه!!! همين!!! حالا گل باقالي زحمت كشيده بود دستش درد نكنه ولي همين نفس كارش بود كه درمون دردم بود… گره هاي مغزيم هم باز شد و بالاخره علت درد رو پيدا كردم و چهارشنبه با زكاوت هر چه تمامتر كاپشنم رو گذاشتم رو صندلي و بعدم نشستم روش و آستيناش رو انداختم روي پاهام … احتمالا يه عده از دو جنسي هاي كلاس هم فكر كردن كه كشف كردن كه من پريودم… حالا نميدونم وقتي هر جلسه همين كار رو تكرار كنم چه فكري ميكنن!!!

گل باقالی دیشب خواب دیده که دو تا پسر داریم… دو تا پسر کوچولوی خیلی خوشگل… یکی موهاش قهوه ای بوده و یکی سیاه… چهارتایی داشتیم تو دریا شنا میکردیم….یه مردی بهش میگه این دو تا بزرگ بشن چی میشن!! گل باقالی میگه یکیشون میشه خدای زمین یکیشونم میشه خدای آسمون!! (جدی نگیرین بابا این گل باقالی چند وقته گیر داده به اسطوره ها و خداهای یونان و هی درباره شون کتاب میخونه و بعدشم برای من کنفرانس میده!!) حالا از صبح که بیدار شده پدر منو در اورده… خیلی جدی میگه میخواسته اومدیم تهران ببرتشون استخر با خودش… صبح یک ساعت تو تخت دور خودش پیچید و غر زد و سراغ پسراشو گرفت…. منم دیشب خواب استخر دیدم و زن حامله!!! آخه موضوع اینه که من و گل باقالی یه مریضی کوفتی گرفتیم که عملکردش تو بدن دوتاییمون دقیقا یکسانه… یعنی وقتی من میگم آی دلم گل باقالی هم میگه آی دلم بعد اون میگه آی کمرم من میگم وای کمرم!!! حالا احتمالا تو سیستم خوابمونم دستکاری کرده این مریضیه و باعث شده خوابهای یک جور ببینیم!!! ولی عجب آنفولانزای مزخرفیه… شنبه دیدیم بارون میاد با گل باقالی تصمیم گرفتیم همه رو بپیچونیم و بریم خونه بخوابیم…. اصلا فکرشم نمیکردم که از یکی دو ساعت بیشتر بخوابم ولی دقیقا پنج ساعت خواب بودم… وقتی بیدار شدم دیدم گل باقالی از تب مثل کوره داره بقل دستم میسوزه… بعد از یک روز پرستاری خودمم تب کردم و افتادم…. هی گل باقالی برای من آب لیمو شیرین میگیره من براش شیر عسل درست میکنم…. یک وضعیه خلاصه… منم وقتی مریض میشم خیلی ان میشم…. حس میکنم اگه ناله کنم برام خوبه!!! چیزایی هم که برام خوب باشه رو دوست ندارم بخورم… اصلا نمیدونم چه مرضیه که من عاشق اینم که تب کنم… اصلا درجه رو میزارم تو دهنم تمرکز میکنم روش و سعی میکنم با نیروی ذهنی دمای بدنم رو ببرم بالا… البته میدونم چمه ها!!! همش تقصیر مامانمه!! وقتی تب میکردم بهم بیشتر محبت میکرد… تربیت بچه واقعا سخته… خیلی باید دقت کرد!!!!
خلاصه داشتم میگفتم این گل باقالی بیچاره خودش مریض بود باید ناز منم میکشید… هی راه میرفت تو خونه مثل نمکی ها داد میزد آب لیمو شیریییییین آب پرتغاااااال شییییر و عسسسسل چایییییی و لیمو ترششش سوپ داااااااااغ شلغممممم منم همینجوری ریز ریز غر غر میکردم و سرمو میدادم بالا که یعنی نه نمیخوام وسطشم نکته انحرافی میزاشت مثلا یه دفعه وسط آش و سوپ میگفت سیگار… منم که حواسم نبود میگفتم نه…. لامصب الان سه روزه نذاشته لب به سیگار بزنم…. آخرین سیگارم رو شنبه ظهر تو ماشین کشیدم… آخه یک سرفه هایی میکنیم که ریه مون کم میاره دیگه… خودش شخصا از خجالت تبدیل به خلط میشه و سعی میکنه از توی نای خودش رو بکشونه تو دهنمون که یه دفعه به صورت تف از دهنمون خارج بشه و راحتمون کنه
ولی خوب موقعی مریض شدیم… گل باقالی از پنجشنبه حالش زیاد خوب نبود و هی میگفت حس میکنم دارم سرما میخورم… جمعه (88/8/8) مثل همه مردم غیور ایران یه عروسی خیلی خفن دعوت بودیم که خدا رو شکر دووم اورد و تا ساعت یک داشت اون وسط با من قر میداد… ولی وقتی اومدیم بیرون بارون میومد و ضربه آخر رو هم خورد دیگه….
حالا دیشب پریشب بابای گل باقالی زنگ زده و تا فهمیده ما مریضیم میگه منم از شماها گرفتم و از پنجشنبه شب که اومدم خونه همینجوری آبریزش بینی دارم!!! گفتم والله ما که دو روز بعد از شما مریض شدیم بعدشم تنها نشونه ای که نداریم همین آبریزش بینیه!!! کلا عادت دارن همه چی رو بندازن گردن دیگران!!! یه روز مریض بری خونشون تا آخر سال هر مریضی بگیرن از تو گرفتن…. آخ آخ یادم نبود گل باقالی آدرس وبلاگم رو بالاخره ازم گرفت….دیگه از این به بعد کمتر میتونم پشت سر مامان باباش اقدس بازی دربیارم…. آخه پنجشنبه که میخواستم بیام جشن پرشین بلاگ گیر داده بود که منم باهات میام….ولی یه کاری براش پیش اومد دقیقا تو همون ساعت و نتونست بیاد… منم پیش خودم گفتم نزدیکهای پنج میرم که لوح یادبود رو بگیرم و بیام خونه ولی وقتی رسیدم دیدم هنوز حتی در رو هم باز نکردن!!! کشته مرده برنامه ریزیشونم…. خلاصه یک کمی چشم چرونی کردم و تنها کسایی رو که شناختم ویولت و آونگ خاطره ها و خاله آرش وروجک و شری مامان سامی بودن… البته بعدش خانم خونه رو هم دیدم وقتی رفت لوحش رو گرفت…. درها که باز شد رفتم به یه مرده گفتم ببخشید دبیرخونه کجاست من میخوام لوحم رو بگیرم…گفت خانم الان که پنجشنبه است باید وسط هفته بیاین!!!! هر چی گفتم بابا لوح پرشین بلاگ منظورمه هی لبخند میزد و میگفت میدونم باید وسط هفته بیاین الان تعطیله!!!! کلی دمغ شدم و گفتم حالا بزار برم تو ببینم چی کار میکنن… رفتم یه گوشه نشستم و هی سعی کردم پشت کله مردم قایم شم که عکسی ازم نگیرن… صدای بلندگوها هم که انقدر بلند بود که انگار جشن بانوان ناشنوا بود….موقع قرآن که من با یه دستم یه گوشم رو گرفته بودم روی اون یکی گوشم هم موبایلم رو هی فشار میدادم چون روم نمیشد دو تا انگشتام رو بکنم تو گوشم!!! مجریشون هم خیلی مسخره بود… کلا این مجریهای رادیو خیلی پرروئن همشون… شوخی های بیمزه ای هم میکنن… یه جوری هم اسم وبلاگها رو میخوند انگار تا حالا تو عمرش تو اینترنت نرفته… درحالیکه امروز وبلاگش رو پیدا کردم و دیدم هر جمله ای هم که مینویسه 1200 تا کامنت میگیره…. حالا چطوری اسم وبلاگهای معروف رو اشتباه میخوند من نمیدونم!!! از اون طرف نویسنده یادداشتهای دختر دستفروش مترو رو صدا کرد که بیاد رو سن بعد هی میگفت نیستن؟ کجان؟؟ ملت هم یه دفعه همه برگشتن گفتن مترو!!! اینم هی میخندید میگفت لابد دارن دستفروشی میکنن ها ها ها ها!!!! بعدم گفت البته من مزاح کردم یه موقع ناراحت نشن!!!! خلاصه خیلی وضعیت شلم شوربایی بود….بعدم هی با خانم پولادزاده شوخی میکرد اونم یه جوری نگاهش میکرد که انگار تو خیابون بهش متلک گفتن!!! بابا جان این مجری جشن خودته… اگر حرف بیمزه ای هم میزنه تو اولین نفر باید بخندی… فقط بهاره رهنماش خیلی خوب بود… کلی از اون روز بیشتر دوستش دارم و دارم وبلاگش رو هم میخونم…. ولی بازم دستشون درد نکنه… همین که انقدر همت دارن که بدون اسپانسر اصلا جشنی راه بندازن خیلی عالیه… آخرشم اومدم دیدم لوح های یادبود رو هم به ترتیب الفبا گذاشتن روی یه میزی و تندی رفتم مال خودم رو پیدا کردم و پریدم بیرون…. دیگه وقتی رسیدم گل باقالی لوحم رو دید و گفت از این به بعد وبلاگم رو میخونه…. البته میدونم انقدر که تنبله و کلا حس کنجکاویش خرابه و از کار افتاده این طرفا پیداش نمیشه…. خیلی از این لوحم خوشم میاد… همش فکر میکنم سی سال دیگه که کلا کامپیوتر و اینترنت و اینا هیچ کدوم مثل الان نیستن و احتمالا تو وبلاگها مردم حس شون رو میتونن به اشتراک بزارن به جای اینکه بشینن این همه صغرا کبرا بچینن چقدر از داشتن یه همچین چیزی خوشحال خواهم بود… البته اگه کلا وبلاگ وجود داشته باشه هنوز که بعید میدونم….
——————————-
پینوشت:انگار وبلاگم از این به بعد عمومی شد دیگه… کم کم همه دارن پیدام میکنن… اون از گل باقالی بعدم همکارام اینم از رفقای قدیمی

 

نوامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930